
نه نمي شود فراموش كرد. حتي نمي شود به فراموشي فكر كرد. چگونه مي شود آيا؟ زندگي بسيار نامهربان و بسيار تلخ است حتي براي كساني كه چهار ستون بدنشان سالم است و حتي براي كساني كه پريوشند و زيبايند. نامهرباني و خشونت از در و ديوار مي ريزد. حتي براي كساني كه هيچ مشكلي در زندگي ندارند. اما اين بچه ها مشكل دارند. چگونه مي شود با قلبهاي كوچكشان و دستهاي سوخته و ذوب شده ي كوچكشان سنگيني دنيا را تحمل كنند؟!
مرگ بر من كه اين همه درد را مي بينم و دم نمي زنم. براي چه بايد دم بزنم. براي كه؟ مي گويند حادثه بوده است. حادثه قسمتي از حوالت بشري است و من خفه مي شوم .اما امروز از خودم مي پرسم كدام حادثه حوالت بشري است. اينكه در سرزميني زندگي كني كه بر بستري از ثروت آرميده است و آن وقت كودكان در زمستان سگ كش به آتشي پناه ببرند كه از دهانه ي نكبت و منفور بخاري بيرون مي زند و بعد انفجار و بعد صورت هاي از ريخت افتاده. كدام حوالت ، كدام قسمت؟
مرگ بر تو كه تنها به خود مي انديشي و نمي داني به خود انديشيدن يعني خشونت. بر گوش من و تو نجوا كرده اند كه سوختن پروانه هاي زيبا در فراخناي دشتي كه زير تابش مستقيم خورشيد تب دارد ربطي به تو ندارد و تو خفه مي شوي و من خفه مي شوم. آيا آن وقت اگر خانه ي تو كه تنها به خودت مي انديشي آتش بگيرد احساس كسي را تحريك خواهد كرد؟ نه. اين مشكل آنها نيست آن وقت. به خود انديشيدن خشونت زاست. چون روزي آنها تنها مي مانند كه مي سوزند و روزي ما تنها مي مانيم كه به ناچار در حادثه اي گير افتاده ايم. آنها مايند و ما آنهاييم.
من سوزش پوست صورتم را احساس مي كنم خدا. چقدر سخت و جانكاه است. ميله هاي اتاق گر گرفته اند؛ در آهنين اتاق گر گرفته است و باز نمي شود. دست به هر جا كه مي زنم آتش است و انگشتهايم در آتش ذوب مي شود خدا. جيغ مي كشم كه كسي ياري ام كند. هيچ كس كمكم نمي كند خدا. حتي تو خدا.چقدر از عمرم باقي مانده است؟ چگونه همه ي عمرم را با كابوس آتش طي كنم. با صورتي كه هويتم در پس آن پنهان است. چقدر روزها را بشمارم كه تمام شوند؟روزها كش مي آيند و سنگين مي گذرند به سنگيني لحظاتي كه در ميان آتش جيغ مي زديم و كسي به ياريمان نمي شتافت و احساس مي كرديم زمان ايستاده است و پر پر شدن ما را نگاه مي كند.
ما فرزند سرزميني هستيم كه چهره ي دزدانش روز به روز سرخ تر مي شود و شكمشان طبله مي كند.
ما فرزند سرزميني هستيم كه براي به قدرت رساندن سياستمداران گلويمان را پاره مي كنم چون ساده لوحانه و مهربانانه دوستشان داريم.
ما فرزند سرزميني هستيم كه از بلندگوهايش جز عدالت واژه ي ديگري بيرون نمي ريزد.
ما فرزند پدري هستيم كه شب خسته و خميده به خانه مي آيد و صورتمان را نگاه مي كند و لبهايمان را مي بوسد و به خلوتش پناه مي برد و گريه مي كنم. گريه نكن پدر؛ دوستمان داشته باشم. با سوزشي كه در قلبت است دوستمان داشته باشم . گريه نكن.
ما فرزند شما هستيم. شما؟ شما كه دزديد؛ شما كه مومنيد، شما كه مي ترسيد و شما كه نمي ترسيد. ما انسانم و شما هم انسانيد و همين كافي است. مواظب باشيد كه فردا نسوزيد. به فكر شمايم ما. به فكر خودمانيم ما.
با انگشتهاي ذوب شده خواهيم نوشت. با چشمهاي قي بسته خواهيم ديد و زندگي خواهيم كرد تا آينه ي دق كساني باشيم كه زيبايي را فراموش كرده اند. خودشان را فراموش كرده اند.
تو زيبايي چندان كه سوخته اي زيبايي. چون آينه ي دق من خواهي بود و هرگز فراموشت نخواهم كرد و آدم خواهم ماند.
تو زيبايي چندان كه نقاب بر صورت زده اي كه ما از ديدنت ناراحت نشويم و ما ناراحتيم. چرا كه سهم خودمان را در سوختن تو مي دانيم.
تو زيبايي چندان كه در قلب ما نشستي و فراموشت نخواهيم كرد و چون فراموشت نخواهيم كرد زيبايي عزيزم. عزيزانم. شما زيباييد.
*داستان عاشقانه اي مي خواستم روي صفحه بگذارم كه يك مرتبه عكسهاي پروانه هاي سوخته در چشمانم ريخت بدون اينكه بدانم از كجا آمدند. انگار بدون اختيار سايتي را كليك كرده بودم. خوشحالم. گريه مي كنم و خوشحالم.صداي فريادشان را مي شنوم و خوشحالم. احساس مي كنم بدنم گر گرفته است و مي سوزد و خوشحالم.
* اين سايت را ببينيد http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html
برای دوست دیرینه ام محمد آقازاده که این روزها مهربان تر از روزهای پیش است.
برای چون منی که همواره مهربانی را در تمامی زندگی ام سرلوحه خود قرار داده ام ستیزه گری با آن کاری سخت سخیف و مضحک به نظر خواهد رسید. از این روی در ابتدای سخن خواننده فهیم به خوبی متوجه خواهد که من تامل مهربانانه با هستی را بسی نیکوتر از برخورد کین ورزانه می دانم اما مهر یک روی سکه است و دیگر روی آن کین است و از هر سخن مهرورزانه پیام کین ورزانه به گوشم می رسد و همین مرا سخت می ترساند.چه بسیار دژخیمانی که زمان سستی و ضعف تن و جانشان مهربان شده اند چرا که چاره ای جز مهربانی نداشته اند چون دیگر آنها اختیار دار دیگران نبودند بلکه این بار، دیگران اختیار آنها را به چنگ داشته اند.از این روی از مهربانی دلزده ام مگر اینکه در پس آن اندیشه ای خوابیده باشد.
وقتی دردهایمان شبیه هم می شود فریاد زدن آن جسارت نمی طلبد. شاید سر دادن این فریاد دردی از من نکاهد اما دیگران را هم در بیان کردن دردهاشان جسور می کند و اگر همه، درد مشترکی را فریاد بزنند مطمئنا برای آن چاره ای پیدا می شود. نیست انگاری زمانی که منفعلانه باشد هیچ گشایشی را از پی ندارد اما اگر بر اساس دانایی و شعور باشد معجزه خواهد کرد . از این روی بر نیست انگاری خود که به افسردگی ام منجر می شود می اندیشم . همواره می اندیشم.
1- ما در میان رجاله ها اسیر افتاده ایم. آیا وقتی از ضمیر ما استفاده می کنم خود نیز به عنوان رجاله تعریف نمی شوم؟ شما چه؟ درست است به نظر می رسد ویروس آن بر دامن همه یمان می نشیند و اندک اندک خود نیز رجاله هایی می شویم که بر قامت پست شده ی خود خنده می زنیم. از این روی از خودمان متنفر می شویم و از این روی از زندگی لذت نمی بریم. در محل کار هر چه بیشتر تلاش می کنیم بیشتر آسیب می بینیم چون اصل بر سفله پروری و تن پروری است . هر که از زیر بار مسئولیت در می رود آسایش بیشتری دارد. هر که بی هنرتر مقبولتر. رفتار مدیران را با هنرمندان ِ کارمند ببینید تا به عمق فاجعه پی ببرید. آنها به اتهام اینکه می خواهند بر فرهنگ بی رمق این مرز و بوم نفسی تازه بدمند دچار سرگردانی اند. ضربه می خورند و تحقیر می شوند و کمترین حقوق را می گیرند و به دلیل حجبی که دارند دم فرو می بندند. آیا اگر چنین است این افراد از دایره ی ما خارج می شوند و جزو رجاله ها به حساب نمی آیند؟ باید خون گریست و گفت نه. این افراد نیز در درونه ی همین جامعه زندگی می کنند و دریغا که خود نیز اندک اندک به تن پروری و باری به هر جهت دچار می شوند و حتی اگر امکانش پیش بیاید زیر پای دیگری را نیز خالی می کنند. اما آیا این حرکت برای آنها سعادتی از پی دارد؟ باید خون گریست و گفت نه. چون این افراد هر چند که از تیررس بدخواهان دور می شوند اما خود به پوچی می رسند. در دنیای درون خود که جز خود کسی را یارای ورود بدانجا و داوری کردن نیست خویشتن خویش را محکوم می کنند و هیچ داوری نمی توانند در این اندازه انسان را تحقیر کند. اما باز نقش بازی می کنند و در مقابل نجوای درون می ایستند.
مدیران به افراد چاپلوس بهاء می دهند و نمامی آنها را قدیر می دانند. از این روی در محل کار به جای کارمند سگهای گرسنه ای را می بینیم که اتاق های مدیران را بو می کشند تا خود را بدانها برسانند و برای خوشباشیشان ترهاتی سر هم بکنند تا چند ساعتی اضافه کاری بگیرند . این افراد نخست بر خود توهین می کنند و اندک اندک رویه ی آنها همه گیر می شود و همه به خود توهین می کنند و زمانی که کسی جسارت توهین کردن بر خود را پیدا کند به یقین بر دیگران به آسانی توهین خواهد کرد و زمانی که پای در کوچه و خیابان می گذاریم احساس می کنیم که همه به هم دهن کجی می کنند . از متلک گفتن به زنانمان بگیریم و برسیم به رانندگیمان و ادامه دهیم.... تا کجا؟
این تنها یک دلیل کوچک است که من اینقدر افسرده ام. اما روزگارم اینطور سپری نخواهد شد باید فکر بکنم. خیلی باید فکر بکنم تا تنها برای خود راه ِ حلی پیدا کنم . تا زمانی که به خودم نرسم و بر خودم حرمت نگذارم به دیگران هم نخواهم توانست . پس اولین قدم را اینطور بردارم. درود بر خودم که می خواهم برای هدف کمترین مزد را بگیریم و بیشترین کار را بکنم. درود بر خودم که مثل سگ اتاق های مدیران را بو نمی کشم و هزینه اش را می پردازم . درود بر خودم که می خواهم قامت بلند انسان را قدر بدانم . درود بر من.
وبلاگ قبلي انگار مشكلاتي داشته اگر اين هم مشكل داشت لطفا خبرم كنيد
دوست عزيزم محمد آقازاده خواسته است كه از پنج آرزويم پرده بردارم و من تصور مي كنم نشان دادن عرياني آرزوهايمان مي تواند گامي براي رسيدن بدانها باشد.چندان كه همه ايمان در درون آرزويي داريم اما جرات به زبان آوردنش را نداريم و اگر بتوانيم آن را به زبان بياوريم يك گام پيش نهاده ايم.پس من دو آرزويم را مي نويسم كه اگر آن دو محقق شود ديگر هيچ آرزويي نخواهم داشت.
هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير مي گيرد
از ريل خارج نمي شود.
وقتی از دریچه ی سالی که گذشت به سالی که در پیشمان بود نگاه می کردم هراسی بس بزرگ دلم را می لرزاند و زمانی که اطمینان و باور قطعی نگر احمدی نژاد را می دیدم احساس حقارت می کردم.آیا کسانی که با هراس به آینده می نگرند آدمهای بزدلی هستند؟!آیا کسانی که نمی ترسند شیراوژن و روئین تن اند؟!
روایت است که انسان از ابهام هراس دارد و اگر هر چیز مبهم را از مستورگی بیرون بیاوریم هراس از میان خواهد رفت.روایت است که از این روست که انسان از مرگ می هراسد چون آن سوی در را نمی شناسد.روایت است که اگر انسان بخواهد هراس بر دل دیگران بیندازد باید خود را مبهم نشان دهد و شاید هراس من از آینده به خاطر ابهامی است که در ورای در تصور می کنم و بی ترسی احمدی نژاد به دلیل شناخت وی از آن سوی در است.
من این سوی در را روایت می کنم تا بر هراس خود دلیل بتراشم و کسانی که از آن سوی در خبر دارند روایتگرش باشند تا افرادی چون من بر هراسشان غلبه کنند.
دوست ارزشمندم محمد آقازاده مدتهاست كه از حقوق انساني ده نمكي دفاع مي كند و از اين روي من او را مي ستايم اما آيا در اين دفاع تمامي جوانب سنجيده شده است يا محمد رشته را به دست احساس خود سپرده است تا اداي ديني به كسي كند كه سلام او را عليك گفته است؟
نمی دانم چه انگیزه ای مرا وا می دارد که بنویسم.به این می اندیشم که در دنیایی که زندگی می کنیم آیا واقعا موجودی بنام صدام بوده است؟آیا اگر نخواهیم تصاویر را به عنوان فریب بزرگ بصری قبول کنیم چگونه می توانیم وجود ابژه ی قابل لمسی بنام صدام را بپذیریم؟صدام بود یا نبود؟اگر بود جایگاهش در میان ابژه های دیگر کجا بود؟او قاتلی است که بسیاری را کشته است؟اگر او قاتلی باشد و بسیاری را به قتل رسانده باشد و اگر او حقیقتا(این حقیقتا نمی دانم از کجا می آید)بوده باشد و توانسته باشد بسیاری از انسانها را از بین ببرد حال با از بین رفتن خود چه چیزی را می خواهد اثبات کند.آیا از بین رفتن یک فاعل شناسا که توانسته بر دنیایی که در آن زندگی می کند تاثیرات بزرگی بگذارد و بیش از یک میلیون انسان را کشته است از بین رفتن همه ی آن انسانهای کشته شده نیست.شکست اقتدار او شکست اقتدار هستی نیست؟تا زمانی که صدام زنده بود موجودیتش وضعیتی سوبژکتیوی نداشت و انسانها می توانستند آرزوی مرگ او را داشته باشند و در ذهن خود بارها او را بکشند و بارها حوزه ی مجازی هستی را بشکنند و از نو زندگی کنند اما وقتی که او مرد همه ی کسانی را که پیشتر کشته شده بودند دوباره مردند.از این روست که مردم نمی توانند مرگ یکباره ی او را بپذیرند و می گوید یک بار اعدام برای او کم است.
تو را من در تابش فروتن این چراغ می بینم آن جا که توئی /مرا تو در ظلمت کده ی ویران سرای من در می یابی /این جا که من ام." احمد شاملو
پنجه در پنجه ی قدرت می افکنیم و در مصاف با او پیروز می شویم اما سحرگاهان جارچیانی که بر شیپور قدرت می دمند شکست ما را جار می زنند و ما مغموم و سرافکنده به خلوت تاریخیمان پناه می بریم و روزها را انتظار می کشیم تا زمان دیگر فرا رسد و باز وارد کارزار شویم به امید اینکه این بار پشت حریف را در مقابل همه به خاک بنشانیم تا نتواند به یاری جارچیانش ما را شکست خورده بخواند اما باز هم می بریم و بازنده قلمداد می شویم.این حوالت تاریخی ماست.نویسندگان و هنرمندانمان به این حوالت تاریخی تن می دهند و سخنی خلاف تمنای قدرت سر نمی دهد و در انفعال تنها با خویشتن و هنر خویشتن سرگرم می شوند و کمتر کسانی همانند شاملو یافت می شود که همواره کرامت انسان را در واژه واژه ی شعرهایش بریزد.شاملو حتی در عاشقانه ترین شعرهایش با سیاست دست و پنجه نرم می کند چرا که به راستی می داند تا زمانی که نتوان مردم را بر سرنوشت خود حاکم کرد همای خوشبختی سعادت در بالای خانه ی ما پر نخواهد زد.از این روی با اقتدارگرایان می ستیزد.
به نظر می آید یک عمر نویسندگان ما را فریفته اند و برای منزوی کردن آنها شانشان را بالاتر از آن دانسته اند که در دنیای کثیف سیاست وارد شوند اما به نظر من تمامی اینها ترفندی مذبوحانه بوده برای خنثی کردن تاثیرات نویسندگان بر جوامع .اگر نویسنده در سیاست دخالت نکند که بکند؟اگر نویسنده بر سر مدیران ناکارآمد فریاد نزند که بزند؟اگر نویسندگان آزادی مردمان را نسرایند که بسراید؟اگر نویسندگان حقوق مردم را از دولتمردان نستاند که بستاند؟اگر نویسندگان زبان برا و گویای مردم نباشد که باشد؟
اين نوشته در دفاع از عشق معصومانه اي است كه به لجن كشيده شده است.در اعتراض به حماقت و جنايتي است كه خودخواهانه به زندگي ديگران آتش مي اندازد.در شيون و زاري بر بلنداي شكسته ي انسانيت است كه در مرتبه اي پايين تر از حيوان مي ايستد.اين نوشته ي دردناك لعن و نفريني است بر كساني كه انسان را حقير مي دانند.لعن و نفرين بر كساني كه انسان را حقير مي دارند.
اخلاق از جمله مباحث لغزنده اي است كه فلاسفه ي مختلف سخن هاي متفاوتي در موردش گفته اند و نوشته اند و شايد شيرين ترين و قديمي ترين بحث به اخلاق نيكوماخس تاليف ارسطاطاليس برسد كه در آن واژگاني چون فضيلت،رذيلت، بي اعتدالي،ددخوئي و فرزانگي مورد بررسي قرار مي گيرد تا ميزاني براي اعمال مردم ترسيم شود اما ما درگير آن بحثهاي تلخ و شيرين نمي شويم و خوانشي عاميانه از اخلاق را به دست مي آوريم كه اخلاق كلياتي از منش،سلوك و رفتار و مراوده اي انساني است كه موجب رضايت درونيش مي شود و ديگران را نسبت به آسيب ديدگي از طرف خود مصون مي دارد.يعني اخلاق ضمن اينكه مي تواند درون انسان را مالامال از شعف و سرشار از خرسندي سازد ديگران را نيز از دست و زبان وي ايمن مي دارد و از اين طريق ابناي بشر مي توانند به شادي در كنار هم بزيند.
بناي اخلاقي در جامعه چنان فرو ريخته كه انسان از بودنش و نفس كشيدنش شرم مي كند.و كساني كه جامعه ي اخلاقي را برنتافته و بر كوس بي اخلاقي مي زنند در بي خيالي و بي انديشگي چند صباح زندگي را با بداخلاقي سپري مي كنند كه تنها گليمي از خود بيرون كشيده باشند.من كساني را كه دغدغه ي رهيدن از اين باتلاق بي فرجام را دارند دعوت به همصدايي مي كنم كه بنويسند تا خود و جامعه را به نقد بنشانند بلكه مفري يافت شود.مي توانيم همصدا شويم و از اين كه مستورگي خود را با جسارت كنار مي گذاريم و خويشتن و جامعه ايمان را منزه از خطا نمي دانيم نهراسيم.نخست از اخلاق فردي آغاز مي كنم و بعد با تكيه بر فرديتهاي شكل يافته به اخلاق جمعي نيز خواهيم رسيد.
1-منفعت طلبي
انسان بر پايه ي نفعي كه از طبيعت و همچنين همنوع خود مي برد مي پايد و بي نفعي امكان زيست را از موجود بشري مي گيرد و نافي اجتماعات و شكل گيري زندگي مشترك بشري است.در پي نفع خود بودن وآن را بدست آوردن نه تنها بد نيست بلكه دليل پايش زندگي است و هيچ انساني را نمي توان يافت كه در انديشه ي نفع خويشتن نباشد.در جامعه ي ما مردم نفع خود را نمي دانند و از اين روي بيش از اينكه به چالاكي در بدست آوردن آن بكوشند هر روز بر تن و جان خود وديگران از اين بدفهمي زخمي عميق و كاري مي زنند.به مواردي از اين دست اشاره مي كنم و مي گذرم.
1-1:حذف ديگران
پيش از اينكه به حذف ديگران بينديشیم نخست بايد تاملي در آسيبهاي بودگاري ديگران كرده باشيم.زماني كه در انديشه ي حذف كسي هستيم به يقين از بودن وي آسيبي را متحمل مي شويم كه راهكاري جز حذف وي نمي يابيم.چه حركت و عملي از ديگران بر وجود ما آسيب مي زند كه ما حاضر به حذف وي مي شويم؟چه حرکتی از ما سر می زند که بعد از چند صباحی دیگران سعی می کنند ما را از گردونه حذف کنند؟
الف:آسيب منزلتي:
بعضي از انسانها به دليل بي بضاعتي و نشناختن توانايي ها و حد خود در امور مختلف زندگي نفرت و كينه ي كسي را به دليل مي گيرند كه از جايگاه منزلتي رفيعي برخوردارند.در اين كينه ورزي و خصومت سوژه ي مورد نظر ما هيچ گناهي ندارد و نمي تواند كمكي براي ما بكند.بلكه در اين وضعيت تنها كسي كه بايد بر خويشتن غلبه كرده و خود را از بيمارگونه زندگي كردن برهاند فاعلي است كه نمي تواند منزلت ديگران را ببيند.برای نجات از این کینه و بدفهمی راهكارهاي متعددي مي توان نشان داد.نخست اينكه فرد خود را با كساني قياس بگيرد كه هم شان و هم رتبه ي وي باشد و منزلتي مشابه دارشته باشد.دو ديگر اينكه براي رسيدن به منزلتي كه ديگري از آن برخوردار است تلاش كند و از عناصري كه وي فايده جسته بهره بگيرد. اگر اين منزلت به دليل سرمايه ديگري است فرد براي رسيدن بدان سرمايه تلاش كند اگر علم وي است در تحصیل آن تلاش كند و اگر موانعي وجود دارد آنها را از مقابل پاي خود بردارد و اگر نمي تواند حد خود را شناخته و همان اندازه از خود واجتماع تمنا داشته باشد.
آسيب شناسي دلايل دشمني با منزلت ديگران
در وضعيتي برابر كه افراد براي رسيدن به جايگاهي از امكانهاي مشترك استفاده كرده باشند فرد واجد منزلت هيچ گناهي ندارد و آسيب شناسي بايد به بيمار برگردد تا سوژه اما در وضعيتي غير برابر كه در جامعه ما بيشتر منزلتها در امكانهاي و موقعيتهاي نابرابر شكل گرفته سوژه را نيز بايد مورد داوري قرار داده و از كنارش بي تفاوت نگذريم.
ريشه ي آسيب فوق در جامعه ما كه بعد از انقلاب فزونتر شده اگر يك پايش در توقعات بي جاي مردم است پاي ديگرش را در زندگي افرادي دارد كه بي دليل به منزلتي رسيده اند.پس اين بيماري اجتماعي از طرفي ريشه در فرد دارد واز ديگر طرف كه عمده تر و مهم تر است ريشه در اجتماع و حكومت دارد.بعد از انقلاب تجمل گرايي،اختلاف طبقاتي،بر صدر نشستن بي بضاعتاني كه بي دليل بر مسند قدرت نشستند،رانت خواري كساني كه از هزار فاميل بودندو هزار دلیل دیگر علت رخنه ي عقده اي در ناخودآگاه جمعي شده و افراد نه به گونه اي برابر نهادي كه ريشه ي فردي دارد وعلاجش نيز آسانتر است به گونه اي تبعض و نابرابري به منزلت نگاه كردند.حاصل اين گونه زيست به وجود آمدن انسانهايي شد كه پر از كينه و نفرت و حقد و حسادتند و بر تمامي كساني كه به حق يا ناحق منزلتي دارند بر مي آشوبند.
راهكار
راهكار مبارزه با اين گونه افراد هرچند كه بسيار مشكل است اما بايد از جايي شروع شود.نخست بايد موقعيت را با تمامي تبعيضاتي كه صورت گرفته پذيرفت و از بيماري و خودخوري جلوگيري كرد و بعد به مبارزه با آن پرداخت.بايد فرد با خود واگويه كند كه كساني كه منزلتي به حق دارند انسانهاي برجسته و ارزشمندی هستند که نبايد بر آنها تاخت و ديگراني كه منزلتي به ناحق دارند بايد نقد شوند و ما خود نيز در صدد باشيم كه چنين منزلتي را كسب نكنيم چرا كه اين منزلت خواهي به نفع ما نيست!من جايگاهي را مي يابم وجامعه اي را بيمار مي كنم و مجبور مي شوم با منزلت و جايگاهي كه دارم در جامعه بيمار نفس بكشم.همانند فردي با دارا بودن سرمايه ي هنگفت به دليل بيماري معده نتواندجز نان خشك چيزي بخورد.پس اگر به نفع خود مي خواهيم عمل كنيم بايد منزلت را تعريف كرده و كساني را كه واجد آناند بستايم و ديگراني كه به ناحق بر آن سوارند نقدكرده و منزلت معنوي را از آنان بستانيم.يعني مديري را كه بدون شايستگي جايگاهي را اشغال كرده نقد كرده و در صورت امكان به نافرماني مدني دست بزنيم و به كودكان و همكاران خود تفهيم كنيم كه منزلت وي عاریتي است. يعني منزلت معنوي را كه در اختيار ماست از وي دريغ كنيم..همچنين بايد به حقوق شهروندي و حقوق بشر در هر وضعيت و منزلتي ارج بنهيم تا به منزلت به گونه اي تك ساحتي ننگريم و منزلت را تنها در سرمايه و رفاه و منسب ندانيم.
تحقير جايگاه هاي متفاوت اجتماعي موجب مي شود كه ما بيمارگونه به كساني كه از ما رفيع تر و بلند قامت تر هستند بتازيم و براي همين ضمن تعريف منزلت و تقدير از كساني كه شايستگي دارند باید به حقوق انساني ارج نهاده و از نگرش تک ساحتی به منزلت انسانی پرهیز کنیم.تك ساحتي و تك نگري همواره محكوم به شكست است.روزگار ما كه پزشكي ارج و قرب داشت امروز به دليل كثرت پزشك و بيكاريشان جايگاه خود را از دست داده است.
نتیجه اینکه ۱-انسان را در هر حالی دارای ارج و قرب بدانیم و منزلت شهروندی را ارجح بر هر تعریف غیرواقعی کنیم.۲-کسانی را که واجد منزلت ساختگی هستند نقد کنیم و منزلت معنوی را با نافرمانی های مدنی-نقدهای اجتماعی و دیگر ابزارها از آنها بستانیم.۳-افرادی را که باتلاش و استقامت به معنای عظیم زندگی رسیده اند ستایش کنیم و به جای تحقیر الگویی برای پیشرفت خود بدانیم.۴-جایگاه خویش را در تخیل و انتزاع نپرورانیم بلکه واقعیت ها را واقع بینانه بپذیریم.در این صورت یک گام جلو رفته ایم.حال خودمان بیمار نیستیم و دیگران را نیز آزار نمی دهیم.
پرداختن به موضوعات ديگر را منوط به همصدايي حداقل20 تن از دوستان مي دانم.در غير اين صورت برایم مسلم خواند شد که این دغدغه ها مختص من است و کسی انگیزه اندیشیدن بدان را ندارند.بي صدايي و بي تفاوتي يكي از آفتها و بداخلاقي هاست كه اگر اشتياقي در دوستان ديدم و صدايم شدند بدان خواهم رسيد.وقتي در وبلاگ مي نويسيم براي اين است كه مخاطب وعكس العملهايشان برايمان مهم است و خبر از تغيير مي دهند.اگر صدا در خلا رها شود چه سود؟!
مدتی است که من نیز همانند بسیاری از نویسندگان هزینه ی تلخ و سنگین آزادگیم را می پردازم و صبوری پیشه می سازم و سعی می کنم نشکنم و زخم های زبانی که برّاتر از دشنه ی زهرآگین است بر جانم می نشیند و امروز بر آنم که برایشان هر چند به ایجاز پاسخی بنویسم.
کسانی که دوستم دارند و آنهایی که دشمنم می پندارند و به پوستینم می افتند و در خفا با شبه افکنی در اذهان مردم سعی می کنند گرده هایم را به خاک برسانند حرف مشترکی دارند و اینکه چرا به فکر خودت نیستی و سعی نمی کنی با مدارا و سکوت زندگیت را سامان ببخشی.من بیش از اینکه پاسخشان دهم به حرفهایم می اندیشم.من تنها چیزهایی را می گویم که دیگران در خلوت با خود نجوا می کنند.اگر منصفانه به دور و بر خود نظر کنیم کسی را نخواهیم یافت منتقد وضعیت موجود جامعه نباشد.چشمان تیز بین عامه ی مردم پیشرفتها و فزونی ها و در مقابلش بی عدالتی ها حق کشی ها ناموزونی ها در امور مختلف را می بینند و اگر در مقابل فزونی ها تکریم می کنند و قدر دانی می کنند از کاستی ها نیز آزردگی خود را پنهان نمی کنند.اما عافیت اندیشی و عافیت طلبی قدرتمندان و حتی کارمندان دولت آنها را به سکوت وامی دارد تا گلیم خود را از آب بیرون بکشند و به زندگی عاری از دغدغه اشان برسند.حتی این افراد هراسی از این ندارند که عیب را حسن بشمارند تا از این رهگذر نیز نفعی عایدشان شود.این بیماری جان انسانها را می کاهد.آنها با داشتن ماشین خانه و امکانات زندگی هویت و آزادگی ندارند و من از دامن گیر شدن این بیماری می هراسم و برای همین با صدای بلند سخن می گویم تا دیگران نیز ولو به اعتراض لب به سخن بگشایند و از خود دفاع کنند و از این طریق به درون کاوی برسند و از تحقیر خود روی برگردانند.
سکوت روشنفکران و نویسندگان هر جامعه ای مرگ آن جامعه است.نقد به منزله ی جدال و دشمنی نیست.نقد یعنی سره وناسره را تشخیص دادن و سویه ی منفی برخوردها و منش ها را نشانه رفتن و در صدد آگاه کردن جامعه برای مرتفع کردن کاستی ها.روشنفکر آگاه ترین فرد نسبت به وضعیت جامعه است و عاشق ترین فرد نسبت به فرهنگ و مرام جامعه خویش.برای همین در جوامع پیشرفته هر چه تعداد روشنفکران بیشتر باشد سردمداران آن جامعه بیشتر بر خود می بالند چرا که نقد خود را به منزله همدلی با جامعه فرض می گیرند و با این رویکرد به اصلاح وضعیت می پردازند.روشنفکران همانند آینه عمل می کنند. هر جامعه ی می تواند با نگریستن بر آنها عملکرد خود را به در آینه ای تمام قد نظاره کرده و پلشتی ها را از چهره خود بزداید و با آرایه هایی چهره اش را زیباتر نشان دهد.اگر نویسندگان کاستی ها را ندیده فرض کنند جامعه بر سالم بودن خود ظن می برد و روزی فرا می رسد که کالبد آن که از درون متلاشی است فرو می ریزد.اگر تنی به دلیل هجوم میکروبها تب می کند تا فرد را آگاه سازد روشنفکران و نویسندگان هر جامعه ای نیز با پذیرش سختی ها با جان سختی گرمای بیش از حد کالبد جامعه را نشان می دهند تا از خطر مرگ نجاتشان دهند.خدمات نویسندگان آزاد اندیش خیانت قلمداد می شود.بیش از اینکه از آنها قدردانی شود قدرشان را می شکنند.این را من نیز به خوبی می دانم اما به دلایلی که خلاصه اش را اشاره کردم نمی توانم سکوت کنم.خوب می دانم که همانندان ما در این جامعه اندک است.خوب می دانم که معاشم به خطر می افتد و افتاده است.خوب می دانم که مخاطبانمان گوش به حرفمان نمی دهند و حتی وبلاگمان خواننده ندارد و بسیاری به دلیل هراس از سخن لب فرو می بندند و حتی در نظردهی شرکت نمی کنند.خوب می دانم که مدیران جامعه ما را دشمن قلمداد می کنند و بادمجان دور قاب چین ها را می ستایند و خود را عاری از عیب فرض می کنند اما با این همه نمی توانم سکوت کنم و دلایلم برای اعتراضم را برایتان بر می شمارم
۱-من سرزمینم را دوست می دارم و نمی توانم نحیف شدگی و شکنندگی آن را در مقابل هر تندبادی به تماشا بنشینم.
۲-من مردمم را دوست می دارم و نمی خواهم بار دیگر مرگ و میرشان را ببینم و قصابان را نظاره کنم که بر جنازه اشان پوزخند می زنند.
۳-من خودم را دوست دارم و نمی خواهم به زندگیم رونق ببخشم اما شب ناشکیب سر بربالین بگذارم به دلیل چشمان گریانی که دیدم و بی تفاوت از کنارش گذشتم.
۴-من اصلاح حکومت را باور دارم و نمی خواهم مردم هزینه هنگفتی برای این امر بپردازند.حکومت با پذیرش سخن نخبگانش می تواند درهای امید را باز کند.
۵-من به مرگ جامعه ی بدون نخبه اعتقاد دارم و نخبه کشی را بزرگترین ستم به هر ملتی می دانم.
۶-من می دانم که جامعه ی ایده آل نیز به روشنفکر نیاز دارد تا مدام نقد کند چرا که جامعه پویاست و در پویایی گریزی از خطا کردن نیست و این را روشنفکران باید گوش زد کنند.
۷-من رشد همراه با فضیلت را دوست دارم و باری به هر جهت زندگی کردن نمی توانم.
۸-من خوب می دانم که رشد مادی هر جامعه ای بدون رشد معنا در آن همانند فربه شدگی گوسفند است برای زینت سفره های دیگران
خلاصه من به دلایلی مختلف حرف می زنم و از همه ی کسانی که زنده مانی و سرافرازی سرزمینش را می خواهد می خواهم که منصفانه حرف بزنند تا جامعه از رخوت و کرختی نجات پیدا کند.
پویایی و رشد هر جامعه ای در نقد مدام آن جامعه است و برا ی همین من نقد می کنم
من فرزند شهر هماره آگاه و باشعور تبریزم و مردمم را به خوبی می شناسم و نیک می دانم که صبوری و گاهی بی اعتنایی کاهنده ای دارند و اما اگر کاسه ی صبرشان سر آید کسی را توان جلوداری نخواهد بود.من پدرم را که در امتدادش زندگی می کنم چون خود به خوبی می شناسم و به تبع او پدرانشان را و به تبع پدران او همه ی مردم تبریز را و نهایت هم زبانانم را.آنها اگر امروز بیرق اعتراض به دست گرفته و خواهان اعاده ی حیثیت خویش و فرهنگ خویشند به دلیل صبوری و تحمل سالیان درازشان است.من حتی یک آن هم نمی توانم عملکردشان را تقبیح کنم که خوب می دانم برای هر کارشان مدتها می اندیشند و گاهی صبوری بیش از حدشان انسان را به شبه می اندازد که این مردم هراسانند و نمی خواهند بیش از نک دماغشان ببینند اما آنها بار دیگر ثابت می کنند که می اندیشند و هست بودگی خود را با سگالش و مدام فکر کردنشان اثبات می کنند.
پس اگر اعتراض توفنده ی آنها کالبد ایران را به لرزه انداخته نه از پس احساس که از ورای اندیشه است و من برایشان دست مریزاد می گویم اما از اینکه بیش از یک دهه در میان روزنامه نگاران به سر برده ام به دامن مردم خود پناه می برم تا این بار تیغ برُای اعتراض خود را نه بر تعطیلی ایران که بر آزادی آن نشانه روند و برای این حرفم دلیل دارم که بر می شمرم.
۱-اعتراض غیر عقلانی همه را تحقیر می کند.اگر پای معترضین بر زمین واقعیت نباشد و تنها بر دوش تئوریها و تحلیلها سوار باشد پاسخی در خور نمی یابد.در روزنامه ایران کاریکاتوری کشیده می شود که طراح آن یک تن بیش نیست و نا آگهی و کار نابلدی سردبیران موجب چاپ آن می شود.اعتراض بر عملکرد آنها حق مردم است اما تعطیلی روزنامه هر چند به مدتی اندک داروی ترمیم زخمهای مردم نیست.چرا که معترضین خود در قسمتهای مختلف روزنامه شاغلند و دود آتشی که بر می افروزیم نخست بر چشمهای همانها می رود.روزنامه ایران ۷۰۰۰ نیرو دارد و تعطیلی روزنامه یعنی بیکاری این تعداد و به اضطراب افکندن چندین برابر این تعداد که در هراس آینده می مانند و ابهام آینده از وجود شریفشان می کاهد.شاید درصد بسیاری از این افراد ترک زبانان باشند که خود زخم خورده اند و اینک به دلیل اعتراضی که مبانی عقلی ندارد دوباره زخمی دیگر بر اندام نحیفشان فرو کوفته می شود.این نیروها به دلیل حقوق اندکی که می گیرند حتی توان نخواهند داشت که یک ماه بی دغدغه زندگی خود را پیش ببرند و اضطراب آنها بر خانواده تحمیل می شود و با قاطعیت می توان گفت که هراس بی کاری و بی عاقبتی هر چند که بعد از مدتی رفع شود همواره عمر با آنها خواهد بود.
۲-اعتراض غیر عقلانی نتیجه ی وارونه می دهد.مردمی که به امید گذران روزمرگی از صبح تا به شب دور از خانواده مشکلات بسیاری را تحمل می کنند قدرت تحلیل ندارند.آنها منشا بحران را به سرچشمه نمی برند بلکه دم دست ترین و ملموس ترین دلیل را می بیند و پرده نشینان را نمی بینند.اینکه چرا در روزنامه ای مثل ایران کاریکاتوری موهن چاپ می شود سوال کارمندان آن روزنامه نیست اینکه آنها به دلیل اعتراض ترک زبانان بی کار شده اند ملموس تر و قابل فهم تر است.پس ما بیش از اینکه در این اعتراض مدنی ملتها را با خود هم گام نمایم آنها را دشمن خود می سازیم.حتی هم زبانانمان نیز در روزنامه بر افروخته شده و بر ترک بودنشان افسوس می خورند چرا که معاش خود را در خطر می بینند.خیل جماعت شاغل در روزنامه اگر بیش از این بر روی خود فشار را احساس کنند چنگ بر صورت ما خواهند انداخت.باید ما مدافع امنیت شغلی آنها باشیم.حتی اگر دلیلمان تنها این باشد که آنها را به ارودی خود ملحق کنیم باید از آنها دفاع کنیم و دوباره آزادی ایران را فریاد بزنیم.
تا وقت دگر
اقوام را همانند خانواده اي فرض مي گيريم كه درون يك خانه با منافع مشترك زندگي مي كنند.تا زماني كه پدر خانواده بر اساس توانايي هاي هر فردي امكاني را برايش مهيا كرده و فرصتهاي آنها را نسوزاند اعضاي خانواده در كنار هم به سربلندي و سعادت زندگي كرده و رشد خواهند كرد و نا گفته پيداست كه رشد اعضاي خانواده باعث رشد خانواده نيز خواهد شد.حال اگر پدر خانواده از فربه شدگي روز افزون پسر كهتر يا مهتر به هراس بيفتدو بخواهد سدي در جلوي رشد وي ايجاد كند چه اتفاقي خواهد افتاد.اعضاي ديگر كه توانايي متفاوتي دارند مورد دقت و توجه پدر قرار گرفته و سعي خواهند كرد جاي فرزند محذف را بگيرند و بار او را به دوش كشيده و امكانات او را به ناحق به نفع خود مصادره نمايند.حذف هر كدام از فرزندان به دلايلي واهي موجب تضعيف خانواده خواهد شد و در چنين مجموعه اي فرديت و قوميت هويت خود را از دست داده و نهايت خانواده و مجموعه به بي هويتي دچار مي شود.
حال به سهو يا عمد در طي قرون متمادي اقوام ايران را سردمداران جامعه اينگونه نگريسته اند و هر كدام از اينها در مسير رشد افتاده باشند از چند سو مورد حمله واقع شده اند.ترك زبانان به دلايلي از جمله كثرت نفرات،مساعد بودن فضاي ذهني براي رشد فكري،تنوع جغرافيايي،رقابت با همزبان خود در ممالك همجوار و... مستعد رشد در زمينه هاي مختلف هستند و هيچ رشته اي را نمي تواند بدون حضور سبز آنها متصور شد.و هيچ پيشرفتي در داخل كشور اتفاق نيفتاده كه آنها مسئوليتي كليدي در آن نداشته باشند.در خانواده اي ايران يكي از فرزندان به دلايلي كه مطرح شد رشد مي كند و ديگران گاهي در مستورگي و زماني در نمودگاري و ظاهر به مخالفت با اين فرزند پرداخته اند.نخستين دشمنان اين قوم در درون خود قوم به سر مي برند و شعار تجزيه و جدايي و رهايي آذربايجان را از پيكره اي ايران سر مي دهند.اين افراد به گونه اي افراطي ترك بودن را فضيلت فرض كرده و گاهي شدت نظر آنها به نگره ي فاشيستي پهلو مي زند. توجيه اين افراد براي تجزيه آذربايجان اين است كه اتحاد همزبانان با هم و يكسان شدگي و با هم بودگيشان بر قدرت آنها افزوده و به دليل اينكه دوييت از ميان بر مي خيزد امكان رشد بيشتر فراهم مي شود.اين افراد شعار شكستن و گسستن مرز دو آذربايجان را سر داده و اتحاد با آذربايجان آن سوي ارس را آرزوي خود تلقي مي كنند.اين منطق طرفداران و مخالفان خود را دارد.بنده كه خود از مخالفان اين فرضيه هستم تصور مي كنم آميختگي فرهنگي ايرانيان آنقدر عميق است كه هيچ جراح توانايي گسستن اعضاي مختلف اين پيكره را از همديگر نخواهد داشت.طرفداران اين فرضيه را به خود و زيستگاهشان ارجا مي دهم كه بسياريشان در تهران زندگي مي كنند و اگر خود نيز جدا شدن از پايتخت را تحمل كنند فرزندانشان نمي پذيرند و مي توانند منصفانه اين پرسه را از درون خانواده شروع كنند.آميختگي خوني،فرهنگي،ملي و...چيزهايي نيست كه بدين سادگي از كنارشان بي تفاوت بگذريم.لاجرم با تشكيل آذربايجان مستقل مراودات عاطفي بين ديگر اقوام ايراني و آنها همچنان به قوت خود باقي مانده و حسي نوستالوژيك پا به ميدان خواهد گذاشت.
دومين دشمن قوم ترك افرادي هستند كه نگره اي شوونيستي به فرهنگ خود داشته و آنها نيز همانند تجزيه طلبان در وضعيتي اغراق آميز خود را برتر از ديگر اقوام دانسته و باز تفكري فاشيستي بر ذهن آنها حكومت مي كند.اين افراد با تحقير و توهين ترك زبانان آنها را تشجيع كرده و در مرز انفجار قرار داده و موجب مي شوند كه فاصله ي بين اقوام با خشونت پر شود نه با مهر و دوستي.اين افراد هر چند كه نمود كمتري دارند اما با تنيدن افكار خود در ميان ملت همواره بزرگترين مشوق تشنج در كشور بوده اند.اين ها ترك بودن را نه به عنوان فضيلت كه به عنوان گناه نگاه كرده و با تحقير به افرادي نگاه مي كنند كه با تكيه بر فرهنگ خود مي خواهند بر زبان و مليت خود بنازند.
سومين دشمن اقوام حكومتهاست.حكومتها به دليل مشورت با افرادي غير متخصص با تكيه بر دو باوري كه بدانها اشاره كردم فلسفه ي سياسي را پايه مي گذارند.از طرفي به دليل هم مرزي آذربايجان با ديگر كشورها هراس آن را دارند كه تجزيه طلبان با تبليغات خود مردم را به طرف سرزمين ديگر دليل شوند و براي همين به نخبه كشي دست زده و سعي مي كند تمامي كساني را كه مستقل فكر كرده و از سخنشان بوي تجزيه مي آيد حذف كنند و از ديگر طرف امكانات رفاهي و معيشتي را از آذربايجان دريغ مي كند.چون همواره هراس آن را دارند كه اين فرزند ناخلف او را ترك خواهد كرد.هر چند كه دو دشمن قبلي در پس پرده نهانند و ردي از خود باقي نمي گذارند اما حكومتها به دليل ارتباطي كه با مردم دارند نمي توانند خود را پنهان سازند و براي همين است كه اختلاف كه سر مي گيرد نخستين پاسخ گو و متهم حكومتها فرض مي شوند.
اين هر سه دشمن خواسته و ناخواسته در پوشش دشمني با ديگري زخمي عظيم بر پيكر خود مي زنند و از اين روي هيچ گريزي براي رستن از خطر نابودي ملتها نيست الان دوستي دشمنان فوق.
به همين بسنده مي كنم.بي حوصلگي ام را ببخشيد.
درد امروز آذربايجان اين است كه نخبگان خود را نمي شناسد و هويت قومي و ملي خود را فراموش شده و تحقير شده حس مي كند و از ين روست كه دوباره بابك را علم مي كند چرا كه هنوز در باياتي ها،نغمه هاي عاشقانه از كوراوغلي،بابك،ساراي سخن ها به گوش دارند و بدانها پناه مي برند تا هويت خود را دوباره از نو بسازند.آيا اگر نخبگان و فرهيختگان اين قوم مي توانستند به فراخور فرهنگشان شعر بسرايند،فيلم بسازند،با همزبان خود در ديگر كشورها مراوده ي فرهنگي داشته باشند امروز اين گونه خشمگين و دردناك به خيابانها مي ريختند.آيا اگر شهرياري بود و با آرامش شاعرانه اش بر گوش دل مردمش نجوا مي كرد و آنها را به آرامش دعوت مي كردند از او نمي پذيرفتند.چرا ما زبان شهرياران را در دوستاقخانه ي بي اعتمادي و هراس مي اندازيم. از چه روي نمي خواهيم اعتقاد بزرگان هر قومي را محترم بداريم و سدي نباشيم بين دلسروده هاي آنها و دلخواسته هاي مردم.چرا نمي گذاريم و نمي خواهيم كه مرد به هويت خود ايمان داشته باشند.
چه كسي دوست دارد جان فرزندانشان را بر سر هيچ فدا كند.اگر خوني از دماغ كسي مي ريزد پاسخش را چه كسي بايد بگويد.آيا جامعه اي كه به خاطر يك كاريكاتور اينگونه متشنج شود نشان از كدامين كاستي را به رخمان مي كشد.آيا كاريكاتور بهانه نبوده است؟
ديروز گفته بودم امروز به دلايل دشمني كردنهاي بي دليلمان خواهم پرداخت اما امروز وقتي به تبريز زنگ زدم و صداي خسته ي پدرم به گوشم خورد كه نمي دانم چه خواهد شد وضع بسيار اسفناك است.وقتي گفت شعار مردم تغيير كرده و خواستار تجزيه اند و من پرسيدم چه كسي رهبريشان مي كند و پدرم سكوت كرد آمدم پاي كامپيوتر نشستم كه از نخبه كشي حرف به ميان بياورم و اينكه ملتي كه نخبه نداشته باشد و سكان خود را به دست خود داشته باشد به يقين مسيرش عاقبتي چندان بهروز و خجسته نخواهد داشت.ملتي كه نخبگانشان را تحقير شده بيابد و نتواند با غرور بر آنها تكيه دهد به آساني مي تواند در قمار زندگي ببازد.اين ملت هيچ هراسي از كشتن و كشته شدن نخواهد داشت.چرا كه با حذف نخبگان آنها عقلانيت را از زندگيشان بيرون كشيده ايم.فرهيختگان هر جامعه اي مردم را به انديشيدن وامي دارند و اگر آنها نباشند انديشه ورزي امكان نخواهد داشت.آيا تغيير جاي ارزشها كه پول خلا رواني انسانهاي ايراني را در اين سه دهه نشان كرده دليل اين گونه حركات نيست؟
مردم در اين سه دهه ي اخير كاري نداشته اند الا اينكه جيب هاي خود را پر كنند و براي رسيدن به پول از هيچ حربه و فريبي پرهيز نكردند.چرا كه آنها هويت خود را ديگر نه در قوميت،مليت،زبان،دين كه در پول مي يافتند.چرا كه هرگاه به فراز نگاه مي انداختند نخبگان ورشكسته اشان را نظاره مي كردند و به هر زمان به فرود مي رفتند انديشمندان منفعل مي ديدند و كسي نبود كه بدانها اميد دهد و هويت مخدوش شده اشان را ترميم كند.امروز بيشتر از هر روز ديگر ملتها نيازمند انديشمندانشان هستند و من آرزو مي كنم هنرمندان و نخبگان و انديشه ورزان آذربايجان آغوش خود را براي مردم خود باز كنند و هم پاي آنها گريه سر بدهند تا اندكي از دردشان كاسته شود.قوم من بايد در آغوش گمكرده هايشان هاي هاي گريه سر دهد تا به مهرباني دوباره همديگر را يافته فرض گیرند و دوباره در نرمای حريرسان شعرشان فرو روند و همانند گذشته پر احساس و لطيف جلوه كنند. قوم من از اين خشم كه از آنها مي كاهد و فرزندانشان را چون خوره از بين مي برد بايد به سرعت گذر كند.باید عشق دوباره در میان این قوم ریشه بگیرد.دوباره...
من از كودكي آزموده ام كه مي توان فرهنگي را تف و لعن كرد و فرهنگي را ستود و دليل آن را تا زماني كه بتوانم بينديشم نه از كسي شنيده ام و نه در فضايي زيسته ام كه امكان شنيدن چنين دلايلي منطقي و طبيعي باشد.
من در فضايي تربيت شده ام كه مردم همواره از دست هم خشمگين بوده اند و نجواهاي شبانه اشان نه اينكه شعرهاي دلرباي رويين تنان ادبيات كه جكهاي تحقير كننده ملتها بوده است چرا كه همواره سعي شده بود آنها را تحقير كنند.
من در شهري بزرگ شده ام كه انديشمنداني داشته سروقامت كه سر به فلك مي سودند اما در ميان هاله ي زبان خود مانده بودند و مجبور مي شدند به تبع شهريار براي مشروعيت بخشيدن به خود چند بيتي به فارس زبانان بتازند تا با فراغ بالي و آسودگي مسير را طي كنند.
من از كودكي آموخته ام كه بين ما و "ديگران"تفاوت است و هيچ زمان از اين تفاوت به نيكي ياد نكرده ام چرا كه از ما به نيكي ياد نشده و چنين تصور كرده ام كه بايد بر ديگران بتازم و تا توانسته ام تاخته ام.
من ديگران را دشمن دانسته ام و با آنها دشمني كرده ام تا اينكه شده ام هميني كه اينك مي نويسد.مردي با سينه اي پر از دوستتان دارم هاي بسيار براي همه و دلنگران خشمي كه بر پيشانيتان مي بيند.
مردي كه مي خواهد از فراسوي زبان و فرهنگ و مليت نظاره كند و انسانها را تنها به دليل انسان بودنشان ستايش كند و نمي تواند.چرا كه نيش تحقير در حافظه ي تاريخي مردم مي ماند و كوچكترين نشتري دامنه ي درد را به تمامي كالبد مي رساند و اينك كالبد سترگ ملتي درد مي كند.
من نه از روي احساس بل كه با تكيه بر قامت عقل مي نويسم كه فاصله گذاري بين خود و ديگري نك ِ پيكان را هم به سوي ديگري نشانه مي رود و هم خود.اگر كسي دوستدار خود بود و مي خواست از آسيب در امان باشد نخست بايد فاصله ها را از ميان بر مي داشت كه فاصله توهم ايجاد مي كند و نجواهاي عاشقانه ي انسانها را به لب گزيدنهاي نفرين شده بدل مي سازد.اگر امكان هم سخني با ديگري را بيافرينم به سادگي زندگي خواهيم كرد اما در غير اين صورت ديگري ديگري باقي مي ماند و خودي خودي.و هر چه دايره ي انتخاب خودي تنگ تر شود بر تعداد ديگران افزوده مي شود و از خودي ها كاسته مي گردد.غرض
ما استاد كين ورزي و دشمني شده ايم.و فردا روز بسيار گذرا بدان مي پردازم كه چگونه بدين استادي رسيديم.در كدام مكتب آموختيم كه بدين آساني براي خود دشمن بتراشيم اما از يافتن دوست اينگونه ناتوان بمانيم.(دايره ي بحثمان را تنگ مي كنم و تنها به اختلاف قومي مي پردازم )
من در ادامه نوشته هايم به خودم اثبات خواهم كرد كه نزاعهاي ما بر سر هيچ است و در نوشته ي ديگر با شما در همين فضاي انتزاعي قدم خواهم زد و بي هيچ هراسي از تحقير و برافروختي از نگاه هاي تسخر زننده به زبان مادريم شعر خواهم خواند.من اصالت را به انسان خواهم داد فقط همين.پس تا فردا روزي ديگر كه حوصله ام ياري دهد تا در كنارتان باشم.
فحاشي با اين كه در تمامي فرهنگها ناستوده و قبيح خوانده مي شود اما در جامعه اي كه امكان ديالوگ برابر وجود نداشته باشد به داد انسان بر آمده و مفر و گريزگاهي مي شود كه وي در تنگناي تحقير نمانده و از خود به طريقي هر چند در نظر مردم ناصواب دفاع كند.با توجه به اينكه فضاي وبلاگ امكان زياده سخن گفتن را از انسان مي گيرد سعي مي كنم به دو مورد از نتايج و دلايل فحاشي به طور بسيار مختصر بپردازم و بگذرم و اگر اشتياقي ديدم شايد مطلب را ادامه دهم.
فحاشي دو رويكرد مثبت و منفي دارد و در دو خاستگاه نابرابر حق داري و ناحقي صورت مي گيرد كه به هر دو نگاهي گذرا مي كنم.
۱-هنگامي فرد در يك جدال نابرابر شركت مي كند.از وي حقي به ناحق ستانده مي شود،امكان رويارويي و پيروز از ميدان خارج شدن از وي گرفته مي شود.فرد هيچ اميدي به ستاندن حق خود نمي بيند و تحقير شده و مستاصل در نظر خود و ديگران باقي مي ماند.اين فرد در مواجهه با وضعيتي كه برايش پيش آمده دو حالت مي تواند بر خود بگيرد.نخست اينكه سكوت پيشه سازد و لب تر نكند و ديگر اينكه اعتراض كند ولو با توهين و فحاشي.برخورد و حالت اول تبعات نامبارك روانشناختي در وي باقي مي گذارد.از جمله تحقير شدگي،ضعيف جلوه كردن در نظر مردم،گذر و گذشت از ستاندن حق خود در زمانهاي ديگر،ملامت كردن خود در تنهايي و خودكم بيني و...و اما برخورد از نوع دوم از وي تا حدي اعاده ي حيثيت مي كند.چرا كه وي با تمامي ناتواني و نابرابري در ستاندن حق به ديگران و خود ثابت مي كند كه از كف رفتن حق وي به دليل جبن و ترسش نيست كه وي حال كه هيچ ندارد مي تواند در مقابل فرد رغيب ولو به فحاشي بايستد.در تنهايي خود را ملامت نمي كند و خود را كم نمي بيند.در ذهن مردم شبهه ايجاد كرده و حقداري خود را مسلم فرض مي كند.امكان ستاندن حقش را در زمانهاي ديگر بر خود فرض مي داند.و بيش از اينكه به مقابله ي خود در خلوتش برخيزد به انديشه ستاندن دوباره خود و رسيدن به برابري فكر خواهد كرد.در ادبيات كهن مان اينگونه برخورد ستوده شده است.چنان كه مولانا قريب به مضمون مي سرايد.من دزد شب رو نيستم.من تيغ رويارو زنم.در پنهاني ژاژخايي و فحاشي و يا بدون نام و عنوان مطرح كردن دزدي و بي هويتي است كه در پايين بدان اشاره مي كنم.اين گونه تعامل انساني در جوامع اي كه با اصول مدون شده ي مدني آشنايي ندارند يكي از بهترين روشهاي مصون ماندن از بيماريهاي رواني است.
۲-هنگامي فرد در جدال دروني با ديگري مي افتد.در اين صورت از وي هيچ حقي ستانده نشده است.او فرد حق داري نيست بلكه به دلايل فردي از جمله حسادت،كم كاري،كم تواني،عدم شايستگي و...موفقيت فرد رغيب را كه هيچ ارتباطي با وي ندارد تحمل نكرده و در صدد فحاشي بر مي آيد.اين نوع فحاشي از عدم شجاعت بر مي خيزد و نه تنها از نظر رواني فرد فحاش را تسكين نمي دهد بلكه بر آلام وي مي افزايد.چرا كه اولا جدال او بر سر از دست دادن حق نيست بلكه به دليل عوارضي است كه در بالا بدانها اشاره كرديم.دوم اينكه او به دليل اينكه در نظر مردم با مطرح كردن موضوع محكوم خواهد شد مجبور مي شود فحش خود را نه در رويارويي كه در خفا بدهد و سوم اينكه در پوشيدگي فحاشي كردن انگار به آينه توهين كردن است كه به خود وي بر مي گردد.چهارم اينكه وي به دليل اينكه از ديگران مشروعيت و تاييديه نمي گيرد با فحش دادن آرام نشده و بر خستگي و درماندگي اش افزوده مي شود.اين افراد بر خلاف افراد نوع اول نه تنها شجاع جلوه نمي كنند و مردم آنها را نمي نوازند بلكه افرادي تحقير شده و بزدل قلمداد مي شوند و كشيدن بار حقارت خود يكي از معضلات و بيماري هاي اين افراد خواهد بود.و اين افراد خطرناكترين و بيمارترين افراد جامعه خواهند بود.
توضيح اول:فردي كه به كلمات ركيك مرا نواخته بود به دليل اينكه اسم اتيكت داري را بر خود گذاشته بود و وب سايت و ايميلي از خود به جا نگذاشته بود براي من بي هويت بود وبراي اينكه لطمه اي به اسمي كه فحشها به وي منتسب مي شد نخورد آن را از پيغامها پاك كردم.من بعد نيز اگر بدون آدرس كسي حرفي بزند در وبلاگم نمي گذارم ولي با معرفي فرد بي هيچ كم و كاست مطلب را در معرض داوري مردم قرار مي دهم.
توضيح دوم:متاسفانه هنوز بلد نيستم پيغامها را جواب بدهم يوسف عليخاني،ميترا الياتي،اندلس مرا ببخشند تا ياد بگيرم و پاسخشان دهم.بپاييد.