هنوز طنين صدايش در گوشم مي پيچد كه برايم شعر تركي ناظم حكمت را مي خواند تا بيش از پيش عاشق هر دوي آن ها شوم.ناظم حكمت را پيشترها هم مي شناختم اما بعد از اينكه به استاد گفتم نمي توانم شعرهاي تركي اش را روان بخوانم و لذت ببرم و او گفت من برايت مي خوانم و فردايش كتابي آورد كه هنوز هم دست من است و شروع كرد به خواندن تصور كردم كه با شعرهاي عميق او دارم پرواز مي كنم و حالا بيشتر مي شناسمش. وقتي هجاهاي تركي را كنار هم مي گذاشت كه صداي يورتمه رفتن اسب را در شعر نشان دهد هم عاشق قلم سحرانگيز ِ ناظم حكمت مي شدم هم شيفته ي صداي مهربان استاد.
او بيش از ما جوان بود و جوان مرگ شد. تا قبل از مرگ فرزندش هيچ وقت نشنيدم گلايه بكند. نخستين كسي بود كه در مورد ادبيات صحبت مي كرد. نخستين كسي بود كه هر درخواستي را در خصوص ادبيات مي پذيرفت و دست رد به سينه ي كسي نمي زد.نخستين كسي بود كه در محافل با صميميت از ادبيات سخن مي گفت و جنب و جوش و شور و شوقي وصف ناپذير ايجاد مي كرد.نخستين كسي بود كه تا پايان عمرش كار مي كرد و اعتراض نمي كرد مگر گاهي از بي مهري ها.از اينكه فرهنگ آثارشان را كه با هزار جان كندن ترجمه كرده اند چاپ نمي كنند. آن طور كه شايستگي اش را دارد به جامعه ي ادبي معرفي نمي كنند اما باز از نو نوشتن و ترجمه كردن را آغاز مي كرد.تا هشتاد و اند سالگي سهم او از انتشارات سروش اتاق كوچكي بود كه در آنجا مي نشست و جوانمردانه آثار ديگران را مي خواند و نقد مي كرد و اين روزها با اينكه از پاي مي نشست فراموش نمي كرد كه وقتي وارد اتاقش مي شوي اول برايت نسكافه بدهد و بعد از همه چيز حرف بزند و اندكي چشم هايش را كوچك كند و با سادگي كودكانه بگويد پاهايم از كار افتاده اند ديگر كه در حرفش اندكي انزجار باشد اما اندوه و ندامت نباشد.حتي چند ماه پيش هم كه با شاهرخ رفتيم خانه ي دخترش ،با آرامش مثال زدني روي تخت دراز كشيده بود و نمي توانست حتي بلند شود تكيه كند به بالشت باز هم برايم شعر ناظم را خواند. طوري خواند كه وقتي بيرون آمديم به شاهرخ با اندوه گفتم رفتني است. اين را از نگاه هاي خسته اش فهميدم و صورت آماسيده اش.
شاهرخ چند بار زنگ زد كه برويم پيشش اما نرفتم. گفتم من جواني ام را با استاد معني مي كردم. از او انرژي مي گرفتم اگر افتادنش را ببينم من نيز مي افتم تا اينكه از بي بي سي شنيدم كه استاد پريد تا من باز هم تنها تر از هميشه باشم و با دريغ و آه شاهد رفتن مهرباناني همچون او باشم و پيشاني ام را بر روي ميز كارم بگذارم و اشك بريزم و نجوا كنم "حيدربابا دنيا يالان دنيادي!"

نشستگان يك يك پريدند و رفتند از آن ميان من ماندم: اكبر رادي- نادر ابراهيمي- رضا سيد حسيني- حسن فرهنگي
از ميان پنجاه – شصت ميليون اسپرمي كه بيرون مي جهد تنها يكي به نطفه تبديل مي شود و اندك اندك دست و پا در مي آورد و مي شود آدم و پا مي گذارد به جهان و مي شود من و يا مي شود تو.
چه شانس بزرگي داشته ايم ما كه از ميان آن هم قرعه به ناممان افتاده است و متولد شده ايم و شده ايم من و يا شده ايم تو.
هميشه به اين فكر مي كنم كه اگر پدر و مادرم ، من را به دنيا نمي آوردند آن ها را هيچ وقت نمي بخشيدم.مثل اين بود كه تا مي آمدند گردونه ي اسامي ی شركت كنندگان در "بخت آزمايي" را بچرخانند تا برنده ها يك يك از سوراخ گردونه پايين بيفتند يكي اسم تو را بردارد و بيندازد آن دورها و شانس برنده شدن را از تو بگيرد.
از اينكه از ميان پنجاه – شصت ميليون اسپرم قرعه به نام من افتاد و پريدم بيرون كه نواهاي دلنشين قمري ها را بشنوم. با صداي شُرشُر رودخانه ها انس بگيرم.از صلابت كوه ها لذت ببرم و براي دردهاي هميشگي پدرم گريه كنم و براي دست هاي بريده يا پاهاي جا مانده ي كودكي در ميدان مين ناله سر كنم- خوشحالم.
و خوشحالتر مي شوم اگر بتوانم نُت دلنشين تري به دفتر قمري ها اضافه كنم، قطره اي به رودخانه بيفزايم كه صدايش را پر حجم تر كند ،شيب هاي تند كوه ها را براي كوهنوردان رهوار كنم و دردهاي پدرم را مرهم باشم و دست هاي بريده را در باغچه بكارم تا از نو برويند و به حافظه ي كودكان بسپارم كه پاهايشان را جايي،جا نگذارند.
كاري از اين دست اگر از دستم بر آيد زندگي هيچ كم و كاستي نخواهد داشت كه دارد! ندارد؟ دارد!
براي به دنيا آمدنم از هستي سپاسگذارم و براي ناتوانيم از خود گله مند. امسال براي دست يافتن به توانايي "بخشيدن" سخت خواهم كوشيد. بسيار سخت و جانكاه و جان افزا!

وقتي به ياد هم مي افتيم كه يا مرده ايم و يا در حال مرگيم وگرنه از هم فراموشيم و با هم دشمنيم حتي! چگونه مي توانيم اينگونه بي تفاوت باشيم و دشمن با هم و تنها مرگ بتواند ما را به هم وصل كند و باز ؛ بعد از مرگ يكي - تا نوبت ديگري همديگر را فراموش كنيم و از هم بد بگويم حتي!
شهرام شيدايي مرد ِ باريك اندام ، با صورتي استخواني و اراده اي دوست داشتني بر بستر بيماري است و من يقين دارم كه رام مرگ نخواهد شد اما در من حسي را دوباره زنده خواهد كرد كه در خود بار ديگر مرور كنم كه چرا اينقدر فراموشكاريم و با هم دشمن حتي!
اولين بار او را ده سال پيش كنار دوست شاعرم سيدزاده كه او را نيز يك دهه است از ياد برده ام ديدم و جسارتش را ، عزمش را و اعتقاد و علاقه اش را به ادبيات - به خصوص ادبيات تركي تحسين كردم. بعد چند بار ديگر اتفاق افتاد كه يا توسط آقاي تيمورلو و يا بي واسطه و اتفاقي ديدمش و باز سخن از ادبيات گفتيم.با اينكه او را به خاطر انتشاراتش - كلاغ - كه يك تنه و تنها قارقار مي كرد ، به خاطر معرفي شاعران تركيه همانند اورهان ولي ، به خاطر معرفي شاعران نوپرداز ايراني و هم چنين داستان نويسان مي ستودم اما باز دغدغه نداشتم كه سراغش را بگيرم و اگر بوي مرگ از نفس او بلند نمي شد باز هم ترغيب نمي شدم يادي از او بكنم. چه بلايي سرمان آمده است؟ چرا همديگر را بدين آساني فراموش مي كنيم و با هم دشمن مي شويم! بي اينكه حقي بر گردن هم داشته باشيم و يا حقي از هم ضايع كرده باشيم. بي دليل. بي هيچ دليلي از هم كناره مي گيريم و در پسله ها و كناره ها بوتيمار مي شويم و در انتظار مرگ مي نشينيم. دلم براي تمام دوستاني كه مدتهاست نديدمشان تنگ شده است. خيلي دلتنگشانم.كاش پيش از اينكه مرگ آشتيمان دهد به ياد هم بيفتيم و همديگر را سخت به آغوش بكشيم، كاش!
انگار عمل شهرام هزينه ي بالايي دارد.اما اينكه در گالري نقاشي ي "نقاشان آزاد" دور هم جمع مي شويم كه اثري را خريداري كنيم تا هزينه ي جراحي اش فراهم شود بهانه است. ما نياز داريم كه در نقش هايي كه بر در و ديوار گالري نشسته اند و عبوس و غمگين نگاهمان مي كنند خودمان را بيابيم و شهرام را و با ناله هايي كه در درونمان شكل مي گيرد التماس كنم كه رام مرگ نشود شهرام!
# براي اطلاعات بيشتر به اين آدرس مراجعه كنيد لطفا http://aynev.blogfa.com/



ای وای من، ای وای دل، ای وای چشم ِ تر
در سرزمین ِ خشک، بی قیصر چه باید کرد
چشمم تر است و آسمان را تار می بینم
آیا کسی خورشید را از اوج، زیر آورد؟
خاکش بنسپارید، آخر بی فروغ ِ او
این سرزمین تاریک ِ تاریک است، سرد ِ سرد
پاییز فصل دلخوشی و شادی ی من بود
نفرین از این پس بر همه پاییزهای زرد
ز این خیل بسیاران که بی دردند و نامردند
تنها تو بودی قیصر و تنها تو بودی مرد
لبخندهایت را کجا باید بمیرم من
آن خنده هایت را ، سراغش از کدامین فرد
تنهایی من حجمش افزون تر از این خاک است
یا با خودت همراه کن یا زودتر برگرد
روز خاک سپاری قیصر دلم سخت می تپید و ناآرام بودم که به کلمه پناه بردم. هر چند که بیت اول ناموزون است اما مثل رشته ای است که بر گردنم افتاده و هر وقت مرورش می کنم یاد آن لحظه ی اندوهبار می افتم. برای همین تغییرش ندادم.

آنچنان بی قرار بودم و هستم که به سختی می توانم کلمات را از پس هم بچینم تا گفته باشم که بدون قیصر چقدر تنهاییم.(یعنی من و تمام کسی که شیرینی ی نگاهها و حرفهای او را چشیده اند.) چرا مرگ هیچ کس تا این اندازه من را فرو نریخته بود، حتی مرگ دوست عزیزم دکتر مددپور که تمام لحظات تنهاییمان را با هم سپری می کردیم؟ چرا نام قیصر که به گوشم می رسد قلبم فشرده می شود و اشک از چشمانم بیرون می زند.
قیصر برای من مدتها پیش مرده بود. وقتی که روی تخت بیمارستان دیدمش و بعدها کلیه هایش از کار افتاد و او کلیه ای را که از تن کسی بیرون آورده باشند نمی پذیرفت و من رفته بودم پیشش راضی اش کنم و او چشمهایش نم گرفته بود که نمی توانم. از همان روز فهمیدم که قیصر مرده است. او زندگی همه را بر زندگی خود ترجیح می داد و این یعنی مرگ جسمانی قیصر و اندک اندک داشت فرو می ریخت و من بعد از آن روز سعی کردم کمتر ببینمش که فرو ریختگی و تکیدگی او جانم را آتش نزند. تا اینکه روزی که آدونیس ایران آمده بود در فرهنگسرای نیاوران دیدمش تا باز هم آتش بر جانم بنشاند. دستم را توی دستش گرفت و گفت زخم پیشانی ات خوب شده. سرم را انداختم پایین و جوابش ندادم.
ده سال ِ پیش در جاده ی شمال تصادف کرده بودم و بالای ابروی چپم زخم برداشته بود و چند بخیه خورده بود که خودم فراموشش کرده بودم اما قیصر هر بار که می دید می پرسید زخم پیشانی ات خوب شده. بعد از تصادف ِ کذایی که او کرده بود و رفته بودم بیمارستان ،من را به کنارش کشید و موهایم را کنار زد و زخم پیشانی ام را با زخم ِ پیشانی خودش قیاس کرد. گفت: خوب شده می ترسم این زخم چهره ام را از ریخت بیندازد. با خنده گفتم آنقدر موهایت شلال و زیباست که روی زخمت را می پوشاند و بعدها اصلا به صرافت این نیفتادم که زخمش خوب شده است یا نه ولی قیصر هنوز زخم ِ من را فراموش نکرده بود.
حالا دست به پیشانی ام می کشم .رد زخم را پیدا نمی کنم اما کم کم احساس می کنم که رگی که از روی زخم پیشانی ام گذشته است ذوق ذوق می کند و قلبم هم بسیار درد می کند و مطمئنم این زخم هیچ وقت خوب نخواهد شد قیصر جان. دلم خیلی برایت تنگ شده است.به گریه پناه می برم.
وقتي علي زنگ مي زند كه تازه ترين نوشته اش را كه به قصد تخريب و نقد ديدگاه پست مدرن نوشته مي شود برايم بخواند با شنيدن روايتي آشفته و بيمارگونه كه سر خوشانه و بازيگوشانه پيش مي رود خنده ام مي گيرد و به او مي گويم كه ناخواسته اسير زبان شده است و اين يعني شكست او در جنگ با پست مدرنيته و همچنين زايش دوباره اش كه ديگر از رشد نوزادي كه زاده شده گريزي نخواهد بود. با ابزاري كه وي براي جنگيدن با نويسندگان و شاعران پست مدرن انتخاب كرده نه تنها نمي توان آنها را شكست داد بلكه خود نيز به ناچار به اردوگاه آنها مي پيوندد و من خرسندم كه قزوه نيز حالا در كنار ماست.
به بهانه ي نقد بادبادك باز نوشته ي خالد حسيني
جاي بسي تعجب است كه اهالي فرهنگ و هنر به بهانه هاي مختلف براي آزردن هم پيشي مي گيرند و
چنان غرق در ظواهر مي مانند كه انسان به متفاوت بودن آنها شك مي كند.چگونه مي شود كسي ادعاي اديب بودن داشته باشد اما باري به هر جهت رخساره ي ديگري را به خاك بمالد و بر خود كه چنين عملي انجام داده ببالد؟ آيا ما بيمار نيستيم؟ چرا اينگونه به جان هم افتاده ايم؟چرا تصور مي كنيم براي اثبات خود بايد بر گرده ي ديگران سوار شويم و يا عرض ِ ديگران را بريزيم؟

برای اینکه بتوانیم تکلیف خود را با این پدیده مشخص سازیم باید آن را مفصل بندی کرده و به عنوان یک گزاره در نظر بگیریم تا با تاویلهای متفاوت و مختلف به نتیجه برسیم.
صبح از خانواده اش زنگ زدند تا با خبر غيبت هميشگي عمران بيدارم كنند كه مدتها بيداريم با كابوس باشد.هنوز دردهاي بچه هاي جواديه بر لبان عمران به گل ننشسته بود كه رفت.
به بهانه ي دلتنگي محمد آقازاده(همه ی نسلها در دام ذهن ایرانی)
درك والايي و فايده مندي دموكراسي2
خیال نمی کردم دنیای به اصطلاح مجازی اینقدر اغواگر و وسوسه انگیز باشد که من مجبور باشم حرفهایی را که سالها در نهانخانه ي دلم نگه داشته بودم روی دایره بریزم.حرفهایی که حتی اکراه داشتم در خلوت برای خود نجوا کنم چرا که اگر دامن صبر را رها می کردم خود را مضحکه ی کسانی می کردم که به وفای مردم ایمان نداشتند و من به خیال خود مبارزه می کردم که برایشان وفای صاحبان اندیشه را اثبات کنم و با سخن گفتنم بر شكست خود صحه مي گذاشتم .برای حفظ حرمت خودم هم که شده باید صبوری می کردم تا تلخکامی ام با ندامتهایی دیگران بیشتر نشود. صبوری کار سترگی است و من در آستانه ی آن ایستاده بودم و امروز وسوسه ی اینکه می توانم حرفهایم را به گوش همه برسانم دامن صبر را رها کردم و گریزی نمی بینم جز اینکه سخن بگویم.شاید دلیل نوشتن امروزم تلخی دوست ایده آلیستم محمد آقازاده باشد.شاید.
ما ایرانیان کوتاه قامت و بیمار شده ايم.نويسندگان ايراني كوتاه قامت شده اند.گويا قرنهاي از خود كه به خاطر هم جان مي باختيم فاصله گرفته ايم. جز خود- نفع خود و بار خود بردن و کار خود کردن کاری نمی دانیم و بیش از اینکه همانند انسانهای متمدن به بازخورد اعمالمان در آینده بنگریم به اکنونمان نگاه می اندازیم و برای همین از روی نعش برادر نیز می گذریم تا اینکمان پر از ابتهاج باشد و دریغ از ابتهاجی که ماهی بپاید و حتی روزی.
ما ايرانيان كوتاه قامت و بيماريم و اين بيماري محصول از هم گسستگي و پراكندگيمان است كه در طول ساليان بسيار نتوانسته ايم حزبي –تشكّلي منسجم داشته باشيم و از حقوق هم دفاع كنيم بي اينكه هراس از ميان رفتنمان باشد. من اين را نمي خواستم بپذيرم و زمان كه استاد بي رحمي است واقعيت را چنان بر پيشاني آدم داغ مي زند كه اگر نپذيرد هم از ننگ با او بودن خلاص نمي شود.
هنگام تصدي مسئوليت خانه داستان ايران در صحبتي كه با آقاي زم داشتم تشريح كردم كه بزرگترين هدفم مهرباني است تا نويسندگان را كنار هم بياورم و برايشان امكاني مهيا سازم كه همديگر را لمس كنند و همديگر را برادرانه به آغوش كشند و بدانند كه بر عليه هم نيستند بلكه بر له همند و اگر چه دنيا را از دريچه هاي متفاوتي مي بينند اما متفاوت ديدنشان را ارج مي نهند و بر هم خرده نمي گيرند.با امكانات اندكي كه سازمان در اختيار مجموعه گذاشت تا جايي كه مي توانستم اين كار را پيش بردم اما ...
براي دسترسي به اهدافي كه برشمرده بودم برنامه هاي بسياري را طراحي كردم و خانه را مهياي نويسندگاني كردم كه مي خواستند در فضايي متفاوت نفس بكشند و با تمامي اتهاماتي كه رنجورم مي ساخت بي اينكه آنها را در جريان بگذارم سعي كردم موانع را از مقابل پايشان بردارم تا بتوانند به آسودگي در فضايي هر چند كوچك اما مفرح قدم بردارند.از تلفنهاي مكرري كه مي شد و تهديدم مي كردند- از كارشكني هايي كه در سازمان مي شد و جلوي چشمه ي كم جاني را كه از آن ارتزاق مي كرديم مي گرفتند- از عدم همكاري روساي فرهنگسراها كه عافيت طلب بودند و حاضر نمي شدند سالنهايشان را در اختيارمان بگذارند كه براي نويسنده اي بزرگداشت بگيريم و يا عصر داستاني داشته باشيم چيزي به كسي نگفتم تا آنها آسوده خاطر و فراغ بال به كارشان بپردازند و يك تنه با صبوري سعي كردم كارها را پيش ببرم.كارنامه خانه داستان كه اينك بسته شده است اما در ذهن هر انسان منصفي گشوده خواهد بود نشان مي دهد كه در مدت سه سال با تمامي بي مهري ها نه به چپ زد نه به راست.نه از اين مايه گذاشت نه از آن و نه خود را به دامن اين يكي انداخت و نه آن ديگري و تنها چيزي كه ديد و حمايت كرد داستان بود.براي همين طرفدارن نحله هاي فكري مختلف در آنجا برنامه اجرا كردند و در حد بضاعت مجموعه تقدير شدند و رفتند و باز من ماندم و مشكلات بسيار.از نويسندگان منتسب به دولت آنهايي كه حرفي براي گفتن داشتند دعوت شد.ليدرهاي آنها كه در هر وضعيتي سعي مي كردند خانه را با بحران مواجه سازند دعوتمان را اجابت نكردند اما ديگران كه اندكي نرم تر بودند و خود را تافته ي جدا بافته اي از مردم نمي دانستند برايمان روايتهايشان را گفتند و ما شنيديم.به دليل دلنازكي هنرمندانه اشان از آوردن نامشان ابا دارم و گرنه نام تك تكشان را بر مي شمردم تا در تجديد خاطراتشان ياريشان كنم. از نويسندگان مستقل افرادي چون شهريار مندني پور- محمد بهارلو- استادرضا سيدحسيني- مديا كاشيگر و ديگران با هر دعوتم به ياريم شتافتند و من را منت دار خود كردند تا به مسيري كه طي مي كردم باور پيدا كنم و مهرورزي آنها را دليل صدق طريقم بدانم كه به درستي مي پويم.داستانهاي نويسندگان ميانه رو چون احمد غلامي- حسن محمودي- حسن بني عامري-مهسا محب علي- ليلا صادقي- بابك تختي- سيامك گلشيري- آبكنار- فريبا وفي – و بسياران ديگر با حضور خودشان نقد و بررسي شد.بزرگداشتهايي با عنوان ريخت شناسي آثار پيشكسوتان داستان صورت گرفت و از محمود دولت آبادي- نادر ابراهيمي-بهرام صادقي و ديگران تقدير شد و در نهايت تنها دليل ستيزه ي نويسندگان دولتي همين بزرگداشتها ودعوتهاي شد كه از نويسندگان جوانتري كه نامشان بردم صورت گرفته بود.و من با افتخار بر كاري كه كرده بودم پاي فشردم و از مسئوليت خانه كنار نشستم در جشنواره هاي متعدد جوانهايي رصد شدند كه امكان رشدشان نبود و مجموعه سعي كرد با اندك توان خود به ياريشان بشتابد.جلسه هاي منظم حلقه نويسندگان كه در راسشان حسين سناپور بود حمايت شد تا بتوانند خانه داستان را خانه خود بدانند و هفته اي چند ساعت اوقاتشان را در آنجا بگذرانند و من براي همين منظور سنگها خوردم ودم نزدم وبرايشان هيچ نگفتم .حتي بعد از استعفا از مسئوليتي كه جز اندوه و گرانجاني چيزي نصيبم نمي كرد از آقاي بايرامي خواستم كه مانع ادامه فعاليتهاي آنها نشوند و وي بزرگوارانه تا همين اواخر كه مي گفت فشارها زياد شده است و بايد فكري برايشان كرد از عهدي كه بسته بود عدول نكرد.
تا اينجاي مسير بي گله گذاري با تلخ جاني سپري شد. سعي كردم مردانه راه آمده را طي كنم اما مشكل از روزي شروع شد كه بي مهري ها را از كساني ديدم كه دوستشان داشتم و دارم و از آنها هم گذشتم تا همين امروز كه مي نويسمشان.
نويسندگان متمايل به دولت كه از روز نخست تمام هم خود را معطوف به اخراج من گذاشته بودند براي بدنامي من از هيچ فرصتي فروگذار نشدند.از آنها چشمداشتي غير از اين نداشتم چون هر چه مي كوشيدم خارج از اعتقادشان مباني علمي و تخصصي داستان را مد نظر بگيرم و برايشان واگو كنم كه ما خلق نشده ايم كه همديگر را بيازاريم نمي پذيرفتند. در اين كه بنده را چنان بفرسايند كه حاضر به استعفا شوم موفق بودند و هيچ گله اي از آنها ندارم كه به باورشان عمل كرده بودند.اما نويسندگاني كه ادعاي آزادانديشي و روشنفكري داشتند يا با سكوتشان –يا با ژاژخايي و اتهامات واهي اشان و يا با حرمت شكني اشان خدشه بر باورهايم زدند.نويسندگاني كه دستي در مطبوعات داشتند سعي كردند كتابهايم را نديد بگيرند.مصاحبه هاي اندكي كه با بعضي از نشريات و خبرگزاري ها داشتم ابتر به چاپ رسيد تا خود نيز ندانم چه گفته ام.بزرگان ادبيات داستاني كه نامي از آنها نمي برم و مدام با من تلفني تماس داشتند تمام مدت بعد از مسئوليتم را سكوت كردند و حتي يك تلفن از هيچ كدامشان دريافت نكردم.در جايي كه به نويسندگاني كه با يك اثر خود را مطرح كرده بودند و اثرشان كم جان و كم خون بود بها مي دادند از پرداختن به آثارم كه در نوع خود تفاوتهاي ساختاري بسياري با ادبيات روزداشت گذشتند واين همه تنها به خاطر اين بود كه ما ايرانيان همواره ذلت و خواري ديگران را مي خواهيم و از هر ابزاري جهت كشتن استعدادها و توانايي ها بهره مي بريم.ما درونمان پر از كين ورزي و عداوت است و از اين روست كه روزاروز افسرده مي شويم و مونولگهايي طولاني جاي ديالوگهايمان را مي گيرد.ما حتي به كسي كه توانش را معطوف به حمايت ما كرده است پشت مي كنيم و اگر توانمان باشد بر گرده اش خنجر مي كوبيم.اين سرزمين هنوز نيازمند قهرماناني است كه يك تنه مشكلات را از كنار پايمان بردارند حتي هيچ كس در صدد تحسين آنها بر نمي آيد.واي بر ملتي كه انديشمندان و نويسندگانش ما باشيم.مايي كه در بخشش كوچكترين داشته ايمان به ديگران دريغ مي كنيم-مايي كه خواهندگان استقلال و شرافتمان را دستمريزاد نمي گويم و سعي مي كنيم قامتش را در زير فشارها خم كنيم-مايي كه تحمل كوچكترين صداي مخالف را نداريم و خود را صداي مردم فرض مي كنيم و مي خواهيم كه مردم دوستمان بدارند.ما جز اينكه نسلهامان را از هم جدا كرده و بر نسلهاي پيشين ناسزا بگوييم تا بزرگمان بدارند كار ديگري ياد نداريم.در بزرگانمان نيز كه نظر مي اندازيم اينگونه بوده اند.چرا در خلوت خود ابتر بودگيمان را به نقد نمي كشيم و عدم تاثيرگذاريمان را نمي بينيم.چرا تنهايي و بي كسي انديشمندانمان باعث ضجرت ما نمي شود و حداقل در كنار هم و پشت به پشت هم نمي ايستيم كه خودمان را اثبات كنيم.ما حتي اگر فقط و فقط بخواهيم به نفع خودعمل كنيم نبايد سكوت را- بي تفاوتي را و حذف ديگران را بپذيريم اما مي پذيريم به راحتي و آسودگي هم
كامران محمدي در وبلاگش نوشته بود كه مردم ما را دوست ندارند و من پاسخش نوشتم كه ما خود نيز خودمان را دوست نداريم و نوشته بودم كه اين را از نزديكترين دوستت بپرس تا بداني.ما خودمان را هم دوست نداريم و ملتي هستيم كوتاه قامت كه نه جسارت دفاع از حقوق هم را داريم و نه در سختي ها هم ركاب دوستان مي شويم ما تنها بلديم كه بنشينيم وزار بزنيم و از عالم و آدم شكايت كنيم و نسلهايمان را به رخ هم بكشيم و اما در سختي ها صداي هم نباشيم وحتي نامي از هم نبريم.تا روزي كه چنين مراوده ي غير انساني در جامعه ي ما ريشه كن نشود هميني خواهيم بود كه هستيم.در زمان توانمندي-چه بسياراني كه كنارمان بوده و احسنت گويمان خواهند بود و در زماني كه از اسب افتاده باشيم لگدهايي را بر تهي گاهمان احساس خواهيم كرد و جسارت نخواهيم كرد كه فراپشتمان را نگاه كنيم چرا كه اين لگدها از دوست خواهد بود نه دشمن.
ما نياز به انسانهاي بزرگ داريم و بسيار خردينه ايم و نمي شود آن را كتمان كرد.نياز به انسانهايي كه لمحه اي در بزرگ بودن خود ترديد كرده و ديگران را كريمانه بنوازند و اين امر محقق نمي شود مگر اينكه راه دموكراسي هموار شود.نويسندگان كه فرهيختگان و نخبگان هر قومي اند مي بايست نخست همديگر را ولو با اختلافاتي كه بينشان است قبول كنند و بر زنده و مرده هم اسب نتازانند كه اگرامروز افتاده اي كه بر جنازه اش نفرين مي فرستيم من نيستم فردا روز نوبت من نيز خواهد شد.پس پيش از اينكه نسلهامان را جدا كرده و بخواهيم از اين طريق در تاريخ ادبيات نقشي به يادگار بگذاريم و در مقابل كوچكترين ناملايمات شكيب از دست بدهيم بهتر آن است كه بياموزيم كه از همديگر دفاع كنيم ويا اگر جلالت اين عمل را نداريم حداقل در پوستين هم نيفتيم.علاج رستن از بيماري كوتاه قامتي امان رسيدن به صداي مشترك است و صداي مشترك به معناي تكصدايي نيست بلكه با حفظ اعتقاد و عقايد و پندارهاي متفاوتي كه داريم حمايت كردن از آزادي هايمان است.نويسندگان بايد پيشگامان حمايت از چندصدايي باشند و در اين مسير صداي مشتركي داشته باشند.بايد بيش از اينكه توانمندان را فرسوده سازند خود با جسارت و پشت كار بنويسند و بنويسند و بدانند كه هر كس باد بكارد طوفان درو مي كند.پس بهتر آن است كه مهر و محبت بكارند تا مردم از ثمره آنها استقبال كنند و لذت ببرند.اين نوشته سر آن ندارد كه باعث دل آشوب صاحبان فكر شود بلكه مي خواهد تنها اندكي از بحراني كه دامن نخبگان جامعه را گرفته بنماياند.از زماني كه در دارالسلطنه ي تبريز عباس ميرزا با حمايت قائم مقام مي خواهد دموكراسي را ترويج كند تا مردم اينگونه سوار بر موج احساسات عمل نكرده و عقلانيت را جايگزين احساسهايي كه در تحقير شدگيشان نقش دارد نكشند و كشته نشوند صد و اندي سال مي گذرد و ما هنوز چنان زندگي مي كنيم كه صدي اندي سال پيش.ما رشد نكرده ايم و براي همين است كه صدايمان را كسي نمي شنود و مردم دوستمان نمي دارند.ما امتداد هم نيستيم-ما گور هميم.