
نه نمي شود فراموش كرد. حتي نمي شود به فراموشي فكر كرد. چگونه مي شود آيا؟ زندگي بسيار نامهربان و بسيار تلخ است حتي براي كساني كه چهار ستون بدنشان سالم است و حتي براي كساني كه پريوشند و زيبايند. نامهرباني و خشونت از در و ديوار مي ريزد. حتي براي كساني كه هيچ مشكلي در زندگي ندارند. اما اين بچه ها مشكل دارند. چگونه مي شود با قلبهاي كوچكشان و دستهاي سوخته و ذوب شده ي كوچكشان سنگيني دنيا را تحمل كنند؟!
مرگ بر من كه اين همه درد را مي بينم و دم نمي زنم. براي چه بايد دم بزنم. براي كه؟ مي گويند حادثه بوده است. حادثه قسمتي از حوالت بشري است و من خفه مي شوم .اما امروز از خودم مي پرسم كدام حادثه حوالت بشري است. اينكه در سرزميني زندگي كني كه بر بستري از ثروت آرميده است و آن وقت كودكان در زمستان سگ كش به آتشي پناه ببرند كه از دهانه ي نكبت و منفور بخاري بيرون مي زند و بعد انفجار و بعد صورت هاي از ريخت افتاده. كدام حوالت ، كدام قسمت؟
مرگ بر تو كه تنها به خود مي انديشي و نمي داني به خود انديشيدن يعني خشونت. بر گوش من و تو نجوا كرده اند كه سوختن پروانه هاي زيبا در فراخناي دشتي كه زير تابش مستقيم خورشيد تب دارد ربطي به تو ندارد و تو خفه مي شوي و من خفه مي شوم. آيا آن وقت اگر خانه ي تو كه تنها به خودت مي انديشي آتش بگيرد احساس كسي را تحريك خواهد كرد؟ نه. اين مشكل آنها نيست آن وقت. به خود انديشيدن خشونت زاست. چون روزي آنها تنها مي مانند كه مي سوزند و روزي ما تنها مي مانيم كه به ناچار در حادثه اي گير افتاده ايم. آنها مايند و ما آنهاييم.
من سوزش پوست صورتم را احساس مي كنم خدا. چقدر سخت و جانكاه است. ميله هاي اتاق گر گرفته اند؛ در آهنين اتاق گر گرفته است و باز نمي شود. دست به هر جا كه مي زنم آتش است و انگشتهايم در آتش ذوب مي شود خدا. جيغ مي كشم كه كسي ياري ام كند. هيچ كس كمكم نمي كند خدا. حتي تو خدا.چقدر از عمرم باقي مانده است؟ چگونه همه ي عمرم را با كابوس آتش طي كنم. با صورتي كه هويتم در پس آن پنهان است. چقدر روزها را بشمارم كه تمام شوند؟روزها كش مي آيند و سنگين مي گذرند به سنگيني لحظاتي كه در ميان آتش جيغ مي زديم و كسي به ياريمان نمي شتافت و احساس مي كرديم زمان ايستاده است و پر پر شدن ما را نگاه مي كند.
ما فرزند سرزميني هستيم كه چهره ي دزدانش روز به روز سرخ تر مي شود و شكمشان طبله مي كند.
ما فرزند سرزميني هستيم كه براي به قدرت رساندن سياستمداران گلويمان را پاره مي كنم چون ساده لوحانه و مهربانانه دوستشان داريم.
ما فرزند سرزميني هستيم كه از بلندگوهايش جز عدالت واژه ي ديگري بيرون نمي ريزد.
ما فرزند پدري هستيم كه شب خسته و خميده به خانه مي آيد و صورتمان را نگاه مي كند و لبهايمان را مي بوسد و به خلوتش پناه مي برد و گريه مي كنم. گريه نكن پدر؛ دوستمان داشته باشم. با سوزشي كه در قلبت است دوستمان داشته باشم . گريه نكن.
ما فرزند شما هستيم. شما؟ شما كه دزديد؛ شما كه مومنيد، شما كه مي ترسيد و شما كه نمي ترسيد. ما انسانم و شما هم انسانيد و همين كافي است. مواظب باشيد كه فردا نسوزيد. به فكر شمايم ما. به فكر خودمانيم ما.
با انگشتهاي ذوب شده خواهيم نوشت. با چشمهاي قي بسته خواهيم ديد و زندگي خواهيم كرد تا آينه ي دق كساني باشيم كه زيبايي را فراموش كرده اند. خودشان را فراموش كرده اند.
تو زيبايي چندان كه سوخته اي زيبايي. چون آينه ي دق من خواهي بود و هرگز فراموشت نخواهم كرد و آدم خواهم ماند.
تو زيبايي چندان كه نقاب بر صورت زده اي كه ما از ديدنت ناراحت نشويم و ما ناراحتيم. چرا كه سهم خودمان را در سوختن تو مي دانيم.
تو زيبايي چندان كه در قلب ما نشستي و فراموشت نخواهيم كرد و چون فراموشت نخواهيم كرد زيبايي عزيزم. عزيزانم. شما زيباييد.
*داستان عاشقانه اي مي خواستم روي صفحه بگذارم كه يك مرتبه عكسهاي پروانه هاي سوخته در چشمانم ريخت بدون اينكه بدانم از كجا آمدند. انگار بدون اختيار سايتي را كليك كرده بودم. خوشحالم. گريه مي كنم و خوشحالم.صداي فريادشان را مي شنوم و خوشحالم. احساس مي كنم بدنم گر گرفته است و مي سوزد و خوشحالم.
* اين سايت را ببينيد http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html