تبليغاتX
هیچ در هیچ
گم

------------------------------------

دست دست كه مي كنم

دستهايم براي گدايي دراز است چون

چيزي گم شده از دستهايم كمي

چيزي شبيه آبي

چيزي شبيه آسمان

چيزي شبيه تن

                 وطن

 

در نگاه كفترهاي كوچه ي ما

در دل دل ِ دستهاي من

چيزي گم است.

آسمان ِ خانه ي من

                            كفتر ندارد

و كودكي كه گدايي مي كند

                               دست...

 

 

نه!

دارد

دستهايي كه زير ِ پيراهن چركين پنهان

دست دست مي كند كه

چيزي بگويمش

و تا مي گويم بوسه

تا مي آيم بگويم عشق

تا مي آيد بپرسد پدر

تا مي خواهم بگويم وطن

ماشيني روي لبخندم ويراژ مي دهد

و خنده ام له مي شود

 

خنده هاي ماسيده بر سنگفرش پياده رو را....

نه

اين خنده براي او خنده نمي شود

دست دراز مي كنم

دست ندارد كه دراز

--------------------------------------------------------------------------------------

مي گويند بهار مي رسد. من مدام مي نويسم.اين روزها كاري بهتر از نوشتن نيست. مي گويند همه براي عيد مهيا مي شوند من كودك بي دستي را مي بينم كه دستهايش را براي گدايي دراز كرده است.

2 نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 10:43  توسط حسن فرهنگی  | 

یا زودتر برگرد

ای وای من، ای وای دل، ای وای چشم ِ تر

در سرزمین ِ خشک، بی قیصر چه باید کرد

چشمم تر است و آسمان را تار می بینم

آیا کسی خورشید را از اوج، زیر آورد؟

خاکش بنسپارید، آخر بی فروغ ِ او

این سرزمین تاریک ِ تاریک است، سرد ِ سرد

پاییز فصل دلخوشی و شادی ی من بود

نفرین از این پس بر همه پاییزهای زرد

ز این خیل بسیاران که بی دردند و نامردند

تنها تو بودی قیصر و تنها تو بودی مرد

لبخندهایت را کجا باید بمیرم من

آن خنده هایت را ، سراغش از کدامین فرد

تنهایی من حجمش افزون تر از این خاک است

یا با خودت همراه کن یا زودتر برگرد

 

روز خاک سپاری قیصر دلم سخت می تپید و ناآرام بودم که به  کلمه پناه بردم. هر چند که بیت اول ناموزون است اما مثل رشته ای است که بر گردنم افتاده و هر وقت مرورش می کنم یاد آن لحظه ی اندوهبار می افتم. برای همین تغییرش ندادم.

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 10:16  توسط حسن فرهنگی  | 

عمران ماوی کدرلر ایچره اوزرکن بوغولدو
از عمران صلاحی سخن می گویم.باور کنید او را دیگر نخواهید دید.

صبح از خانواده اش زنگ زدند تا با خبر غيبت هميشگي عمران بيدارم كنند كه مدتها بيداريم با كابوس باشد.هنوز دردهاي بچه هاي جواديه بر لبان عمران به گل ننشسته بود كه رفت.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 23:28  توسط حسن فرهنگی  | 

پینوکیو

 

1

اصابت گلوله بر گلوي كودك

به  جرم اعتراض

از سر گرسنگي

 يا تشنگی

یا خیس کردن پوشک  که ونق می زند

اصابت گلوله بر گلوي كودك

2

پينوكيو

كودك خوشبخت هزاره ي سوم

كه لبهاش، به انسداد سلولهاي چوب مبتلاست

و

 هيچ نمي گويد

مگر روايتي كه از دل پدر ژپتو بر آيد.

پينوكيو

كودك خوشبخت تمامي ي اعصار

كه معده اش به انسداد سلولهاي چوب مبتلاست

تا گرسنه نشود

حتي اگر در خيال پدر ژپتو نيز بگذرد كه

گرسنگي موهبتي است انساني

پينوكيو

كودك خوشبخت

كه نه سخني دارد براي گفت و

نه معده اي براي خورد و

نه چشمي براي خواب و

نه آلتي براي فرو كردن در هر روزنه اي

 

:اي كاش

فرو مي بست خالق من نيز  

 تمامي شيارهايي را كه هر انساني لاجرم

بدان ها انسان است.

شياري بنام چشم كه بايد از آن  ديد

شياري بنام دهان كه بايد از آن بلعيد

شياري بنام گوش كه بايد از آن شنيد

شياري بنام منخرين كه بايد از آن نفس كشيد

شياري بنام آلت تناسلي كه بايد از آن پس داد و

                                                  پس گرفت

و شياري بنام مقعد كه بايد از آن گاهي...

                                        ...فقط گاهي

پينوكيو

با تو سخن مي گويم

و اين گناهي است بزرگ

و

تو سخن نمي گويي

مگر روايتي از پدر ژپتو

و اين خوشبختي توست.

كاشكي  

اي كاشكي

من نيز تراشيده مي شدم از چوب

بي هيچ دشواري انسان بودني

و بي هيچ شياري براي هيچ كاري

 

3

 

اصابت گلوله بر گلوي كودك

به  جرم اعتراض

از سر گرسنگي

 يا تشنگي

یا خیس کردن پوشک  که ونق می زند

اصابت گلوله بر گلوي كودك

2 نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 0:34  توسط حسن فرهنگی  | 

فصل فراموشی

داستانسروده ها(۱)

ديروز سري به مادر بزرگم زدم كه ديگر توان راه رفتن ندارد و توي حياط صداي هلهله ي بچه ها نمي پيچد.از تنهاييش گفت و اينكه هيچ كس به او سر نمي زند و از فاميلهاي ريز و درشتي حرف زد كه هر كدام گرفتار زندگيشان هستند و من دلم گرفت.از اينكه چگونه زندگي پرنشاطمان در تاريخ كوتاه قامتمان دفن شد و حالا در تنهايي هايمان مي پوسيم و زندگيمان تهي از معناست.ياد داستانسروده اي افتادم كه ده سال پيش در اعتراض به وضعيت موجود نوشته بودم و دردهایمان را شعار داده بودم. شب مغموم و افسرده آن را تايپ كردم كه در خودم و فرهنگ به تاراج رفته ايمان مروري بكنم و به یاد روزهای از دست رفته ایمان آه بكشم.شايد روزي معجزه اي رخ دهد..شاید.

 

دلم به هق هق ِ ابرهاي زادگاهم لك زده است

دلم به سينه ي دريده و تكه تكه ي سپيد...

                      دلم براي خودم لك زده است.

به عكسهاي كودكيم

هلهله هاي نجيبانه ي مادر

خنده هاي خاكستري پدر

و تمام كساني كه دوستشان دارم.

      به بركه هاي زادگاهم كه مرا با خود بردند.

                                                       به هستهايي كه نيستند..

دلم برا ي خودم...

 

تمام لحظه هاي من در دل بركه ها جاريست

دلم كه مي گيرد هوس مي كنم باران ببارد

                                                    و باران نمي بارد.

سالهاست كه هيچ بركه اي  لحظه هاي تلخ مرا ثبت نكرده است

من در اين كوير

چه زود فراموش مي شوم.

فصل فصلِ فراموشي فصلِ خاموشي است.

اينجا ديگر هيچ وقت بوي باران؛ بوي  كاگل نخواهد بود.

اينجا بادهاي مصنوعي،فريب تلخي است براي كساني كه مي گويند

چه هواي باراني خوبي.

و نواري كه از زادگاهم آورده ام رعد وبرق مي زند و من

مي

     با

        رم

###

مادر دلم گرفته است

تمام با تو بودن در جاري بركه هاست

چرا راهمان دور

چقدر راهمان دور است

مي خواهم زلفهايت را كه  شانه مي كردي

        در باد

                                       در باران

و رقص پاهايت را در بركه ؛

                                             تماشا كنم.

چرا زمان كه مي گذرد پاهاي تو از رقصيدن نمي مانند؟

ما قدم از قدم برنداشته خسته ايم.

اينجا هيچ كس مرا ثبت نمي كند.

چشم به راه پسرت نباش

                                     ما  مرده گانيم.

من فراموش كرده ام ديروز

                                      چگونه راه مي رفتم

                                             چگونه مي خنديدم

فصل فصلِ فراموشي ،فصلِ خاموشي است.

چه تلخ است اينگونه تلخ

                اينگونه آسان

                    بر گذشته پشت پازدن

 

نامه هايت دير مي رسد

نامه هاي سرگشاده ات چه دير مي رسد و من پير مي شوم

نوشته اي:

-هر روز اهالي تو را روي شاخه انار كه ازآنجا به آينه ي بركه نگاه مي كني و كاكلت را درست مي كني؛مي بينند.

نوشته اي:

تو هر روز با مائي،

                         اينجايي.

و هر روز دختري به بهانه ي اينكه رود خواهر اوست آغوش باز مي كند و تو را كه مي خندي به آغوش مي فشارد و گريه مي كند.

مي نويسم:

من حتي نام كسانم را از ياد برده ام

                                        و نام تو را.

خوب شد كه مادر واژه ي مشتركي است براي تمامي زنها

مي نويسم:

اينبار برايم نام برادرانم را بنويس كه دورتادور زادگاهم سبز ايستاده اند و براي هر بهانه اي مي رقصند.و نام دختري كه بهانه مي گيرد و ساعتها خود را به آغوش من مي سپارد

 و حتي آنجا مادياني را مي شناختم كه

 به سوتي مي مرد و به سوتي زنده مي شد.

مرگ و زندگي در فاصله ي دو سوت زدن

                               كه ماديان را از كسي كه دوستش دارد جدا مي كند و جدا نمي كند.

اين يعني عاشق شدن.

ديگر حرفي نيست.

               حديثي نيست.

اگر نامه هايم را سفيد مي فرستم دلخور نباش

اينجا حرفي براي گفتن نيست

اينجا هر روز ما مي ترسيم كه آفتاب نتابد و لايه ي ازن پاره شود

و ناگاه زمين وزن ما را تحمل نكند و بلرزد.

من مي ترسم.

به گوش اهالي زادگاهم نرسد

مردانمان نبايد افسوس بخورند

نبايد...افسوس...افسوس

اينجا هميشه مرداني كه آواز مي خوانند

آرامش مردان ديگر را سلب مي كنند.

و پچپچه ها شروع مي شود

" مبادا فضا پر شود و ما نتوانيم نفس بكشيم."

اينجا كودكان در نقاشي خود قفس مي كشند

نوشته اي:

-زيباترين دختر آسمان را آفتاب به زادگاهم پيش كش كرده است و اسمش را گذاشته ايد آيدا.

چه زود اسمها فراموش مي شوند.

آيدا

آيدا

آيدا

چه زيبا بود اما حالا چه سود؟

- آيدا دستهايم را بگير

اسمم را بگو

اسمم را بگو

دستم را بگير  

آيدا،آفتاب همسايه ي ديوار به ديوارمان بود. باران كه مي باريد او در را باز مي كرد

 ناز مي كرد و من در حياط خانه اشان هزاران دختر مي ديدم به نامهاي شبنم،مريم،آلاله ...

می خندیدند  مي خنديدند و تو تنها كسي بودي كه اسمت آيدا بود.

آيدا...

افسانه ي غريبي است

اينجا هر چيزي كه در ذهن نگنجد اسمش را افسانه مي گويند.

يعني تو،

آيدا، هيچ وقت نبوده اي.

يعني مادر كه تا دورترين نقطه ي جهان با رودها سفر كرده است نبوده است.

و لبخندهاي خاكستري پدر.

آيدا،

آيدا،

بيا از كودكيمان بگوئيم.

شب بود،ماه پشت ابر بود.تو با سوت من زنده مي شدي و مي گفتي دوستت دارم.

و به تعداد مردمان زادگاهم صدا تكرار مي شد.دوستت دارم.دوستت دارم

دوستت...

معجزه بود آری.

شنيده ام هنوز هم كه هنوز است بهانه مي گيري و مي فهمم تدارك معجزه ي تازه در سرداري

منتظر مي نشينم و ثانيه ها را مي شمارم.

ثانيه ها را مي شمارم.مي شمارم

مي شما

مي مي مي مي

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 1:57  توسط حسن فرهنگی  |