تبليغاتX
هیچ در هیچ
ماهي ها در خلوت نيايش مي کنند
نقدي بر رمان وقت نيايش ماهي ها
ماهي ها در خلوت نيايش مي کنند
حسن فرهنگي

سردرگمي بزرگ نويسندگان ايراني به خصوص بعد از انقلاب اسلامي در چگونه نوشتن داستان هاي ديني است. پرداختن بدين موضوعات راه رفتن بر لبه تيغ است براي همين کمتر نويسنده يي جسارت ورود بدان را دارد و اگر هم اندک نويسنده يي اضطرار ورود بدان حوزه را در خود احساس مي کند به گيجي و پريشاني دچار شده و در نهايت با دستاني خالي ميدان را ترک کرده و حتي نويسنده بودنش نيز زير سوال مي رود چرا که با توسل به منابع تاريخي و پيش فرض هايي که براي خود در نظر مي گيرد از طرفي امکان خلاقانه عمل کردن که يکي از ابزارهاي کارآمد نويسندگان است را از دست مي دهد و از ديگر طرف به خاطر دخل و تصرف در وقايع تاريخي زيبايي و وجاهت آن داستان ها را نيز از بين مي برد. به طور خلاصه مواد اوليه داستان را قرباني تکنيک و تخيل خود کرده و تخيل خود را نيز به پاي استنادات تاريخي ذبح مي کند. و چنين رويکردي نسبت به داستان هاي ديني ستم مضاعف است.

شعارزدگي بزرگ ترين آفتي است که دامن اين هنرمندان را مي گيرد و نويسندگان خود نيز به اين مهم توجه دارند اما با توجه به سفارشي که ارگان ها و نهادهاي دولتي به نويسندگان مي دهند آنها براي به دست آوردن حداقل امکانات مراکز فوق، ورود به دنياي پيچيده دين و دستمايه قرار دادن موضوعات ديني براي خلق داستان را مي پذيرند. اما دريغ مندانه بايد گفت که کمتر مي توانند اثري تاثيرگذار خلق کنند. پاشنه آشيل بيشتر داستان هاي ديني موضع گيري صريح و غيرهنرمندانه نويسندگان است. کمااينکه کارگاه روياسازي امريکا مهم ترين گزاره هاي اعتقادي خود را با زباني هنري و به طور غيرمستقيم به خورد مخاطبان خود مي دهد.در اين رمان شخصيت محوري داستان فردي است به نام جاسم که پيش از انقلاب با حکومت درافتاده است و هزينه هنگفتي نيز بدين سبب در زندگي مي پردازد. نويسنده درصدد است که پشتوانه فکري جاسم را ائمه قلمداد کند و براي همين اين فرد رمان را به نفع ديدگاه دين محورانه خود مصادره مي کند و نويسنده نيز در سطر به سطر داستان به ياري او مي شتابد و از همين جاست که ضعف تکنيکي نويسنده (نه منظر جاسم به هستي) مشخص مي شود چرا که منظر جاسم به هستي حتي بيشتر از داستان هاي غيرديني مي تواند دستاويز روايت باشد که نويسنده به دليل احساسي گري نمي تواند او را همانند شخصيت داستاني بپذيرد و به زندگي اش بپردازد و نگاه نويسنده به وي نه از سر بي طرفي و اعتدال که از سر همياري و همزباني و حتي مريدي است و همين وجه داستان را به کام خواننده اندکي تلخ مي کند. گام به گام با تکنيک اين داستان آشنا مي شويم.

1- سردرگمي در روايت

جمشيدي در تمامي رمان هايش نشان داده که به روايت هاي چندوجهي معتقد است و بر اين موضوع پافشاري مي کند. اما مشکلي که گريبان او را مي گيرد و تا پايان داستان رهايش نمي کند اين است که از روايت هاي متکثر صداهاي يکنواخت بيرون مي آيد و خواننده در منطق او که دائماً روايت را تغيير مي دهد حيران مي ماند. تقطيع در روايت و ايستايي در مقابل عناصر ثابتي که ارسطو بدان ها اشاره کرده پشتوانه فلسفي دارد و از زمان رفرماسيون در زيست بشر غربي براي خود جايگاه ويژه يي تعريف کرده است و اندک اندک با نظريه پردازي افرادي چون دوسوسور که زبان را در تقابل مخالفت ها و نفي ها تعريف کرده به ادبيات راه يافته است تا راوي به تعبير رولان بارت محلي از اعراب نداشته باشد و حتي خواننده با عمل خوانش (نه خواندن) به مرگ مولف پافشاري داشته باشد. استواري داستان هاي مدرن و بعد از مدرن برگرفته از منطق فلسفي است که نه تنها داناي کل بودن نويسندگان که حتي روايت کلان ديني را نيز برنمي تابند، حال اينکه نويسنده - وقت نيايش ماهي ها- درصدد نگاشتن داستان ديني است که مهم تر از همه مي خواهد روايت کلان خود را جار بزند. نويسنده در جاي جاي رمان اين نوع روايت را تکنيک خود قلمداد مي کند. در حالي که با اين تکنيک از سويي مخاطبان داستان هاي ديني را از دست مي دهد و از ديگر سو مخاطبان حرفه يي را نمي تواند راضي نگه دارد که آنها تصنع و بزک شدگي ظاهري اثر را مي بينند و باطن داستان را همخوان با تکنيک نمي يابند.راوي در پراکنش نوشتاري با حفظ استقلال يکه روايتگري خود فضاها را تغيير مي دهد و به خواننده نشان مي دهد که هيچ منطقي جز بازي ندارد. نخست با خود نويسنده مواجه مي شويم که در مقابل سفارش دهنده رمان ايستاده است و خواننده را از ابتدا در جريان روند شکل گيري رمان قرار مي دهد. سفارش دهنده نيز همانند بنده - البته با منطق خود - نويسنده را از گنده گويي و آشفته نويسي برحذر مي دارد اما نويسنده با توجه به اينکه سعي خود را مي کند خود را همسو با سفارش وي نشان دهد، نمي تواند و بزرگ ترين دليل اين امر عدم وجود داستاني پررنگ با بحران هاي داستاني است که او را راضي کند. نويسنده حتي سفارش دهنده داستان را نيز وارد فضاي تخيلي خود کرده و در فواصل مختلفي که اندکي از داستان را پيش مي برد آن را به سفارش دهنده مي دهد تا تاييد و تکذيب کند و نظر آنها را نيز وارد داستان مي کند.جمشيدي درصدد است که ضرورت مهدويت را نشان دهد و صادقانه اين موضوع را با خواننده در ميان مي گذارد و ابزارهاي داستاني اش را نيز به خواننده نشان مي دهد. انگار نوعي مشق نويسندگي مي کند و اين کار را به ملاء عام مي آورد تا همگان ببينند و بياموزند. براي همين شخصيتي خلق مي کند به نام جاسم و او را فردي مبارز با جور و ستم نشان مي دهد و تمام تلاش خود را معطوف به ديندار نشان دادن وي مي کند. اگر تا همين جا پيش مي رفت و به داستان جاسم مي پرداخت، مي توانست داستاني موفق ارائه دهد اما وي هنوز سوداي زيبايي شناختي در سر دارد و براي همين جاسم را رها مي کند، زمان را مي شکند و روايتي ديگر را پي مي گيرد و شخصيت هايي را وارد داستان مي کند که تنها شناختي سطحي از آنها پيدا مي کنيم. هر چند با خود جاسم و عوامل اعتقادساز وي نيز آشنا نمي شويم و تنها گرته يي از او و سايه يي شکسته در لابه لاي واژگان مي بينيم و بس. وي انگار براي سردرگم کردن خواننده و ايجاد فضاي مدرن براي داستان نياز به راوي ديگري دارد. از فيلم که به صورت تقطيع شده در اثر نمايش داده مي شود، از فيلمنامه که به صورت پرشي مطرح مي شود و از کارگرداني که در روايت او را ياري خواهد کرد کمک مي گيرد و مسير را با دشواري پيش مي برد و همين امر خواننده را نيز به دشواري مي اندازد.

2- روايت يک داستان به چندين روش

در داستان هاي مدرن همانند خشم و هياهو فاکنر که از شهرت بيشتري برخوردار است يک واقعه را از زواياي مختلف و توسط راويان مختلف پيش مي بريم. اين روش روايتي سعي در شکستن روايت کلان است و قطعيت را از منظر يک راوي مي ستاند و به همگان تفويض مي کند تا ثابت شود که در هستي هيچ قطعيتي وجود ندارد. براي همين يک واقعه با روايت هاي مختلف بيان مي شود که هر کدام با ديگري فاصله دارد و همين امکان پيشرفت داستان را محقق مي کند. مصطفي جمشيدي در رمان خود يک روايت را به صورت هاي مختلف پيش مي برد بي اينکه کمترين انعطافي در مقابل جهان داستاني داشته باشد.

در روايت نخست با شخصي به نام جاسم آشنا مي شويم که در مقابل جور و ستم شاهي ايستادگي مي کند. اين روايت پيش مي رود و بي آنکه تغييري در آن ايجاد شود از زبان پسر وي يعني زائر گفته مي شود و در پيشبرد داستان- ايجاد کنش يا بحران داستاني - هيچ تاثيري نمي گذارد. باز روايت را ادامه مي دهد و بدون اينکه سخن تازه يي براي واگويه داشته باشد صافي يعني سفارش دهنده داستان را وارد داستان مي کند تا او نيز همان حرف هايي را بزند که خواننده از پيش بدان ها آگاه بوده است. نويسنده باز هم پيش مي رود و کارگرداني را وارد داستان مي کند تا دانسته هاي خواننده را به صورت فيلم به نمايش بگذارد، نويسنده فيلم را نيز براي خواننده باز مي گويد. اما انگار متوجه شده است که خواننده ديگر حوصله شنيدن حرف هاي تکراري را ندارد براي همين مدام اشاره مي کند فيلم را با دور تند تماشا مي کند. بازي هنوز ادامه دارد. ما حالا بايد شاهد متن فيلم که به صورت سناريو در کتاب آمده است، باشيم. نويسنده فيلمنامه را نيز وارد داستان مي کند و ادامه مي دهد... تا کجا ؟ تا جايي که خواننده از او با تحکم بخواهد که بس کند.

3- درونمايه داستان

انتظار و باور به منجي در تمامي اديان به گونه يي چهره نشان داده و با دلبري از ملت ها موجب اميد آنها به آينده شده و امکان مبارزه را در درون شان نهادينه کرده است. نويسنده کتاب - وقت نيايش ماهي ها - نيز مي خواهد همين موضوع را مطرح کند اما اين موضوع زبان خاص خود را در داستان نمي يابد. نويسنده جانبدارانه موضوعات ذهني خود را با شمارگان مطرح مي کند از جمله اينکه مهدويت چقدر مهم است؟ آيا اديان ديگر هم مشروعيت دارند يا نه؟ و سوالاتي از اين دست. وي که مي توانست با استفاده از اعجاز قلم سخن خود را به کرسي بنشاند خطابه مي گويد و نقش يک روحاني را بازي مي کند که بالاي منبر رفته و در تثبيت اعتقادي مي کوشد. همان اندازه که عمل روحاني در منبر کار ذاتي تبليغ و خطابه است، کار هنرمند به خصوص نويسنده فاصله گرفتن از مستقيم گويي است. نويسنده اما هراسي ندارد که داستانش از خوانندگان دلبري نکند، انگار تنها مي خواهد خود را راضي کند و از اين رو خطبه مي خواند و استدلال اصولي خود را بيان مي کند.

4-شخصيت پردازي

تنها شخصيتي که در اين داستان توانسته خود را به خواننده معرفي کند و بقبولاند، خود نويسنده است. بيشتر از هر کدام از شخصيت ها ما با راوي آشنا مي شويم. البته اين شناخت عميق و ماندگار نيست بلکه پايه يي تر از شناختي است که نسبت به کاراکترهاي داستاني پيدا مي کنيم. شايد براي همين است که وقتي نويسنده با منتقد وارد بحث مي شود برمي آشوبد چرا که او تنها روايتگر نيست بلکه خود نيز يکي از کاراکترهاي داستان است. ما شناخت سطحي در حد تيپ از جاسم و پسر او پيدا مي کنيم. خانواده وي را اصلاً نمي توانيم بشناسيم. صافي را در لابه لاي زندگي آنها مي بينيم اما به کنه او و اينکه باورهايش چگونه و در چه مسير شکل گرفته است پي نمي بريم.
2 نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 12:41  توسط حسن فرهنگی  |