تبليغاتX
هیچ در هیچ
نگاهی از زواویه ی دیگر به یک رمان

لوح تقدیر جایزه مهرگان به رمان اخیرم"خاطرات عاشقانه ی یک گدا"تعلق  گرفت  و روزنامه آفتاب یزد نقدی بر آن چاپ کرد که به آن بهانه   نقد را در وبلاگم می آورم.مطالب مرتبط با این رمان و نقدهای دیگر را در بخش رمانهای وبلاگ می توانید مشاهده نمایید.

 

نگاهي از زاويه ي ديگر به يك رمان

در پيچ و خم هاي روايت

سوسن نجف قلي زاده

 

ابتداي هر داستاني ورود به دنياي تازه اي را ترسيم مي كند و رمان "خاطرات عاشقانه ي يك گدا"در همان ابتدا نشان مي دهد كه با فضايي ضد داستان مواجه خواهيم شد.موضوعي،ذهن فرد فيلسوف مابي را آزار مي دهد ،اين موضوع در ظاهر ساده و بي ابهام است اما وقتي وارد مي شويم و مي خواهيم آن را از منظر شخصيت داستان ببينيم لايه هاي پنهان با وسعتي نامحدود ظاهر مي شوند.احساس مي شود شخصيت اصلي رمان مي خواهد خود را از قيد و بندهاي اجتماعي برهاند تا از اين طريق بر موضوع ذهني خودش غلبه يابد ولي با مطرح كردن موضوعاتي چون"عشق،اخلاق ،لذت،عاطفه ،زندگي روزمره  و..."همچنين شبهه انداختن در آنها به صورتي غير مستقيم در خواننده شگفتي مي آفريند.وي مي خواهد مساله تكان دهنده اي را به خواننده القا كند كه گاه در طي خوانش رمان تصور مي كنيم كه اين شخصيت فيلسوف بيمار است.نوعي بيماري كاهنده كه او را از درون متلاشي مي كند و روابط انساني معناي نماديني است كه وي مي خواهد آن نمادها را معنا كرده و بازسازي شان نمايد.اما گويا تلاش وي جز پوچي و درماندگي ثمري ندارد و اين را در پايان رمان متوجه مي شويم.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت 8:29  توسط حسن فرهنگی  | 

نقدهايي بر رمان "نويسنده نمي ميرد، ادا در مي آورد"

 

بي سليقگي و كم حوصلگيم موجب مي شود كه هيچ وقت نقدهاي كتابهايم را نداشته باشم.امروز دوست عزيزم اكبر عباسيان باعث شد كه اينترنت گردي كنيم و بعضي از نقدها را كه به رمان نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته شده است پيدا كنم كه بعضي از آنها را هيچ وقت نديده بودم.فعلا خسته ام لينك ها را مي گذارم و در فرصتي ديگر قسمتي از رمان را مي آورم

 

نقد رمان نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته حسن ميرعابديني در سايت سخن

نقد رمان نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته فرشته ي احمدي در سايت سخن و وبلاگش

(واو)، اوست نوشته فرهاد اكبرزاده در روزنامه شرق و سايت سخن و وبلاگش

نقد رمان نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته منصور عزتي سايت شرقيان

وقتي نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته علي الله سليمي در سايت لوح

نويسنده هم مي ميرد ،خيلي هم خوب مي ميرد نوشته محمد علي خامه پرست در وبلاگش

آن روح كفتري ناب نوشته مهدي جليل خاني در سايت بوي كاغذ

نیازی به جلب مخاطب نیست روزنامه شرق ۲۱ مهر ۱۳۸۲

رمانی به مثابه فلسفه نوشته فرید مرادی روزنامه شرق ۸ آذر ۱۳۸۲

نويسنده هرگز نمي ميرد ۱۴ اسفند ۸۵

نويسنده  نمي ميرد ادا در مي آورد تير ۱۳۸۷

2 نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 19:28  توسط حسن فرهنگی  | 

مرز نامحسوس ديوانگى و گدايى

روز ۱۸ تير نقدي بر رمان اخيرم توسط آقاي فتح الله بي نياز در روزنامه شرق چاپ شد كه آن را همراه فصل نخست كتاب در اينجا مي آورم.

فتح الله بي نياز

مرز نامحسوس ديوانگى و گدايى
مرورى بر خاطرات عاشقانه يك گدا نوشته حسن فرهنگى


راوى اول شخص، مردى است با لحن خودمانى، شوخ، آدمى جدى و در عين حال سر به هوا، سطحى و در ضمن عميق كه گرچه در ساختارهاى نحوى نثر او واژه ها، افعال و تكيه كلام هاى آذرى هم مى بينيم، اما لحن پرشتابش چنان موثر است كه خواننده از آن مى گذرد. بهانه روايت اين داستان سراپا جعلى كه توانسته تا حدود زيادى باورپذير شود، عشق به دخترى است «كه بايد اسمى برايش پيدا كند.» راوى به شكل دورانى در اطراف اين عشق مانور مى دهد، پاى ديگران را به ميان مى كشد- حتى دوست دارد پاى تمام ساكنان شهر را - به گدايى مى افتد، اما پول ها را در صندوق صدقات مى ريزد. ناوك نام استعارى دختر كه راوى خود انتخابش مى كند، انگيزه اى مى شود تا عشق يك بده و بستان معرفى شود. حتى راوى تا آنجا پيش مى رود كه به حرف آلبر كامو برسد: «عشق، سوء تفاهمى بيش نيست. ما خيال مى كنيم عاشق همديگر شده ايم... فقط پاى لذت در ميان است. تنها پيرها هستند كه عاشق مى شوند.» ناوك هر دخترى مى تواند باشد؛ با هر شغلى و موقعيتى مشروط بر اين كه خوشگل باشد. از چشم  راوى از كتف به بالا، عشق بين دو جنس را رقم مى زند: «مزخرف است اگر بگوييم روحت زيبا بود. مزخرف است اگر بگوييم عاشق درون تو شده  بودم. اصلاً تا آن روز درونت را نديده بودم... تا كى بايد بنشينم و براى خودم دروغ سر هم بكنم كه تو انسان بزرگى بودى و غيره و غيره... مسخره است اگر بگويم چنان معنويات عميقى داشتى كه دلم را سوزاند.» (ص
۲۷)
راوى از سارتر نقل قول مى آورد كه عاشقى يا خودخواهى است يا خودآزارى. اما ضمن اينكه مى خواهد ثابت كند «عشق، همان كشش به زيبايى است» در پى اثبات اين امر است كه عاشقى هر دوى اينها است. با اين وجود در پى گمشده اى است كه كنارش باشد، چون نمى تواند تنها بماند. دخترى كه قرار است مثل ناوك قلب عاشق را بشكافد، قابل اعتماد نيست، پس «اسمت را گذاشتم ا
يستك يعنى آرزو، خواسته.» (ص ۴۴)
اما تاكيد مى كند كه «آدم ها فقط و فقط و فقط در چهره هستند كه با ديگرى متمايز مى شوند... تو از گرده به پايين همانند ناوك هستى ايستك... تو با چهره ات ايستك منى و به اين دليل است كه مى گويم زيبايى روح معنى ندارد.» (ص
۴۸)
و چون زن اثيرى و آرمانى وجود ندارد، ايستك «گريزپاست»، پس راوى در پى او به چهره نگارى او مى پردازد كه استعاره اى است از تملك سيماى او. اما با اين هم اقناع نمى شود. با دختر زيباى گلفروشى ازدواج مى كند و ايستك را به خاطر زيبايى او فراموش مى كند. خروپف دختر در خواب كه نماد روزمرگى و تكرارى بودن زندگى زناشويى است- او را از دختر دلزده مى كند و فرداى آن روز طلاقش مى دهد. اين روند به حدى تكرار مى شود كه «ديگر دختر گلفروشى نبود كه زن من نشده باشد.»
و به اين ترتيب به دنياى گلفروشى پرتاب مى شود، اما «اسم » ها كه ظاهراً از نظر او اهميتى ندارند، بار ديگر او را به گدايى مى كشانند.
روايت بخش آخر (از ص
۱۱۱ تا ۱۳۵) بدون اينكه تابع يك پلات فرعى باشد، از پلات اصلى تبعيت نمى كند. گرچه چند مولفه پست مدرنيستى در داستان مى بينيم، اما در مجموع با يك متن پست مدرنيستى روبه رو نيستيم. بنابراين تغيير جهت پلات اصلى به لحاظ روايت شناسى، بى دليل باقى مى ماند. داستان در عين «واقعى  نبودن» به نحو تحسين انگيزى باورپذير شده است و در مجموع مدرنيستى است. پلات تا صفحه ۱۱۰ از نوع دورانى، با تمركز ذهنى و عينى روى يك كانون و اطلاع افزايى در هر چرخه از رفت و برگشت است. از صفحه ۱۱۰ به بعد، اين خصلت را از دست مى دهد، خصوصاً به اين علت كه هيچ شخصيت ديگرى كانون روايت نمى شود اما افراد پرشمارى (به عنوان شخصيت) وارد فرآيند داستان مى شوند و چون داستان تك صدايى است، صداهاى ضعيف آنها نمى تواند توجيهى براى چرخش روايت باشد. به زبان ديگر بگويم: وقتى بستر داستان در مرز بسيار حساس واقعيت عينى و انتزاع [از واقعيت] - و نه فراواقعى - شكل مى گيرد، براى اينكه روايت كه خصلتى جعلى دارد، دچار تفرق نشود و از اين بابت خواننده را در باورپذيرى اش مردد نسازد، و نيز انسجام خط روايت حفظ گردد، بايد پلات در همان بستر پيشين حفظ شود. نمونه موفق اين رويكرد را مى توان در داستان هاى كوتاه «شهر مينياتورى» (هادى تقى زاده)، «جيب هاى بارانى ات را بگرد» (پيمان اسماعيلى)، داستان بلند «كفش هاى شيطان را نپوش» (احمد غلامى) و دو رمان «آبى تر از گناه» (محمد حسينى) و «زنگ كلاغ» (فرهاد بردبار) ديد. مگر اين كه حسن فرهنگى خواسته باشد راهبرد گريز از انسجام را در پيش گيرد كه چنين اتفاقى نيفتاده است (و چه بسا متن به آن جواب ندهد) با اين حال نمى توان منكر خلاقيت نويسنده، خصوصاً در ايجاد حلقه هاى واسطه روايى شد. در واقع به اعتبار همين حلقه ها - از حيث معنا و ساختار است - كه تجمع آن همه آدم (حدود هزار نفر) و تغيير حالت (نمى گويم شخصيت) راوى تا حدى توجيه روايى پيدا مى كند.
يكى از شاخص ترين عناصر اين داستان، كنايه و طنزى است كه با لحن نيز در هماهنگى است. كاركرد طنز بيشتر در لايه فوقانى است - هر چند در جاهايى مثل بخش بينامتنى سقراط - در لايه زيرين هم قرار مى گيرد. بيشترين توفيق در كاربرد طنز صريح اين بوده كه شكل روايت به فكاهى گرايش پيدا نكرده است. اين طنز مكمل لحن قلندرمآبانه راوى است كه گاهى حتى مسائل عام زندگى بشرى را طرح مى كند. بخش هايى كه به نقل از روزنامه نگار آمده است و راوى در هيئت كسى كه دارد داستان مى نويسد وارد متن شده است (رويكرد فراداستانى) مسائل عام را تا حد مسائل هستى شناسانه ارتقا مى دهند، اما نمى توان منكر حقيقت ايدئولوژيك آنها شد. (ايدئولوژيك به معناى غيرسياسى آن) در مجموع رويكرد نوآورانه نويسنده در گزينش بستر نامتعارف داستان و نيز شكل دورانى آن، اثر را به اعتقاد نگارنده يك سر و گردن از رمان قبلى حسن فرهنگى «نويسنده نمى ميرد، ادا در مى آورد» بالاتر مى برد، چون سواى برخى پيچيدگى ها براى خواننده عادى، خوشخوان است.

--------------------------------------------

 

 

از اتاقی شروع خواهیم کرد که با هم بودنمان در آنجا محتوم است. بی اینکه همدیگر را بشناسیم و یا از قبل حتی نام هم را شنیده بوده باشیم . من مردی بوده باشم با قدی متوسط(همانند اغلب مردان سرزمینم) و تو دختری بوده باشی با دماغی زیبا که امروزه نمی توان فهمید که دماغ ذاتی چهره ی توست یا دستی توی آن برده اند. به هر حال دماغت زیبا باشد و چشمهای غزالی عمیقی داشته باشی که انگار به چیزی نگاه می کنی و انگار به چیزی نگاه نمی کنی.

 با ابروان محرابی نازک (همانند بعضی از دختران سرزمینمان)و من که تصور می کردم تا دو ماه در اتاقی تنها خواهم بود با خیالاتم یک مرتبه متوجه شوم که دختری رو در رویم ایستاده است و نگاهم می کند و سلام و احوالپرسی و اینکه از امروز با هم در این اتاق کار خواهیم کرد و اینکه در این اتاق بودنمان محتوم و ناگزیر است.حضور سبز دختری در اتاقی که هیچ وقت فکر نمی کردم جز خودم کسی داخل آنجا شده باشد. البته شاید کسان دیگری هم در آن اتاق باشند و یا تو گفته باشی که همکاران دیگری هم داری اما من از اینکه از خیال،تازه بیرون آمده ام و حتم باید دوباره بدان پناه ببرم در فرصت اندکی که ذهنم را باز کرده ام فقط تو توانسته باشی که وارد شوی و بعد دوباره ذهنم بسته شود ودیگر به جز تو در خیالم کسی را نداشته باشم و کسی نباشد که به او فکر کنم.

حالا شاید تو هم رفته ایی و یا پشت تلفن نشسته ایی و داری با کسی اختلاط می کنی اما من دیگر نمی بینمت . فقط تصویری از تو درخیالم است و اینکه دو ماه می خواهیم با هم در اتاقی در بسته رو در روی هم بنشینیم و کار کنیم و من هنوز نمی دانم  که بعد از پایان دو ماه خواهم توانست که در را باز کنم و دست تو را بگیرم و خیلی محترمانه ، بسیار محترمانه بگویم،سرکار خانم کارمان تمام شده است بفرمائید بیرون لطفا. اگر تو نخواهی بیرون بروی یا من توان آن را نداشته باشم که بگویم سرکار خانم کارمان تمام شده است بفرمائید بیرون لطفا چه؟ اگر تو از آن دسته آدمهایی باشی که هرجا پا بگذاری احساس مالکیت می کنی چه؟ اگر من بعد از دو ماه به آدمی بدل شوم که عجز بر وجودش سیطره پیدا کرده و نه تنها توان ندارد که بلند شود و در را باز کند حتی نمی تواند لب از لب بگشاید و بگوید سرکار خانم کارمان تمام شده است... چه؟

من به آنجاها فکر می کنم و این به اخیتار من است که فکر کنم و به چه چیزی فکر کنم . تو در دنیای من هیچ کاره ای. نمی توانی از من بخواهی که فکر نکنم. خیالت را اول کار راحت کنم که من در مدت دو ماه از اتاق 12 متریمان بیرون نخواهم رفت. تو مختاری ولی من دنیای دو ماهه ام را پیدا کرده ام. یعنی برایم پیدا کرده اند.من توی کوی و برزن زیر رگبار باران داشتم راه می رفتم و از شدت سرما خودم را بغل کرده بودم  که در ماشینی را باز کردند و سوار شدم واصلا نپرسیدم کی هستند و  گفتند باید دوماه در این اتاقی باشی وطوری گفتند که اصلا تصور نکردم که زندانی آنها هستم و همان روز در آن اتاق کلی جلویم کاغذ ریختند با چند روان نویس پارکر . من اجازه ندارم بیشتر از این چیزی بگویم. نمی گویم که من را به جرم اینکه به تو فکر کرده بودم گرفته اند چرا که در آن سرمای سارکش بیرون بودم که تورا ببینم. نمی گویم که من سالهاست جز چشمهای تو به چیز دیگری فکر نمی کنم. نمی گویم حتی شاید به خاطر این جرم تیر بارانم کنند. اصلا از این اتاق تا دو ماه دیگر پایم را بیرون نمی گذارم که کسی را ببینم و این حرفها را برایش بگویم. در این اتاق تنها من هستم و تو هستی . شاید کسان دیگری هم باشند اما من که نمی بینم. همین اتاق 12 متری برایمان کافی است و گرنه من که نمی توانم دنیا را مال خودم بکنم و تو را باخودم به همه جا ببرم و بگردانم . به همین اتاق هم رضایت بده. البته می توانی رضایت ندهی. وقتی بدون اجازه بی اینکه از من بخواهی وارد خیالم شدی نمی توانی بگویی می خواهم در خیالت نقش دختری را بازی کنم که مثلا از دیوار راست بالا می رود. من باید نقشهایت را تعریف کنم شاید نخواهم از دیوار راست بالا بروی .شاید بخواهم که متین و آرام روبرویم بنشینی و عاشقانه نگاهم کنی یا شاید بخواهم سگ بشوی و پارس کنی و من از ترست حتی نتوانم به خودم نزدیک شوم. شاید هم بخواهم که دستم را بگیری و با خود ببری به گردش( البته امکان دارد به کجا رفتمان را به اختیار تو بگذارم ،فکر می کنم که بدت نیاید که من در اختیارت باشم) تو مثل محکومی هستی که جنایت کردن به اختیارت بود اما تبعات آن به اختیارت نیست. من ( حداقل در ذهنم)قاضی یی هستم که می خواهم تو را محکوم کنم.

شاید حالا فکر می کنی که چه لزومی داشت با من آشنا شوی. آشنا شدن انسانها که به اختیارشان نیست. باید فکری به حالت بکنم، نمی توانی بدون اسم ورسم باشی. یعنی- خوب دقت کن- اگر تمام کسانی که آنها را می شناسی فاقد اسم و رسم بودند چگونه می توانستند در یادت بمانند؟نمی توانستند.باید اسمی برایت پیدا کنم. البته دوماه زمانی نیست که بخواهیم همدیگر را به اسم و رسم بشناسیم. دو ماه زمان اندکی است . من از این می ترسم که بعد از دوماه پایت را به اتاقم زنجیر کنی و بیرون نروی آن وقت من نمی توانم فحشت بدهم یا نازت را بکشم. به هم می ریزم.به کسی که اسمی ندارد- به هیچ- چگونه می شود فحش داد. یا چگونه می شود لب بر لب هیچ گذاشت و بوسیدش؟چگونه پای صحبت هیچ بنشینم و پابه پایش گریه کنم یا قاه قاه بخندم.دو ماه بود البته که می شد کاری کرد ،یعنی در مدت دو ماه تو مهیمان بودی و ذهنم را نوازش می کردی و من به هیچ چیز فکر نمی کردم الا تو و در این مدت خانمی باقی می ماندی در ذهنم یا هم سرکار خانم  اما بعد از دو ماه چه می کردم؟ بعد از دو ماه که کاغذ و قلمها را ازدستم می گرفتند  مجبور می شدم به اسمهایی که در ذهنم هستند فکر بکنم. بعد ازدو ماه یک مرتبه اسمها به ذهنم هجوم خواهند آورد و خیلی چیزهای دیگر. بعد از دوماه که همان آدمها آمدند و در اتاق را باز کردند و گفتند بفرمایید بیرون  باید به فکر سدجوع خود باشم. باید کاری دست و پا بکنم. باید خرجی زن و بچه ام را در بیاورم. اگر نفقه ندهم زنم طلاق می گیرد هر چند که من اصلا زنی ندارم. بعد از دوماه هزاران کار دیگر هم دارم که هر کدامشان برایم اسمی دارند و درقبالشان وظیفه ای دارم.یعنی بعد از دو ماه توی بی اسم در لابلای این همه اسم هستی و نیستی . هستی چون هنوز از ذهنم بیرون نرفته ایی، نیستی چون هنوز اسم و رسم نداری و برای همین هی به شک دچار می شوم ،هی اذیت می شوم، هی فکر می کنم که تو هستی دلم آرام می گیرد هی تصور می کنم که تو رفته ای دلم می لرزد. هی حالی به حالی می شوم.پیش از اینکه به مشکل بر بخورم می توانم برایت اسمی انتخاب کنم عزیزکم، سرکار خانم؟

نقدهاي ديگر بر اين رمان:

صداهاي"خاطرات عاشقانه يك گدا" نوشته ي محمد آقازاده

"جاي خالي فراموشي" نوشته ي مريم قهرماني

"سیمای خاموش زن در خاطرات عاشقانه ی یک گدا" نوشته ی نوشین شاهرخی در شهزاد نیوز و سایت ادبی نوف

خاطرات عاشقانه ي يك گدا وبلاگ چهار ستاره مانده به صبح

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 23:12  توسط حسن فرهنگی  | 

رمان خاظرات عاشقانه ی یک گدا
بالاخره رمان خاطرات عاشقانه ی یک گدا در روزهای آخر اسفند توزیع شد و حرفهای بسیاری است که چگونه در این مملکت باید برای چاپ اثر  هفت خان را بگذری و چه مشقاتی را بعد از چاپ پذیرا باشی. در هر حال یک اثر بر تعداد آثار قبلی ام  افزوده شد تا خودم بی رحمانه تر از همه و عاشقانه تر از همه به نقد آن بپردازم و دنیای رمان جدیدم را پایه ریزی کنم که بدون گذر از آن نمی توانم به اثری دیگر برسم.تا به حال دو نقد بر این اثر نوشته شده که یکی را دوست عزیزم محمد آقازاده نوشته با عنوان صداهای"خاطرات عاشقانه یک گدا"و دیگری را مریم قهرمانی با عنوان"جای خالی فراموشی"که بعدها شناختمش و ازش متشکرم.این نقد در روزنامه شرق هم چاپ شده.با کلیلک بر روی عناوین می توانید نقدها را ببینید.خانم نوشین شاهرخی که در آلمان زندگی می کنند به تازگی نقدی بر خاطرات نوشته اند که در سایت شهزاد نیوز ارائه شده می توانید در این آدرس بخوانیدش.سیمای خاموش زن در خاطرات عاشقانه ی یک گدا  www.shahrzadnews.org/article.php5?id=611 - 21k

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 15:5  توسط حسن فرهنگی  |