تبليغاتX
هیچ در هیچ
اين شهريار ما نبود

 

نقدي بر سريال "شهريار"

 

حسن فرهنگي

 

منتقد در مواجهه با اثري كه پديد آورنده يا پديده آورندگان آن به خودسانسوري دچار شده اند به لكنت و كندي زبان دچار مي شود و نمي تواند بدون درك حواشي به اصل مطلب بپردازد.از اين روي كارش بسي دشوارتر مي نمايد و در اين دشواري و ناهمواري مسير، سعي مي كند از طرفي، خلق اثر را امري مبارك و مغتنم بشمارد و از آن حمايت كند و از ديگر طرف نقاط ضعف آن را برجسته سازد تا از آن طريق امكان نگرشي ديگر بر اثر را فراهم ساخته و بهانه ي رشد را براي هنرمندان مهيا سازد. برخورد با سريال "شهريار" نيز از اين دست است. از طرفي به كارگردان سريال "كمال تبريزي" بايد تبريك گفت كه توانسته است زندگي يكي از مفاخر ادبي كشور را به تصوير بكشد و از سوي ديگر بدون تكيه بر احساسي گري به نقد آن پرداخت.نويسنده ي سريال به خوبي مي دانسته كه نمي توان زواياي مختلف زندگي محمدحسين بهجت تبريزي را به تصوير بكشد. ناچار مي بايست از شهريار چهره اي ساخته مي شد كه مورد پسند سفارش دهندگان مي بود. بهترين روش براي به ثمر نشاندن اين اثر نگاه ايدولوژيكي به زندگي استاد بود و پرداخت غيرهنري بدين موضوع موجب شد كه انتظار خاصان روزگار و كساني كه با فرهنگ و ادب اين كشور انس ديرينه دارند برآورده نشود؛ حتي مخاطب عام تلويزيون نيز با ديدن قسمت هاي پاياني سريال "شهريار" آه از نهاد بركشد و با خود نجوا كند كه اين شهريار ما نبود.

بسياري كمال تبريزي را يكي از چهره هاي موفق سينماي ايران مي دانند اما اينكه اين چهره ي موفق توانسته است از عهده ي سريال شهريار برآيد يا نه سخني ديگر است. بنده به عنوان همشهري كارگردان و كسي كه افتخار آشنايي با استاد شهريار را داشتم هم صدا با كساني كه تيزهوشي و رندي و بي باكي و طنازي شهريار را ديده بودند مي گويم آقاي كارگردان شهرياري كه تو مي شناختي شهريار من نبود. اين شهريار مظلوم و بيمار كه از همه مي هراسد و در وضعيتي كميك شاعران بزرگ روزگار خود را تحت تاثير قرار مي دهد شهريار واقعي نيست. او شخصيت خيالي تو است. براي روشن شدن موضوع به ضعف هاي عمده ي سريال اشاره مي كنم.

بازيگري:

اگر نگاهي به كتاب "بازيگري" نوشته ي "جان هاروپ" بيندازيم متوجه خواهيم شد كه هر كسي نمي تواند در جايگاه بازيگر بنشيند و ايفاي نقش كند.هر كارگرداني بايد متوجه باشد كه انتخاب بازيگر يكي از مهم ترين شاخصه هاي ساخت فيلم است و اگر بدون توجه بدين مهم هركسي را به صرف اينكه چهره ي خوبي دارد وارد دنياي پر رمز و راز سينما و تلويزيون بكنيم بر ضعف خود انگشت گذاشته ايم.كمال تبريزي بدون توجه بدين مهم نقش كودكي شهريار را در انفعال محض بدون اينكه نقشي درخور بدو بدهد دنبال مي كند و براي كاستن از ضعف داستان پدر وي را جايگزينش مي كند كه شهريار در سايه ي او مي افتد و نمي تواند از خود نمودي داشته باشد. كارگردان با انگشت گزاردن بر مدلولهايي كه هيچ سنخيتي با شخصيت فرعي داستان ندارد سعي مي كند دلالتهاي تاريخي را به تماشاگر نشان بدهد اما غافل است كه دال و مدلول ها با هم همنوايي و همخواني ندارند." ميرهولد"يكي از نظريه پردازان هنر سينما نيز بحثي به عنوان بيومكانيك را مطرح مي كند كه به اعتقاد وي حركت هر انساني ضرباهنگي دارد كه فرد ديگر اين ضرباهنگ را ندارد. با اين منطق آهنگر، شاعر ، راننده... ضرباهنگي دارد كه با يد براي حفظ تعادل از منطق خود پيروي بكند و بازيگراني كه اين توانايي را نداشته باشند نوآموزان اين رشته اند.مير هولد نقض بازيگر مدرن را ناداني مطلق او از قوانين بيومكانيك مي داند.بر اين اساس حركت هاي ما و خم شدن بدن هايمان از الگوي دقيقي بايد پيروي بكند.در غير اينصورت نتوانسته ايم بازيگر موفقي باشيم.وي مي گويد" اگر شكل درست باشد،لحن ها و حس ها هم درست خواهند بود،چون آنها را در حالت فيزيكي معين مي كنند".دقت در سريال شهريار نشان مي دهد كه كارگردان نتوانسته است از اين خصيصه استفاده بكند.اين ضعف به خصوص در پيرسالگي شهريار كه سيروس گرجستاني نقشش را بازي مي كند بيشتر به چشم مي آيد.براي روشن شدن مطلب زندگي استاد را به چهار دوره قسمت مي كنم و ادامه مي دهم.

الف: دوره ي كودكي:

دوره ي كودكي محمدحسين در فضايي پر تنش سپري مي شود كه اوج آن در حيدربابا نمايان است. شهريار در اثر جاودانه ي خود – حيدربابا- چنان استادانه در اپيزودهاي مختلف كودكي خود را تعريف مي كند كه اگر كارگرداني بدون در دست داشتن فيلم نامه تنها با تكيه بر اين اثر مي خواست كودكي وي را به تصوير بكشد اثري جاودانه خلق مي كرد. در اين شعر ما با شخصيت هاي مختلفي آشنا مي شويم كه هر كدام در زندگي استاد وزني داشته اند و شهريار تنها با نام بردن آنها از كنارشان نمي گذرد بلكه براي هر كدامشان داستاني نقل مي كند و بند بند شعر حيدربابا روايت داستان هاي ماندگاري است كه كارگردان هيچ بهره اي از آنها نبرده است. براي همين وي براي انتخاب بازيگر خردسال نيازي احساس نكرده و نقش كودكي را به كسي مي سپارد كه حتي براي روز بعد در ذهن افراد براي خود جا باز نمي كند. به دليل كم مايگي نقش كودكي كه نويسنده نتوانسته از عهده اش برآيد نقش بازي كودكي نيز با رخوت پيش مي رود و ما نه مي توانيم خان ننه را بشناسيم و نه ديگر بستگان شهريار را و در كاركرد آنها خود شهريار را. كودكي شهريار در اين سريال مرده و كم رمق و از جان افتاده است.در اين قسمت حتي كودك آنقدر نقش پيدا نمي كند كه به تعبير ميرهولد اشارات و حركاتش بتواند ضرباهنگ را حفظ كند.

ب: دوره ي جواني:

دوره ي جواني شهريار در يكي از حساس ترين مقاطع تاريخ ايران سپري شده است. اگر چه پرداخت نا موفق نويسنده در دوره كودكي را مي توان قصور و كوتاهي وي فرض كرد اما ضعف در پردازشِِ  دوره ي جواني به دلايلي از جمله عشق هاي آتشين شهريار و رفتار درويش مسلكانه اش در ارتباط با بزرگان فرهنگ و ادب خاصه با زنان آن روزگار از جمله قمرالملوك وزيري و زيادي روي در برخوردهاي خوشباشي وي ،از طرف نويسنده توجيه پذير است.نويسنده براي به ثمر رساندن اثر ناچار به خودسانسوري مي شود. اگر چه كم جاني متن در اين دوره اندكي مورد قبول و اغماض است اما عدم پرداختن به مقطع تاريخي كه علل عقب ماندگي كشور نيز ريشه در آن سالها دارد از ضعف عمده ي متن در دوره جواني شهريار به شمار مي رود. و اما نقش جواني شهريار را كاريكاتوريست جوان و نامي كشور"اردشير رستمي " به عهده دارد. ضعف بازيگري از وزانت رستمي نخواهد كاست چرا كه او براي نخستين بار در مقابل دوربين مي ايستد و تا حدودي بازي مورد قبول ارائه مي دهد و به تعبير جان هاروپ بازيگر براي خود سبكي نيز ابداع مي كند. عواملي از جمله عاشقانه بودن داستان در مقطع جواني شهريار، برخوردهاي سياسي با عشق وي و بحران هايي كه در داستان ايجاد مي شود موجب مي گردد كه ضعف بازي رستمي به چشم نيايد. اما در قسمتي هايي از سريال كه كارگردان داستان درخوري را براي روايت ندارد و سعي مي كند با شعر خواني رستمي آن را جبران كند متوجه ضعف در بازي وي مي شود و يا حداقل تماشاگر اين ضعف را متوجه مي شود. اردشير رستمي بنا به كاراكتري كه دارد مي تواند شوخ طبعي شهريار را حفظ كند اما با گردن كج و مظلوم و ترسخورده اش وزانت و اقتدار شهريار را زير سوال مي برد. كارگردان با توجه به متن فيلم نامه سعي مي كند از شهريار جوان چهره اي تاثيرگذار بسازد و چه جفايي كه به شاعران بزرگ آن روزگار نمي كند.طرفه اينكه جوان تبريزي با حماقتي كه در برخوردهايش نشان مي دهد همانند يك پهلوان ظاهر مي شود و همه را زير پرچم خود مي گيرد و تمامي داستان نهايتا به او ختم مي شود.و اين تضاد تا پايان جواني شهريار وجود دارد و باز به تعبير ميرهولد اردشير رستمي نمي تواند با حركات و سكناتش توازن را حفظ كند و شخصيتي را با تمامي مشخصه هايش به نمايش در آورد.در هر حال صداي گرم و شهرياروارانه ي اردشير رستمي و تسلطي كه بر اشعار شهريار دارد موجب مي شود كه اين دوره از زندگي استاد تا حدودي مورد قبول واقع شود. حتي در نظر بيننده عام غلط خواني بعضي از شعرها توسط رستمي از زيبايي اثر نمي كاهد.كارگردان به پيروي از متن رستمي را مجبور به شعرخواني مي كند و اگر شخصيت يكُه ي اردشير رستمي نبود اين مقطع از زندگي شهريار نيز چهره ي نيمه واقعي او را نشان نمي داد و اثر كاملا انتزاعي مي شد. موفقيت نسبي اين قسمت وامدار رستمي است.

ج: دوره ي ميانسالي و پيري:

ضعف عمده ي سريال شهريار هم در فيلم نامه وهم كارگرداني در دوره ي ميانسالي و پيري وي نمود عيني پيدا مي كند و كارگردان حتي نمي تواند توقع بينندگان عام تلويزيون را نيز برآورده كند."سيروس گرجستاني" كه بيش از نقش آفريني در اين سريال، بيشتر در نقش كميك ظاهر مي شده است نقش ميانسالي و پيري شهريار را مي پذيرد تا از استاد چهره اي خرفت و احمق به نمايش بگذارد. شهريار از جمله معدود شاعراني است كه پيش از مرگ به شهرت مي رسد و ارتباط عميقي با جهان ادبيات و خالقان اين جهان پيدا مي كند.بسياري از بزرگان فرهنگ و ادب در اين سالها با او معاشرت مي كنند و از تجربه هاي وي خوشه چيني مي كنند اما كمال تبريزي تنها با استناد به عصبيت و افسردگي شهريار در اين مقطع و گره زدن آن با مرگ همسرش سعي مي كند از وي چهره اي بيمار و خرفت نشان بدهد. بعد از اين شهريار از انقلاب اسلامي دفاع خواهد كرد و اشعاري براي دفاع از آنها خواهد سرود و روند داستان به خوبي نشان مي دهد كه كارگردان با بزرگنمايي آن سعي خواهد كرد ميان مسير آينده ي هنري خود را هموار كند؛ اما غافل از اينكه اين شهريار بيمار و كم عقل كه با خود نيز به ستيز است نمي توانسته از كسي و يا اعتقادي دفاع كند.همين ضعف به تنهايي مي تواند پاشنه ي آشيل سريال باشد. هر چند كه آشيل اين داستان هر عضوش به نحوي آسيب پذير است. گرجستاني همانند رستمي نمي تواند شعرهاي شهريار را با لحن و صداي او تقليد كند و تنها به صرف اينكه قيافه اش اندكي به شهريار شباهت دارد براي ايفاي اين نقش انتخاب مي شود و از اين روي پايان سريال با صداي اردشير رستمي كه شعر درخشان عزيزه خانم را دكلمه مي كند به پايان مي رسد. مروري بر كتاب هاروپ و ميرهالد نشان مي دهد كه بازيگر تنها به صرف برخورداري از شباهت نمي تواند نقش تاريخي را به عهده بگيرد. تمامي حركات، البسه ،‌رفتار و برخورداري از نشانه گذاري كه امكان رمزگشايي را به بيننده مي دهد مي تواند نقش تاريخي را ماندگار كند. گرجستاني از طرفي با ضعف متن مواجه است و از ديگر طرف بازيگر صاحب سبك نيست و با دريده گي چشمها و نمايه هاي رفتاري بيننده را بيشتر به طرف هزل سوق مي دهد تا زندگي يك شخصيت تاريخي.

اگر قرار بود به ضعف بازي ديگر شخصيت هاي اين سريال بپردازم بحث به درازا مي كشيد. بناچار از ‌آن مي گذرم.

شخصيت پردازي:

ضعف شخصيت پردازي بر خلاف بازيگري به عهده ي نويسنده است و عدم آشنايي سجاده چي با شهريار و عدم بهره مندي از مشاوراني كه در اين مسير بتوانند او را ياري كنند موجب شده است كه كاريكاتوري از شخصيت ها را شاهد باشيم. اين پروژه ي ملي با توجه به اينكه شخصيت هاي تاريخي بسياري را وارد معركه مي كرد بايد مشاوران كاركشته و آگاه بسياري را در وراي خود مي داشت. بيشتر كاراكترهاي اين سريال نقش تاريخي در ادبيات و سياست كشور اعمال كرده اند اما ما تنها به صورت گذرا اين موضوع را مي بينيم و كارگردان براي پوشاندن ضعف شخصيت هاي داستاني افرادي را وارد داستان مي كند كه بود و نبودشان در سريال چندان به چشم نمي آمد. معمولا در داستان از اين افراد به عنوان "شخصيت هاي فضاساز" استفاده مي كنند تا داستان در خلا رخ ندهد. پرداخت بيش از حد به زندگي ابوالقاسم شيوا، صاحب خانه ي شهريار و حتي لاله براي ايجاد فضاي داستاني است اما وقايع مهم زندگي شهريار لابلاي زندگي اين شخصيت هاي فرعي و فضاساز مدفون مي شود.نويسنده ي گرامي براي اينكه همه هنرمندان آن دوره را به نفع شهريار مصادره نكند ناچار به مطالعه و تحقيق بود كه به نظر مي رسد اين اتفاق نيفتاده و يا زحمتي در حد يك اثر ملي كشيده نشده است.نويسنده براي مشروعيت بخشي به محمدحسين شهريار كه بدان نيز پايبند نمي ماند و در پيرسالي اين مشروعيت را از وي مي ستاند ؛ بسياري از چهره هاي ماندگار ادبي را زير سوال مي برد.در حقيقت در اين اثر هيچ شخصيتي به مرحله ي شخصيت بودگي نمي رسد و ابتر مي ماند.

اتمسفر و فضاي داستاني:

مشخصه هاي چون ،زبان، لحن، پوشش و مكان زندگي مي تواند به عنوان عوامل نشان گذار در هر اثري مورد استفاده قرار بگيرد.به دليل اينكه بيشتر قسمت هاي سريال به جواني شهريار مي پردازد و اين نقش را اردشير رستمي كه خود تبريزي است عهده دار است زبان و حتي لحن توانسته در فضاسازي سريال نقش عمده و موفقي داشته باشد و دارد اما استفاده ي بيش از حد كارگردان تبريزي از فضاهاي بسته براي سريال امكان همنوايي را از بيننده در باز آفريني فضاهاي داستاني مي گيرد. حتي شعرهاي شهريار براي نشان دادن فضاي زندگيش موفق تر از دوربين هاي است كه سعي در نشان دادن چنين فضاهايي دارند. هر چند كه كارگردان مي تواند از تخيل خود استفاده كند اما بهره گيري از زيستگاه هر هنرمندي مي تواند به خوبي شخصيت او را نشان دهد. رفت و آمد مدام شهريار در پارك گلستان، محل زندگي وي كه يكي از سنتي ترين و در عين حال مدرن ترين محله هاي تبريز است، استفاده از گلهايي همانند شمعداني كه شهر تبريز بدانها شهره اند مي تواند روحيه ي سيتزنده و در عين حال عارف مسلكانه شهريار را به خوبي نشان دهد. دريغ كه كمال تبريزي بدون استفاده از تجارب خود در شهر تبريز از فضاي تئاتري و بسته بيشترين استفاده را مي كند كه بغير از شهريار هر هنرمند ديگري مي توانست جاي او را بگيرد. سكانس هاي موفقي كه پري دنبال شهريار مي آيد و بيرون با هم قرار مي گذارند و پاركي كه آن دو در آنجا قدم مي زنند نشان مي دهد كه اگر تبريزي با متن پر پيمان و درخوري مواجه مي شد توانايي بازآفريني فضايي كه بتواند تبريز را نشان دهد دارا بود. اما شتابزدگي و بي حوصلگي در امر نوشتن و اجرا اين امكان را از دست كارگردان گرفته است. حتي ميزانسن قسمت هاي پاياني از جمله گورستان، خانه آيت  الله مرعشي و بيت به بيت با شهريار خواند شعر علي اي هماي رحمت نشان مي دهد كه كارگردان با شتاب در صدد تمام كردن سريال بر آمده است و ديگر دغدغه ي نشان دادن چهره واقعي شهريار نيست.

http://www.etemaad.com/Released/87-02-19/184.htm#23971

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 13:7  توسط حسن فرهنگی  |