------------------------------------
دست دست كه مي كنم
دستهايم براي گدايي دراز است چون
چيزي گم شده
چيزي شبيه آبي
چيزي شبيه آسمان
چيزي شبيه تن
وطن
در نگاه كفترهاي كوچه ي ما
در دل دل ِ دستهاي من
چيزي گم است.
آسمان ِ خانه ي من
كفتر ندارد
و كودكي كه گدايي مي كند
دست...
نه!
دارد
دستهايي كه زير ِ پيراهن چركين پنهان
دست دست مي كند كه
چيزي بگويمش
و تا مي گويم بوسه
تا مي آيم بگويم عشق
تا مي آيد بپرسد پدر
تا مي خواهم بگويم وطن
ماشيني روي لبخندم ويراژ مي دهد
و خنده ام له مي شود
خنده هاي ماسيده بر سنگفرش پياده رو را....
نه
اين خنده براي او خنده نمي شود
دست دراز مي كنم
دست ندارد كه دراز
--------------------------------------------------------------------------------------
مي گويند بهار مي رسد. من مدام مي نويسم.اين روزها كاري بهتر از نوشتن نيست. مي گويند همه براي عيد مهيا مي شوند من كودك بي دستي را مي بينم كه دستهايش را براي گدايي دراز كرده است.