تبليغاتX
هیچ در هیچ
فرشته ها محكوم به تكرارند

 

 

 

فرشته‌ها محكوم به تكرارند


 

 نقدي بر داستان <فرشته‌ها بوي پرتقال مي‌دهند>، برنده هشتمين جايزه كتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعات

حسن فرهنگي

حسن بني عامري

 

از پرداختن به حواشي پرهيز مي‌كنم تا به اصل مطلب بپردازم كه چرا داستان‌هاي ماندگار حسن بني‌عامري كه در مجله‌اي چون <ادبستان> به چاپ مي‌رسيد مغفول واقع شدند و او با دستاويز قرار دادن تم اصلي داستان‌هاي فوق به خلق آثار جديد پرداخت كه در مواجهه با آثار پيشينش چندان موفق نبوده‌اند؛ هرچند كه جوايز بسياري را هم از آن خود كرده باشند.

اگرچه <فرشته‌ها بوي پرتقال مي‌دهند> در جامعه كتابخوان به عنوان - رمان - مطرح شده است اما به دليل سه پارگي داستان‌هاي كتاب كه هيچ ارتباط منطقي بينشان نيست نمي‌توان اين اثر را در ژانر رمان جاي داد. اگر ساختار اين داستان پازليك بود، بايد يكي از عناصر داستاني (زمان، مكان و شخصيت) و يا كنش در سه‌گانه‌ها به صورت مشترك ايفاي نقش مي‌كردند و با همنشيني روايي مي‌توانستند به رمان منجر شوند كه اين اتفاق در مورد داستان رخ نمي‌دهد و اگر نويسنده مي‌خواست از تكنيك اپيزوديك فايده بگيرد، باز هم علي‌رغم استقلا‌ل هركدام از اپيزودها، بايد عناصري در هر سه مشترك پيش مي‌رفتند و موضوع مشتركي را هم نشانه‌گذاري مي‌كردند كه باز هم اين اتفاق در داستان <فرشته‌ها بوي پرتقال مي‌دهند> نمي‌افتد؛ مگر اينكه ويلچرنشيني ابوعبود و الياس را گرانيگاه داستان‌ها قرار دهيم و تعريف رمان را بر آن هموار كنيم. در حالي كه قسمت مياني داستان هيچ ارتباطي با داستان نخست و داستان آخري ندارد، اما با گسستي كه بين روايت‌ها ايجاد مي‌شود خواننده را مي‌آزارد و در نهايت به سرگشتگي خواننده و حتي نويسنده منجر مي‌شود و هيچ لذت و انديشه‌اي فلسفي كه مختص رمان‌هاي پست مدرن است عايد نمي‌شود. مطالعه در آثار نويسندگاني چون كارلوس فوئنتس اين مهم را نشان مي‌دهد كه روايت‌ها - اتمسفر داستان - شخصيت‌ها، هرچند كه از هم گسسته و آشفته به نظر مي‌رسند اما در كل رمان نظمي وجود دارد كه تمامي شلختگي‌ها را سامان مي‌دهد. البته اين شلختگي ريشه در آموزه‌هاي فلسفي غرب دارد كه بعد از فروپاشي روايت‌هاي كلا‌ن و از ميان رفتن قطعيت امكان پذير شدن ناممكن‌ها پا به عرصه گذاشت. در حالي كه در ايران هيچ‌وقت تفكر مدرن و پيشامدرن طي نشد تا به خرده روايت‌هاي دنياي پست مدرن پا بگذاريم. از اين روي نويسندگان ايراني با ذهنيتي مدرن به خلق اثري مي‌پردازند كه به‌زعم آنها نشانه‌هاي ادبيات پست مدرن را يدك مي‌كشد كه در حقيقت اين حركت هم دهن‌كجي كردن به دنياي يكه مردمان ايراني و هم انفعال در مقابل فلسفه‌اي است كه هيچ شناختي از آن نداريم.

داستان <فرشته‌ها بوي پرتقال مي‌دهند> به تعبير نويسنده سه صورت‌خواني است. تعريف دم‌دستي براي صورت‌خواني تاويل يك متن توسط نويسنده است كه به تعداد خوانندگان نيز آن صورت امكان خوانش مي‌يابد. اما چنان‌كه در داستان‌هاي اين كتاب شاهد هستيم، خوانش از يك صورت اتفاق نمي‌افتد بلكه صورت تغيير مي‌كند و نه تنها صورت‌خواني در سه وضعيت رخ نمي‌دهد بلكه متن داستاني تغيير مي‌كند. داستان نخست درباره گلنسا است، داستان دوم در خصوص ابو عبود است و سومي به زندگي اياز و راوي و ديگر شخصيت‌هاي داستان به صورت برابر مي‌پردازد. با اين اوصاف، متون و جهان هر سه داستان تغيير مي‌كند و به تعبير رولا‌ن بارت، زماني كه متن تغييري چنين فاحش داشته باشد، ديگر نمي‌تواند به اثري مستقل ختم شود تا خوانندگان نيز به تاويل آن بپردازند. تاويل هر سه داستان مي‌تواند متكي بر يكي از آنها باشد و يكه عمل كند. زيبايي داستان‌هاي اين كتاب هم بر مجزا بودن داستان‌ها مي‌تواند عرض‌اندام كند وگرنه در كليت لطمه جبران‌ناپذيري مي‌بيند و خواننده فريب خورده كه درصدد ايجاد پيوستاري بين داستان‌ها است، ناتوان از اين كار احساس خستگي و سرخوردگي مي‌كند.توجه بيش از حد نويسنده به مشخصه‌هاي داستان پست‌مدرن و درگيري با آنها موجب شده است كه لطمه جديدي به داستان‌ها وارد شود كه به بعضي از آنها اشاره مي‌كنم.

شخصيت‌پردازي:

بني‌عامري ثابت كرده است كه استاد شخصيت‌پردازي است و حتي مي‌تواند به دكمه پيراهن يك انسان (در رمان <گنجشك‌ها زبان بهشت را مي فهمند)> شخصيتي بدهد كه خواننده هيچ‌وقت نتواند آن را فراموش كند اما در اين داستان او از عهده ساده‌ترين امكانات يك شخصيت كه غور در زندگي او و به رخ كشيدن تفاوت‌هايش است عاجز مانده است. در داستان نخست كتاب، بزرگنمايي روي شخصيت گلنسا است اما خواننده تنها سايه‌اي از گلنسا را مي‌بيند و به صورت بسيار گذرا از زندگي او مطلع مي‌شود و اين اتفاق در حالي رخ مي‌دهد كه نويسنده به <تيپ‌هاي داستاني> بيش از شخصيت‌هاي اصلي بها مي‌دهد. در اين قسمت از داستان با دانيال و معلم‌هاي او بيش از شخصيت‌هاي داستان درگير مي‌شويم و داستان كه تمام مي‌شود متوجه مي‌شويم كه نويسنده به غير از فضاسازي، هيچ منطقي جهت گنجاندن فضاي مدرسه در داستان نداشته است. از اين روي با اتمام داستان نخست، خواننده همه افراد داستان را مرور كرده اما هيچكدام را نشناخته است و براي همين داستان درحد واگويه موقعيت صرف فرو مانده است.در داستان مياني، نويسنده دست و دلبازتر عمل كرده است و با تكيه بر داستان‌هاي پيشين خود سعي كرده به قصه اهميت بدهد اما باز درگير تكنيك داستاني شده و اين امكان را از خود گرفته است. استفاده از اسامي پيچيده و مبهم در داستان‌هاي بني‌عامري به عنوان ابزار و عنصر فضاساز همواره نقش اساسي داشته است. در اين داستان نيز او سعي مي‌كند با استفاده از اسامي غيرملموس همانند <ابو عبود> به نثر و فضاي داستاني عينيت ببخشد و اندكي بر وزانت آن بيفزايد. در اين كار آن‌قدر افراط مي‌كند و با ناميدن يك فرد با اسامي مختلف چندان فضا را فشرده مي‌كند كه خواننده گيج و گنگ در فاصله يافتن شخصيت‌ها مي‌چرخد و نهايت به نتيجه دلخواه هم نمي‌رسد. شايد اگر خواننده بخواهد اثر را بار ديگر بخواند، با شخصيت‌هاي داستاني بيشتر انس بگيرد اما ضعفي كه در زبان داستان‌ها است، لذت دوباره‌خواني را از خواننده مي‌گيرد و براي همين داستان دوم نيز ابتر رها مي‌شود و باز موقعيتي را ترسيم مي‌كند كه امكان داستان شدن را به همراه دارد اما اين امكان به درستي محقق نشده است. در داستان سوم شخصيت‌هاي بدون عقبه وارد صحنه مي‌شوند كه هركدام به فراخور بازنمود وضعيت امروزي و در اينجايي ايفاي نقش مي‌كنند. يكي به خاطر بچه‌دار نشدن، ديگري به خاطر كهولت سن و آن ديگري براي رديابي شخصيت پدر در ديگري داستاني را پي مي‌ريزند كه خواننده با دقت تمام نمي‌تواند از داستان سر در بياورد و ارتباط افراد پي گرفته نمي‌شود.

زبان:

عنصر تكنيكي كه در تمامي آثار بني عامري در مواجهه با زبان پررنگ جلوه داده مي‌شود، <برجسته‌سازي> است. وي اين خصيصه زباني را از هوشنگ گلشيري آموخته است، اما براي خودينه‌كردن آن بيش از حد پافشاري مي‌كند. به اعتقاد <ليچ>، برجسته‌سازي از طريق دو شيوه هنجارگريزي و قاعده‌افزايي تجلي پيدا مي‌كند. وي بر اين عقيده است كه هنجارگريزي و قاعده‌افزايي بايد تا جايي پيش برود كه اصل رسانگي را مراعات كند. با توجه به اينكه ادبيت هر اثر متناسب با هنجارگريزي‌هاي خاص آن اثر است و داستان بني عامري هم ذاتا واجد آن هنجارگريزي‌هاست، بدان‌ها اشاره نمي‌كنم و تنها موضوع قاعده‌افزايي در داستان ايشان را مورد دقت قرار مي‌دهم تا بدين مهم دست پيدا كنم كه اين ابزار تكنيكي اگر بي‌رويه مورد استفاده قرار بگيرد، ضعف عمده‌اي را متوجه اثر مي‌كند. قاعده‌افزايي انحراف از قواعد زبان هنجار نيست، بلكه اعمال قواعدي اضافي بر قواعد زبان هنجار به‌شمار مي‌رود. اگر اين ابزار در حد متعارف كه چندان به ذوق نزند، به كار گرفته شود، باعث زيبايي اثر خواهد شد، اما بني عامري ريخت و پاش زياد مي‌كند و حوصله خواننده را سر مي‌برد. به عنوان مثال تكرار بسامدهاي نشانه‌گذاري شده در داستان‌هاي ايشان آنقدر پررنگ مي‌شود كه اصل زبان را زير سوال مي‌برد و خواننده تصور مي‌كند كه تنها با زباني زينتي مواجه است كه از زيادي بزك‌شدگي حال آدم را دگرگون مي‌كند. به فرض تكرار فعل <گفت> در اثر ايشان كه بي‌هيچ منطقي صورت مي‌پذيرد، هم در تقطيع مدام جمله موثر واقع مي‌شود و مانع حركت و پيشرفت داستان مي‌شود و هم لكنت راوي را نشان مي‌دهد كه در داستان‌گويي و روايت دچار مشكل شده است. <مي‌گفت: سگ كي باشد / مي‌گفت: نخلستان‌ام / مي‌گفت: يك عمر جان كندم كه حالا‌ / مي‌گفت: نمي‌گذارم.> صرف فعل <گفت> به گونه‌هاي مختلف و تكرار مكرر آن به نثر مقطع نويسنده شكستي دوباره متوجه مي‌كند و خواننده هرچند كه در خوانش نخست متوجه اين ضعف نمي‌شود، اما در تكرار خوانش احساس مي‌كند كه ديگر امكان ادامه خوانش را ندارد.

اگر هر كدام از كتاب‌هاي ايشان را تورق كنيد و ا... بختكي يكي از صفحات را بخوانيد، متوجه تكرارهاي بي‌دليل خواهيد بود. من همين كار را انجام مي‌دهم: <نه كه آشنا باشد، يا فاميل، يا دوست. از بس مي‌رفت لب مرز مي‌آمد، از بس خبرهاي جنگي مي‌آورد، از بس زخم و زار برمي‌گشت، از بس زخمي و مرده و لت و پار بار مي‌زد، نمي‌شد شناختش.> تكرار فعل‌ها؛ تكرار رفتارهايي كه از پس افعال مي‌آيند و مي‌توانند به قرينه حذف بشوند و نويسنده اصرار در واگويه‌اش دارد؛ تكرار <از بس> از اين روايت امكان تاثيرگذاري را مي‌گيرد و خواننده هيچ نقشي در پي رفت داستان عهده‌دار نمي‌شود؛ حتي نويسنده واژگان را آبستن حس مي‌كند كه خواننده را بيازارد. البته موارد فوق كه در داستان‌هاي بلند و رمان‌هاي بني عامري پاشنه آشيل وي محسوب مي‌شود، در داستان‌هاي كوتاهش نقاط قوت محسوب مي‌شود كه جاي بحثش اينجا نيست.

تم داستاني:

بنده بر اين باور هستم كه رمان‌نويس پيشروتر از فيلسوف عمل مي‌كند كه لا‌زمه چنين عملكردي انديشمند‌بودن نويسنده است. اگر نوشته عاري از انديشه باشد و نويسنده با اشراف به تكنيك‌هاي داستاني بتواند داستاني خوش‌ساخت خلق كند، او تكنسين داستان است، نه داستان‌نويس. در تمامي داستان‌هاي بني عامري ما با يك موضوع مشترك مواجه هستيم. يك شخصيت داستاني داريم كه به او ظلم شده و او با اقتدار ايستاده است تا از خود دفاع كند. شجاعت ايستادن در مقابل مشكلا‌ت اصلي‌ترين تم داستان‌هاي بني‌عامري است. حتي دشمنان وي نيز واجد قدرتي هستند كه به رخ خواننده مي‌كشند كه اوج اين قدرت‌نمايي در رمان <گنجشك‌ها...> به چشم مي‌خورد كه همه شخصيت‌ها از جمله خبرنگار، پيرزن، مردي كه سايه اسبش به خانه ديگري افتاده و... افراد توانمندي هستند كه مي‌خواهند خودشان را به رخ جهان بكشند؛ هرچند كه در ادبيات داستاني ما تاكنون چنين شخصيت‌هايي وجود نداشتند و هيچ نويسنده‌اي روي آنها بزرگنمايي نكرده بود و شايد جاي پرداختن بدان‌ها خالي به نظر مي‌رسيد اما باز هم پافشاري در خلق شخصيت‌هاي تك بعدي قوي، وزانت آثار نويسنده را به خطر مي‌اندازد. حسن بني‌عامري با تمامي انسي كه با دنياي جادويي داستان دارد به تكرار خود مي‌پردازد كه بايد دامنه اين تكرار را پاره كند و بر آن نقطه پايان رسم كند تا جزو نويسندگان موفق ايران به شمار بيايد.

* نوشته حسن بني‌عامري، نشر نيلوفر، چاپ اول 1

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=53930

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 15:14  توسط حسن فرهنگی  |