ای وای من، ای وای دل، ای وای چشم ِ تر
در سرزمین ِ خشک، بی قیصر چه باید کرد
چشمم تر است و آسمان را تار می بینم
آیا کسی خورشید را از اوج، زیر آورد؟
خاکش بنسپارید، آخر بی فروغ ِ او
این سرزمین تاریک ِ تاریک است، سرد ِ سرد
پاییز فصل دلخوشی و شادی ی من بود
نفرین از این پس بر همه پاییزهای زرد
ز این خیل بسیاران که بی دردند و نامردند
تنها تو بودی قیصر و تنها تو بودی مرد
لبخندهایت را کجا باید بمیرم من
آن خنده هایت را ، سراغش از کدامین فرد
تنهایی من حجمش افزون تر از این خاک است
یا با خودت همراه کن یا زودتر برگرد
روز خاک سپاری قیصر دلم سخت می تپید و ناآرام بودم که به کلمه پناه بردم. هر چند که بیت اول ناموزون است اما مثل رشته ای است که بر گردنم افتاده و هر وقت مرورش می کنم یاد آن لحظه ی اندوهبار می افتم. برای همین تغییرش ندادم.