در رمان "نویسنده نمی میرد ، ادا در می آورد" به این مسئله پرداخته ام و اعتقاد راسخ دارم که ایجاد هراس و یا فراتر از آن اعمال هراس تیغ مبارزه را به جای اینکه کند کند ، تیزتر می کند.
هر جامعه ی سالمی به تعداد منتقدین خود می بالد.گفتگویی که چند سال پیش با هابرماس داشتم او این سخن را گفت و افزود که برعکس در کشور شما منتقدین را به حبس می برند و زندگیشان را با مشکل مواجه می کنند.
حال ِمردمی که شغل و امنیت زندگی خود را از دست می دهند همانند کشتی نشسته ای است که از دریا هراس دارد و حکیمی می گوید او را به درون دریا بیندازند تا هراسش از بین برود و همین اتفاق می افتد. اگر منتقدین در مقام و جایگاه شهروندی خود نگرانی اندکی از قدرت داشته باشند و با ملاحظه آن را نقد کنند بعد از اعمال هراس و افتادن به دریا دیگر هراسی نخواهند داشت.اینبار تیغشان را تیزتر می کنند و نه در جایگاه منتقد که در جایگاه مبارز وارد میدان می شوند. این اتفاق در نظام جمهوری اسلامی رخ می دهد و تنها دلیلش بی سوادی و حماقت صاحبان قدرت است که بخش عمده ای از قدرت خود را به جای اینکه به مردم تفویض کنند به نیروهای حراستی بخشیده اند و نیروهای حراستی برای حفظ جایگاه خود پای را فراتر گذاشته و به خصوصی ترین وجه زندگی افراد می پردازند و نارضایتی را روز به روز بیشتر می کنند. با این خبط بزرگ زمانی زیاد نمی کشد که قاطبه ی مردم به مخالفین نظام بدل می شوند و باید از آن روز ترسید و یا برای جلوگیری از آن تا دیر نشده تدبیری اندیشید.
اگر فردی چون کلهر به زندگی خود نظری منصفانه می انداخت متوجه تفاوت خود و خانواده اش می شد و این تفاوت را به جای این که تقبیح کند ارج می گذاشت. این مثال را بگیرید و تعمیم دهید به کل کشور و نگاه تمامیت طلبی که آتش به خرمن و هستی ملت می زند. این مثال را تمام مسئولین به خصوص نیروهای امنیتی با زندگی خود تطبیق دهند تا به عمق فاجعه پی ببرند. فاجعه این است که ما با نزدیکترین کسانمان تفاوت داریم و نمی خواهیم تفاوت ها را بپذیریم! با چوب و چماق می خواهیم دیگران را همانند خود بکنیم غافل از اینکه اگر دامنه ی نارضایتی گسترش پیدا کند همانند سیلی اقتدارگران را از صحنه ی روزگار محو خواهد کرد که کاش چنین اتفاقی نیفتد که من در جایگاه یک انسان و یک نویسنده که مهربانی را سعی می کنم ترویج دهم هیچ وقت آرزوی سرکوب کسی را در سر نمی پرورانم. کاش تا دیر نشده معجزه ای رخ دهد.
دوستی تماس گرفته بود که اوباما قد و قواره اش آنقدر بلند نیست که بخواهی در موردش چنین مطلبی بنویسی.(منظور پست قبلي ام است) با این ذهنیت که شاید دوستان دیگر نیز همین سوال را داشته باشند پاسخم را در وب می گذارم تا اگر اشتباه می کنم استدلال خود را مطرح کنند که به اشتباهم پی ببرم.
اوباما را از دو زاویه نگاه می کنم. نخست از جایگاه یک نویسنده که پیش از ریاست جمهوریش دو کتاب به چاپ سپرده و نشان داده که با کلمه رابطه ی خوبی دارد و همین جایگاه کافی است که در موردش سکوت نکنیم و در باره ي اثرش سخن بگوییم. دو دیگر از جایگاه ریاست جمهوری کشوری تاثیرگذار چون امریکا که ابرقدرت است و تصمیم رئیس جمهور آن کشور می تواند بسیاری از گزینه ها و گزاره ها را در جهان تغییر بدهد.
اگر زاویه ی نگاه من به نویسنده گی ایشان برگردد باید اثرش را نیز نقد کنم و نقد رفتارهای نویسنده حداقل برای من که با نقد سنتی میانه ای ندارم فاقد ارزش است و از اینکه به کتابش دسترسی ندارم این کار را به گذشته وا می گذارم. پس ناگزیر می ماند نگرش من از زاویه ی یک سیاستمدار(ناگزیر برای اینکه این رئیس جمهور نویسنده است و حتما باید در موردش ابراز نظر کرد)
چنان که در پست قبلی و پیشترک هم نوشته ام سخن حتی اگر غلوآمیز هم باشد تا زمانی که نقیض آن مطرح نشده واجد ارزش است. حداقل برای نویسنده اش. من در دو پستی که برای اوباما نوشته ام به رفتارهاي تاكنون او اشاره کرده ام و از رفتارهاي همواره ي او دفاع نكرده ام.چنان كه از رفتارهاي همواره ي خودم نيز مطمئن نيستم كه بخواهم از آن دفاع كنم. حال این مرد سیاه که از اهالی اندیشه و قلم است چه بخواهیم وچه نخواهیم تاثیرگذارترین نقش را در جهان بازی می کند و من در رفتارشناسي او كه برعكس بوش بر پايه ي انديشه و دورنگري و مهرباني است بر نویسنده بودنم می بالم که هيچ نويسنده اي قدرت را بماهو قدرت درک نمی کند و ارج نمي نهد و همنوع و هم قلم من نیز تا امروز ثابت کرده که برای تصمیم گیری های بزرگ سیاسی از کسی دستور نمی گیرد و به خاطر الفتی که با کلمه دارد خود جهان را بار دیگر معنی می بخشد و بدان لباسی نو می پوشاند.
با نظر دوستم موافق نيستم كه قد و قواره ي اوباما را كوتاه مي بيند و فكر مي كند نبايد در موردش سخن گفت. هر كسي در هر جايگاه و در هر كجاي اين جهان خاكي انسان باشد و به منشور انساني پايبند باشد قد وقواره ي بلندي دارد و بايد در موردش سخن گفت و اگر هم خطايي از وي سر زد باز هم بايد از سر دلسوزي سخن گفت و او را با مشكلات پيش رو آشنا كرد.
تشويق بزرگان امكان يارگيري را براي فرد مهيا مي كند. هر چند كه اين وبلاگ صداي بلندي ندارد كه به گوش او برسد اما تاثيرپذيريي چون مني از صحبت هايي كه بسيار به حق از زبانش جاري شده به يقين تحسين هاي ديگران را نيز نثارش مي كند تا ايام را بر همين نمط طي كند و جهان را امن بخواهد و بر سر آوارگي كودكان فلسطيني با اسرائيل معامله نكند و به هيچ كس باج ندهد و دستش همواره براي ساختن جهان به طرف كساني كه طالب ساختند دراز باشد. اين رئيس جمهور حرمت دارد و باز هم مي گويم تا زماني كه بر مسير حق جويانه ي خود قدم بردارد مورد حرمت همگان خواهد بود و كاش همواره در اين مسير باشد!

همواره احساس مي كنم به عنوان نويسنده وقتي كسي سخن بگويد از لابلاي صحبت هاش قد و اندازه ي او را خواهم شناخت و همين حس موجب مي شود كه اوباما را بزرگترين و اخلاقي ترين و فيلسوف ترين رئيس جمهور جهان بدانم كه جهان بايد به داشتن وي ببالد.
اوباما امروز اول مهرماه 1388 در سازمان ملل چنان سخن گفت كه هيچ كينه و خشم و دشمني در سخنانش وجود نداشته باشد. در زمانه اي كه صاحبان قدرت هاي بزرگ و كوچك در صدد تهديد جهان بر مي آيند و خود را به رخ جهانيان مي كشانند اوباما با مهرباني با جهان سخن گفت و اين نگاه به آساني در يك انسان شكل نمي گيرد. وقتي در باره آزادي انسان سخن گفت انگار ژان پل سارتر بود كه فلسفه مي چيد و بشر را بزرگ جلوه مي داد و زماني كه به مرگ دختران و پسران فلسطيني همچنین به حق اعتراض جواناني كه راي خود را مطالبه مي كردند اشاره مي كرد همانند يك رهبر ديني عمل مي كرد و زمانی که مخالفت خود را با شهرک سازی اسرائیلی ها نشان می داد مسیر یک مصلح اجتماعی را طی می کرد و تمامی حرفهای بدون هيچ تكلّفي صورت مي گرفت تا جهان به داشتن رهبري همچون او بار ديگر ببالد.
او آمريكا را يكّه قدرت جهان ندانست و مسئوليت موفقيت و شكست در عرصه هاي مختلف را متوجه تمامي كشورها دانست. و با استادي ضمن اينكه به عملكرد خود در نه ماه اشاره مي كرد چهار موضوع مهم را مطرح كرد. موضوع چهارم اگر كه اقتصاد جهاني بود و اين روزها بيشتر از هميشه مورد توجه قدرتهاي بزرگ و كوچك جهان است در چينش اوباما از اهميت كمتري برخوردار شد. او به موضوع چهارم نرسيد مگر با گذر كردن از سه موضوع ديگر كه موضوعات اخلاقي و انساني بودند و متذكر شد كه نمي توان به تهديدهاي هسته اي جهان – عدم توجه به منشور سازمان ملل در مورد آزادي بشر و عواملي كه آلودگي هوا را بيشتر مي كنند و جهان را با بحران جدّي مواجه مي كنند بي تفاوت بود و به اقتصاد رو به رشد توجه كرد.
در يك نگاه كوتاه و شتابزده احساس مي كنم بهتر از او كسي نمي توانست سخن بگويد و جهان را متوجه بحران هاي رو به رشد كند و همچنان جهان را براي رسيدن به محلي امن بسيج نمايد. او جاي خالي مهرباني را در جهان پر مي كند تا فيلسوفانه بر جهان بباوراند كه انسان ها براي كشتن هم خلق نشده اند ، بلكه آنها خلق شده اند كه با آزادگي همديگر را دوست بدارند و به هم گل تقديم كنند نه اينكه بر سر هم بمب بريزند. او مفهوم سياه و سفيد و قهوه اي و شرق و غرب را به خوبي از ميان برداشت تا تنها چيزي كه باقي مي ماند انسان بما هو انسان باشد. از اين روست كه جهان به داشتن رهبري چون او خواهد باليد. مگر اينكه مسير وي تغيير كند كه به نظر مي رسد اين اتفاق نمي تواند بيفتد چرا که اوباما بیش از اینکه سیاستمدار باشد نویسنده و اندیشمند است و نویسندگان به دلیل درون نگری عمیقی که دارند کمتر اشتباه می کنند. از این روی به نظر می رسد مسیر انسانی او تغییر نخواهد کرد و يا كاش اين اتفاق هيچ وقت نيفتد!
*از لطف دوستانی که کامنت خصوصی گذاشته و احوالم را پرسیده بودند متشکرم. به خاطر اینکه درگیر نوشتن رمان تازه ام هستم این روزها کمتر وبم را بروز می کنم. احوالم همانند همه ی شما اندکی ابری است!
نياز به مطالعه ي كتب سياسي معاصر نيست، تورق كتبي همانند سياست نامه ، گلستان سعدي، تاريخ بيهقي و ... به حكام و زمامداران براي استمرار حاكميت، اصالت مشروعيت را نشان خواهد داد. هيچ حاكمي نمي تواند بدون مشروعيت و اعتماد ملي حكومت كند. اگر ملتي به درست يا به غلط تصور كند فرادستان نسبت به حقوق آنها بي تفاوت بوده وبا ايجاد وحشت آنها را ساكت نگه مي دارد؛ از آن حكومت تمكين نخواهد كرد. اعتماد ملي تنها يك روزنامه نيست بلكه يك ايده و تفكر است. مبارزه با اين تفكر هزينه هاي بسياري از پي مي آورد. پافشاري در ناديده انگاشتن سلايق و ديدگاه هاي مختلف شايد در كوتاه مدت آثار سويي نداشته باشد اما در بلند مدت پايه هاي اعتقادي قدرتها را از درون همانند موريانه اي مي خورد و پوك مي كند.هيچ سدي نمي تواند مقابل اراده ي بشر بايستد و اين را تاريخ به خوبي نشان داده است. با درك اين مهم ناگزير به شنيدن سخن مخالفان هستيم. پس بهتر است پيش از اينكه دستمان را به خون كسانمان آلوده كنيم آنها را درك كنيم و به اعتقاد و باورشان احترام بگذاريم تا آنها نيز به باورهاي ما احترام بگذارند.
شايد بتوان دفتر روزنامه ي اعتماد ملي را به آتش كشيد و نويسندگان و دست اندكاران آن را از ميان برداشت اما هيچ كدام از اين اعمال بر مشروعيت كسي نخواهد افزود كه مرگ اعتماد ملي ، مرگ و نيستي هر حكومتي است!
ديويد هيوم مي گويد:" استدلال برده عواطف است و بايد باشد."
اين سخن آنقدر مهم است كه روانشناسان اجتماعي وجه مهمي از رفتارهاي افراد را بر آن استوار مي سازند و مي دانند كه سر زدن هر عملي سوگيري هاي مختلفي را به همراه دارد كه بخشي از آن سوگيري ها به خاطر عواطف و خلقيات است. افراد در مواجهه با رويدادها نزديكترين ادله را براي معنا كردن آن بر مي گزينند و متناسب با خلق و خوي خود نسبت به مفاهيم داوري مي كنند.
اعترافات چهره هاي شاخص اصلاح طلبان عواطف طرفدارانشان را چنان خدشه دار كرده است كه سوگيري نتيجه ي اعترافات را به خيانت طراحان ِ آن متوجه سازند. چهره هاي افسرده ي افراد، علايم بي خوابي يا شكنجه هايي كه بر آنها اعمال شده است ، پراكندگي بحث ها و صراحت در اعتراف دست به دست هم داده اند تا اعتراض اصلاح طلبان و مردم نسبت به نظام فربه تر گردد. افراد هنگام نتيجه گيري به طور خودكار به سويه هاي مثبت حاميان خود تكيه مي كنند و چه بسا بدي آنها را نيز به خوبي بدل مي سازند تا هويت خود را با خطر مواجه نسازند.
اما همين موضوع در جبهه ي مخالفان نيز ديدني است. آنها نيز همانند موافقان اصلاحات ، سوگيري ذهني خود را متناسب با باورهاي خود تعيين مي كنند و سعي مي كنند خيانت را در چهره ي افراد رديابي بكنند. چيزي كه آنها را با نمونه ي فوق متفاوت مي كند بسياري نمونه ها و يافتارهاي نزديك به واقع است كه نشان مي دهد اعترافات بر اساس عدالت شكل نگرفته است. اين افراد با نمونه هاي بسياري مواجه مي شوند از جمله: عدم حضور وكيل در دادگاه، عدم حضور رسانه هاي آزاد و غير دولتي در دادگاه و عدم ارتباط زندانيان با خانواده هاي خود. با توجه به اينكه محروميت هاي فوق توسط صدا و سيما و ديگر رسانه ها در اختيار طرفداران قرار مي گيرد سوگيري آنها كه پيشتر بر پايه ي عاطفه و خلقيات بوده است دستخوش تغيير مي شود و در نتيجه گيري تزلزل حاصل مي گردد. هر چند اين افراد از الگوي "تاييد خويشتن " بهره مي برند و سعي مي كنند داوري خود را بر عليه معترفين هدايت كنند اما در درون به تضاد عميقي مي رسند. افرادي كه با چهره هايي همانند ابطحي آشنا بوده اند با ديدن چهره ي نحيف و درمانده او اصل شكنجه شدن او را حقيقي قلمداد مي كنند و موضوعات از اين دست داوري افراد را به سمت مظلوميت آنها سوق مي دهد. براي همين به نظر مي رسد استفاده از چهره هاي سرشناس براي اعتراف مقبولیت و مشروعیت نظام را به خطر مي اندازد و عاطفه ي مردم را خدشه دار مي كند و سمت و سوي مسير را ناهموارتر مي كند.
با نگاهي اجمالي به مبحث فوق بازنده ي اين بازي خطرناك مشخص مي شود. آيا وقت آن نرسيده كه از عقلانيت ياري بخواهيم و آن را بر صدر بنشانيم تا بيش از اين دامنمان آلوده ي نشود؟
هميشه خيلي آسان گريه مي كردم و نمي توانستم مرداني را كه از گريه كردن هراسانند درك كنم. اين روزها آسان تر از هميشه گريه مي كنم؛ طوري كه وقتي با دوستي حرف مي زنم يك مرتبه ابري مي شوم و صدايم تغيير مي كند و خودم را به سختي كنترل مي كنم. اين روزها بسيار دل نازك شده ام !
نه اينكه دلم براي كساني كه جانشان را از دست داده اند ريش شود و اشك از چشمانم سرازير شود بلكه به ياد هر چيز بد، هر چيز خوب و هر چيزي كه مي توانست خوب باشد و نيست گريه مي كنم!
به ياد كساني كه مي توانستند قاتل نباشند و لذت انسان بودن و لذت درك تفاوت هاي انساني و لذت درك صداي معجزه آساي موسيقي و ترنم واژگان يك كتاب را بچشند و نچشيده اند؛ مي گريم!
به ياد همكار ِ تنها و مغمومم – محمد روح الاميني – كه حتي بر سر جنازه ي برادرش هم نمي تواند گريه كند؛ مي گريم!
به ياد بغض هاي فروخورده ي او كه از مدافعان پر و پا قرص دكتر احمدي نژاد است و حالا جان از دست رفته ي برادرش را مي بيند و مجبور مي شود خود را دو پاره كند؛ پاره اي كه اعتقادش بر روي آن نشسته است و پايه ي ديگر كه دل و جانش.
لحظه ي دهشتناك و جانكاهي است. به مظلوميت او گريه مي كنم و به معصوميت تن به خاك نشسته ي برادرش كه همانند هزاران جوان به خيابان ها رفته بود تا يگانگي ملت بزرگ را فرياد بزند و به اسلحه داران بگويد: ما از يك تباريم ؛ تنها نگاهمان به هستي متفاوت است. بياييد اين تفاوت ها را درك كنيم و بستاييم ؛ چنان كه من با ريش انبوهم در كنار دوستان آراسته و بدون ريشم آزادي را فرياد مي زنم. ما انسانيم با وسعت نگاهمان به جهان كه خود جهانيم.
مي گريم به ياد اتفاق مباركي كه مي افتد و ما را كنار هم مي نشاند تا بدانيم با هم دشمن نيستيم، هيچ وقت دشمن نبوده ايم.
به ياد بد فهمي هاي ساليان دراز و به ياد دل شكستن و بار خود بردن و يار هم نبودن ها گريه مي كنم و به ياد اميدي كه در جان و دل ايرانيان شكوفه مي زند و زود ، خيلي زود درخت تنومندي قد مي كشد تا همه زير سايه ي آن بتوانيم بياساييم.
و آن روز جاي همه ي شهدا خالي خواهد بود. جاي نداي عزيز، سهراب نازنين و محسن مظلوم و هزاران هزار ديگر كه از روز ازل تا ابد براي آزادي جان هديه خواهند داد!
امروز در كتابفروشي ثالث از دوستي شنيدم كه نويسنده ي رمان "كافه پيانو" از احمدي نژاد دفاع كرده است. هر چند كه انتخابات تمام شده و حساسيت نسبت به دفاع افراد از كانديداها كمرنگ شده است اما هنوز برايم قابل پذيرش نبود كه فرد سكولاري (به گفته ي خود فرهاد جعفري ) بتواند از احمدي نژاد دفاع كند. براي همين به محض اينكه به خانه رسيدم سايت او را ديدم و دلايلش را به دقت مرور كردم و حيران ماندم كه چگونه شكنندگي آنها را متوجه نشده است. البته علي رغم كاركرد تبليغاتي دفاع متفاوت؛ تقبل هزينه ي احتمالي در ميان جامعه ي روشنفكري جسارتي مي طلبد كه ايشان داشته اند و براي همين پيش از ورود به اصل مطلب اين جسارت را تحسين مي كنم و به سود سرشار اين جسارت نيز كه عايد نويسنده خواهد كرد در پايان اشاره خواهم نمود.
نخست مواضع خودم را نسبت به هر انتخاباتي روشن بكنم.
1- هر كسي حق دفاع از هر كانديداي را دارد و هيچ كس نمي تواند اين حق را سلب كند. لذا به انتخاب فرهاد جعفري احترام مي گذارم.
2- تا دو سال پيش كه فرهاد جعفري ناشناخته بود و تنها براي خودش، خانواده و دوستانش مطرح بود، توسط آنها نقد مي شد اما به محض اينكه "كافه پيانو" را نوشت و به جامعه ي نويسندگان پيوست و خانواده خود را وسعت بخشيد حالا مي تواند توسط همه ي كساني كه كتابش را خوانده اند نقد شود.
3- مطرح كردن موازين مورد پذيرش من تنها قرار دادن استدلالي در مقابله با استدلال ايشان است و براي اينكه ايشان را با خود همراه كنم هيچ حقي بر خود روا نمي دارم كه اين روش عين ديكتاتوريست اما اگر استدلال ايشان را بپذيرم بدون هيچ تعصبي با وي همراه خواهم شد.
كثرت مطالب فرهاد جعفري و غفلت بنده در مدتي كه ايشان درباره ي سياست مي نوشته اند موجب مي شود تنها به پاره اي از دلايل ايشان اشاره كنم و بگذرم و حضرتشان را در جايگاه مخالف تحسين كنم كه الحق انرژي بسياري صرف همسو كردن مخالفانشان كرده اند.
مطالبي كه از نوشته هاي ايشان دستگيرم شد عبارت بودند از اينكه احمدي نژاد به دلايلي كه بر نمي شمرم دشمني بسياري را متوجه خود كرده است – ايشان مورد قبول ملت هستند اما گروه هايي كه منافع خود را در خطر مي بينند سعي در فريب مردم دارند - روحانيت با ايشان مشكل دارد- دنياي غرب به دليل اينكه منافع خود را در خطر مي بينند تمايلي به رياست جمهوري ايشان نشان نمي دهند – مشكلات دولتهاي پيشين بر گرده ي احمدي نژاد است و گرفتن دختر و پسرها و معضلاتي از اين دست در دهه هاي پيش رخ مي داده است- بدترین راست، از بهترین چپ؛ بارها بهتر است و ....
ايشان همچنان از ادب و نزاكت احمدي نژاد سخن به ميان مي آورد و تصور مي كند كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دست به دست هم داده اند كه پيشاني ايشان را به زمين بزنند و احمدي نژاد به تنهايي در مقابل توطئه هاي بسيار مي ايستد.
به يقين اگر نويسنده براي گفته هاي خود دلايل محكمي مي آورد بنده نيز با وي همفكري مي كردم اما هر چه در نوشته هايش دلايل را سنجيدم كمتر يافتمشان. به فرض- آزاد كردن ركسانا صابري هر اندازه كه از نظر جعفري دليل بر رافت و مهرباني و بزرگي احمدي نژاد است براي من دليل بر سياسي كاري ايشان و گروگان گرفتن انسان ها براي رسيدن به اهداف سياسي اشان است. مصاديقي از اين دست بسيار است كه مردم به خوبي آنها را ديده اند و نياز به توضيح ندارد و براي همين بدان ها اشاره نمي كنم.
اما من نيز به عنوان نويسنده اي كه ده عنوان رمان و مجموعه ي داستان به كتابخانه ي دوستداران ادبيات اضافه كرده ام نگاه خودم را به احمدي نژاد مي نويسم و اميدوارم در داوري خود اشتباه كرده باشم و آنقدرها كه خيال مي كنم جامعه به طرف قهقرا پيش نرود.
نخست بايد بدين مهم بپردازم كه من و هنرمنداني بسياري كه مي شناسمشان عقد اخوتي با موسوي يا خاتمي نبسته ايم و اگر از آنها دفاع مي كنيم به دليل نگاه وسيع آن ها نسبت به حكومت است. دو سال پيش مطلبي نوشته ام تحت عنوان "تقديري مايوسانه از آقاي رئيس جمهور" كه همانجا آرزو كرده ام كه ايشان در اداره ي كشور موفق باشند تا بنده با صداي بلند به پيروزيشان اذعان كنم كه متاسفانه اين اتفاق نيفتاد. غرض اينكه نه تنها با شخص ايشان دشمني ندارم بلكه به دليل نزديكي به فرهنگ مردمانم مي توانم دوستش نيز داشته باشم و اگر دوستش نمي دارم دلايلي دارم كه بدانها اشاره مي كنم.
چرا احمدي نژاد دشمن زياد دارد؟
اگر اين سوال را به ميدان سياستمداران بكشيم به يقين طرفداران ايشان از جمله آقاي جعفري نفع فردي آنها را پيش خواهد كشيد اما من سوال را به جانب خودم و همفكرانم مي كشم. دلايل من بسيار ملموس و ساده است.
الف: تصور مي كنم ايشان به ملت دروغ گفتند. در انتخابات دوره ي نهم رياست جمهوري با دو شعار عمده خود را به مردم معرفي كرد يك اينكه پول نفت را سر سفره ها بياورد و دو اينكه مافياي نفت را به ملت معرفي كند. در مدت چهار سال با هنگفت درآمدهاي نفتي نه تنها پول نفت سر سفره ها نيامد بلكه سفره ها كوچكتر نيز شد و دو اينكه نه تنها مافياي نفت و مفاسد اقتصادي شناسانده نشد بلكه كساني به سمت هاي مهم كشور گمارده شدند كه شبه ي آلودگيشان در افواه مردم افتاده بود.
ب : به شعور مردم توهين شد. نسبت به تخلف كساني چشم پوشي كرد و از آنها دفاع كرد كه مردم نسبت بدانها بدبين بودند. دروغ گفتن كردان به مجلس نمونه اي از آن بود و دفاع عجيب رئيس جمهور از ايشان. حتي اگر نمايندگان مردم در تشخيص خود اشتباه مي كردند بايد مورد حرمت رئيس جمهور واقع مي شدند و هزينه را آنقدر بالا نمي برند كه هم مردم و هم حكومت تاوان آن را بپردازند.
ج : دين مردم كه دورترين و دست نايافته ترين آمال آنها در آنجا طلوع مي كند به سخره گرفته شد. سخنان ايشان را با آيت الله جوادي آملي فراموش نخواهيم كرد. انسان ها آرزوهاي دست نايافته ي خود را در دور دست ترين خانه پنهان مي كنند كه اميد بدان موجب حركتشان باشد. ايشان به آساني دين مردم را به بازي گرفتند چندان كه هنوز هم در حكم رحيم مشائي ، ظهور امام عصر را مطرح مي كند تا از اين طريق خانه ي آرزوهاي دور و دراز مردم را ويران سازد.
د: هر چند شما به با ادب بودن ايشان پاي مي فشريد و مي نويسيد تا به حال نشنيده ايد در حق مردم بي ادبانه سخن گفته باشد اما من دفعات بسيار تحقير مردم را در زبان ايشان جاري ديده ام. مگر خطاب كردن بزغاله به روشنفكران تحقير اندكي است كه شما در جلسه ي مناظره سرخوشانه از آن مي گذريد و مي گويد بجز اين يك مورد ، ديگر سراغ ندارم .اما من باز هم سراغ دارم. سخنان ايشان را در ميان مردم قزوين – در ميان فرمانداران - خس و خاشاك خواندن مخالفان.... فراموش نكرده ام. ( وقتي رئيس اول كشور روشنفكران آن جامعه را بزغاله خطاب كند يعني پايه هاي فرهنگ آن جامعه را نشانه رفته است و همين حرف به تنهايي مي تواند عدم صلاحيت وي را در سمت مهم رياست جمهوري به رخ بكشد.)
ه : ايشان فاقد سعه ي صدر است. گذشته از آنكه روزنامه ي منتقدين خود را به راحتي مي بندد و امكان سخن گفتن را از آنها مي گيرد ، بعد از پيروزي اعتراضات مدني را برنتافته و با تير و چماق به استقبال معترضين مي رود. چرا فردي كه به پشتواني ميليوني خود مطمئن است امكان اعتراض را از گروهي اندك مي گيرد و جامعه را دچار بحران مي كند؟ آيا مهرورزي شعار ايشان نيست؟
خلاصه اينكه هنرمندان و فرهيختگان جامعه بدون دلبستگي به حزب و جناحي تصور كردند كه در مدت رياست جمهوري ايشان نه بر عزت ايرانيان افزوده شد – نه از فقر مردمان كاسته شد – نه در سازندگي كشور اتفاق مهمي افتاد و نه به گفته خودشان مخالفان و موافقان بر صدر نشستند و نه مهر بر سينه ها گل كرد و روييد.
آيا مطرح كردن مطالب فوق اشتباه است. اگر اشتباه بودن آنها را با استدلال و ادله اثبات كنيد به يقين دستتان را خواهم بوسيد.
آقاي جعفري در بخشي از نوشته ي خود تاريخ معاصر را دو قسمت مي كند يكي پيش از فتواي حضرت امام در مورد سلمان رشدي و ديگري بعد از فتوا – كه نياز به واكاوي دارد كه در حوصله ي اين مقال نيست و بايد جداگانه در مورد آن نوشت.
با توجه به اينكه از كل نوشته هاي ايشان چنين برداشت مي كنم كه مي خواسته كار تبليغي بكند كه موفق عمل كرده است در پايان پرداختن به مواردي را لازم مي دانم.
برادر ارجمندم آقاي جعفري چاپ كل كتابهاي نويسندگاني از جمله بنده ي كوچكترين بدون ارزشگذاري آثار به تيراژ يك كتاب شما نمي رسد و همين موضوع مي تواند موفقيت شما را در شناساندن خود و اثرتان نشان دهد. اما دست آويز قرار دادن سرنوشت يك ملت براي مطرح كردن خود كاري ناپسند است. اميدوارم كه داوري من كه برگرفته از نوشته هايتان است غلط باشد.
در پايان خدمت شريفتان عرض كنم كه شما برنده ي اين ميدان هستيد. هر چند كه در سايت خود اشاره كرده ايد كه به دليل تصميمي بدين بزرگي بايد همانند احمدي نژاد هزينه ي هنگفتي پرداخت كرد و حتي دوستان را از دست داد اما بنده پيش بيني مي كنم كه حداقل از نظر مالي وموقعيت سياسي روزهاي خوبي در پيش خواهيد داشت و كتابهايتان تيراژهاي زيادي خواهد گرفت. چون در اين مملكت مهم نيست چه كتابي نوشته مي شود مهم آن است كه چه كسي آن را بنويسد و مورد حمايت چه كساني واقع شود. حتي احتمال اينكه به زودي موقعيت كاريتان تغيير كند زياد است و اميدوارم در هر جايگاهي كه هستيد بتوانيد انديشمندانه وضعيت را بسنجيد و براي خوانندگان خود راهكاري ارائه دهيد كه بوي صداقت از آن به مشامشان برسند.

تولد اين شعر بغضي بود كه شكست تا روزمره گي را دوباره آغاز كنم ! و دوست نازنينم فرزاد اديبي دلتنگي اش را به پوستر منتقل كرد.براي ديدن و دريافت پوستر در اندازه ي بزرگتر اين جا را كليلك كنيد.
به مرگ تو رشك مي برم
دخترك زيباي ثانيه هاي گلوله و خشم
وقتي دراز به دراز
نگاه در نگاه مي دوزي و بي هيچ آهي و افسوسي
فواره اي از خون مي پراكني؛
وقتي به چشم هاي وقيح كسي زل مي زني
كه گلوله را بر گلوگاهت كاشته
و
پلك نمي زني
تا اراده ي تغيير را
بي هيچ هراسي
و بي هيچ ندامتي
به رخ بكشي
به مرگ تو رشك مي برم.
هنگامي كه معصوميت آميخته به خون ِ
خواهران اندوه و حسرت و ستم را
در يك ثانيه ي درخشان
براي همگان معني مي كني
رشك مي برم به مرگ تو
وقتي با لبخندي حتي
به قاتلت مي فهماني كه دوستش داري!
خوشا مردني از اين دست
كه خفته گان را بيدار مي كند
و بيداران را به مرگ خودآگاهان
به مرگ تو رشك مي برم
دخترك ثانيه هاي عبوس
كف خيابان هاي تهران با خون جوانان در حالي رنگين مي شود كه مي شد با درايت و صبر جلوي خونريزي را گرفت. در مكتب اسلام آموخته ايم كه مرگ يك انسان برابر با مرگ جهان است و برعكس زنده كردن او نيز جان بخشيدن به جهان. اما ما بيش از اينكه زنده سازيم مي كشيم.فرقي نمي كند كه كار خود را با اغتشاشگر خواندن آنها توجيه كنيم و يا مسبب را ديگري قلمداد كنيم و بخواهيم گناه را بر گردن او بيندازيم. هيچ كدام از اين ها دردي دوا نمي كند.روحي كه قفس تنگ تن را رها مي كند ديگر بر نمي گردد. جان دادن دختري بنام ندا كه گلوله به سينه اش اصابت كرده بود، در مقابل دوربين ها بسيار تكان دهنده و موحش بود. نفرين بر نگاه هايي كه اين صحنه را مي بينند و ككشان نمي گزد و شنع تر اينكه لبخند به لب مي آوردند.
عده اي گناه را به گردن موسوي و كروبي مي اندازند و با شناعت بر جنازه ي جوانان در خون تپيده قهقه ي خنده سر مي دهند. اين افراد را مي شناسم. كساني هستند كه به خاطر ده ساعت كسر كار ناله سر مي دهند و آسمان را به زمين مي دوزند.اين افراد براي رشد خود و خانواده اشان ريالي خرج نمي كنند چه به اينكه جان خود را فدا كنند. آنها تنها خودشان را مي بينند و خود را از آسيب دور نگه مي دارند و با جريان رود شنا مي كنند و اصلا پيرامونشان را درك نمي كنند و بدتر اينكه به پيرامون خود حق حيات نيز نمي دهند. براي رسيدن به حطام دنيوي به هر كاري دست مي زنند.اينان براي اينكه بدانند كار انسان هاي معترض چقدر ارزشمند است تنها لحظه ي خود را جاي جان باختگان قرار دهند و يا مردگان را خواهران و برادران خود ببينند آن وقت لبخند از روي لبشان محو خواهد شد. حتي زماني لبخندشان به خشم بدل مي شود كه بدانند آنها جان خود را مي دهند كه شما آسوده زندگي كنيد!
شما كه بر جنازه كشته شدگان لبخند مي زنيد هر وقت در راه حق طلبي توانستند ده ساعت از سهم خود را به ديگران هديه كنيد خودتان را قابل ستايش بدانيد.اگر نتوانستيد از شرم سرتان را پايين بيندازيد و وقاحت را از حد مگذرانيد.هم اينك كلاهتان را قاضي كنيد ،پيش از اينكه خيلي دير شود!
سخني با مسئولين:اندكي به خود بياييد و فكر كنيد. جوانان در خون خفته فرزندان شمايند. مي گوييد نه؛ در خانواده خود چشم بچرخانيد تا ببينيد، برادران و خواهرانتان نظري خلاف شما دارند اما اين اختلاف چيزي از برادر و خواهريتان نمي كاهد.اين افراد درست يا نادرست به وضعيت اينك ايران اعتراض دارند. از اعتراض نترسيد.اعتراض حق قانوني افراد است. اين افراد از بيگانه فرمان نمي گيرند. تا ديروز عده اي كه برادران ما بودند به اعتراض وضعيت موجود كفن پوش بيرون مي آمدند و حالا عده اي ديگر كه برادران و خواهرانمان هستند،مطالبه ي خود را با تظاهرات آرام مطرح مي كنند. با درايت بدانها پاسخ بدهيد و گرنه با خونريزي نه تنها مشكلي حل نخواهد شد بلكه دامنه ي فاجعه گسترده تر خواهد شد.
تا بيشتر از اين پيش نرفته ايد بايستيد و دست خود را به خون كسانتان رنگين نسازيد!
تفاوت به اين كوچكي و به اين هولناكي است و اگر هنرمندان بسياري نياز به تغيير را احساس مي كردند براي كمرنگ كردن اين تفاوت ها بود. عده اي احترام به همه ،حتي دشمنانشان را طلب مي كنند و جانشان را مي دهند كه مخالفانشان سخن بگويند و عده ايي ديگر مخالفان خود را خس و خاشاك مي نامند و نامزدان ديگر را متهم مي كنند كه براي به دست آوردن يك صدم درصد راي؛ به هم جنس بازان و كثافتها نيز پناه مي دهند!
تفاوت به اين كوچكي و به اين هولناكي است.
رئيس جمهور نبايد خود را متعلق به عده اي خاص بداند او وقتي راي مي آورد با تمامي اعتراضاتي كه به دنبال خواهد داشت بايد با تمكين و ادب در كنار مردم بايستد چرا كه او رئيس جمهور خس و خاشاك،همجنس بازان و كثافت ها نيز هست!
عده اي به درست يا غلط احساس مي كنند رايشان خوانده نشده است،آيا بايد آنها را با دشنام و ناسزا و حربه ي زور از ميدان به در كرد يا پاسخشان داد؟ آيا هيچ تاريخ را ورق زده ايد تا متوجه شويد كه مردم را با زور نمي توان از ميدان به در كرد و اگر در ظاهر پيروز شويد دل و جان مردمان را آزرده ايد و آنها همواره در صدد عبور از شما خواهند بود؟ اندكي بينديشيد!
وقتي انسان مي خواهد از واژگان به زبان آمده نفر نخست اجرايي كشور شاهد بياورد خجالت مي كشد.رئيس جمهوري كه حتي به تضاد سخنان خود دقت نمي كند. انگار متوجه نيست كه در آمريكا وقتي پرسشگران از همجنس بازان ايراني سخن به ميان مي آوردند او انكار مي كند و مي گويد اصلا ايران هم جنس باز ندارد و بعد در ميان حاميان خود،رغيبان خود را به همراهي با هم جنس بازان متهم مي كند!
از حاميان دولت نهم درخواست مي كنم كه آزاده گي خود زير سوال نبرند ،منصفانه قضاوت كنند و از رئيس جمهور بخواهند كه از مردم عذرخواهي بكند. به خاطر همه ي مشكلاتي كه پيش آورده، به خاطر كم صبريش در شنيدن اعتراضات و ريختن خون برادران و خواهرانمان و توهيني كه به ملت بزرگ ايران روا داشت. مردم اين مرز پرگوهر ثابت كرده اند كه بزرگند و مي توانند ببخشند.به شرطي كه طرف مقابل جسارت عذرخواهي داشته باشد و اعتراض را حق طبيعي مردمانش بداند و با آراستگي و آرمش پاسخشان بدهد نه با تهديد دشنه و دشنام!
شايد مرحمي از اين دست بتواند غرور شكسته ي مردم را ترميم كند. شايد!
کلیک کنید
گاهي روزگار به انسان ها فرصت مي دهد كه با يك حركت خود را اهورا كنند يا اهريمن. تنها يك انتخاب مي تواند مسافت طولاني ي بين اهورا و اهريمن را از میان بردارد و اين اتفاق در زندگي كمتر كسي رخ مي دهد.كروبي اكنون در چنين وضعيتي قرار دارد.
شيخ اصلاحات به هزار و يك دليل می توانست بهترين فرد براي رئيس جمهوری باشد كه تنها به چند مورد آن مي پردازم.يك اينكه بدون لكنت مطالبات به حق مردم را به زبان مي آورد و هراسي از نيروهاي غيبي ندارد و با جسارت با آنها پنجه در پنجه مي اندازد. دو اينكه حرمت انديشمندان را نگه مي دارد و بهترين افراد (در عين حال طرد شدگان) را دور هم جمع كرده است تا به سياستمداران بفهماند كه رئيس جمهور بايد تمامي سلايق را احترام بگذارد و از نيروي آن ها بهره بگيرد. سه اينكه با توان و انرژي در صدد كسب قدرت است و قدرت طلبي را با واژگاني چون تكليف و وظيفه در هم نمي آميزد. چهار اينكه شعارهايش جامعه را به درونه ي مدرنيته پرت مي كند.چند صدايي و تكثر آراء قدر مي بيند و بر صدر مي نشيند و از ساسي مانكن تا مهاجراني عزيز و تا آیات عظام مورد مشورت وي واقع مي شود تا راهكاري براي لذت گرفتن از جهان را بياموزيم و به چند صدايي احترام بگذاريم.
موارد فوق مي تواند به اندازه ي كافي از صاحبان انديشه كه تمامي عمر براي رستن از استبداد مبارزه كرده اند دلبري بكند و شيخ اصلاحات را به عنوان رئيس جمهور انتخاب كنند اما تنها اندیشمندان خواسته ی خود را به کرسی نمی نشانند.مردمان پیرو خاطرات و یادهای خود هستند نه منطق و استدلال از این روی -حضور کروبی را در کارزار انتخابات- نادیده انگاشتن این موضوع می دانم.
در انتخابات؛ بهترين، روشنفكرترين ،با تدبير و با سوادترين... افراد كانديد نمي شوند بلكه كساني كه بين مردم مشروعيت و محبوبيت دارند پا بدين عرصه مي گذارند. اگر روشنفكري و شجاعت و تدبير و سواد معيار رياست جمهوري بود ؛در اين سرزمين گسترده بهتر از ميرحسين و كروبي بسياراني يافت مي شدند.پس بين دو كانديدای مورد نظر اصلاح طلبان نبايد سراغ تواناترين بگرديم بلكه بايد محبوب ترين را بیابيم. وقتي او را يافتيم بايد همگان بدون سنگربندي و تخريب پشت او بايستيم و دفاع كنيم تا ديدگاه اصلاح طلبي بر صدر بنشيند.
صاحبان فكر هنگام رای دادن دلايل خود را بر مي شمارند و از روي استدلال به كانديد مورد علاقه ي خود راي مي دهند.اما آن ها تنها تعداد اندکی از شمارگان بسیار ایرانیان هستند. راي اين افراد شايد به نفع كروبي به صندوق ها ريخته شود اما تكليف انتخابات را اين افراد روشن نمي كنند بلكه تكليف به دست كساني روشن مي شود كه مطالعه اي در مورد فرد نمي كنند بلكه بر اساس خاطره و يادهاي دور او را بر مي گزينند و يا رد مي كنند.با اين تحليل بايد ببينيم جايگاه كروبي و ميرحسين در خاطره و ياد مردمان كجاست؟
کروبی عزیز است اما تخریب وقتی صورت گرفت هیچ کس نمی تواند ویرانی ها آباد بسازد مگر اینکه زمانه و زمانش فرا برسد.من تصور مي كنم كروبي هر چه تلاش كند در ميان توده ها براي خود نمي تواند جايگاهي مشخص تعريف بكند. براي اينكه مردم هنوز او را به خاطر شايعه ي سكه پخش كردن در عروسي دختر نداشته اش نبخشيده اند.آيا مي شود به توده ها تفهيم كرد كه اين حكايت دروغ بوده است؟ حكايتي تعريف مي كنم و باز به انتخابات بر مي گردم.
در زادگاهم تبريز مردي بنام تقي به حج رفته بود و بعد از برگشت براي مردم وليمه نداده بود.مردمان نام او را گذاشتند- شامسيز تقي- هر چه تلاش كرد اين نام را از خود دور كند نتوانست.مردمان زماني كه به درست و يا به غلط مسئله اي را مي پذيرند نمي خواهند خلاف آن را قبول كنند و يا حداقل به زودي باور خود را عوض نمي كنند.كروبي در نظر توده ها سرمايه دار،تكنوكرات و حامي ثروت اندوزان است.نه كروبي و نه تمامي يارانش نمي توانند اين انديشه را از ذهن مردم خارج كنند و يا تعديل نمايند.
شعارهاي كروبي از جمله – پنجاه هزارتومان- مشهورش مي تواند راي تعدادي از توده ها را به نفع او برگرداند اما احمدي نژاد در اين مسير چنان از وي پيشي گرفته است كه اين شعار نيز بي پاسخ خواهد ماند.
پس در بهترين حالت او راي هاي خود را مديون قسمت اندكي از روشنفكران- تعداد اندكي از صاحبان راي هاي خاموش- شمارگان كمي از توده ها خواهد بود. هر تحليل گري به روشني متوجه مي شود كه تعداد اين راي ها به پنج ميليون نخواهد رسيد و بیشتر این رای ها از سبد میرحسین برداشته می شود.
اما ميرحسين موسوي در يادها و خاطره ها خوش نشسته است. پدر من كه در تبريز عزيز است هنوز هم ياد او را گرامي مي دارد كه در دوران جنگ توانسته سكان كشتي پر تلاطم كشور را بدست بگيرد و در مرداب ها و امواج ها غرقش نسازد. توده ها او را مي پذيرند و همين پذيرش هراسي در دل اصولگرايان انداخته است.بدين طريق راي هاي بسياري از طرف توده ها به نفع وي به صندوق ها ريخته خواهد شد.
روشنفكران و صاحبان انديشه نيز او را به دليل هنرمند بودنش دوست مي دارند. بخش عمده اي از ياران خاتمي نيز كه انديشمندان با ارزشند از او دفاع مي كنند و اگر تمامي راي آن ها به نفع او مصادره نشود حداقل نيميش اسم او را زمزمه خواهند كرد.
ميرحسين به دليل ترك بودنش از پشتوانه ي قوميتي قوي برخوردار است و راي ترك زباناني همچو من نيز براي اوست كه تعداد بسيار قابل ملاحظه اي است.
با احتساب راي توده ها- روشنفكرها- قوميت ها و راي هاي خاموش ؛ميرحسين موسوي بيش از ده ميليون راي خواهد آورد.
با اين استدلال كفه ي راي ها او نسبت به كروبي سنگيني خواهد كرد و اگر كروبي به نفع وي كنار بكشد دوم خرداد ديگري رخ خواهد داد و پيروز اين ميدان بيش از اينكه ميرحسين باشد كروبي خواهد بود.كاري كه خاتمي كرد و خود را در تاريخ سياسي كشور ماندگار كرد.
اگر ايشان به مبارزه ي خود ادامه دهد و پيروز نشود اتفاق نامباركي كه رخ خواهد داد اين است كه بين اصلاح طلبان شكاف ايجاد خواهد شد و در صورت پيروزي ميرحسين از نيروهاي كروبي به نفع احسنت در پيشبرد اهداف ترقي خواهانه كشور استفاده نخواهد شد. و نامباركتر اينكه مبارزه اين دو شاید موجب شود رغيب گوي سبقت را ربوده و شكست را بر هر دوي آن ها تحميل كند.
هر چند باور ایشان بر این است که حضورشان موجب انسجام مردم و شرکت حداکثری آنها را فراهم می کند اما عدم حضورشان انگیزه را در مرد دو چندان می کند.چرا که مردم متوجه می شوند که اصلاح طلبان برای بدست گرفتن قدرت نمی جنگند بلکه برای احیای مطالبان مردم تلاش می کنند و برای رسیدن بدان اختلافات سلیقه ای را کنار می گذارند.
اگر حضرت کروبی نقش شیخوخیت خود را بازی کند جايگاه و قدرت حزب خود را حفظ کرده و در کابینه ی میرحسین وزارتخانه های متعددی خواهد داشت.در اين صورت هم حزب او در دولت بعدي واجد قدرت خواهد بود هم شكاف بين اصلاح طلبان از بين خواهد رفت و هم كروبي به عنوان اسطوره در يادها خواهد ماند و هم اصلاح طلبی به عنوان پروژه ای ملی به حیات خود ادامه خواهد داد.خدمتي از اين دست از هر كسي بر نمي آيد!
با تمامي اميدي كه دارم بدليل فضاي رخوت انگيز اين روزها اندكي نوميدانه به بهبود اوضاع مي نگرم براي همين آخرين گام هايم را براي تغيير در حوزه ي سياست بر مي دارم و اميدوارم ميرحسين موسوي با پيروزي بتواند اميد را بار ديگر در روشنفكران و انسان هاي آگاه زنده كند و با احترام به حقوق افراد شان و جايگاه برباد رفته ي آن ها را بار ديگر احياء كند.بعد از پيروزي و يا بعد از شكست به دنياي زيباي ادبيات پناه خواهم برد و براي هميشه سياست را به صاحبانشان پس خواهم داد.آخرين سنگرم ساختن سايت" تنفس" بود كه سعي خواهم كرد حاميان ميرحسين را كه دنبال مفرّي برا ي نفس كشيدن هستند، آنجا جمع كنم تا راه كارها و مطالبات خود را بيان كنند. مهدي تركاشوند عزيز با پشت كار بسيار و از روي مهر سايت را طراحي كرده است. من و او به تنهايي قادر به اداره ي آن نخواهيم بود كساني كه توان كمك دارند دريغ نكنند.از مصاحبه گرفته تا اديت و ارسال عكسهاي هنرمندان.از امروز تا روز انتخابات بيشتر در آن فضا خواهم نوشت شما چه خواهيد كرد؟ كجا خواهيد بود؟
از قول پرفسور حسابي در تعريف جهان سومي نقل مي كنند كه مي گويد" جايي است كه براي آباد كردن وطنت خانه ات را ويران مي كنند و براي آباد كردن خانه ات بايد وطنت را ويران كني!"
اين عبارت جان گداز و تلخ اگر واقعيت داشته باشد كه دارد وحشتي بر جان و دل انسان مي نشاند و بر كالبد هر كسي ولو رستم و سياووشان قوم رعشه مي اندازد.
به روزگار كودكي ام بر مي گردم تا در محله ي دوه چي از دور شاهد برافروختگي چهره ي پدرم باشم كه وقتي به خانه مي رسد با بغض و كين مي گويد رئيس سنديكاي چوب فروشان از او خواسته است كه سهميه ي نجاران را بالا بكشند و كيسه ي خود را از خون جماعت پر كنند. پدر كه نمي خواست وطن را ويران كند از آن پس چوب فروشي را واگذاشت تا در مغازه ي محقر خود به درآمد اندكي قناعت كند. او خانه اش را ويران كرد.
به روزگار جواني ام نگاه مي كنم كه يكي از صاحبان قدرت در روزنامه اي من را به كناري مي كشد و مي خواهد بر عليه روشنفكران جامعه بنويسم تا ماشين و خانه ايي در اختيارم بگذارند و من با همه ي جواني و ناپختگي ام نمي پذيرم و خانه ام ...
و به اكنونم نگاه مي كنم كه از تريبون هاي رسمي فرياد مي زنند كه درآمد دولت با خرج آن سازگار نيست. دويست ميليارد دلار در آورده در حالي كه نيمي از آن را نيز خرج نكرده است و من با خودم كلنجار مي روم كه بدانم آن ها مي خواهند وطنشان را بسازنند يا خانه اشان را؟!
با اين باور كه در بي وطني خانه چون حباب بر موج ساخته مي شود خود را مجاب مي كنم كه سكوت پيشه نكنم و در تغيير روند فوق نقشي هر چند كوچك داشته باشم و سكان را به دست كساني بدهم كه اگر هم در صدد ساختن خانه ي خود هستند به ويراني وطن چشم نمي دوزند. از اين روي نه به شآنم نگاه مي كنم و نه به بي حوصله گي ي هميشگي ام.
شما نيز اگر وطن را بالاتر از شآن خود مي دانيد راهكاري ارائه دهيد يا من را مجاب كنيد كه سكوت كنم و در خلوت خود براي دل خود بنويسم و يا وطن را ويران كنم تا خانه ام ساخته شود!
بسياري از نويسندگان ما در طي تاريخ به جاي مبارزه به عالم خيال وارد شده و يا از گل و بلبل گفته اند.اگر آسيب شناسانه به ادبيات كلاسيك نگاه كنيم خواهيم فهميد كه اين برخورد چه تاثير منفي و ويرانگري در فرهنگ مردمانمان داشته است. براي همين بر اين اعتقاد پاي مي فشارم كه نويسنده بايد مبارزه كند و حكومت ايده آلي خود را ترسيم كرده براي رسيدن بدان تلاش كند و بعد كجي ها و ناراستي هاي آن را با نقد برطرف سازد. وگرنه نشستن و سكوت پيشه كردن ما را به درون مغاكي فرو مي اندازد كه در آمدن از آن كاري بسيار دشوار خواهد بود. پيشتر ها مطلبي با عنوان "من نويسنده ي سياسي هستم" نوشته ام كه نگاهم را نسبت به سياست به روشني بيان كرده ام.
پيروزي در ذهن ما شكل نمي گيرد،ما به مبارزه ي هميشگي نياز داريم آن هم در زمين واقعيت.
تا ديروز سكوت و عدم پذيرش كانديداتوري رياست جمهوري توسط ميرحسين موسوي را به محافظه كاري وي ربط مي دادم و احساس مي كردم براي صيانت از عملكرد مثبتش و هراس از عدم موفقيت در جايگاه رياست جمهوري از آن طفره مي رود اما وقتي ديدم امروز در بحراني ترين وضعيت كشور براي پذيرش مسئوليت پاي پيش گذاشته احترامم به او فزوني يافت.اين دوره بر خلاف دوره هاي پيشين، به دليل تحريم هاي بين المللي – كاستي درآمدهاي نفتي – بدسليقگي در هزينه هاي دولت فعلي – بالا رفتن نرخ بيكاري و هزاران دليل ديگر كشور با بحران هاي جدّي مواجه است و چنان كه پيشتر گفته ام با اين همه مشكلات برنده اين دوره از انتخابات كسي است كه وارد گود انتخابات نشود و يا شكست بخورد!
با توجه به اينكه پيروز اين ميدان با دشواري هاي بسياري مواجه خواهد شد بايد براي گذر از بحران مواردي را همواره مدّ نظر داشته باشد كه با حمايت از كانديد مورد علاقه ام ،ميرحسين موسوي خطاب به حضرتشان به چند مورد اشاره مي كنم.
بحران قائم به فرد نيست؛ با وجود يا عدم وجود شما پا برجا خواهد ماند. جادوگران و قائلين به معجزه نیز نتوانستند گردي از دامن مردم بردارند و نان بر سر سفره هايشان بياورند. من قائل به معجزه نيستم اما قائل به صداقت و درايت هستم. با درايت مي توان ستوني بر زير سقف هاي نادوام زد و ويراني هاي بيشتر را ناممكن كرد و با صداقت مي توان مردم را جهت پذيرش سختي ها با خود همراه كرد.درايت عقلانيت نياز دارد و سعه صدر و پذيرش صداهاي متكثر ؛صداقت شجاعت نياز دارد و پاكي و راست گويي و صراحت لهجه.كه به چند مورد از مصاديق هر كدام اشاره مي كنم.
الف: درايت: رهروان مسير اصلاح طلبي در يك سده ي اخير نشان داده اند كه با پيكره ي زرين ِعقل، الفتي ديرينه دارند و با كاربست آن در زندگي سياسي پيروزي هاي كوچك اما با ارزشي را به دست آورده اند.هر چند كه در تاريخ سياسي كشورمان اصلاح طلبان تنها براي مقطع كوتاهي با رهبري خاتمي عزيز سكان كشور را بدست گرفتند اما نشان دادند كه حتي در اين فرصت اندك توانستند مردم را با مطالبات به حقشان آشنا كنند،دولت را در مقابل آن ها پاسخ گو نشان دهند و قانون را بر هر شخصي بالاتر و محترم تر بدانند.
حال با توجه به پيشينه ي اصلاح طلبي شما نيز بر مسير عقل گام خواهيد نهاد و در اين راه صداهاي متكثر را در گلو خفه نخواهيد كرد- قانون را محترم دانسته و كاستي هاي آن را ترميم خواهيد كرد و مردم را متكدّيان ِ توجه و نظر خود و دولتتان تلقي نخواهيد كرد بلكه خود را وامدار آن ها دانسته و براي آن ها آزادي – احترام و معاش باشكوه به ارمغان خواهيد آورد.
زماني توان انجام كارهاي فوق را خواهيد داشت كه بر اصلاح طلب بودن خود پافشاري كنيد.اصلاح طلب به فراخور مسلمان بودنش به اصول پايبند است اما از اصول به عنوان حربه فايده نمي گيرد. بازي با الفاظي همانند اصلاح طلب اصول گرا گويا در صدد اثبات مسلماني فرد است و اين مسئله مردم را آزرده خواهد كرد چرا كه احساس خواهند كرد كه هنوز منظر سياسي شما از روشني و دقت لازم برخوردار نيست و شما در اين عرصه تجربه گري مي كنيد و اما دلايل پافشاري بر اصلاح طلبي:
يك اينكه: اين نهضت بيش از يك سده است كه براي رهاندن مردم از دست زورگويان و اقتدارگرايان تلاش مي كند و افت و خيزهاي نهضت نشان داده است كه مردم حتي بر مرده ي اين تفكر مي دمند و جان دوباره اش مي دهند تا به پا خيزد و برايشان آزادي به ارمغان بياورد.
دو ديگر اينكه: از تفكر اصولگرايي (نه اصولگرايان واقعي)آزادي و پذيرش چند صدايي بيرون نمي آيد و آن ها اقتدارگرايانه باورهاي خود را به حق مي دانند و حاكميت اين باور يعني حكومت الگاريشي.در اين وضعيت مردم در اقليت قرار مي گيرند و اندكي كه قدرت در دستشان است در اكثريتند كه با ستيزه گري و خون خواري و ستم، اكثريت واقعي را به زنجير مي كشند و انديشه اشان را به محق مي اندازند.در حالي كه اصل ِ تفكر اصلاح طلبي بر احترام به تفاوت ها و چند صدايي هاست حتي احترام به نگاه اصولگرايان به زندگي.
سه ديگر اينكه: اقتدارگرايان كه خود را پاي بند اصول مي دانند قانون را به نفع خود قرائت كرده و آن را همانند مومي در دستان خود تغيير مي دهند و قانوني كه با اصولي كه آن ها خوانش مي كند موافق نباشد اجرا نمي شود و معطل مي ماند و اصل را بر فرد يا افراد هم فكر مي گذارند تا بر قانون مداري.در حالي كه اصلاح طلبي از قانون متابعت مي كند ولو اشتباه باشد و در گام ديگر از مسيرهاي قانوني به ترميم قانون مي كوشند نه دور زدن آن.
چهار اينكه: اصلاح طلبان ،انديشمندان و صاحبان فكر را ولو بر خلاف ما سخن بگويند محترم مي دارند و آن ها را به سنگ تهمت نمي رانند و به جرم سخن گفتن به دوستاقخانه نمي اندازند چرا كه تكيه اصلاح طلبي بر عقل زميني است و آموزه هايشان از پيامبر اسلام كه حرمت مخالف را نيز حفظ مي كرد. در حالي كه اصولگرايان هر كس را مخالفشان سخن بگويد به بهانه ي اين كه بااصول مخالفت كرده و از دين برگشته است مدام مي آزارند و به دوستاق مي اندازند.
پنج اينكه : نگاه اصلاح طبان به مردم بر عكس نگاه اصولگرايان نگاهي تقليل گرايانه نيست كه قدرت ها بخواهند مسير آن ها را تغيير بدهند و يا راه و رسمشان را مطابق ميل خود ترسيم كنند. بلكه آن ها مردم را در تمامي امور آزاد مي دانند و به شعور آن ها اهانت نمي كنند. با همين سويه ي اصلاح طلبي است كه حضرتتان مي گوييد با آمدنتان گشتهاي ارشاد را جمع خواهيد كرد.
توجه و دقت در چهار مورد فوق تفاوت ماهيتي دو نگاه را نشان مي دهد. براي همين شما ناچاريد با احترام به اصول كه به انديشه هاي ، انديشمند و پيامبر بزرگ اسلام محمد(ص) بر مي گردد خود را اصلاح طلب بخوانيد تا اميدهاي يك سده ي مردم از هراس افتادن به دست خام فكران كه دين را معطوف به ذهن خود قرائت مي كنند نااميد نشود. (البته اصلاح طلبي همواره در اصلاح خود نيز خواهد كوشيد و هراسي به دل راه ندهيد كه پيشترها گاهي خود اصلاحات اگر مسير ناصوابي طي كرده است.با تكيه بر اصلاح طلبي كجي ها و ناراستي هاي آن مدام در حال اصلاح بايد باشد كه اصولگرايي اين امكان را از افراد مي گيرد.)
با تكيه بر موارد فوق براي جلوگيري از سردرگمي بايد اصلاح طلبي خود را عنوان كنيد و در تاريخ سياسي كشور اين نگاه را به عنوان نگاهي مترقي به مردم بنمايانيد تا هيچ وقت ايران عاري از تفكر اصلاح طلبي نباشد.
ب: صداقت:زمام داري كار آساني نيست. ضمن اينكه مي تواند به عنوان فرصت تلقي شود خطرناك نيز مي تواند جلوه كند. لذا قاطبه ي مردم بايد آگاهي كامل از وضعيت كشور داشته باشند. صداقت نياز به شجاعت دارد. اصلاح طلبي رفتار سياسي ، سياستمداران را نيز اصلاح مي كنند.رفتار سياسي آن ها متناسب با نگاه مترقيشان در حوزه ي سياسي است كه به چند مورد اشاره مي كنم.
اولا آن ها خود را جدا از مردم نمي دانند. البته اگر اين تلقي تنها در شعار باقي بمانند آسيب هاي زيادي به بار خواهد آورد.چرا كه همه ي سياستمداران خود را گره خورده با مردم و حتي فراتر از آن نوكر مردم مي خوانند اما در عمل خلاف آن را ثابت مي كنند. اصلاح طلبان با تكيه بر باورهاي ديني و فلسفي خود درك درستي از قدرت دارند و مي دانند كه مردم در هر جاي و جايگاهي كه باشند نسبت بدان ها سروري دارند چرا كه تنها موقعيت و وضعيت است كه افراد را در موقعيت هاي بيشمار قرار مي دهد و هيچ كدام از اين موقعيت ها نه تاييدي براي فرد است و نه تكذيبي.پس مردم و ما تفاوتي با هم نداريم.
دوم اينكه: قدرت توسط مردم به سياستمداران داده مي شود تا آن ها را غريبه فرض نكنند و كاستي ها و افزوني ها را با آن ها در ميان بگذارند. اگر مردم در جريان مشكلات زمام داران باشند با آن ها همراهي و همدلي خواهند كرد چرا كه خود را جدا از قدرت نمي دانند در غير اين صورت همواره شكاف عميقي بين آن ها و سياستمداران خواهد بود.
سوم اينكه : مردم را نمي فريبند. با شعار "نان را سر سفره ها آوردن" قدرت را به دست گرفتن و خلاف آن عمل كردن. جوانان را در كوي و برزن گرفتن و به دوستاق انداختن. دانشگاه ها را به زندان تبديل كردن در حالي كه در شعار به آزادي مردم احترام مي گذاشتيم موجب مي شود كه مردم به خاطر فريب خوردگيشان ناراحت شوند. بدين خاطر صداقت هر چند هزينه داشته باشد اصل اصلاح طلبي است.
مديري كه با درايت و صداقت وارد گود شود هر چند پيروزي هايش كم رنگ باشد پيروز است.اين شعار اصلاح طلبي است.
روزي به آقاي خاتمي عزيز عرض كردم كه مردم از مشروطه به اين طرف با انديشه ي اصلاح طلبي نفس مي كشند و اگر ما نتوانيم آن را به بار بنشانيم آن ها همانند "سيزيف" به انفعال دچار خواهند شد و احساس خواهند كرد كه همواره سنگ ها را از سينه كش كوه بالا برده اند تا دوباره مجبور شوند به پايين بكشند و هميشه اين بازي را ادامه پيدا مي كند و اين انفعال نهايت مردم را به خودكشي جمعي دچار خواهد كرد. براي جلوگيري از مرگ اميد ِ انسان ايراني بايد اصلاح طلبي بعد از يك سده پيروزي خود را به رخ بكشد تا اميدوارانه به زندگي ادامه بدهيم. بنده نويسنده اي مستقل و فارغ از هيچ وابستگي به حزب و گروه و تشكيلاتي با احترام و اعتقادي كه به اصول دارم اصلاح طلبي را مقوله اي فراتر از حزب و تشكيلات مي دانم. شما نيز در جايگاه هنرمندي نامي گريزي از اصلاح طلب بودن نداريد.اين را از نقش هايي كه بر بوم مي زنيد درك مي كنم. پس زنده باد ميرحسين اصلاح طلب.
ادامه دارد
ما ترك ها ضرب المثلي بدين مضمون داريم كه زن و شوهر دعوا كنند و ابلهان باور كنند! انگشت اشاره ي اين ضرب المثل به طرف كساني است كه نفعي از هم مي برند و براي حفظ منافع خود هم كه شده اختلافات را به هنگامش كنار مي گذارند و در عين جدايي با هم يگانه مي شوند. با تكيه بر ضرب المثل فوق تصور مي كنم نه دعواي بين اصولگران حقيقت دارد و نه اصلاح طلبان. به خصوص اصلاح طلبان كه نشان داده اند ،در مسير خود همواره سعي كرده اند چراغ عقلانيت را روشن نگه دارند. پس اختلاف بين آقايان خاتمي – موسوي و كروبي اندكي بار طنز دارد و اندكي هم جدي است كه از آن گريزي نيست. به هنگامش مي توان آن اندك طنز را با ناگزيري اختلاف مخلوط كرد و به راه كاري درخشان رسيد.در هر حال مشكل جبهه ي اصلاح طلبان بر طرف خواهد شد و بر خلاف خيلي ها معتقدم كه هنوز براي حل مشكل زمان داريم و دير نشده است. حتي يك هفته قبل از اينكه مردم به پاي صندوق راي كشيده شوند آن ها مي توانند كارت برنده اشان را رو كنند و هزينه ي سنگيني را بر دوش جناح مخالف بگذارند.اما اتفاقي كه در آن ايام رخ خواهد داد به نظر من اينگونه است.
1-اختلاف طرفداران كروبي با طرفداران خاتمي جدي به نظر مي رسد ،هر چند كه اين اختلاف بين خود كروبي و خاتمي ساختگي و فريبنده است. البته كروبي دلشكستگي هايي از طرف مقابل دارد و كساني را دور خود جمع كرده است كه آنها نيز از دست خاتمي دل خوشي ندارند اما در نهايت هر دوي آنها به خوبي مي دانند كه براي گريز از شكست، و فروپاشي نظام فكريشان ؛ ناچارند با هم ائتلاف كنند تا به مقابله با حريف خود بشتابند وگرنه اختلاف آن ها مصداق "آب در آسيب دشمن ريختن" خواهد بود. خبرهايي كه از سوي آنها مي آيد نشان مي دهد كه شكاف بين آنها روز به روز بيشتر مي شود اما دخيل كردن حداقل عقلانيت در تحليل رفتار ِ سياسي آنها نشان مي دهد كه آنها با هم آشتي خواهند كرد و اختلاف خود را به پيروزي حريف فربه نخواهند كرد. هم كروبي و هم خاتمي به خوبي پاشنه ي آشيل اصلاحات را كه تفرقه ي بين آنهاست مي شناسند. پس چه تمهيدي براي برونشد از وضعيت فعلي در نظر خواهند گرفت. بعضي از طرفداران هر دو تن تحليل نادرست و بسيار بچگانه اي را پيش گرفته اند كه راي آن دو متفاوت است و هيچ كدام قادر به جذب راي ديگري نخواهند شد. در حالي كه در انتخابات يك راي هم يك راي است و اين دو بزرگوار به دليل اصلاح طلب بودن بخشي از راي جامعه ي اصلاح طلب را به خود جذب خواهند كرد كه در صورتي كه هر دو در صحنه باقي بمانند اين راي نصف خواهد شد. پس بايد چاره اي بينديشند.
2- ميرحسين موسوي با هيچ كدام از آنها مشكل ندارد. هر چند كه شنيده مي شود از دست خاتمي دلخور است كه بدون هماهنگي با او خود را كانديداتور رياست جمهوري معرفي كرده اما الفتي كه بين آن دو وجود دارد و خاتمي يك ماه پيش بدان اشاره كرد نشان مي دهد كه نهايت با هم كنار يك ميز خواهند نشست و مشكل را حل خواهند كرد و به باور بنده آن دو اصلا مشكلي ندارند كه بخواهند در رفع آن بكوشند و اگر هر دو نامزد رياست جمهوري شده اند بدون هماهنگي نبوده و نهايت يكي از ميدان خارج خواهد شد. بازي آن دو بسيار زيبا و سياستمدارانه است و اگر اتفاقات ناجوري نيفتد به دليل تدبيري كه در رفتار ِ سياسي آن دو وجود دارد ، برنده ي نهايي بازي اصلاح طلبان خواهند بود.
3-و اما برونشد سه نامزد ِ رياست جمهوري را از وضعيت دشوار كنوني ناممكن نمي دانم
كروبي پيشتر اعلام كرده است كه در صورتي كه ميرحسين موسوي كانديد شود به نفع او كنار خواهد رفت. در اين گزاره مفهومي كه مستتر است اين است كه با آمدن خاتمي كنار نخواهد رفت.خاتمي نيز پاكي و بزرگي ميرحسين موسوي را ستوده و اعلام كرده است كه يكي از آنها در عرصه ي انتخابات شركت خواهند كرد. در اين ميان تنها ميرحسين موسوي سكوت پيشه كرده است.( پس به طور ضمني كروبي و خاتمي بر نامزدي موسوي تاكيد كرده اند) اتفاقي كه رخ خواهد داد اين است كه هر سه تا زمان انتخابات در مواضع خود باقي مانده و به تبليغ انديشه ي اصلاح طلبان خواهند پرداخت و در نهايت دو كانديد به نفع موسوي كنار خواهند رفت. (پيشتر در نامه اي خطاب به آقاي خاتمي نوشته بودم كه بهتر است ايشان در جايگاه رهبر اصلاحات به فعاليت خود ادامه دهد و براي به دست گرفتن سكان اجرايي كشور از فرد ديگري حمايت كند،در اين وضعيت اصلاحات در چهار سال پيش رو هم رهبري خواهد داشت كه در تبيين نظام فكري اصلاح طلبان كوشيده و مطالبات روشنفكرانه ي مردم را كه از مشروطه تا حال با شكست مواجه بود ترميم خواهد كرد و هم مديريت اجرايي را ياران او در دست خواهند داشت. كروبي نيز با تزريق كردن ياران خود در كابينه ي دولت منتفع خواهد شد. بدين طريق از شكاف بزرگي كه در بدنه ي اصلاحات ايجاد شود جلوگيري خواهد شد.)
اگر نقش سه نامزد رياست جمهوري در اين بازي سياسي آگاهانه باشد ناگزير آنها پيروز ميدان خواهند شد.اما اگر اختلاف ها چنان كه طرفداران آنها مي گويند عميق و واقعي باشد صداي خرد شدن استخوان هاي (انديشه ي اصلاحات ) به مشام مي رسد. چرا كه در اين وحله ي تاريخ شكست فرد معنا ندارد بلكه تفكري روي زمين خواهد افتاد.
4- در نهايت نظر خودم را داخل پارانتز عرض مي كنم كه: هيچ كدام از نامزدهاي اصلاحات معجزه نخواهند كرد. و چهار سال رياست جمهوري هر كدام از آنها ميزان محبوبيتشان را فرو خواهد كاست. پس اگر حركت اصلاح طلبان حساب شده باشد بايد هر سه ميدان را به نفع حريف خالي مي كردند.به زعم من ، پيروز اين دوره از انتخابات كسي است كه خود را نامزد نكند و هزينه ي كارهاي رئيس جمهور پيشين را نپردازد.(مگر اينكه خبرهايي كه از وضعيت نابسامان اقتصاد به گوش مي رسد نادرست باشد!)
نامه اي به باقي به بهانه ي آزاديش از زندان
وقتي داستان "داش آكل" صادق هدايت را مي خوانيم كه در مورد جوانمردي و فتوت ِلات آسمان جولي است كه با نفس خود می ستیزد و عشق را به ديگري مي سپارد و در امانت خيانت نمي كند به عيّاري و لاتي و فتوت و جوانمردي كوخ نشينان مي نازيم.
وقتي بلند قامتي "تختي" را در كوچه پس كوچه هاي خاني آباد و نازي آباد در مقابل انسان هاي ضعيف؛ خميده و افتاده و فروتن مي بينيم به مرام ، مردانگي، مروت و انصاف ِ كشتي گيران زاغه نشين فخر مي فروشيم.
وقتي مويه هاي "عمران صلاحي" را در شعر "بچه هاي جواديه " مي شنويم و مي خوانيم و مي بينيم از فقر و فاقه برجي بلند بالا ساخته است كه موجب غبطه و حسرت هر شاعري در سرايش آن است،و هميشه ي تاريخ از گزند باد و باران و هر چه نامردي و نامردمي است در امان است ؛ به شاعر و نويسنده جواديه بودن افتخار مي كنيم.
و هنگامي كه به پاكي – درستي – استقامت – انصاف و شجاعت "عمادالدين باقي" در مقابل جور و ستم و نابرابري مي نگريم با غرور نازي آبادي بودن خود را جار مي زنيم.
آيا مي شود به نقطه اي از جهان باليد و فخر فروخت ؟
نازي آباد مكان مثالي من است. و گرنه نازيدن به محدوده اي تصلب و كوتاه قامتي انسان را نشان مي دهد.هيچ جاي عالم به صرف اينكه جاي بهتري از عالم است موجب افتخار نيست. عالم با گستردگي خود كودكان بسياري را در آغوش خود پرورده و به بزرگي رسانده است كه بسياري از آنها سرنوشت جهان را رقم زده اند و نام خود و نيز نام زادگاه خود را ماندگار كرده اند. از اين ميان اگر نسبت به نقطه اي از عالم تعصب داشته باشيم دليل بي انصافي و جزم انديشي ماست اما من به نازي آباد مي نازم!و هر جا كه شبيه نازي آباد باشد مانند "قوري چاي" زادگاهم تبريز كه هماره با فقر دست و پنجه نرم مي كند و مردان و زنانش را پولاد آبديده مي كند تا در سختي ها نشكنند.
نازي آباد جايي است كه فقر را با زخم هاي همواره اش لمس كرد و نپذيرفت. جايي است كه به كودكانش انديشيدن و چگونه بيرون جستن از لجه ي سياه و كثيف را آموخت. در خود ماندن و پوسيدن را فرياد زد و بزرگ شد و كودكانش را به سگاليدن درست رهنمون شد و بزرگ كرد.از اين روي نازي آبادي ها عمادالدين باقي را دوست مي دارند كه رُست و قد كشيد!
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را براي اين دوست مي دارند كه به نازي آباد پشت نكرده است. نازي آباد ِ دوره ي عمادالدين باقي يعني دردآگاهي، يعني درك زاغه نشيني به واسطه همجواريش با ياغچي آباد – علي آباد - جواديه – ته خط . يعني امتزاج سنت و مدرنيته به واسطه نخستين ساختمانهاي سازماني و نخستين تجربه ي لوله كشي گاز و نخستين مغازه هاي رج كشيده در فاصله ي بازار اول و بازار دوم.
نازي آباد ِ دوره ي عمادالدين باقي يعني نيش و نوش. درد و عافيت. فقر و ثروت. عدالت و بي عدالتي. به عبارتي دنياي تضادها و تباين ها.
نازي آباد يعني جايي كه مدام انديشيدن را – جوانمردي و فتوت را – پاكبازي و رشادت را – خدمت بي مزد را – ملامت كشيدن و نرنجيدن را پاس مي دارد. و باقي اين همه را بار ديگر تفسير كرد تا نازي آبادي ها مروري دوباره در خود داشته باشند.
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر مرامش دوست مي دارند. او با اينكه از ياران خاتمي است و خدمات بسياري به اصلاحات كرده است اما در دوره ي اصلاحات سه سال زندان را تحمل كرد و بعد از آزادي خم به ابرو نياورد و باز دوست و ياور خاتمي و اصلاحات باقي ماند تا پايمردي و ايستادگي و وفاي به عهد را ثابت كند.او در كوچه پس كوچه هاي علي آباد بدون اينكه "داش آكل" را بشناسد از جوانان ِ سر كوچه و برزن آموخته بود كه نبايد دوستي را با رنجش كم قدر كرد.
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر خيرخواهي اش دوست مي دارند. به خاطر تلنگري كه به حس پنهان مردمان آن منطقه مي زند تا خانه هاي توي سري خوردشان را به ياد بياورند و مادرانشان را كه پيش از اينكه به فكر سفره خود باشند به همسايه ي ندارشان مي انديشيدند و كاسه ي پر از آش و شورباشان را به دست كودكانشان مي دادند كه به زن همسايه بدهد با گشاده رويي و سلام و صلوات. و حالا كودكي كه بخشش را آموخته است در عين زنداني بودن به فكر آزادي ديگر زندانيان است. براي همين موسسه اي تاسيس مي كند تا از حقوق آنها دفاع كند با سلام و سلام و سلام.
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر راست قامتي و استقامتش دوست مي دارند. او از صورتهاي به سيلي سرخ شده ي پدر و مادران نازي آبادي آموخته است كه نشكند و براي همين تحت بدترين شرايط در زندان مبارزه كرد و از قانون دم زد و به خواسته هاي غير قانوني تن در نداد و بيمار شد و تا سر حد مرگ رفت و باز زنده ماند و آزاد شد تا دوباره مسير را هموار كند. هر چند كه خود نفعي نخواهد برد اما آيندگان به مدد او آزاد نفس خواهند كشيد.
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را دوست مي دارند نه به خاطر اسطوره بودنش كه نيست و نه به خاطر اينكه هيچ اشتباهي نكرده که کرده بلكه به خاطر همه ي خوبي هايش.بلكه به خاطر خواستن ِ خوب بودنش و توانستنش.
نازی آبادی ها با درک باقی ها - باقی خوبی ها را مرور می کنند تا به جهان معنی تازه تری ببخشند.همین. کافی نیست؟
كردان انسان بزرگي است كه بنا به استخاره و تكليف ، تنها به قصد خدمت به مردم سكان وزارت كشور را بدست گرفته است او را عوض نكنيد!
كردان اعتقادي به مدرك كه كاغذپاره اي بيش نيست ندارد اما چه كند كه مدرك گرايي گريبان مردم را گرفته است و نمي توان بدون آن به مردمي كه مستحق خدمتند، خدمت كرد. او نيازي به مدرك دكترا ندارد و مردم نيازمند مدرك اويند ؛ لطفا او را عوض نكيند!
كردان شخص شما را نه به خاطر اينكه رئيس جمهور هستيد بلكه به دليل اينكه همه حيثيت و آبرويتان را در پاي دوستان فدا مي كنيد دوست دارد. براي اينكه رفاقتتان خدشه دار نشود او را عوض نكنيد!
اگر مجلس قصد استيضاح او را داشته باشد شما به قصد دفاع از او به مجلس خواهد رفت و همه توانتان را صرف راي اعتماد او خواهيد كرد. پس اجازه بدهيد روي سخنم با مجلسيان باشد كه براي جلوگيري از اتلاف وقت آقاي رئيس جمهور وزير كشور او را عوض نكنيد!
كردان تنها كسي نيست كه دكتراي مصلحتي دارد ،براي اينكه به دامن خادمان مردم گردي ننشيند و بتوانند به وظيفه ي سنگين خدمت به مردم ادامه بدهند او را عوض نكنيد!
كردان اصولگراست و اصولگرايان اشتباه نمي كنند.براي اثبات اين مهم به كساني كه رخنه اي در باورهايشان نسبت به اصولگرايان افتاده است، او را عوض نكنيد!
اگر شما فردي مطمئن تر از كردان را سراغ داشتيد او را وزیر کشور نمی کردید. پس با رفتن او فرد مطمئن تري جايگزينش نخواهد شد.چون قحط الرجال است او را عوض نكنيد!
شما به پايمردي و پايداري در مواضع خود و همچنين دفاع از مردانتان شهره ي عام و خاصيد.باز اجازه بدهيد خطابم با مجلسيان باشد - براي دل ِ آقاي رئيس جمهور هم كه شده كردان را عوض نكنيد!
در نظام جمهوري اسلامي مديران با كوچكترين اتهام راست يا دروغ توسط بالادستيان ِ عافيت طلب و ترسو بركنار مي شوند براي غلبه بر چنين فضايي كردان را عوض نكنيد!
با عوض كردن كردان هيچ اتفاقي نخواهد افتاد.او را عوض نكنيد لطفا!
ما همه دشمن هميم. جناح هاي سياسي در ايران از هر حربه اي براي كاستن از هم فايده مي برند و هراسي از لكه دار كردن شان و جايگاه انسانيشان ندارند. اصلاح طلبان در اين انتخات نيز باختند چرا كه آنها بازنده ي هميشگي هستند. مي گويند آدم عاقل چند بار از يك سوراخ گزيده نمي شود و آنها بارها گزيده مي شوند. به سوراخي دست مي كنند كه مي دانند اژدهايي در آنجا خفته است. اگر مردم به آنها راي مي دهند نه به خاطر هوش و برنامه ريزيشان كه به دليل خستگي مفرط مردم از انحطاط است و تصور مي كنند از روزنه اي كه گاهي نظريه پردازان اصلاحات مي گشايند مي توانند به گستره ي آسمان بنگرند و راي مي دهند. اما كم كم مردم اعتقادشان را به اصلاح طلبان از دست خواهند داد. آنها در اين دوره از انتخابات بدترين و ناشيانه ترين تصميم را گرفتند كه دلايلم را مطرح مي كنم.
1- در خلوت به تاثيرگذاران اين حزب گفته بودند كه در انتخابات شركت نكنند. عرض خود نبرند و باعث زحمت اصولگرايان نشوند. در اين پيام عزمي خوابيده است كه اصولگرايان مانع رسيدن آنها به صندلي هاي مجلس خواهند شد و براي اين منظور از هر وسيله اي استفاده خواهند كرد.
2- اصلاح طلبان كه بر حق خود پافشاري كرده و وقعي به تهديدها نگذاشته بودند كانديداي انتخابات شدند اما از فيلتر تنگ ناظران جان سالم به در نبردند و بسياري از آنها رد صلاحيت شدند تا جايي كه آقاي خاتمي ي محافظه كار اعتراض كرد و به بداخلاقي انتخاباتي اشاره كرد. اما گوش اصلاحات انگار آسيب ديده بود. پيام را نمي گرفتند و يا خود را به كوچه ي علي چپ مي زدند. آنها هنوز براي شركت در انتخابات پافشاري مي كردند.
3- بررسي ها نشان داد كه تكليف 160 كرسي مشخص شده است و اصولگرايان پيشاپيش بر صندلي هاي خود تكيه داده اند بدون اينكه انتخاباتي صورت بگيرد اما اصلاح طلبان هنوز به روزنه اي باريك مي نگريستند. پس شعار دادند كه در مجلس اقليتي قوي تشكيل خواهيم داد. آنها نمي دانستند كه مرحله ي بعدي كه پاي صندوق ها مشخص مي شود در دست رغيب است. تنور انتخابات را سعي كردند داغ تر كنند. هر چند كه اين دوره كسي گرمايي از اين تنور احساس نكرد. اما در هر حال انتخابات شكل گرفت و 50 صندلي هم به ياران اصلاحات داده شد. اما در ميان اين افراد نام كساني كه قرار بود اقليتي قوي تشكيل بدهد به چشم نمي خورد. اين افراد بيشتر محافظه كاراني هستند كه در چهار سال در انفعال به سر خواهند برد و كمتر صدايي از آنها بيرون خواهد آمد. بود و نبود اين اقليت در مجلس هيچ تفاوتي نخواهد كرد و براي اينكه به بي انصافي متهم نشوم بايد بگويم تاثير بسيار اندكي خواهد داشت.
اما اصلاحات مي توانست دوباره جان بگيرد به شرطي كه رهبرانش مي توانستند بازي را عاقلانه پيش ببرند. آنها گزينه هاي ديگري را مي توانستند انتخاب كنند. از جمله تحريم انتخابات. با انتشار بيانيه اي مي توانستند به دلايل عدم موفقيت در رقابت اشاره كرده و با دفاع از يارانشان كه رد صلاحيت شده بودند اين دوره از مجلس را به حريف بسپارند. اتفاقي كه مي افتاد قابل پيش بيني بود.
1- مردم از آنها در دوره هاي بعدي دفاع مي كردند چرا كه مي ديدند اصلاح طلبان به موقع مي توانند اعتراض كنند. آنها هميشه دچار انفعال نيستند.
2- آنها نتيجه ي بازي را كه از پيش تعيين شده بود تغيير مي دادند تا اصولگريان در طي ساليان متمادي اعتماد به نفس آنها را خدشه دار نسازند كه شما شركت كرديد و مردم انتخابتان نكردند
3- با ايجاد امكان يكدستي دولت و مجلس و ديگر قوا مشكلات را متوجه آنها مي كردند و در لايه هاي زيرين جامعه به فعاليت مدني مي پرداختند.
4- چهره ي اصلاحاتي خود را حفظ مي كردند و نشان مي دادند كه در مقابل عدم التزام نيروي رغيب در مقابل قانون ايستادگي كرده اند.
در هر صورت اصلاحات به دليل اينكه انديشمندان بزرگي ندارد و كدخدا منشي اداره مي شود اينبار نيز شكست خورد و بارهاي ديگر نيز شكست خواهد خورد. آنها نبايد فريب پتانسيل اعتراضي خود را بخورند. مردم اگر براي فرار از انحطاط نبود هيچ وقت بدانها راي نمي دادند. اين اشتباه هزينه ي گزافي را بر آنها تحميل مي كند كه در آينده شاهدش خواهيم بود. اصلاحات اگر بخواهد احياء شود بايد به انديشمندان جوان خود تكيه كند و از محافظه كاري دست بردارد. يعني بايد پوست اندازي كند.
هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير مي گيرد
از ريل خارج نمي شود.
وقتی از دریچه ی سالی که گذشت به سالی که در پیشمان بود نگاه می کردم هراسی بس بزرگ دلم را می لرزاند و زمانی که اطمینان و باور قطعی نگر احمدی نژاد را می دیدم احساس حقارت می کردم.آیا کسانی که با هراس به آینده می نگرند آدمهای بزدلی هستند؟!آیا کسانی که نمی ترسند شیراوژن و روئین تن اند؟!
روایت است که انسان از ابهام هراس دارد و اگر هر چیز مبهم را از مستورگی بیرون بیاوریم هراس از میان خواهد رفت.روایت است که از این روست که انسان از مرگ می هراسد چون آن سوی در را نمی شناسد.روایت است که اگر انسان بخواهد هراس بر دل دیگران بیندازد باید خود را مبهم نشان دهد و شاید هراس من از آینده به خاطر ابهامی است که در ورای در تصور می کنم و بی ترسی احمدی نژاد به دلیل شناخت وی از آن سوی در است.
من این سوی در را روایت می کنم تا بر هراس خود دلیل بتراشم و کسانی که از آن سوی در خبر دارند روایتگرش باشند تا افرادی چون من بر هراسشان غلبه کنند.
نمی دانم چه انگیزه ای مرا وا می دارد که بنویسم.به این می اندیشم که در دنیایی که زندگی می کنیم آیا واقعا موجودی بنام صدام بوده است؟آیا اگر نخواهیم تصاویر را به عنوان فریب بزرگ بصری قبول کنیم چگونه می توانیم وجود ابژه ی قابل لمسی بنام صدام را بپذیریم؟صدام بود یا نبود؟اگر بود جایگاهش در میان ابژه های دیگر کجا بود؟او قاتلی است که بسیاری را کشته است؟اگر او قاتلی باشد و بسیاری را به قتل رسانده باشد و اگر او حقیقتا(این حقیقتا نمی دانم از کجا می آید)بوده باشد و توانسته باشد بسیاری از انسانها را از بین ببرد حال با از بین رفتن خود چه چیزی را می خواهد اثبات کند.آیا از بین رفتن یک فاعل شناسا که توانسته بر دنیایی که در آن زندگی می کند تاثیرات بزرگی بگذارد و بیش از یک میلیون انسان را کشته است از بین رفتن همه ی آن انسانهای کشته شده نیست.شکست اقتدار او شکست اقتدار هستی نیست؟تا زمانی که صدام زنده بود موجودیتش وضعیتی سوبژکتیوی نداشت و انسانها می توانستند آرزوی مرگ او را داشته باشند و در ذهن خود بارها او را بکشند و بارها حوزه ی مجازی هستی را بشکنند و از نو زندگی کنند اما وقتی که او مرد همه ی کسانی را که پیشتر کشته شده بودند دوباره مردند.از این روست که مردم نمی توانند مرگ یکباره ی او را بپذیرند و می گوید یک بار اعدام برای او کم است.
به نظر می آید یک عمر نویسندگان ما را فریفته اند و برای منزوی کردن آنها شانشان را بالاتر از آن دانسته اند که در دنیای کثیف سیاست وارد شوند اما به نظر من تمامی اینها ترفندی مذبوحانه بوده برای خنثی کردن تاثیرات نویسندگان بر جوامع .اگر نویسنده در سیاست دخالت نکند که بکند؟اگر نویسنده بر سر مدیران ناکارآمد فریاد نزند که بزند؟اگر نویسندگان آزادی مردمان را نسرایند که بسراید؟اگر نویسندگان حقوق مردم را از دولتمردان نستاند که بستاند؟اگر نویسندگان زبان برا و گویای مردم نباشد که باشد؟
مدتی است که من نیز همانند بسیاری از نویسندگان هزینه ی تلخ و سنگین آزادگیم را می پردازم و صبوری پیشه می سازم و سعی می کنم نشکنم و زخم های زبانی که برّاتر از دشنه ی زهرآگین است بر جانم می نشیند و امروز بر آنم که برایشان هر چند به ایجاز پاسخی بنویسم.
کسانی که دوستم دارند و آنهایی که دشمنم می پندارند و به پوستینم می افتند و در خفا با شبه افکنی در اذهان مردم سعی می کنند گرده هایم را به خاک برسانند حرف مشترکی دارند و اینکه چرا به فکر خودت نیستی و سعی نمی کنی با مدارا و سکوت زندگیت را سامان ببخشی.من بیش از اینکه پاسخشان دهم به حرفهایم می اندیشم.من تنها چیزهایی را می گویم که دیگران در خلوت با خود نجوا می کنند.اگر منصفانه به دور و بر خود نظر کنیم کسی را نخواهیم یافت منتقد وضعیت موجود جامعه نباشد.چشمان تیز بین عامه ی مردم پیشرفتها و فزونی ها و در مقابلش بی عدالتی ها حق کشی ها ناموزونی ها در امور مختلف را می بینند و اگر در مقابل فزونی ها تکریم می کنند و قدر دانی می کنند از کاستی ها نیز آزردگی خود را پنهان نمی کنند.اما عافیت اندیشی و عافیت طلبی قدرتمندان و حتی کارمندان دولت آنها را به سکوت وامی دارد تا گلیم خود را از آب بیرون بکشند و به زندگی عاری از دغدغه اشان برسند.حتی این افراد هراسی از این ندارند که عیب را حسن بشمارند تا از این رهگذر نیز نفعی عایدشان شود.این بیماری جان انسانها را می کاهد.آنها با داشتن ماشین خانه و امکانات زندگی هویت و آزادگی ندارند و من از دامن گیر شدن این بیماری می هراسم و برای همین با صدای بلند سخن می گویم تا دیگران نیز ولو به اعتراض لب به سخن بگشایند و از خود دفاع کنند و از این طریق به درون کاوی برسند و از تحقیر خود روی برگردانند.
سکوت روشنفکران و نویسندگان هر جامعه ای مرگ آن جامعه است.نقد به منزله ی جدال و دشمنی نیست.نقد یعنی سره وناسره را تشخیص دادن و سویه ی منفی برخوردها و منش ها را نشانه رفتن و در صدد آگاه کردن جامعه برای مرتفع کردن کاستی ها.روشنفکر آگاه ترین فرد نسبت به وضعیت جامعه است و عاشق ترین فرد نسبت به فرهنگ و مرام جامعه خویش.برای همین در جوامع پیشرفته هر چه تعداد روشنفکران بیشتر باشد سردمداران آن جامعه بیشتر بر خود می بالند چرا که نقد خود را به منزله همدلی با جامعه فرض می گیرند و با این رویکرد به اصلاح وضعیت می پردازند.روشنفکران همانند آینه عمل می کنند. هر جامعه ی می تواند با نگریستن بر آنها عملکرد خود را به در آینه ای تمام قد نظاره کرده و پلشتی ها را از چهره خود بزداید و با آرایه هایی چهره اش را زیباتر نشان دهد.اگر نویسندگان کاستی ها را ندیده فرض کنند جامعه بر سالم بودن خود ظن می برد و روزی فرا می رسد که کالبد آن که از درون متلاشی است فرو می ریزد.اگر تنی به دلیل هجوم میکروبها تب می کند تا فرد را آگاه سازد روشنفکران و نویسندگان هر جامعه ای نیز با پذیرش سختی ها با جان سختی گرمای بیش از حد کالبد جامعه را نشان می دهند تا از خطر مرگ نجاتشان دهند.خدمات نویسندگان آزاد اندیش خیانت قلمداد می شود.بیش از اینکه از آنها قدردانی شود قدرشان را می شکنند.این را من نیز به خوبی می دانم اما به دلایلی که خلاصه اش را اشاره کردم نمی توانم سکوت کنم.خوب می دانم که همانندان ما در این جامعه اندک است.خوب می دانم که معاشم به خطر می افتد و افتاده است.خوب می دانم که مخاطبانمان گوش به حرفمان نمی دهند و حتی وبلاگمان خواننده ندارد و بسیاری به دلیل هراس از سخن لب فرو می بندند و حتی در نظردهی شرکت نمی کنند.خوب می دانم که مدیران جامعه ما را دشمن قلمداد می کنند و بادمجان دور قاب چین ها را می ستایند و خود را عاری از عیب فرض می کنند اما با این همه نمی توانم سکوت کنم و دلایلم برای اعتراضم را برایتان بر می شمارم
۱-من سرزمینم را دوست می دارم و نمی توانم نحیف شدگی و شکنندگی آن را در مقابل هر تندبادی به تماشا بنشینم.
۲-من مردمم را دوست می دارم و نمی خواهم بار دیگر مرگ و میرشان را ببینم و قصابان را نظاره کنم که بر جنازه اشان پوزخند می زنند.
۳-من خودم را دوست دارم و نمی خواهم به زندگیم رونق ببخشم اما شب ناشکیب سر بربالین بگذارم به دلیل چشمان گریانی که دیدم و بی تفاوت از کنارش گذشتم.
۴-من اصلاح حکومت را باور دارم و نمی خواهم مردم هزینه هنگفتی برای این امر بپردازند.حکومت با پذیرش سخن نخبگانش می تواند درهای امید را باز کند.
۵-من به مرگ جامعه ی بدون نخبه اعتقاد دارم و نخبه کشی را بزرگترین ستم به هر ملتی می دانم.
۶-من می دانم که جامعه ی ایده آل نیز به روشنفکر نیاز دارد تا مدام نقد کند چرا که جامعه پویاست و در پویایی گریزی از خطا کردن نیست و این را روشنفکران باید گوش زد کنند.
۷-من رشد همراه با فضیلت را دوست دارم و باری به هر جهت زندگی کردن نمی توانم.
۸-من خوب می دانم که رشد مادی هر جامعه ای بدون رشد معنا در آن همانند فربه شدگی گوسفند است برای زینت سفره های دیگران
خلاصه من به دلایلی مختلف حرف می زنم و از همه ی کسانی که زنده مانی و سرافرازی سرزمینش را می خواهد می خواهم که منصفانه حرف بزنند تا جامعه از رخوت و کرختی نجات پیدا کند.
پویایی و رشد هر جامعه ای در نقد مدام آن جامعه است و برا ی همین من نقد می کنم
من فرزند شهر هماره آگاه و باشعور تبریزم و مردمم را به خوبی می شناسم و نیک می دانم که صبوری و گاهی بی اعتنایی کاهنده ای دارند و اما اگر کاسه ی صبرشان سر آید کسی را توان جلوداری نخواهد بود.من پدرم را که در امتدادش زندگی می کنم چون خود به خوبی می شناسم و به تبع او پدرانشان را و به تبع پدران او همه ی مردم تبریز را و نهایت هم زبانانم را.آنها اگر امروز بیرق اعتراض به دست گرفته و خواهان اعاده ی حیثیت خویش و فرهنگ خویشند به دلیل صبوری و تحمل سالیان درازشان است.من حتی یک آن هم نمی توانم عملکردشان را تقبیح کنم که خوب می دانم برای هر کارشان مدتها می اندیشند و گاهی صبوری بیش از حدشان انسان را به شبه می اندازد که این مردم هراسانند و نمی خواهند بیش از نک دماغشان ببینند اما آنها بار دیگر ثابت می کنند که می اندیشند و هست بودگی خود را با سگالش و مدام فکر کردنشان اثبات می کنند.
پس اگر اعتراض توفنده ی آنها کالبد ایران را به لرزه انداخته نه از پس احساس که از ورای اندیشه است و من برایشان دست مریزاد می گویم اما از اینکه بیش از یک دهه در میان روزنامه نگاران به سر برده ام به دامن مردم خود پناه می برم تا این بار تیغ برُای اعتراض خود را نه بر تعطیلی ایران که بر آزادی آن نشانه روند و برای این حرفم دلیل دارم که بر می شمرم.
۱-اعتراض غیر عقلانی همه را تحقیر می کند.اگر پای معترضین بر زمین واقعیت نباشد و تنها بر دوش تئوریها و تحلیلها سوار باشد پاسخی در خور نمی یابد.در روزنامه ایران کاریکاتوری کشیده می شود که طراح آن یک تن بیش نیست و نا آگهی و کار نابلدی سردبیران موجب چاپ آن می شود.اعتراض بر عملکرد آنها حق مردم است اما تعطیلی روزنامه هر چند به مدتی اندک داروی ترمیم زخمهای مردم نیست.چرا که معترضین خود در قسمتهای مختلف روزنامه شاغلند و دود آتشی که بر می افروزیم نخست بر چشمهای همانها می رود.روزنامه ایران ۷۰۰۰ نیرو دارد و تعطیلی روزنامه یعنی بیکاری این تعداد و به اضطراب افکندن چندین برابر این تعداد که در هراس آینده می مانند و ابهام آینده از وجود شریفشان می کاهد.شاید درصد بسیاری از این افراد ترک زبانان باشند که خود زخم خورده اند و اینک به دلیل اعتراضی که مبانی عقلی ندارد دوباره زخمی دیگر بر اندام نحیفشان فرو کوفته می شود.این نیروها به دلیل حقوق اندکی که می گیرند حتی توان نخواهند داشت که یک ماه بی دغدغه زندگی خود را پیش ببرند و اضطراب آنها بر خانواده تحمیل می شود و با قاطعیت می توان گفت که هراس بی کاری و بی عاقبتی هر چند که بعد از مدتی رفع شود همواره عمر با آنها خواهد بود.
۲-اعتراض غیر عقلانی نتیجه ی وارونه می دهد.مردمی که به امید گذران روزمرگی از صبح تا به شب دور از خانواده مشکلات بسیاری را تحمل می کنند قدرت تحلیل ندارند.آنها منشا بحران را به سرچشمه نمی برند بلکه دم دست ترین و ملموس ترین دلیل را می بیند و پرده نشینان را نمی بینند.اینکه چرا در روزنامه ای مثل ایران کاریکاتوری موهن چاپ می شود سوال کارمندان آن روزنامه نیست اینکه آنها به دلیل اعتراض ترک زبانان بی کار شده اند ملموس تر و قابل فهم تر است.پس ما بیش از اینکه در این اعتراض مدنی ملتها را با خود هم گام نمایم آنها را دشمن خود می سازیم.حتی هم زبانانمان نیز در روزنامه بر افروخته شده و بر ترک بودنشان افسوس می خورند چرا که معاش خود را در خطر می بینند.خیل جماعت شاغل در روزنامه اگر بیش از این بر روی خود فشار را احساس کنند چنگ بر صورت ما خواهند انداخت.باید ما مدافع امنیت شغلی آنها باشیم.حتی اگر دلیلمان تنها این باشد که آنها را به ارودی خود ملحق کنیم باید از آنها دفاع کنیم و دوباره آزادی ایران را فریاد بزنیم.
تا وقت دگر