بعدها بيشتر وقتها زنگ كه مي زدم تلفنشان اشغال بود مي فهميدم دارد با دوست پسرش حرف مي زند.زمين و آسمان را به هم دوختم تا پسر را پيدا كردم. دغدغه اش كتاب خواندن بود.خانواده اش از دستش زله بودند از بس كه كتاب مي خواند.اما همين كتاب خواندنش موجب شده بود دختر به او دل ببندد.دختر به خاطر محدوديتهايي كه داشت نمي توانست خودش برود انقلاب كتاب بخرد.خانه ي همسايه براش شده بود كتابخانه هر وقت كه دلش مي خواست مي رفت بالاخانه و كتاب بر مي داشت و بر مي گشت خانه و بعد كه كتاب را مي خواند بر مي گرداند به مادر پسر و ته دلش غنج مي رفت براش.همينطوري رابطه اشان شكل مي گرفت و من از دور تماشاشان مي كردم.دختر داشت انتخاب مي كرد و من مي خواستم آزادانه اين كار را بكند.بين من و او بايد يكي را انتخاب مي كرد.بين مني كه زنگ مي زدم به خانه اشان و حرف نمي زدم و او كه كتابهاش را براش به امانت مي داد.پسر هيچ چيز نداشت جز چند جلد كتاب اما دختر آن وقتها چيزهاي زيادي داشت.يكيش عشقي بود كه من به او داشتم و اين را خوب مي فهميد. از پنج نوبت تلفني كه به خانه اشان مي شد مي فهميد.همين دوست داشتن من موجب مي شد كفه ي ترازو به طرف او سنگين باشد اما هيچ اعتنايي به من نمي كرد.آنها در مقابل چشم من شكل مي گرفتند و همين براي من زيبا و ديدني بود.پسر مي رفت دنبال يلّلي تلّلي و با اين كارهاش مادرش را عصباني مي كرد اما دختر همين بي قيدي او را دوست داشت.از اينكه به جاي كار همه اش به فكر تئاتر بود و صبح تا شب توي تئاتر شهر پلاس بود كه هنرپيشه هاي موفق را ببيند و به خانه كه بر مي گشت هم و غمش اين باشد كه تمرين تئاتر كند و دختر را كه مي بيند مثل اتللو براش حرف بزند و دختر بيشتر دلش براي او غنج برود.او با اين كارهاش بين خودش و دختر فاصله مي انداخت و اين را من كه دورتر ايستاده بودم ونگاه مي كردم متوجه مي شدم.شاهين هاي ترازو به هم نزديك مي شد و كفه به طرف هيچ كدامشان سنگيني نمي كرد.دختر من را داشت كه عاشقش بودم و هيچ كس عاشق پسر نبود و پسر كارش اين بود كه بر خلاف پسرهاي ديگر برود دنبال يلّلي تلّلي اش و همين او را با بقيه ي پسرها متمايز مي كرد و موجب مي شد كه با هم برابر باشند.من كه عاشق دختر بودم دلم نمي خواست او نسبت به پسر عقب بماند براي همين عشقم را پر رنگتر مي كردم.روز عروسيشان زنگ زدم خانه اشان گوشي را برداشت گفت الو،بفرماييد.حرف نزدم گفت لالي.گفتم نه.گفت الحمد الله حرف زدي.گفتم همه اش مي خواستم تو حرف بزني.گفت كي هستي؟ گفتم الان هيچ فايده اي ندارد كه من را بشناسي اما به خاطر داشته باش كه هميشه دوستت خواهم داشت.گفت الو. الو. قطع كردم لابد باز هم گفت الو و من عصبي افتاده بودم كف اتاق و گريه مي كردم و اين را او نمي دانست اگر مي دانست كه يك نفر اينقدر دوستش دارد حالا خوشبخت ترين زن دنيا مي شد.
روزهاي سختي داشتند.ديگر كتاب خواندن ارضاعشان نمي كرد دختر دلش مي خواست پسر يك كاري دست و پا كند اما پسر فقط تئاتر بازي مي كرد.دختر را هم دوست داشت اما نمي خواست به خاطر او تئاتر را كنار بگذارد.كم كم داشت كلافه مي شد.من هم ديگر به خانه اشان زنگ نمي زدم.سعي كرده بودم فراموشش كنم اما نمي شد.با خودم عهد كردم كه تلفن نكنم.گاهي كه دلم براي صداش تنگ مي شد مي رفتم از تلفن عمومي به خانه ي خودمان زنگ مي زدم وقتي كسي بر مي داشت گوشي را از گوشم جدا مي كردم كه صداش را نشنوم و صداي او توي گوشم مي پيچيد كه مي گفت الو،بفرماييد.حرف كه نمي زدم مي گفت لالي؟
براي من و براي خيلي هاي ديگر از جمله مادرم پسر زياد مهم نبود همه اش از دختر حرف مي زديم كه كلاس پيانواش را گذاشته كنار و رفته با يك لات آسمان جل كه هيچ كاري بلد نيست جز اينكه همه اش توي تئاتر شهر پلاس باشد ازدواج كرده.گاهي مادر براش دل مي سوزاند اما دلسوزي مادر ادامه پيدا نكرد.يك روز ديديم كه پسر را تلويزيون نشان مي دهد كه دلقك بازي مي كند.من اصلا حوصله ي نگاه كردن به او و كارهاش را نداشتم اما مادر و خواهرهام چنان زل مي زدند به تلويزيون كه انگار معجزه اي اتفاق افتاده از آن روز به بعد ديگر حرف دختر را نمي زدند.دختر براي آنها مرده بود انگار فقط از پسر حرف مي زدند و من نمي دانستم چه چيزي در او فرق كرده.من هنوز به دختر فكر مي كردم مي رفتم از تلفن عمومي به خانه يمان زنگ مي زدم و گوشي را از گوشم جدا مي كردم تا صداي دختر توي گوشم بپيچد كه مي گويد الو،بفرماييد و من حرف نزنم و او بگويد لالي.مادر مي گفت اين روزها يك مزاحم تلفني داريم و من حرفهاش را گوش نمي كردم.كفه ي ترازو به طرف پسر سنگين مي شد. البته در نگاه مردمي كه عاشق شهرت بودند اما براي من هنوز دختر مهم تر بود. در پسر يك چيز تغيير كرده بود آن هم پاتوقش بود.به جاي اينكه برود تئاتر شهر مي رفت تلويزيون و به جاي اينكه عربده هاش را توي پارك شهر بكشد توي تلويزيون مي كشيد اما دختر همان دختري بود كه من دوستش داشتم.حالا همه درباره پسر حرف مي زدند و من كه از دور زندگي آنها را نگاه مي كردم حس مي كردم دختر آزرده شده.از اينكه همه حرف او را مي زنند و از دختر چيزي نمي گويند آزرده شده بود.او هم تصور مي كرد كه پسر آدم بزرگي است.يادش رفته بود روزهايي را كه نمي توانستند براي يك وعده اشان غذا دست و پا كنند و پسر همه اش توي تئاتر شهر پلاس بود.و دختر با لبخند مي گفت غصه نخورد با نان خشك هم مي سازد.
حالا وقتي مرد وارد خانه مي شد دختر او را نگاه مي كرد.ساعتها نگاهش مي كرد بعد كه مي رفتند بخوابند خودش را هي با او قياس مي كرد و حس مي كرد كه پيش مرد كم آورده.اما هيچ وقت فكر نمي كرد كه مرد چه چيزي بيشتر از او دارد.فقط به طور اتفاقي پاي او به تلويزيون باز شده بود و عربده هاش را توي تلويزيون مي كشيد همين.من بايد اينها را به دختر مي گفتم ولي چطور؟چطور براش بايد مي گفتم كه سالهاست دوستش دارم و از دور مي پايمش.حتما براش مسخره به نظر مي رسيد.به خانه اشان تلفن كردم.گفت الو،بفرماييد.حرف نزدم.كمي مكث كرد.باز گفت الو، حرفي نزدم گفت چرا حرف نمي زني؟منتظر بودم بگويد لالي؟ولي نگفت گوشي را همينطور توي دستش نگه داشته بود آخر سر من گوشي را گذاشتم.چه بلايي سرش آمده بود؟نكند فكر كرده بود دختري به خاطر شوهرش به خانه اشان زنگ زده است.آه كه چه زجري مي كشيد! چطور بايد بهش مي گفتم كفه ي ترازو هنوز به طرف او سنگين است.چون يك نفر فقط و فقط به خاطر خودش دوستش دارد.دلم براي صداش تنگ شده بود.مي خواستم فحشم بدهد بگويد لالي؟ باز هم به خانه اشان زنگ زدم گفت الو،بفرماييد.حرفي نزدم.باز هم گفت الو و من حرف نزدم.گوشي را نگه داشته بود صدايم مي لرزيد گفتم بگو لالي؟سريع گوشي را گذاشت.حالا آنها با هم زندگي مي كردند من نبايد وارد زندگيشان مي شدم اما هيچ وقت زبانم نچرخيد هنگام صحبت كردن با كسي در مورد آنها بگويم آن زن .همه اش با مادرم هم كه صحبت مي كنم مي گويم آن دختر آن مرد.شبانه رفتم طرف خانه اشان روي ديوار شعري از شاملو نوشتم /تو را من در تابش فروتن اين چراغ مي بينم آن جا كه توئي/مرا تو در ظلمت كده ي ويران سراي من در مي يابي /اين جا كه من ام.
تنم داشت مي لرزيد.تا كيوسك تلفن يك سر دويدم و به تلفن كه رسيدم به خانه يمان تلفن كردم مادرم گوشي را برداشت گوشي را از گوشم جدا كردم كه دختر بگويد الو،بفرماييد.بعد من حرف نزنم و او بگويد لالي؟