اخلاق از جمله مباحث لغزنده اي است كه فلاسفه ي مختلف سخن هاي متفاوتي در موردش گفته اند و نوشته اند و شايد شيرين ترين و قديمي ترين بحث به اخلاق نيكوماخس تاليف ارسطاطاليس برسد كه در آن واژگاني چون فضيلت،رذيلت، بي اعتدالي،ددخوئي و فرزانگي مورد بررسي قرار مي گيرد تا ميزاني براي اعمال مردم ترسيم شود اما ما درگير آن بحثهاي تلخ و شيرين نمي شويم و خوانشي عاميانه از اخلاق را به دست مي آوريم كه اخلاق كلياتي از منش،سلوك و رفتار و مراوده اي انساني است كه موجب رضايت درونيش مي شود و ديگران را نسبت به آسيب ديدگي از طرف خود مصون مي دارد.يعني اخلاق ضمن اينكه مي تواند درون انسان را مالامال از شعف و سرشار از خرسندي سازد ديگران را نيز از دست و زبان وي ايمن مي دارد و از اين طريق ابناي بشر مي توانند به شادي در كنار هم بزيند.
بناي اخلاقي در جامعه چنان فرو ريخته كه انسان از بودنش و نفس كشيدنش شرم مي كند.و كساني كه جامعه ي اخلاقي را برنتافته و بر كوس بي اخلاقي مي زنند در بي خيالي و بي انديشگي چند صباح زندگي را با بداخلاقي سپري مي كنند كه تنها گليمي از خود بيرون كشيده باشند.من كساني را كه دغدغه ي رهيدن از اين باتلاق بي فرجام را دارند دعوت به همصدايي مي كنم كه بنويسند تا خود و جامعه را به نقد بنشانند بلكه مفري يافت شود.مي توانيم همصدا شويم و از اين كه مستورگي خود را با جسارت كنار مي گذاريم و خويشتن و جامعه ايمان را منزه از خطا نمي دانيم نهراسيم.نخست از اخلاق فردي آغاز مي كنم و بعد با تكيه بر فرديتهاي شكل يافته به اخلاق جمعي نيز خواهيم رسيد.
1-منفعت طلبي
انسان بر پايه ي نفعي كه از طبيعت و همچنين همنوع خود مي برد مي پايد و بي نفعي امكان زيست را از موجود بشري مي گيرد و نافي اجتماعات و شكل گيري زندگي مشترك بشري است.در پي نفع خود بودن وآن را بدست آوردن نه تنها بد نيست بلكه دليل پايش زندگي است و هيچ انساني را نمي توان يافت كه در انديشه ي نفع خويشتن نباشد.در جامعه ي ما مردم نفع خود را نمي دانند و از اين روي بيش از اينكه به چالاكي در بدست آوردن آن بكوشند هر روز بر تن و جان خود وديگران از اين بدفهمي زخمي عميق و كاري مي زنند.به مواردي از اين دست اشاره مي كنم و مي گذرم.
1-1:حذف ديگران
پيش از اينكه به حذف ديگران بينديشیم نخست بايد تاملي در آسيبهاي بودگاري ديگران كرده باشيم.زماني كه در انديشه ي حذف كسي هستيم به يقين از بودن وي آسيبي را متحمل مي شويم كه راهكاري جز حذف وي نمي يابيم.چه حركت و عملي از ديگران بر وجود ما آسيب مي زند كه ما حاضر به حذف وي مي شويم؟چه حرکتی از ما سر می زند که بعد از چند صباحی دیگران سعی می کنند ما را از گردونه حذف کنند؟
الف:آسيب منزلتي:
بعضي از انسانها به دليل بي بضاعتي و نشناختن توانايي ها و حد خود در امور مختلف زندگي نفرت و كينه ي كسي را به دليل مي گيرند كه از جايگاه منزلتي رفيعي برخوردارند.در اين كينه ورزي و خصومت سوژه ي مورد نظر ما هيچ گناهي ندارد و نمي تواند كمكي براي ما بكند.بلكه در اين وضعيت تنها كسي كه بايد بر خويشتن غلبه كرده و خود را از بيمارگونه زندگي كردن برهاند فاعلي است كه نمي تواند منزلت ديگران را ببيند.برای نجات از این کینه و بدفهمی راهكارهاي متعددي مي توان نشان داد.نخست اينكه فرد خود را با كساني قياس بگيرد كه هم شان و هم رتبه ي وي باشد و منزلتي مشابه دارشته باشد.دو ديگر اينكه براي رسيدن به منزلتي كه ديگري از آن برخوردار است تلاش كند و از عناصري كه وي فايده جسته بهره بگيرد. اگر اين منزلت به دليل سرمايه ديگري است فرد براي رسيدن بدان سرمايه تلاش كند اگر علم وي است در تحصیل آن تلاش كند و اگر موانعي وجود دارد آنها را از مقابل پاي خود بردارد و اگر نمي تواند حد خود را شناخته و همان اندازه از خود واجتماع تمنا داشته باشد.
آسيب شناسي دلايل دشمني با منزلت ديگران
در وضعيتي برابر كه افراد براي رسيدن به جايگاهي از امكانهاي مشترك استفاده كرده باشند فرد واجد منزلت هيچ گناهي ندارد و آسيب شناسي بايد به بيمار برگردد تا سوژه اما در وضعيتي غير برابر كه در جامعه ما بيشتر منزلتها در امكانهاي و موقعيتهاي نابرابر شكل گرفته سوژه را نيز بايد مورد داوري قرار داده و از كنارش بي تفاوت نگذريم.
ريشه ي آسيب فوق در جامعه ما كه بعد از انقلاب فزونتر شده اگر يك پايش در توقعات بي جاي مردم است پاي ديگرش را در زندگي افرادي دارد كه بي دليل به منزلتي رسيده اند.پس اين بيماري اجتماعي از طرفي ريشه در فرد دارد واز ديگر طرف كه عمده تر و مهم تر است ريشه در اجتماع و حكومت دارد.بعد از انقلاب تجمل گرايي،اختلاف طبقاتي،بر صدر نشستن بي بضاعتاني كه بي دليل بر مسند قدرت نشستند،رانت خواري كساني كه از هزار فاميل بودندو هزار دلیل دیگر علت رخنه ي عقده اي در ناخودآگاه جمعي شده و افراد نه به گونه اي برابر نهادي كه ريشه ي فردي دارد وعلاجش نيز آسانتر است به گونه اي تبعض و نابرابري به منزلت نگاه كردند.حاصل اين گونه زيست به وجود آمدن انسانهايي شد كه پر از كينه و نفرت و حقد و حسادتند و بر تمامي كساني كه به حق يا ناحق منزلتي دارند بر مي آشوبند.
راهكار
راهكار مبارزه با اين گونه افراد هرچند كه بسيار مشكل است اما بايد از جايي شروع شود.نخست بايد موقعيت را با تمامي تبعيضاتي كه صورت گرفته پذيرفت و از بيماري و خودخوري جلوگيري كرد و بعد به مبارزه با آن پرداخت.بايد فرد با خود واگويه كند كه كساني كه منزلتي به حق دارند انسانهاي برجسته و ارزشمندی هستند که نبايد بر آنها تاخت و ديگراني كه منزلتي به ناحق دارند بايد نقد شوند و ما خود نيز در صدد باشيم كه چنين منزلتي را كسب نكنيم چرا كه اين منزلت خواهي به نفع ما نيست!من جايگاهي را مي يابم وجامعه اي را بيمار مي كنم و مجبور مي شوم با منزلت و جايگاهي كه دارم در جامعه بيمار نفس بكشم.همانند فردي با دارا بودن سرمايه ي هنگفت به دليل بيماري معده نتواندجز نان خشك چيزي بخورد.پس اگر به نفع خود مي خواهيم عمل كنيم بايد منزلت را تعريف كرده و كساني را كه واجد آناند بستايم و ديگراني كه به ناحق بر آن سوارند نقدكرده و منزلت معنوي را از آنان بستانيم.يعني مديري را كه بدون شايستگي جايگاهي را اشغال كرده نقد كرده و در صورت امكان به نافرماني مدني دست بزنيم و به كودكان و همكاران خود تفهيم كنيم كه منزلت وي عاریتي است. يعني منزلت معنوي را كه در اختيار ماست از وي دريغ كنيم..همچنين بايد به حقوق شهروندي و حقوق بشر در هر وضعيت و منزلتي ارج بنهيم تا به منزلت به گونه اي تك ساحتي ننگريم و منزلت را تنها در سرمايه و رفاه و منسب ندانيم.
تحقير جايگاه هاي متفاوت اجتماعي موجب مي شود كه ما بيمارگونه به كساني كه از ما رفيع تر و بلند قامت تر هستند بتازيم و براي همين ضمن تعريف منزلت و تقدير از كساني كه شايستگي دارند باید به حقوق انساني ارج نهاده و از نگرش تک ساحتی به منزلت انسانی پرهیز کنیم.تك ساحتي و تك نگري همواره محكوم به شكست است.روزگار ما كه پزشكي ارج و قرب داشت امروز به دليل كثرت پزشك و بيكاريشان جايگاه خود را از دست داده است.
نتیجه اینکه ۱-انسان را در هر حالی دارای ارج و قرب بدانیم و منزلت شهروندی را ارجح بر هر تعریف غیرواقعی کنیم.۲-کسانی را که واجد منزلت ساختگی هستند نقد کنیم و منزلت معنوی را با نافرمانی های مدنی-نقدهای اجتماعی و دیگر ابزارها از آنها بستانیم.۳-افرادی را که باتلاش و استقامت به معنای عظیم زندگی رسیده اند ستایش کنیم و به جای تحقیر الگویی برای پیشرفت خود بدانیم.۴-جایگاه خویش را در تخیل و انتزاع نپرورانیم بلکه واقعیت ها را واقع بینانه بپذیریم.در این صورت یک گام جلو رفته ایم.حال خودمان بیمار نیستیم و دیگران را نیز آزار نمی دهیم.
پرداختن به موضوعات ديگر را منوط به همصدايي حداقل20 تن از دوستان مي دانم.در غير اين صورت برایم مسلم خواند شد که این دغدغه ها مختص من است و کسی انگیزه اندیشیدن بدان را ندارند.بي صدايي و بي تفاوتي يكي از آفتها و بداخلاقي هاست كه اگر اشتياقي در دوستان ديدم و صدايم شدند بدان خواهم رسيد.وقتي در وبلاگ مي نويسيم براي اين است كه مخاطب وعكس العملهايشان برايمان مهم است و خبر از تغيير مي دهند.اگر صدا در خلا رها شود چه سود؟!