تبليغاتX
هیچ در هیچ
آقازاده مرد - زنده باد آقازاده

آقازاده مرد – زنده باد آقازاده

 

چه تقديري است كه بايد همواره شاهد اندوه و غم و شيون ديگران باشيم و چهره ي خوشي و ابتهاج را براي لحظه ي نبينيم. اين همه اندوه در سرزمين ما ريشه در كجا دارد؟ چرا لبخند از لبهايمان گريخته است و روزاروز چين هاي پيشاني يمان اخم آلوده ترمان نشان مي دهد؟ چرا همديگر را دوست نداريم؟ چرا به محض اينكه دوستي را در غربت مي بينيم دشنه بر گرده اش فرو مي بريم و زماني كه نزديكمان است عيب هايش را نيز حسن تلقي مي كنيم؟ اين همه تزوير‏ اين همه ريا- اين همه دروغ و دغل – اين همه پنهان كاري ريشه در كجا دارد؟ چرا قامتمان در زير فشار اين همه پليدي و پلشتي نمي شكند؟

محمد آقازاده تمامي مطالب وبلاگش را پاك كرده است. به او تلفن مي كنم. صدايش بغض آلود است . حرفهايي بينمان رد و بدل مي شود و من نظرم را براي برونشد از وضعيت فعلي برايش مي گويم. مي خواهد كه برايش بنويسم. مي گويد كمكم كن! ( اين صداي نامتعارفي است كه بر گوشم مي پيچد. صداي مردي كه همواره در روشن نگه داشتن چراغ عقل كوشيده است و اينك مي گويد كمكم كن و در اين جمله اعتراض هست – انديشه هست – تنهايي و بي كسي هست – مبارزه با نهان روشي و پنهان كاري هست – جسارت و شجاعت هست و هزاران حسي كه مردمان در پنهان كردنش مي كوشند و او بي پرده آنها را بيرون مي ريزد.) در زمانه اي كه همه مردمان به كمك نياز دارند – به عاطفه و عشق نياز دارند و آن را مطالبه نمي كنند و غرورشان زندگيشان را به آتش مي كشد مردي چون اوبغض آلوده مي گويد كمكم كن. اين صداي يك ملت است. اين صداي تمامي انديشمنداني است كه به تعبير نيما غرق شدن مردي را در دريا مي بينند و كمك مي طلبند در حالي كه ديگران آنقدر اخته و سترون شده اند كه حتي نمي توانند كمك بخواهند. و من كه مدتهاست بهترين همراه خود را تنهايي مي دانم چگونه مي توانم از پيله ي تنهايي ام بيرون بياييم و به كسي كمك بكنم. نمي توانم. من خود به كمك نياز دارم و تنهايي را بهترين كسي يافته ام كه توانسته كمكم كند. چون او كمك مي كند بينديشم و مفري براي خود بيابم. اما به بهانه ي دوستم آقازاده مي خواهم نقبي به درون خودم و مردماني بزنم كه لبخند را گم كرده اند.

دوستم آقازاده تنهاست. من تنهايم. كساني كه اين وبلاگ را مي خوانند تنهايند. دوستم آقازاده  دو بچه و يك زن دارد. من يك زن و يك بچه دارم و كساني كه اين وبلاگ را مي خوانند مثل دوستم آقازاده و يا مثل من هستند. با اين همه (با وجود اينكه دور و برمان را اين همه آدم گرفته است) همه يمان تنهاييم. اين تنهايي ريشه در كجا دارد؟

ريشه ي تنهايي ما در خاك پنهان ماندگي و پنهان پوسيدگي محكم شده است و كندن و دور انداختن آن كاريست بس دشوار. به تعبير لاكان انسان بدون حضور ديگران معني نمي شود. اين ديگران هستند كه او را معني مي كنند و انسان خطابش مي كنند و ما روز به روز از ديگران فاصله مي گيريم. ما نمي توانيم احساسات خودمان را به زبان بياوريم. نمي توانيم تمناي خود را به گوش ديگران برسانيم و از آنها كمك بگيريم. نمي توانيم مطابق دلمان عمل كنيم و گستاخانه در ميان جمع برقصيم -  بخنديم – گريه كنيم و همديگر را به آغوش بكشيم. ما تمامي تمنا و نيازهايمان را به گنجينه ي ناخودآگاهمان مي فرستيم. بر چهره يمان نقابي مي زنيم كه دوستش نداريم اما جامعه از ما آن نقاب را مي خواهد. كارفرمايمان دوست دارد كه تظاهر به دوست داشتنش كنيم و به خاطر مديريت خوبي كه دارد او را ستايش كنيم. زنمان مي خواهد به تمامي زنهاي عالم فحش بدهيم و تنها نام او بر زبانمان حك بشود. دوستانمان دوست دارند تنها آنها را بر بتابيم و ديگران را كه خارج ازدايره ايمان هستند دشمن بدانيم... و اين خواستن ها را نيز من و ما از آنها مي خواهيم بي اينكه بدانيم در پسله هاي ذهنمان گونه ي ديگري زندگي مي كنيم و در ظاهر به ميل هم عمل مي كنيم و اين نهان روشي پدرمان را در مي آورد. و همه يمان بيمار مي شويم. ما همه بيماريم.

دوستم آقازاده شجاعانه مي خواست با اين جريان بستيزد. از اين روي بدون اينكه عرق شرم بر پيشاني اش بنشيند به وبلاگهاي ديگراني كه بسيار كوچكتر از او بودند سر زد كه بگويد دوستشان دارد. با صداي بلند تنهايي خودش را جار زد كه ديگران نيز بتوانند اعتراف كنند و با فريب خود را نپوسانند و از بين نبرند. با افراد بسياري دوست شد و سعي كرد بار آنها را به دوش بكشد و ثابت كند كه انسان دشواري وظيفه است. اما كم آورد. ديگر توان ادامه نداشت. چون مردماني كه عمري با نهان روشي زندگي را سپري كرده اند او را بر نتافتند و گريبانش را گرفتند كه دروغ بگو – احساساتت را پنهان كن وسر هر كوچه و برزن جار نزد- به ديگران بي پروا عشقت را ابراز نكن... آقازاده در چنبره اي فشرده مي شد كه مي توانست كمر او را بشكند. از اين روي عقب نشيني كرد. بايد از نوع شروع كرد. بايد خيلي پنهان كارانه به زندگي ادامه داد. بايد دروغ گفت. و او بايد ياد بگيرد گاهي دروغ بگويد. كه پرداخت هزينه ي راست گويي سنگين است. او بايد تنها براي خودش زندگي كند و بايد به دنياي وسيع تنهايي اش پناه ببرد. چندان كه بزرگاني چون نيچه اين كار را كرده اند. زردتشت نيچه نيز سي سال در غاري پنهان شد و دستانش را پر انگبين كرد و از غار بيرون آمد. تنهايي موهبتي است كه كمتر كسي مي تواند آن را درك كند و در آن انگبين بيابد. او بايد در تنهايي اش بهترين مقالاتش را بنويسد كه بيشتر از عقل او فرمان مي گيرد تا دلش. او بايد رشته ي احساساتش را در چنگ بگيرد و بر آن مهار بزند و عقلانيت را فربه تر كند تا از اين طريق افرادي كه همانند او مي انديشند بيشتر شوند. بايد با منطق او تعداد انديشمندان بيشتر شوند تا از سطح به عمق برسند و در مقابل هر بادي ازجاي كنده نشوند و اين كار نياز به كم نوشتن و زياد انديشيدن دارد. او بايد به آسيب شناسي معضلات جامعه بپردازد و در صدد اصلاحشان برآيد. مخاطبين وي بايد بدانند كه ديگر وبلاگ او محلي براي جولان واژگان زيبا نيست بلكه محلي براي انديشيدن است. بايد ابتدا و انتهاي بحث هاي او مشخص شود تا  جامعه عقلانيت را تجربه كند.

دوست عزيزم دردها را ريشه يابي كن و درمان را پيشنهاد بكن و در اين كار استوار قدم بزن. اشك نريز. به قلب نازنينت فشار نياور. فقط بينديش و راهكار نشان بده. و به كساني كه دوستت دارند نيز ياد بده كه از سانتي مانتاليزم كم عمق و كم تاثير به واقع نگاري تحليلگرايانه برسند و گرنه واگويه ي صرف دردها- ما را دردمند و بي چاره نشان خواهد داد. اگر براي چرك و عفونتي كه بر تنمان نشسته است گريه كنيم به زودي خواهيم مرد. بايد به چرك نشستگي تنمان را درك كنيم و در صدد مداوايش باشيم. حتي با لبخند. آقازاده ي عزيز چون غور در جامعه به تو لذت مي دهد اين كار را بايد تو انجام بدهي پس يا علي . چارچوبي براي بحثت مشخص كن و شروع كن تا نه بر تعداد انسان هايي كه دنبال مفري براي خالي كردن اندوه خود مي گردد كه بر تعداد كساني كه با آغوش باز اندوه را مي پذيرند و دنبال راهكاري براي از بين بردنش هستند اضافه شود و بايد براي رسيدن به چنين روزي از همين اكنون شروع كني. با چارچوبي كه مشخص خواهي كرد و بحثي كه دامنه ي آن را به وبلاگهاي ديگران خواهي كشيد. اگر چراغ عقل روشن شود ما را در روش زندگي كمك خواهد كرد. عقل خواهد گفت كه گاهي از مشكلات بگريزيم – زماني در مقابلش بايستيم – هنگامي دروغ بگويم و ديگر وقت راستي را فرياد بزنيم. بايد عقل را دريابيم. بازي را شروع كن استاد.  

2 نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 12:37  توسط حسن فرهنگی  |