سومين الگوي لوتمان كه هسته در برابر پيرامون است به رابطه متقابل پيرامون و مركز مي پردازد."لوتمان در بحث از نقشي كه دوسويگي در فرآيند تغيير و تحوّل ادبي ايفا مي كند،اين دو سويگي را به دو نوع متمايز تقسيم مي كند.نخستين نوع،آن نوع دوسويگي است كه تصوّر يك فرهنگ از خودش را از اساس در هم نمي ريزد.در واقع ،هرچند اين نوع دوسويگي ممكن است جدال ها و كشمكش هايي را پديد آورد كه بر دريافت ها و برداشت هاي ما از جايگاه شعر و نثر تاثير بگذارند يا نگاه ما را در باب چگونگي پيوند و ارتباط برخي متن ها با قواعد كلي ادبي تغيير دهند،در نهايت،همين جدال ها و كشمكش ها اين مفهوم را نفي نمي كنند كه به هر حال رابطه اي متقابل و پويا ميان نظام و محيط پيرامون آن برقرار است. به عقيده ي لوتمان متن هايي كه چنين ويژگي هايي دارند، نه تنها نظام ادبي موجود را دچار بحران ساختاري نمي كنند ،بلكه حتي ممكن است به تداوم بقاي آن نيز كمك كنند.
چنان كه اشاره كرديم در اين گونه دوسويگي حتي بين مركز و پيرامون اتحادي ايجاد شده و شرايط براي تغيير سخت تر مي شود اما نوع ديگر دوسويگي امكان بر انگيخته شدن واكنش هاي مخالفان مي شود و سعي در به هم ريختن اساس نظام را دارد.شرايط نخست در نظام تغييراتي ايجاد مي كند اما در شرايط دوم كل نظام فرو مي ريزد و هنجار ديگري جاي هنجار نخستين را مي گيرد.
طبيعي است كه در مقابل هر تغييري مقاومتهاي شكل مي گيرد و تمام سعي دكتر كريمي حكاك اين است كه مقاومتهاي موجود در نظام شعري را نشان داده واز نيما قهرمان زاديي بكند.ناديده گرفتن تحولات و عوامل موثر در تحولات يكي از دلايل قهرمان سازي است و اين گونه نگرش هم ستم به پيشينيان است كه در مقابل نظام ها ايستاده اند و هم دليل پدرسالاري و اقتدارگرايي عده اي اندك.با تحليل موقعيت ها و گام به گام با تحولات حركت كردن امكان شناخت تاثيرگذاران در تحولات و دگرگوني هاي نظام را نشان مي دهد.دكتر كريمي گام به گام خواننده را به ثبات تجدد در شعر ايران نزديك مي كند و با كنار هم چيدن موقعيت هاي مختلف از جمله فصل نخست كه آن را "خطابه ي شورش و براندازي"مي نامد تا فصل پاياني كه "تكوين سنت ادبي" نو نام گرفته نشان مي دهد براي تكوين اين گونه سنت مسير پر سنگلاخي طي شده است تا سامان بندي و نظامندي شعر نو شكل بگيرد."مقايسه ي گفتمان هاي مطرح در فصل اول و ششم به روشني بيانگر اين نكته است كه حركت رو به افزايش عمل اجتماعي ،با پيمودن دايره اي كامل،از بلاغت شورش و براندازي به بلاغت اثبات و تاييد رسيده است."مولف حوزه اي به نام "اعتباريابي"را مي گشايد تا نشان دهد كه اگر در قرن نوزده هر نو نوگرايي با مقاومت مدافعان نظام شعري مواجه شده و انكار و تكذيب در مقابل آن شكل مي گرفت اما اين انكار و تكذيب و مقاومت بعد از چند دهه به دليل پافشاري نوگرايان جاي خود را به پذيرش و تثبت و تاييد مي دهد. نگرش ما به كتابِ"طليعه ي تجدد در شعر فارسي"نگرشي تاريخ محور است كه مولف به خوبي با صورت بندي خاصي توانسته مسير صد ساله را پيموده و نگاه خواننده را به افق هاي دور شعر ايران بدوزد.اين كتاب چنان كه هم در مقدمه و هم پايان آن اشاره مي شود براي اين نگاشته شده است كه نشان دهد نوگرايي شعر به تنهايي توسط نيما رخ نداده است بلكه شاعران بسياري بودند كه در طول چند دهه بر اين مهم كوشيده اند و نيما نيز يكي از آنها به شمار مي رود.
."ما،به نوبه ي خود،بررسي سيرِ تحوّل تجدّد در شعر فارسي را با پيش فرضي ساده آغاز مي كنيم:تمايل به نو شدن و متجدّد بودن را بايد در جلوه هاي سخنورانه و بلاغي مشخّص ، در گستره اي لغوي و معنايي كلمات و در مجموعه ي بسيار وسيعي از ديگر واحدها و عناصري جستجو كرد كه نظام دلالت و ارتباطِ ادبي را در درون فرهنگي خاص شكل مي دهند."
چنان كه از مقدمه بر مي آيد ايشان تنها با تكيه بر معني شعر و دلالتهاي آن مي خواهد روند شكل گيري متجددانه شعر را بررسي كند و باز مي نويسد."اصولا هنگامي قادر خواهيم بود به بررسي واقع بينانه ي نقش ساز و كارهاي بر آمده از نظام دلالت و معنا آفريني يك شعر بپردازيم كه مفهوم تجدّد صريحا از طرز نگارش شعر بر روي كاغذ يا چگونگي شنيده شدن آواهاي آن از راه گوش تفكيك شود.".ما در كتاب "طليعه ي تجدد در شعر فارسي"با پيشگامان و روشنگراني آشنا مي شويم كه به فهم تجدد در عرصه ي فرهنگي و سياسي نائل آمده اند و اگر چه خود نتوانسته اند آن را به خوبي تبيين كنند اما اعتراض و روشنگريشان موجب شده كه ديگران از ديدگاه راديكاليستي آنها استفاده كنند ولو اينكه نامي از آنها در كتاب برده نشود.
هر چند كه الزام گذر از سنت به مدرنيته از زمان عباس ميرزا نطفه مي گيرد اما در كتاب ياد شده كه فصل نخست آن با عنوان "خطابه ي شورش و براندازي" است زمان ناصر الدين شاه مورد بررسي قرار گرفته و مولف با استناد به صدر التواريخ نشان مي دهد كه اميركبير مجيزگويي قاآني را برنتافته وحتي با عصبانيت او را توبيخ مي كند كه ديگر اشعاري از اين دست نسرايد و نهايت وي را مجبور مي كند كه كتابهاي گياه شناسي ترجمه كند تا خلايق از آن بهره اي ببرند.يعني در حقيقت ستيزه با مداحي كه در بين شاعران ممدوح بود توسط وي نقد مي شود.از همان دوران،شاعران با نگاهي به عقبه ي تاريخ ادبي به "بازگشت ادبي"مي انديشند تا شعر را از حقارتي كه گريبانش را گرفته است بيرون بياورند.عمل صدراعظم گويا جرقه اي بوده كه شعرا در واژگان بي معناي خود و انحطاط در ادبيات نظر بيندازند و به فكر انداختن طرحي نو در اشعارشان باشند.
در فصل نخست با ديدگاه هاي روشنفكرانه ي افرادي چون فتحعلي آخوندزاده،ميرزا آقاخان كرماني و ميرزا ملكم خان آشنا مي شويم.چنان كه تاريخ آشنايان واقفند آنها بيش از اينكه مصلح ادبي باشند مصلح اجتماعي و سياسي هستند و هر سه به خوبي مي دانند كه مسير گذر به مدرنيته ادبيات است و ازاين روي از اين عنصر نيز براي گذر از انحطاط فرهنگي غافل نمي مانند.به نظر اين هر سه ادبيات دوره قاجار از درون تهي شده است و هيچ معنايي ندارد.تنها به قول ملكم خان استناد مي كنم كه در خصوص عده اي از شعرا مي گويد"آنها معتقد بر اين بودند كه زبان نه براي اداي مطلب است،بلكه براي ترتيب سجع و به جهت تضييع وقت اختراع شده است."چنين نگرشي كه بر ادبيات آن روزگار تفوق داشته موجب مي شود كه تحصيل كرده گاني كه دنياي غرب را تجربه كرده بودند به نقد آن بپردازند و پچ پچه هاي نوگرايي در ادبيات شكل بگيرد.افراد فوق در تحوّل انديشه ي فرهنگي و ادبي و سياسي نقش اساسي داشتند و هر تحولي كه بعدها شكل مي گيرد به نوعي رد پاي آنها را در خود دارد.
مبارزات مشروطه چي ها موجب شد كه ادبيات ديگر كشورها به خصوص فرانسه توسط روشنفكران وارد نظام ادبي كشورمان شود و دهخدا در صور اسرافيل آن را چنين عنوان كند كه"....در اين چهار پنج قرن اخير تاريخ ما كه ولترها،روسوها،ديدروها،شيلرها،بيكن ها،پوشكين ها،شاتو بريان ها،هوگو ها و هزاران اديب و شاعر ديگر عالم ادبيات ملل اروپ را نهايت غني نموده ....ادبيات ما عموما و شعر و شاعري خصوصا در درجه ي وقوف بلكه تنزل بود و ادباي ما جز تقليد بي تصرّف قدما و جا به جا كردن الفاظ شعراي كلاسيك بيش به كاري نپرداختند."
دكتر كريمي حكاك بعد از اشاره ي كافي به ريشه ي تجددخواهي در ادبيات سعي مي كند با استناد به اشعار نوگرايان ريشه نوگرايي را براي خواننده نشان دهد اما با استناداتي كه وي مي كند در اشعار منتخب وي نوگرايي به معني اخص ديده نمي شود.و نوع خوانش و تحليل وي از اشعاري كه بدانها استناد مي كند چنان است كه اگر به ديگر شعرا نيز استناد مي شد و شعرها در وضعيت در زماني نقد مي شد به يقين اشعار بسياري از شعراي آن دوره را مي شد مشمول نوگرايي دانست.اما استنادات وي چنان كه در مقدمه اشاره كرده است در اين قسمت در حوزه ي گفتماني يك سويگي در مقابل دوسويگي شكل مي گيرد.هر چند كه تغييرات در شعر اشخاصي كه ياد مي كند اندك است اما همين اندك تغييرات پايه هاي تغييرات و تحولات عظيم را محكم كرده اند.نخستين استناد وي به "ياد آر ز شمع مرده ياد آر."سروده ي علي اكبر دهخدا بود
دومين شعري كه وي بدان اشاره مي كندغزلي است از عارف به نام "پيام آزادي".هر چند كه قالب سرايش شعر پيام آزادي غزل است اما با تعاريفي كه قرنها در مورد غزل گفته شده است همخواني ندارد.اين سروده بيشتر به قصيده نزديك است تا غزل.عارف با تغييراتي كه در محور جانشيني قرار داده سعي مي كند شعري نو بسرايد اما اين كه اين شعر به تعبير دكتر حكاك چقدر بار جمال شناسي(زيبايي شناسي )داشته باشد خود مورد سوال است.براي داوري خوانندگان دو بيت نخست اين غزل را در ذيل مي آورم.
پيام دوشم از پير مي فروش آمد/ بنوش باده كه يك ملتي به هوش آمد.
هزار پرده از ايران دريد استبداد/ هزار شكر كه مشروطه پرده پوش آمد
پايان اين غزل اين گونه است.
كسي كه رو به سفارت پي اميدي رفت/ دهيد مژده كه كور و كر وخموش آمد.
اين غزل را عارف به آواز در مراسمي مي خواند كه براون نيز در آنجا حضور داشته است.و ابراز احساسات مخاطبين نشان مي دهد كه اين شعر با هنجارهاي نظامند كلاسيك و سنتي مبارزه مي كند.هر چند كه امروزه نتوان در اين غزل نشانه هاي نوگرايي را رديابي كرد اما مطالعه ي درزماني اين امكان را به خواننده خواهد داد تا منصفانه رد پاي پاسخ منفي عارف به نظام شعري سنتي را از وراي همين غزل بشنود.دكتر حكاك در قسمتي مي گويد. "مفاهيمي كه در بيت بعد با آن روبه رو مي شويم در غزل فارسي سابقه اي ندارد.در اينجا اتهام وطن فروشي ،علاوه بر اين كه عليه شاه مخلوع اقامه مي شود،سابقه ي آن تا حضرت آدم هم امتداد مي يابد."
مولف كتاب دلايل تجدد شعر فوق را عنوان مي كند و خلاف عادل عمل كردن شعر هم در منظر زيبايي شناختيش و هم در ابژه بودگيش كه مخاطب از آن برداشتي خلاف غزلهاي غنايي دارد را دليل نو بودنش مي خواند و مي گويد"همين كه اين نظام جديد به عنوان الگوي آفرينش متناسب با جامعه پذيرفته شد،همه ي متن هايي كه بر مبناي آن خلق شده اند نيز نمونه هايي از شعر اصيل و متناسب با وضعيت زمان به حساب مي آيند.اين متن ها شعر شمرده مي شوند زيرا به آن دسته از مشخصه هاي مربوط به نوع ادبي كه هنوز بخشي از فرهنگ ادبي محسوب مي شوند وفادار مانده اند."اين بحث در فصل سوم كتاب كه عنوان فضاي باز فرهنگي و ادبي را دارد با تحليل شعرهايي محمد تقي بهار و تقي رفعت ادامه پيدا مي كند. محمد تقي بهار در آن زمان نشريه ي دانشكده را مديريت مي كند و دومي تجدّد را.به تعبير مولف كتاب "اين دو شخصيت ادبي،به عنوان دو صداي اصلي دوران،جامع ترين ديدگاه ها را در باب تجدّد ادبي عرضه كرده اند...بهار كه سر سختانه بر آن بود كه هر انقلاب سياسي بايد انقلاب ادبي در پي داشته باشد،سرانجام در جانب سنتي اين مجادله جاي گرفت و اين را تا حدي مي توان نتيجه ي تربيت ادبي كلاسيك او دانست.براي او حفظ روح حقيقي شعر فارسي از اهميت خاصي برخوردار است.رفعت كه شايد اصيل ترين و بليغ ترين هوادار تجدد ادبي تندروانه باشد،معتقد بود كه اساس شعر سرايي مي بايد دگرگون شود.بجز امكانات و منابع زبان شناختي زبان فارسي،وي تقريبا هيچ اعتنايي به طرز شعرسرايي سنتي نداشت."
جدل بين بهار و رفعت كه هر دو صاحب نشريه اند و هر دو طرفداراني دارند بالا مي گيرد و اين اختلاف در شان و جايگاه شعراي قديم از جمله ي سعدي ادامه مي يابد.بحث بر سر سعدي با مقاله اي آغاز شد كه علي اصغر طالقاني،جوان ايراني تحصيل كرده ي اروپا،نوشت.حكاك مي نويسند"چاپ اين مقاله در نشريه ي زبان آزاد در سال 1296 همچون انفجاري صحنه ي ادبي ايران را در هم ريخت و بحران و آشوبي سياسي را در پي آورد كه منجر به تعطيل شدن نشريه شد و سرانجام در سقوط دولت وقت نيز موثر بود."
چنان كه از صف آرايي دو ديدگاه بر مي آيد بهار در صدد دفاع از سعدي است و فروپاشي نظام شعري را بر نمي تابد و با يك سويگي سعي مي كند با دخيل كردن معاني و عبارات نو در قالب شعرهاي كلاسيك از آن پاسداري كند اما رفعت و همفكرانش خواهان فروپاشي نظام هستند تا نظامي جديد را استوار سازند. بر خلاف نظر دكتر حكاك كه اين گونه جدلها را تجدد در شعر ايران مي نامد من اين حركات را عوامل و الزامات تجدد مي دانم و تصور مي كنم تا ظهور نيما شعر نو سروده نشده است.استناد بنده به شعرهايي است كه دكتر حكاك بدانها اشاره مي كند و حتي به نقل قولهاي است كه از ديگران از جمله بهار دارد.بهار خود به خوبي به عدم رشد و تطوّر شعر ايران و عدم نوگرايي آن اشراف دارد و همانند هم نسلان خود هر چند كه اعتقاد به تحول و نوگرايي دارد اما ردي از آن در اشعار ديگران نمي بيند.وقتي اختلافات دو نگره ي متفاوت بالا مي گيرد نامه هايي از هر دو گروه در نشريات به ثبت مي رسد كه گويايي اين واقعيت است.بهار در عدم تحول شعري به منتقداني كه بر سعدي مي تازند مي نويسد"....آنهايي كه به شيخ سعدي،ملّا ي روم و خواجه حافظ فحش و ناسزا گفته و از روح آنها خجالت نمي كشند،چه هنر و فضيلتي از خود بروز داده و كدام كتاب را در تعاليم تازه تر و مفيدتري تاليف يا تصنيف نموده اند كه حالا اعلان نسخ كتب ادباي ايران را صادر مي نمايند."
قول بهار بسيار درست است و تصور مي كنم تلاشهاي دكتر حكاك براي نشان دادن خلاف آن و رديابي تغيير در اشعار شاعران قبل از نيما(حداقل كساني كه دكتر حكاك آنها را نام مي برد)جز ناكامي چيزي در پي ندارد. به تعبير رفعت اگر تنها اعتراض به حكومت و پادشاهان را تحول در شعر قلمداد كنيم مسعود سعد سلماس نوگراتر از ديگر شاعران بوده است و اگر روش تحقيق ما براي نشان دادن تحول و نوگرايي در شعر همانند كتاب طليعه ي تجدد در شعر فارسي باشد دامنه آن براي تمامي شاعران در اعصار مختلف گشوده خواهد بود.مولف كه براي نشان دادن اين تحول فصل ديگر كتاب را با عنوان "از ترجمه تا تصرف"به بررسي شعر بهار و رفعت اختصاص مي دهد با آوردن شعرهايي از اين دو شاعر نامدار عدم موفقيت آنها را در تحول شعري نشان مي دهد و اينجاست كه خواننده مي تواند با بهار همصدايي كند كه كدام اثر را شما خلق كرده ايد مي خواهيد بر قدما بتازيد.با بررسي شعر اين دو شاعر بدين نتيجه مي رسيم كه هنوز تجدد در شعر ايران شروع نشده اما زمزمه هاي تغيير در نظام شعري به شدت ادامه دارد.مولف در فصل "از ترجمه تا تصرّف" با تحليل سه شعر از سه شاعر كار را به پايان مي برد.شعر آشناي- برو كار مي كن مگو چيست كار از بهار،"قلب مادر" با مطلع داد معشوقي به عاشق پيغام/كه كند مادرِ تو با من جنگ- از ايرج ميرزا و قصيده ي "جولاي خدا" سروده ي پروين اعتصامي سه شعري هستند كه در اين فصل بررسي مي شود و نگارنده مي خواهد تاثير ترجمه را در آثار شعرا نشان دهد و با استناد به مبناي شعرهاي فوق نشان مي دهد كه اين اشعار برگرفته از اشعار غربي است و شعرا در اقتراح به آنها دوباره پرداخته اند.به نظر مي رسد كه مبنا و ماخذ موضوعات شعري شاعران چندان مهم نباشد.به يقين هر شاعري مصالح شعري خود را از جايي بر مي گيرد كه بعد از گشوده شدن دروازه هاي غرب نظم و نثر ادبيات غرب نيز مي تواند منبعي براي موضوعات شاعران قرار بگيرد چيزي كه مهم است و بايد موضوع كتاب طليعه ي تجدد...باشد تغيير در فرم و محتواي شعر شاعران است.در اين سه شعر به خوبي تزلزل مركز در مقابل پيرامون نشان داده مي شود و دكتر حكاك نه به قوت شعرها كه به تاثيرگذاري آنها انگشت مي گذارد و تحليل سنتي وي بر شعرها اندكي وي را متمايل به دفاع از آنها نشان مي دهد در حالي كه از مقدمه كتاب روش مطالعه وي مشخص است و اين روش براي برچيدن خوانشي پدرسالارانه و ديكتاتورمابانه از تجدد در شعر ايران است. چنان كه پيشتر گفتم مي توان از شاعران و نظريه پردازان آن دوره به عنوان شروع كنندگان تفكر نوگرايي ياد كنيم اما تا ظهور نيما شعر هنوز پا در درون مدرنيته نگذاشته است.تمامي سعي افراد مورد وثوق دكتر حكاك رساندن شعر ايران به آستانه ي تجدد و نوگراي است.كه به تعبير دكتر جواد طباطبايي در آستانه ايستادن خود كاري است سترگ.
دكتر حكاك در فصل ديگر به نام "پايان يك نظام ادبي"كه گويا نظام ادبي خاصي را مي خواهد معرفي كند و نظام ادبي پيشين فرو ريخته دوباره همانند فصلهاي نخستين به بررسي شعر سه شاعر ديگر چون لاهوتي،رفعت و عشقي مي پردازد.
من از امروز ز حسن تو بريدم سر و كار/گو به ديوانگي ام خلق نمايند اقرار
چنان كه از مطلع اين شعر برمي آيد قالب شعر هيچ تغييري به خود راه نداده و بسامدهايي كه در اين شعر وجود دارند كليشه شده و تكراري است و وجود واژه اي چون رسمانه نه به دليل خروج از هنجار و هنجارشكني كه به دليل تنگ بودن مجال شعر و شكست در وزن آن ايجاد شده كه بسيار نازيبا در شعر نشسته است.محتواي اين اثر نيز مطلب در خوري ندارد و از اين گونه منولوگها در اشعار شاعراني چون وحشي بافقي به وفور مي توان يافت.دكتر حكاك مي نويسد"شعر لاهوتي بخشي از گرايشي عام تر در شعر قرن بيستم ايران است كه نظام رمزگاني و اصول و مباني ديرپاي سنت كلاسيك را نفي مي كند.در برخي موارد تمسخر صريح تصويرپردازي هاي مبتني بر اندام شناسي معشوق بخش مهمي از اين تلاش به حساب مي آيد"مطالعه ي درزماني به خوبي نشان مي دهد كه اين شعر در برآوردن توقعي كه مولف بدان اشاره مي كند موفق بوده است.
امارفعت خود به خوبي تلاش هاي بي هوده ي ديگران را مطرح مي كند تا امروز به عنوان كسي كه به فروپاشي نظام شعري كلاسيك اعتقاد داشت در تاريخ باقي بماند..رفعت شاعران ديگر را به تعبير بنده به گرته برداري و مونتاژكاري محكوم مي كند و ايمان دارد كه اين افراد با افزودن محتواي قصيده در غزل يا داستانهاي مثنوي در قصيده سعي مي كنند تغييري در شعر ايجاد كنند كه اين امكان پذير نيست.چنان كه ساختار و فرم شعر در هم نشكند و زنداني كه قرنها در آن نفس مي كشد ميله هايش شكافته نشود نمي توان تحولي در شعر ايجاد كرد.اما چنا كه مولف كتاب طليعه ي تجدد...در فصول پيشين اشاره كرده هر كدام از شعرا چه آنهايي كه با نظام سنتي موافق هستند و سعي مي كنند با آرايه هاي جديد آن را احيا كنند و چه آنهايي كه با داخل كردن ترجمه در فضاي متني جامعه مركز و پيرامون را مقابل هم قرار مي دهند در تحول و تجدد شعر فارسي نقش داشته اند.دكتر حكاك با آوردن شعر "نوروز و دهقان" رفعت را نيز همانند شاعران پيشين كه بدانها اشاره مي كند قلمداد كرده و شعر وي را مورد دقت قرار مي دهد ولي دلايل نوگرايي آن را كه شكست در اوزان شعري است مطرح نمي كند.حتي با استناد به دكترخانلري وزن شعر وي را متعارف قلمداد كرده در پاورقي مي نويسد كه خانلري اين وزن را بحر چهارم از سلسله پنجم نظام عروض فارسي يعني مضارع اخرب مكفوف محذوف دانسته است.با اين اوصاف تقي رفعت با درك تغيير ساختار اشعار به فراخور محتواي آن شعري مي سرايد كه مي توان ورود به نوگرايي را در آن رديابي كرد.به دليل اهميت و جايگاه رفعت در تحول ادبي شعر وي را در اينجا مطرح مي كنم تا داوري خوانندگان را نيز برانگيزاند..نوروز روزگار تكان مي دهد همي/با نوج ِ بخت را شب و روز اندر آسمان/ يك شب به ماه مي رسد اقبال شايگان/روزي در آفتاب هويداست خرّمي/امسال گفته بود ندارم دگر غمي/دهقان نيك بين به حفيدان خود نهان/راهي گرفته پيش به دلخواه ما زمان/جبران ماجرا شود از بيش يا كمي/نوروز آمدي تو ز اعماق ماورا /اميد زنده شد سرِ افكنده شد فرا/دهقان راد زد به كمر دامن قيام/ نوروز چون شد اندر ارومي بنات جم/با حكم نينوايي شوريده قتل عام/دهقان آذري زنو آلفته شد به غم.
در اين شعر نشانه هاي نوگرايي به خوبي به چشم مي خورد.شاعر با هنجارگريزي واژگاني،شكستن وزن هاي مرسوم روزگار،دميدن روح اومانيستي در شعر سروده خود را به سوي نوگرايي هدايت مي كند اين فصل نيز با بررسي شعر "سه تابلو"سروده ي عشقي به پايان مي رسد.مولف سعي مي كند توصيف هاي نمايشي اين شعر را دليل ورود به تجدد قلمداد كند.اين شعر به دليل هنجارگريزي نحوي و هنجارگريزي واژگاني و اصالت بخشي به فضاهاي واقعي كه مخاطب را با خود همراه مي كند مي تواند يك گام به سوي تجدد برداشته باشد
فصل پاياني كتاب طليعه ي تجدد در شعر فارسي "تكوين سنت ادبي نو"نام مي گيرد و در اين فصل نگارنده به تاثيرپذيري و تاثيرگذاري نيما در شعر ايران مي پردازد و سعي مي كنند چنان كه در مقدمه اشاره كرده بود افتخار نوگرايي را از وي بستاند و بين افرادي كه در فصلهاي پيشين بدانها اشاره كرده قسمت كند در هر حال نيما با تكيه با مبارزات پيشينيان با هوشمندي و درايت خود مي تواند شعر نو را تثبت كند.هر چند كه توان نيما براي ايجاد تحول در شعر بسيار بالاست اما تحليلهاي يكه و شايسته دكتر حكاك نشان مي دهد كه در وراي هر تغيير عوامل متعددي وجود دارد و كتاب طليعه ي تجدد ...تحليلي تاريخمدارانه است كه از هر قدرت بي پشتوانه اي اقتدار زدايي كند و به خوبي نشان دهد كه تغييرات دستخوش عوامل مختلفي هستند.
چنان كه در فرهنگ يوناني نيز از همه ي هنرها به عنوان تخنه ياد مي شد و تخنه بر عكس هنر كه بعدها به خدايگان نسبت داده شده توسط انسان شكل مي گيرد و نوعي تكنيك و كاربلدي امكان ايجاد آن را مهيا مي كند.شاعران قبل از نيما اگر تكيه بر ذوق و الهام داشتند او با وارد كردن واژه صنعت سعي مي كند عقلانيت را وارد شعر كند و همه ي اينها به اضافه اي موضوعاتي كه از آنها در مي گذريم نشان مي دهد كه گر چه پيش از نيما حركاتي در نوگرايي شعر اتفاق افتاده بود اما وي تنها كسي بود كه با تكيه بر مبارزات پيشينيان توانست آن را به بار بنشاند و اين مهم اتفاق نمي افتد مگر اينكه كسي در موضوعات مختلف فرهنگي،هنري،سياسي واجتماعي تبحر داشته باشد. هر چند كه دكتر حكاك هوشمندي وي را به عملي بازيگوشانه تعبير مي كند و مي نويسد"او با حالت تقريبا بازيگوشانه اي از "سرّ"ي سخن مي گويد كه شعر كهن را از شعر نو متمايز مي كند و از "دستوري"كه از طبيعت به شاعر مي رسد و سرانجام بر اينكه تاكيد مي كند كه ما شاعران بايد "دستوري را كه طبيعت به ما مي دهد انجام بدهيم."نيما كوشش هاي پيشينيان را در پيروي از اسلوب هاي شعر غربي از لحاظ بيان ادبي و به ويژه "صنعت"شاعري معيوب و نارسا مي داند و خود را مشتاق هدايت كردن مردم به "حقيقت صنعت"شاعري قلمداد مي كند."
با تمامي اين تفاصيل دكتر حكاك منصفانه در مقابل موفقيت نيما در ايجاد جريان جديد شعري ياد مي كند و پس از طي مراحل مختلف اين نتيجه را مي خواهد بگيرد كه نيما بالذات به تغيير شعر اهتمام نداشته بلكه با پشتوانه ي تاريخي اين كار را كرده كه چنين نگرشي را نه نيما خود رد مي كرد و نه طرفدارانش.وي در قياس نيما با ديگر شاعران پيشين بدين نتيجه مي رسد"البته در شعر نيما نو آوري هايي كه در عناصر شعر و در كل نظام ادبي صورت مي گيرد،به كليد تفسير شعر تبديل مي شود،در حالي كه نو آوري ها در شعر دهخدا و عشقي چنين جايگاهي نداشتند."
به هر حال "طليعه ي تجدد در شعر فارسي"كتاب ارزشمندي است كه توانست تاثيرگذاران تحول شعري را نشان دهد و تجميع افراد ياد شده در كتابي از اين دست پژوهشگران را با تاريخ تحول و دگرديسي شعر فارسي آشنا مي كند.
دكتر حكاك در پايان ياد آوري مي كند كه نيما و يارانش سعي مي كردند كه تجدد در شعر را به نام خود ثبت كنند واين كار نيز خوشايند نيما بوده است و براي داوري گفته ي وي اين مقال را با مطلبي از نيما كه در نامه هاي به همسايه نوشته به پايان مي برم. اين مطالب برگرفته از كتاب"درباره ي شعر و شاعري"است كه توسط سيروس طاهباز جمع آوري شده است.
"...اما كي و كدام شاعر بهتر است؟اين قضاوت،وقت مي خواهد.هميشه شاعر درست و حسابي ،چيزي از زمان جلوتر است و مردم كه به كارهاي ديگر مشغولند در اين خصوص چيزي از زمان عقب ترند.شاعر،جلو مي رود و مردم لنگان لنگان مي آيند.به كمك هم در مي يابند و راه را پرسيده به سر منزل او مي آيند.وقتي كه او نيست و چند نسل گذشته است،آنوقت آسان مي شود اين قضاوت.
من از تكرار اين حرف خجالت نمي كشم:"شما كار خودتان را بكنيد.بگذاريد كه آسياب بچرخد و هنگامي كه آب كافي است از بيرون صداي آب هر چه مي خواهد باشد."بهمن 1323