تبليغاتX
هیچ در هیچ
قفس

 رویایی

 

فروردين 87 با رخوت 86 شروع شد. موقع تحويل سال صورتم را شستم؟ نه. چيزي يادم نيست.دست از سرم برداريد.

اول فروردين پيشنهادهاي زيادي را براي سفر رد كردم.اين روزها مثل كرگدن شده ام.

دوم فرودين بد قلق تر از هميشه. با دوست خانوادگيمان مي رفتيم شمال. ترافيك عجيبي بود. بعد از كندوان پا كردم توي يك كفش كه بايد برگرديم و برگشتيم.

دوستم اصرار مي كرد بايد از جاده ي چالوس برويم و به حرف همه ي ما كه آنجا ترافيك است گوش نمي داد.پس سفر ناتمام ماند.

15 فرودين در تبريز بچه اي به دنيا مي آيد كه اسمش را مي گذارند حسن - من

----------------------------------------

چند سال پيشتر با شوهرش كوله اي را ا نداخته بودند روي دوششان و همه ي اين راه ها را پياده گز كرده بودند. متفاوت با همه ي كساني كه مي روند سفر.زن وجب به وجب جاده را مي شناخت.نقش بازي كرده بودند. تو مرد بي رحمي باش كه به من بگويد. هي تو براي چي اينجا نشستي؟

من زني باشم كه شوهرم را آزرده ام. چه فرقي مي كند مي توانيم بعدا نقشمان را عوض كنيم.دم زندگي دراز است! حالا مي فهمم كه زياد هم دراز نيست - تو مردي باشي كه زنت را آزرده اي و من آن زن باشم.

-         زنيكه ي پيزوري اينجا چيكار مي كني؟ بوي سگ مي دي. مشتري ها ازت رم مي كنن.

سر نقشهايمان با هم دعوا كرده باشيم و از هم جدا بشويم. حالا آمده باشم شمال وجب به وجبش را گشته باشم كه تو را پيدا كنم. نشسته بود كنار همان متلي كه با هم غذا خورده بودند و نگهبان متل آمد و با خشم گفت: زنيكه ي پيزوري اينجا چيكار مي كني؟ بوي سگ مي دي. مشتري ها ازت رم مي كنن.

زن خنديد. گفت: اين حرف دهن تو نيست. من و شوهرم ساختيم. براي نمايشي كه قرار بود بازي كنيم.

نگهبان لگد انداخت طرف زن.

-         برو گم شو.

زن و مرد جواني دورتر نشسته بودند كنار آلاچيق و چايي مي خوردند.همانجايي كه قبلا زن با شوهرش نشسته بود و قليان كشيده بود و پنهاني شوهرش را بوسيده بود. زن به طرفشان رفت و با حسرت نگاهشان كرد. بعد دل دل كرد و رفت نزديكشان.گفت:‌ اجازه مي دين با شما چايي بخورم.

زن و مرد با اكراه به او نگاه كردند و روي نيمكت سريدند و به هم نزديك شدند و همديگر را بغل كردند.زن روبرويشان نشست و گفت: چايي نه. فقط نگاهتان مي كنم.فقط...

پسر دايي ام زنگ زد كه به خاطر شما از راه شمال مي رويم مشهد. ما حالا سياه بيشه ايم. گفتم ما تهرانيم نرفته برگشتيم.

در فروردين امسال هنوز هيچ شاعري نمرده است. نشانه ي خوبي است انگار.اما هنرپيشه ي چهل ساله اي بنام داود اسدي سكته كرد و مرد.نشانه ي خوبي نيست.انگار

حس غريبي دارم.من زنداني شده ام. چطور مي شود پرواز كرد؟ چند فروردين ديگر بايد توي قفس باشم. لعنت بر قفس.

2 نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 13:5  توسط حسن فرهنگی  |