تبليغاتX
هیچ در هیچ
گربه ی ملوس لعنتی (2)

 

پسر بچه ي ريغونه را در لابلاي متن دنبال مي كنم كه خيال و واقعيت برايش يكسان بود. هر وقت اراده مي كرد در داستانها فرو مي رفت و زندگي متفاوتي از سر مي گرفت و هر وقت دلش مي خواست مي آمد توي حياط درندشت مادر بزرگ به گربه ي ملوس فكر مي كرد يا به خش خش سقف اتاق بالايي گوش مي خواباند و رد حركت مار را تعقيب مي كرد.ماری که به گفته ی مادر بزگ پادشاه خانه بود.اين پسرك - سرگردان بين واقعيت و خيال بود و براي همين آرزوهاي بزرگي در سر داشت كه امروز به هيچ كدام از آنها نرسيده است.امروز هيچ كدام از هم نسالان آن پسرك به آرزوهايشان نرسيده اند.تفاوت آنها و پسرك اين است كه آنها فرض مي كنند زندگي هميشه اينطور بوده و سعي مي كنند در همين زندگي مفرّي پيدا كنند اما پسرك مي داند كه زندگي پيشترها اينطور نبوده.احساس مي كند براي اينكه از نكبت امروز نجات پيدا كند بايد به ديروز فكر كند و من اين كار را مي كنم.پسرك ريغونه ي ديروز كه حالا براي خودش مرد افسرده اي شده است اين كار را مي كند.زندگي در گذشته ها به اين بدي نمي توانست باشد و گرنه مدتها بود كه بشر اين زندگي نكبت را از بين برده بود.واقعا اگر زندگي هميني است كه ما مي كنيم چرا همه چیز فرو نمی ریزد..بايد زندگي بهتري هم بوده باشد كه همه چیز فرو نمی ریزد. و گرنه کسانی که قدرتش را داشتند می توانستند با یک فرمان دنیا را منهدم کنند. اما این کار را نمی کنند..بايد زندگي آنها به اين نكبتي كه زندگي من است نباشد وگرنه شك ندارم كه كره زمين را در چشم به هم زدني از بين مي بردند.بايد زندگي ي بهتري هم باشد كه دنيا از بين نرفته.بايد زندگي چيز با ارزشي باشد كه انسان رغبت به آن داشته باشد و گرنه چه لزومي داشت دنيا به پيري برسد اما نميرد.مجبورم براي يافتن چيزهايي كه گاهي زندگي ما را هم قابل تحمل مي كرد به گذشته ها پناه ببرم.خرت و پرتهاي داخل گوني را بجورم.گذشته اي را بجورم كه مثل باد گذشته بود و خاطره شده بود و حالا نگاه كردن به خاطرات دلمشغولي من شده است.وقتي به خاطرات پناه مي بريم زندگي كش مي آيد و طولاني مي شود بايد به گذشته پناه ببرم شايد بتوانم در ميان كلمات خودم را پيدا كنم.شايد شما هم بتوانيد براي چند لحظه هم كه شده به گذشته اتان فكر كنيد و احساس كنيد كه خوشبخت بوده ايد و به ياد گذشته يك بار از ته دل بخنديد.زندگي مثل پازلي است كه بايد كم كم چيده شود تا تكميل شود وقتي قطعات پازل كنار هم چيده مي شود تصوير زندگي كامل مي شود تصوير بلند قامتي از زندگي كه بايد با لذت به آن نگاه كرد و مرد. اين است كليت زندگي اما سرمان كلاه گشادي رفته است.قطعاتي را كه جلويمان ريخته اند عوضي است. همه چیز به هم ریخته است. بعد از چينش شكم گربه، نوبت سر و دست و پاي و تنه ي اوست اما جور در نمي آيد.اصلا جور در نمي آيد.قطعات توي نقشه جا نمي شوند.اگر گوش خر را به جاي گوش گربه داشته باشی چه کاری از تو بر می آید ،به جاي پاهاي گربه ي ملوس پاهاي فيل را گذاشته اند و اين پاها با آن تنه ی نحیف جور در نمي آيد حتي اگر ما بخواهيم اين كار را انجام دهيم نمي شود چون كه قطعات با هم چفت نمي شوند.نكبت هاي عوضي.من موقع بازي كردن با پازل زندگي فهميدم كه ديگر نمي توانم ادامه دهم.در اين بازي من بازنده بودم. چون همه ي قطعات را عوضي داده بودند و جور در نمي آمد وگرنه بدم نمي آمد كه خودم را سرگرم بازي كنم تا زندگي به آساني پيش برود اما وقتي مي بيني همه چيز تقلبي است از بازي كردن هم كلافه مي شوي و از گربه اي كه دستهاي خر دارد متنفر مي شوي. فريب، بزرگترين خيانت بشر است.فريب انسان را از درون پوچ مي كند چون تمام برنامه هايش را به هم مي زند.فريب وارونه نشان دادن واقعيت هاست.تقلبي بودن قطعات پازل فريب بزرگي است و عمر انسان را از دستش مي گيرد.مدتها وقت صرف مي شود كه قسمتي از پازل را بچينيم و مدتها صرف اين مي شود كه بقيه ي قسمتهايش را پيدا كنيم اما قطعات عوضي است و ما فريب خورده ايم.زندگي را باخته ايم.براي همين از گربه متنفر مي شويم و قطعات پازل را آتش مي زنيم.بعضي ها از شدت خستگي و واماندگي خودشان را آتش مي زنند بعضي هاي ديگر از اين بازي تكراري و فريبنده خسته نمي شوند و بازي را بدون اينكه اميدي به برد باشد هي ادامه مي دهند و آخر سر در حالي كه در حال بازي هستند يك مرتبه روح از بدنشان جدا مي شود و با كله مي افتند روي پازل و مي ميرند.

بچه كه بودم چشم ها، پيشاني و لب و دهان گربه را از ميان قطعات پيدا كرده بودم و كنار هم گذاشته بودم و صورت گربه به رويم لبخند زده بود اندكي كه بزرگ شدم ديگر نتوانستم عضوهاي ديگر بدن گربه را پيدا كنم و كلافه شدم. حالا مي خواهم وقايع را بدون بزرگنمايي براي آيندگان بنويسم. كاش در گذشته هاي دور كسي بود و وقايع گذشته را براي من مي نوشت و من همان روزهاي اول كه شروع مي كردم به زندگي مي دانستم كه دارم بازي مي خورم.اما كسي  اين كار را نكرد تا من سالهاي طولاني با پازل دروغينم ور برم و در ميانسالي بفهمم كه همه چيز عوضي است. همه چیز عوضی است. نمی دانم سرمان به چی گرم بوده که همه چیز را تقلبی قالبمان کرده اند و ما هم اصلا به صرافتش نیفتادیم . اما من یکی خیلی وقت است که این را فهمیده ام و برای همین دارم افسرده می شوم. كلاه بزرگي به سرم گذاشته اند.ديگر عمر رفته را نمي توانم برگردانم براي همين تنها كاري كه بايد بكنم اين است كه حرف بزنم .حرف.شايد كسي پيدا شد و حرفهايم را شنيد و آينده اش را به دست شياداني كه قطعات پازل را اشتباهي داده اند خراب نكرد.براي اينكه بخواهم تكليفم را با خودم روشن كنم بايد ببينم كي هستم؟كجا به دنيا آمده ام؟مادرم كجاي اين كره ي خاكي بارش را زمين گذاشت؟كجا اولين فريادم را سر دادم؟روي كجاي اين كره ي خاكي زني به خطر زاييدن من پاهايش را از هم باز كرد و با درد فرياد كشيد و زور زد تا كله ي من از ميان پاهايش بيرون بيايد تا براي اولين بار اطرافم را ببينم و فرياد بكشم. درست از میان لنگهایی که آغشته به خون و بوی لجن بود سرم را بیرون آورده ام و برای اولین بار فریاد زده ام. مادرم طفلک از شدت درد، گوشت دستش را کنده بود. اما لبخند می زد. آیا همین تضاد بزرگ کافی نیست که من فکر کنم که زندگی زیبایی هایی دارد که از دستمان گرفته اند. وقتی مادر خون آلوده دراز کشیده و لای پاهایش به اندازه ی یک مشت جر خورده است و خون ازش می رود من را که به لجن آغشته ام به آغوش گرفته و می بوسد.

در كجا به دنيا آمدنم مهم تر از هويتم است.چون اگر جاي ديگري به دنيا مي آمدم هويتم عوض مي شد.براي همين بايد سرزمينم را بشناسم.نمي خواهم تنها به نقشه ي كشورم اكتفا كنم و حس كنم كه چقدر كشور زيبايي دارم كه مثل گربه ي ملوسي مقابل كشورهاي ديگر خوابيده است و گاهي آرام آرام دم تكان مي دهد.مي خواهم بدانم اين گربه ي ملوس چرا هميشه خواب است.اين براي من خيلي مهم است.من بعضي وقتها از هر چه گربه ي نكبت ملوس است متنفر مي شوم.گربه را دوست دارم اما به خاطر ترسي كه در وجودم افتاده مي ترسم به او نزديك شوم و براي همين متنفر مي شوم ازش.در خانواده ما گربه موجود بدشگوني است.خصوصا گربه ملوسي كه خوابيده باشد و زل زده باشد به آدم و گاهي براي او دم تكان داده باشد.

 

براي اينكه من را بهتر بشناسيد بايد بچه ي پنج –شش ساله اي را تصور كنيد در يك خانه ي قديمي ي درندشت كه دورتا دورش اتاق بود كه هر كدام از اتاقها محل زندگي يكي از مستاجرها بود و مادربزرگ اين بچه هم مستاجر ِ دو تا از اتاقها بود.همه ي بچگي من در آن خانه در كنار مستاجرهاي ديگر شكل گرفته.براي همين به ياد گربه كه مي افتم دو روايت از آن در ذهنم شكل مي گيرد.يكي دايي يكي به آخرم الياس كه براي اينكه با دخترها بخوابد آنها را ملوسك صدا مي كرد و من هميشه حس بدي نيست به ملوس بودن داشتم و ديگري دايي ي دومم كه براي مادربزرگم سيامك بود و براي ما فرامرز، جوان كه بود پشت بام خانه مادربزرگم خوابيده بوده كه يك مرتبه گربه سياهي مي آيد و يكي از كفترهايش را مي دزد.دايي فرامرزم سراسيمه  بلند مي شود از زير تخت فنريش تفنگ ساچمه ايش را بر مي دارد قنداق را روي نرمي ي كتفش مي گذارد و شليك مي كند.گربه خودش را به زمين مي كوبد و مثل فنر بالا و پايين مي جهد كفتر دايي خون آلود از لاي دندانهاي گربه رها مي شود و دايي خودش را به او مي رساند اما كفتر چشمهايش را مي بندد و هيچ وقت باز نمي كند.دايي بالهاي كفترش را مي گيرد و باز مي كند و زير بال راستش سوراخ بزرگي مي بيند كه خون بيرون مي آيد.عصباني دم گربه را مي گيرد و بالاي سرش مي چرخاند و رها مي كند وگربه روي هوا چرخ مي خورد و بي جان مي افتد روي پشت بام چند همسايه آن ورترك.دايي من را بر روي آن پشت بام بزرگ تصور كنيد كه چطور دم گربه را گرفته و دارد دور خودش مي چرخد.فكر كنيد كه از روي ابرها او را نگاه كنيد.يك نقطه ي كوچك را كه دورخودش مي چرخد و آخر سر مشتش را باز مي كند تا دم گربه از آن رها شود و گربه پرت شود به خانه ي يكي از همسايه ها.آن همسايه هم مي تواند وارد داستان ما شود اما بهتر است كه من آن را روايت نكنم.آن همسايه مثلا شما باشيد كه صبح كه مي آييد توي حياط نعش گربه ايي را مي بينيد كه خون از سر و صورتش جاري است.شما اگر همسايه ي ما بوديد چه حالي پيدا مي كرديد.قصه ي آن را خودتان بنويسيد.(البته يادتان باشد كه خانه اتان مثل خانه هاي امروزه ريغونه نبوده.حياط درندشت داشته با حوض وسط حياط و اندروني و بيروني. نترسيد تخيل كه مي توانيد بكنيد.چشمهايتان را ببنديد و خودتان را توي آن حياط احساس كنيد. )

این تصویر را فراموش نکنید. دایی فرامرز لابد از گربه ی ملوس لعنتی متنفر بوده که او را با تفنگ ساچمه اش می زند و بعد دم او را می گیرد و دور خودش تاب می دهد و پرتاب می کند تا از خودش دورش کند. اما آیا دایی فرامرز می تواند گربه را از خودش بکند یا نه گربه ی لعنتی همیشه با او می ماند تا آسایشش را از دستش بگیرد؟ من با اینکه آن وقتها خیلی بچه بودم اما سعی خواهم کرد که فراموش نکنم که تلاش دایی برای اینکه گربه را از خودش جدا کند به جایی نرسید. لعنتی .

 دايي كفتر مرده اش را مي گذارد زير بالشتش و دوباره مي خوابد اما صبح كه بيدار مي شود از كفترش خبري نبوده .- لابد شما مي دانيدكفتر كجا رفته بوده؟- پشت بام همسايه را هم نگاه مي كند گربه هم غيب شده بود.سينه خيز روي پشت بام خودش را به خانه همسايه كشيده بود و ديده بودكه دختر همسايه لخت مادر زاد توي حوض آب تني مي كند .بدن دايي داغ شده بود اما آنقدر به فكر گربه بود كه نتوانسته بود دل سير دختر همسايه را نگاه كند.- حالا كار از كار گذشته مي دانم آن دختر خواهر شما بوده اما حالا بايد پنجاه سال داشته باشد. دليلي ندارد كه خودتان را ناراحت كنيد- واويلا حتي رد خون كفتر هم ديگر روي پشت بام نيست.توي حياط همسايه هم خبري نبود.دستهاي دايي هم خوني نيست ديگر.دايي از آن روز به بعد دچار وهم مي شود.خيال مي كند كه گربه سياه هر روز مي آيد توي چارچوب در زيرزمين مي ايستد و او را نگاه مي كند.بعضي وقتها فكر مي كرد كه لابد گربه خودش را به شكل دختر همسايه در آورده بود كه او را اغفال كند و بكشد خانه اشان و كار دستش بدهد براي همين از آن روز به بعد با دخترها هم ميانه ي خوبي نداشت.اما گربه دست از سر دايي بر نمي داشت. تا اينكه يك روز به دايي حمله مي كند و تا كشت مي زندش.گربه دايي را به كشت زده بود كه حد ِ خودش را بشناسد و گربه هاي ديگر را نزند.اما اين اولين و آخرين باري بود كه گربه براي دفاع از خودش كسي را زده بود ديگر از هيچ كس نشنيدم كه از گربه كتك خورده باشد.دايي به خاطر كتكي كه خورده بود مدتها مريض مي شود.حالا هم كه مدتها از آن واقعه گذشته قسم مي خورد كه واو به واوش را به ياد مي آورد و به ياد آن روز كه مي افتد مو به تنش سيخ مي شود.گربه ي ملوس توي چارچوب در ايستاده بود و دايي يك مرتبه چشمش افتاده بود به گربه كه مثل شير چارچوب در را پركرده است.گربه زل زده بوده به چشمهاي او.دايي تا خواسته بود بلند شود گربه گفته بود بتمرك.دايي ترسخورده نشسته بود.گربه آمده بود داخل اتاق.دايي گفته بود غلط كردم.گربه ي ملوس به طرفش حمله كرده بود و دايي جرات نكرده بود كه حتي جلوي صورتش را بگيرد كه زخم و زيلي نشود.مادربزرگم به من تشر مي زند كه همه چيز را به سخره مي گيرم.خودش زخمهاي سيامكش را پانسمان كرده.حتي رد زخمهاي دستش هنوز مانده است.دايي همان روز مي رود از لبه ي پشت بام حياط بزرگ خانه اي مادربزرگ را نگاه مي كند بلكه گربه و كفتر كف حياط باشند اما از هيچ كدام خبري نبوده و دايي يك مرتبه صدايي مي شنود و بر مي گردد پشت سرش را نگاه مي كند و گربه را مي بيند كه روي پاهايش ايستاده و دستهايش را به طرف او گرفته و مي خواهد هولش دهد و دايي هراسان خودش را مي اندازد كف پشت بام كه زمين نيفتد و بي هوش مي شود چشم كه باز مي كند رد ِ پاي گربه را روي پشت بام مي بيند و سريع فرار مي كند و مي رود پايين.حالا لابد دايي ام فكر مي كند كه گربه افتاده توي چاه كه هر روز هر روز بلند مي شود مي رود كنار چاه مي ايستد و رو به آن حرف مي زند. شايد گربه آنجا كمين نشسته است كه حرفهاي او را بگيرد و برساند دست كسي كه او فكر مي كند آن طرف چاه منتظر حرفهايش نشسته است.دايي مدتها زل مي زند به چاه و حرف مي زند و چشمهايش مثل چشمهاي گربه برق مي افتد و آخر سر هق هق گريه اش بلند مي شود و خودش را از دهانه ي چاه مي كشد كنار.اين درست زماني اتفاق مي افتد كه خيال مي كند حرفهايش را شنيده اند.كم حرف مي زند رفتارش طوري است كه به ما فهمانده كاري به كارش نداشته باشيم بگذاريم با خيالش زندگي كند.وقتي قسم هايش را باور نكرده ايم و گفته ايم كه هيچ گربه اي براي آدم حرف نمي زند و او سالها خواسته برايمان ثابت كند اما تلاشهايش نتيجه نداده حالا ديگر حرف نمي زند از رمز و راز چاه هم چيزي نمي گويد فقط گاهي مي رود پاي چاه مي نشيند و كمي درد و دل مي كند و مي آيد خانه. البته حالا ديگر خانه اش را جدا كرده و با مادربزرگ زندگي نمي كند براي خودش مردي شده است.مادربزرگم اعتقاد دارد كه گربه نجات دهنده ي سيامكش بوده كه سيامك از آن روز به بعد سرش را پايين مي اندازد و زندگي مي كند و دست از شيطنت بر مي دارد. من می گویم ترس از گربه او را سر به زیر کرده. البته من هيچ وقت شيطنت هاي دايي فرامرز را نديده ام شايد پيشتر از اينكه من به دنيا بيايم شيطنت مي كرده در هر حال مادربزرگم مي گويد سيامك همه چيز من است و اين را مديون گربه ي ملوسي هستم كه ادبش كرده بر عكس از آن روز به بعد به جز مادربزرگم هيچ كدام از ما فرامرز را آنطور كه بايد دوستش نداريم چون فكر و ذكرش خودش است و خانواده ي جديدش و چاهي كه هر از گاهي سرش را توي آن فرو مي كند و گريه مي كند.چطور مي توانيم همچين آدمي را دوست بداريم؟ زنش مي گويد فِري خيلي مهربان است مادربزرگم مي گويد حق با كبراست سيامك از همه ي بچه هايم مهربانتر است اما من ميانه ي خوبي با فرامرز ندارم.چند بار شنيده ام كه به مادربزرگم مي گفته حس خوبي دارم وقتي كنار چاه مي ايستم و حرف مي زنم مادربزرگ بوسش مي كرد و مي گفت من هم مثل ِ تو هستم عزيزم.راست هم مي گفت وقتي همه ي حرفهايش را به چاه مي گفت ديگر حرفي نداشت كه با بقيه بزند براي همين وقتي در جمع ما مي نشست حوصله ايمان را سر مي برد و دلمان مي خواست زود بلند شود برود.چند بار رفته بودم توي حياط كنار چاه ايستاده بودم و خواسته بودم سرم را پايين ببرم و چيزي بگويم كه ترسيده بودم.از اين مي ترسيدم كه همه ي حرفهايم را به چاه بزنم و آن وقت حرفي براي ديگران نداشته باشم و همه از من فرار كنند و دوست داشته باشند كه در جمعشان نباشم. دایی سیاووش یک بار شیطنت که کرده بودم می خواست پرتم کند توی چاه از آن وقت به بعد از چاه می ترسیدم. اما دایی فرامرز عاشق چاه بود. گربه ی ملوس لابد یک بار سرش را از چاه بیرون کرده بود و مرنو کشیده بود و دایی که همه جا رد پای او را رج می کرد عاشق چاه شده بود. دایی در خفا به مادربزرگم گفته امام علی هم با چاه درد و دل می کرد. مادربزرگم گفته قربان دل دردمندش بروم. من هم بزرگ که شده ام گفته ام این با آن خیلی فرق می کند. امام علی در دل شب با چاه حرف می زد اما روز که می شد خنده از لبش جدا نمی شد. با همه حرف می زد. او در حلقه ی چاه خلاصه نمی شد حلقه های دیگر را هم داشت. مادربزرگم همین حالا هم می گوید از حرفهایت چیزی دستگیرم نمی شود و من می گویم بهتر. این آخری را با عصبانیت می گویم چون فکر می کنم حرفهایم اصلا سخت نیست. چرا نباید او متوجه بشود؟

اما مادربزرگم مي گفت همه ي ما اشتباه مي كنيم.من همه اش به اين فكر مي كردم كه چرا سيامك ِمادربزرگم گربه ي سياه را زده بود كه به اين وضعيت مبتلا بشود.تقصير خودش نبود آيا؟جمع خانوادگيمان از همان روزها داشت از هم مي پاشيد.اگر مي خواهيد دليل آن را بدانيد در حكايت بالا جستجو كنيد.دايي فرامرز مي گفت وقتي آدم ها مي توانند حرفهايشان را با چاه بزنند چه نيازي به هم دارند و خانواده داشت متلاشي مي شد. البته من لحظات با هم بودنمان را كش مي دهم كه كمي لذت ببرم.نمي خواهم به اين زودي به پايان داستانم برسم كه خانواده متلاشي شد و همه رفتند پي ي كار خودشان .حالا حالاها دلم مي خواهد با هم باشيم.حكايت دايي سيامك يا فرامرز من كاملا واقعي بود.بايد از نو بنويسم...

2 نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 13:30  توسط حسن فرهنگی  |