كارگاه داستان روزنامه اطلاعات
حسن فرهنگي
ویژه نامه ی فرهنگ و ادب روزنامه اطلاعات روزهای سه شنبه چاپ می شود
|
چنان كه در شماره پيش اشاره شد، هر داستاني را مي توان نقد روانشناختي كرد، اما گاهي نويسنده خود اين امر را بر همه خوانندگانش تحميل مي كند كه داستانش را از زاويه روانشناختي بنگرند. در شماره پيش با داستانهاي «روانشناختي راوي محور» آشنا شديم. در اين شماره به داستانهايي اشاره مي كنم كه نويسنده برخلاف نوع اول سعي ندارد نگاه خود را مشخص كند و نوع داستانش را براي خواننده بيان نمايد. در اين نوع داستانها نگارنده از روش پنهان؛ اما در عين حال روانشناختي فايده مي گيرد تا خواننده را با وجوه پنهان شخصيت داستاني اش آشنا كند و او را درگير داستانش نمايد.در حقيقت نويسنده با تكيه بر شخصيت داستاني و رفتارهاي وي داستان را به حوزه روانشناختي سوق مي دهد .به طور گذرا به مشخصات اين نوع داستانها مي پردازم كه با خوانش داستان «باغچه جعفري» و تطبيق آن با مشخصات اين نوع داستانها بهتر با آن ارتباط برقرار كنيد. 1ـ داستانهاي روانشناختي شخصيت محور، تضاد و تعارض رواني شخصيت را نشان مي دهد. در اين نوع داستانها سوبژه و ابژه مقابل هم مي ايستند و تعاريف جديدي را براي شخصيت داستاني مطرح مي كنند. 2ـ رفتارهاي شخصيت اصلي داستان كنشمند نيست و اساس اين رفتارها بر پايه عقلانيت عمل نميكند. بلكه بيشتر در صدد پاسخ گفتن به نياز دروني عمل مي نمايد. 3ـ رفتار شخصيت در روايت داستان يكّه و منحصر بفرد است و خواننده نمي تواند موردي بيروني براي آن پيدا كند. 4ـ به خاطر رفتار دوگانه رواني خواننده پيش از اين كه در جايگاه داوري بنشيند و شخصيت داستان را داوري كند، او را بررسي مي كند و خود را در جايگاهش مي نشاند و به چالش ذهني با خود ميپردازد تا رفتاري متناسب با داستان براي خود پيدا كند. 5ـ خواننده (صد در صد) در جايگاه نويسنده مينشيند. (به دليل اينكه اين نوع داستانها سويههاي مختلف روان شخصيت داستاني را نشان مي دهد امكان نتيجهگيري به خواننده نمي دهد. در اين نوع از داستانها صد در صد خواننده با فضايي مهم مواجه مي شود و صد در صد خود به عنوان خواننده نقش ايفاء مي كند كه همين خصيصه مهم ترين خصيصهي داستانهاي روانشناختي شخصيت محور است. داستان «باغچه جعفري». يكي از نمونههاي موفق اين نوع داستانهاست كه رفتارهاي دوگانه شخصيت اصلي داستان را نشان مي دهد و خواننده را در تصميمگيري نسبت به برخوردهاي وي دچار گيجي ميكند. اين نوع از داستانهاي روانشناختي مي تواند براي هميشه در ذهن خواننده بماند و او را به چالش بكشد و چه بسا خواننده هيچ وقت نسبت به برخوردي كه در مواجهه با موقعيت داستاني بايد از خود نشان دهد به نتيجه نرسد. و همين معجزه اين نوع از داستانهاست. *** باغچه جعفري نوشته: ويليام ساروبان برگردان: جمشيد کارآگاهي روزي در ماه آگوست آل کوندراج بدون اين که يک پني در جيبش باشد در فروشگاه وول ورث پرسه ميزد که چشمش به چکش کوچکي افتاد که نه اسباب بازي بلکه چکشي واقعي بود و آرزوي تصاحب آن تمام وجودش را در بر گرفت. يقين داشت اين درست آن چيزي است که احتياج دارد تا با آن يکنواختي ملالتبار را از بين ببرد و چيزي بسازد. از کارگاه بستهبندي، جايي که کارگران جعبهساز کار ميکردند و با بيمبالاتي دست کم پنجاه سنت ميخ را دور ريخته بودند، تعدادي ميخ درجه يک جمع کرده بود. با طيب خاطر زحمت جمعآوري آنها را به خود داده بود، چون به نظرش ميرسيد ميخ، آن هم آن ميخ، چيزي نبود که دور ريخته شود. ميخها را حدود نيم پوند، حداقل دويست دانه، در کيسهاي کاغذي درون جعبه سيبي که خرت و پرتهايش را در خانه در آن نگاه ميداشت، گذاشته بود. حالا فکر ميکرد با چکش ده سنتي و چوب جعبه و ميخها ميتواند چيزي درست کند؛ هر چند نميدانست چه چيزي. شايد ميزي يا نيمکتي کوچک. در هر حال، چکش را برداشت و يواشکي به داخل جيب شلوارش رکابياش سراند، اما به محض که اين کار را کرد، مردي محکم بازويش را گرفت و بدون کلمهاي حرف او را به داخل دفتر کوچکي در پشت فروشگاه هل داد. مردي ديگر، مسنتر، در دفتر پشت ميز نشسته بود و با کاغذها ور ميرفت. مرد جوانتر که مچ او را گرفته بود، به هيجان آمده و عرق بر پيشانياش نشسته بود. گفت: «خوب، اين هم يکي ديگر». مرد از پشت ميز برخاست وآل کوندراج را سرتاپا ورانداز کرد. ـ چي کش رفتي؟ مرد جوان با نفرت نگاهي به آل کرد، گفت: «يک چکش. تحويل بده». پسرک چکش را از جيبش درآورد و به مرد جوان داد، که گفت: «بايد با اين بزنم توي سرت، اين کار را بايد بکنم». رويش را به طرف مرد مسنتر، رييس، مدير فروشگاه کرد و گفت: «ميخواهيد باهاش چه کار کنم؟». مرد مسنتر گفت: «بسپرش دست خودم.» مرد جوان تر از دفتر خارج شد و مرد مسن نشست و به کارش پرداخت. آل کوندراج پانزده دقيقه در دفتر سرپا ماند تا مرد مسن دوباره نگاهش کرد. گفت: «خب!» ـ خب! باهات چه کار کنم؟ تحويل پليست بدم؟ آل چيزي نگفت، اما مسلماً نميخواست به پليس تحويل داده شود. از مرد متنفر بود، اما در عين حال دريافت که اگر کس ديگري بود ميتوانست خيلي از او بدتر باشد. ـ اگر بگذارم بروي، قول ميدهي هيچوقت از اين فروشگاه دزدي نکني؟ ـ بله آقا. ـ خيلي خب. از اين طرف برو بيرون و تا وقتي پول نداري به اين فروشگاه برنگرد. درِ راهرويي را که به کوچه منتهي ميشد بازکرد و آل کوندراج با عجله از راهرو خارج شد و به کوچه رفت. وقتي خلاص شد اولين کاري که کرد خنديد. اما ميدانست که تحقير شده و به شدت خجلت زده بود. در ذاتاش نبود چيزي را که به او تعلق نداشت، بردارد. از مرد جواني که مچش را گرفته بود بيزار بود و از مدير فروشگاه که وادارش کرده تا مدتي طولاني در دفتر خاموش بايستد متنفر بود. اصلاً خوشش نيامد وقتي مرد جوان گفت بايد با چکش توي سرش بزند. بايست جرأت ميداشت و راست توي چشمش نگاه ميکرد و ميگفت: «خودت تنها؟». البته چکش را دزديده و گير افتاده بود، اما به نظرش نبايد آن قدر تحقير ميشد. بعد از اين که سه بلوک دور شد، به اين نتيجه رسيد که نميخواهد هنوز به خانه برود، به همين خاطر برگشت و به طرف شهر رفت. درواقع در اين فکر بود که برگردد و به مرد جواني که او را گرفته بود چيزي بگويد و در آن موقع مطمئن نبود نميخواهد برگردد تا دوباره چکش را بدزدد و اين بار گرفتار نشود. ماداميکه مجبورش کرده بودند مثل يک دزد به نظر برسد، کمترين چيزي که بايد از اين ميان نصيبش ميشد، چکش بود. هرچند خارج از فروشگاه دل و جراتش را از دست داد، درحالي که داخل فروشگاه را تماشا ميکرد، به مدت ده دقيقه در خيابان ايستاد. آن وقت، در هم شکسته و پريشان و اکنون به شدت از خودش شرمنده بود، اول براي اين که چيزي دزديده بود، بعد چون گير افتاده بود، به علاوه تحقير شده بود. تازه به اين خاطر که به قدر کافي دل و جرات نداشت تا برگردد و کار را درست انجام دهد. از نو قدم زنان به سمت خانه رفت. ذهنش چنان مغشوش بود که وقتي خارج از مغازه لوازم خانگي گراف با رفيقش پيت واچک رودررو شد با او سلام و احوالپرسي نکرد. وقتي به خانه رسيد، سرافکندهتر از آن بود که داخل شود و خنزر پنزرهايش را وارسي کند، به همين علت از شير آب حياط پشتي، آب خنک نوشيد. مادرش از اين شير آب براي آبياري چيزهايي که هر سال ميکاشت: باميه، فلفل فرنگي، گوجه فرنگي، خيار، پياز، سير، پونه، بادمجان و جعفري استفاده ميکرد. مادرش تمام اين گياهان را باغچه جعفري ميناميد و در طول تابستان هر شب صندليها را از خانه بيرون ميآورد و دور تا دور ميزي که همسايه همه فن حريفش در ازاي پانزده سنت برايش ساخته بود، ميچيد و پشت آن مينشست و از خنکاي باغچه و عطر گياهاني که کاشته و مراقبت کرده بود، لذت ميبرد. گاهي اوقات حتي سالاد درست ميکرد و نان محلي نازک را نم ميزد و کميپنير سفيد ورقه ورقه ميبريد و با آل کنار باغچه جعفري شام ميخوردند. بعد از شام، مادرش شلنگ را به شيرآب وصل ميکرد و باغچه را آب ميداد و خانه خنک تر از هميشه ميشد و بوي خيلي خوبي ميداد، بسيار با طراوت و خنک و سبز، گياهان گوناگون رايحه سبز باغ را از خود و هوا و آب صادر ميکردند. پس از اين که آب نوشيد جايي که جعفري ميروييد نشست و مشتي از آن را کند و به آراميخورد. سپس به داخل خانه رفت و آنچه اتفاق افتاده بود براي مادرش تعريف کرد. حتي آنچه را بعد از اين که رهايش کرده بودند در فکرش بود انجام دهد. به مادرش گفت که ميخواسته برگردد و از نو چکش را کش برود. مادرش با انگليسي دست و پا شکسته يي گفت: «نميخواهد دزدي کني. بيا اين ده سنت. برگرد پيش آن مرد و اين پول را به او بده و آن را بياور خانه. چکش را.». آل کوندراج گفت: «نه. براي چيزي که واقعاً احتياج ندارم از تو پول نميگيرم. فقط فکر کردم يک چکش ميخواهم، براي اين که اگر خواستم چيزي درست کنم، مقدار زيادي ميخ و چند جعبه چوبي دارم، ولي چکش ندارم.» مادرش گفت: «برو بخرش، چکش را.». آل گفت: «نه.» مادر گفت: «خيلي خوب. ساکت شو.» اين کلمهاي بود که هميشه وقتي نميدانست ديگر چه بگويد، به کار ميبرد. آل بيرون رفت و بر روي پلهها نشست. سرافکندگي اش واقعاً داشت مايه آزار ميشد. تصميم گرفت در امتداد خط آن به بنگاه فولي برود، چون لازم بود بيشتر درباره اش فکر کند. در بنگاه فولي ده دقيقه جاني گيل را که جعبهها را ميخ ميزد تماشا کرد، اما جاني بيشتر از اين سرگرم کارش بود که متوجه او شود يا با او صحبت کند، اگر چه يک روز در مدرسه، يک شنبه دو يا سه سال قبل، جاني با او خوش و بش کرد و گفت: «حالت چطوره پسر؟». جاني با تبر دسته کوتاه جعبه سازي کار ميکرد. در فرنسو همه ميگفتند جاني سريعترين جعبهساز شهر است. مثل ماشيني که تاکنون کارگاه جعبهسازي به خود نديده بود کار ميکرد. خود فولي به وجود جاني افتخار ميکرد. بالاخره آل کوندراج راهي خانه شد؛ زيرا نميخواست توي دست و پا باشد. نميخواست کسي که دارد سخت کار ميکند متوجه شود تماشايش ميکنند. ممکن بود بگويد: «برو پي کارت، بزن به چاک.». ميل نداشت جاني گيل اين کار را بکند. شرمساري ديگري را طلب نميکرد. سر راهش به خانه روي زمين دنبال پول ميگشت، اما تنها چيزي که پيدا کرد تکههاي شکسته معمولي شيشه و ميخهاي زنگ زده بود، چيزهايي که هر تابستان پاهاي برهنهاش را ميبريدند. وقتي به خانه رسيد مادرش سالاد درست کرد و ميز را چيد. نشست تا غذا بخورد، اما وقتي غذا را به دهانش گذاشت، ميل نداشت. برخاست و به داخل خانه رفت و جعبه سيب را از گوشه اتاقش بيرون آورد و خرت و پرتهايش را زير رو کرد. همه چيز سر جايش بود، درست مثل ديروز. پرسهزنان به شهر بازگشت و جلوي فروشگاه بسته ايستاد. از مرد جواني که مچش را گرفته بود بيزار بود و پس از آن به هيپودروم رفت و عکسهاي دو فيلميرا که در آن روز نمايش ميدادند، تماشا کرد. بعد از آن به کتابخانه عمومي رفت تا دوباره همه کتابها را نگاه کند، اما از هيچکدام خوشش نيامد. بنابراين کميديگر در اطراف شهر پرسه زد و سپس حدود ساعت هشت و نيم به خانه برگشت و به بستر رفت. مادرش قبل از اين خوابيده بود چون بايد ساعت پنج صبح بيدار ميشد و به سر کار، کارگاه ايندرايدين، کارگاه بستهبندي انجير ميرفت. بعضي روزها تمام روز کار بود و برخي روزها فقط نصف روز. اما مادرش هرچه در طول تابستان در ميآورد بايست براي اداره تمام سال زندگي اش کفايت ميکرد. در آن شب زياد نخوابيد، چون نتوانست از شر آنچه اتفاق افتاده بود خلاص شود. شش يا هفت راه براي سامان دادن موضوع امتحان کرد. تا آنجا پيش رفت که فکر ميکرد مرد جواني را که او را گرفته بود، بايست بکشد. همينطور معتقد بود لازم است بقيه عمرش را به طرز حساب شده و بطور موفقيتآميزي دست به دزدي بزند. شب گرمي بود و نتوانست بخوابد. بالاخره مادرش برخاست و براي نوشيدن آب پابرهنه به آشپزخانه رفت و در راه برگشت و به آراميگفت: «ساکت». هنگامي که ساعت پنج صبح مادرش بيدار شد، آل از خانه خارج شده بود، اما اين اتفاق بارها روي داده بود. آل پسر پرجنب و جوش و ناآراميبود و تمام مدت تابستان در آمد و شد بود. او مدام اشتباه ميکرد و تاوانش را ميپرداخت و به تازگي سعي کرده بود دست به دزدي بزند و گير افتاده دچار دردسر شده بود. مادرش صبحانه خودش را درست کرد، ناهارش را بسته بندي کرد و با عجله به سر کار رفت، با اين اميد که امروز تمام روزکار باشد. آن روز تمام وقت کار بود و به علاوه اضافه کار هم بود، اگرچه ديگر ناهار نداشت، بر آن شد براي پول اضافي کار کند. تقريباً همه کارگران بسته بند همچنان ماندند و همسايه اش آن طرف کوچه، ليزا آبوت که کنارش کار ميکرد گفت: «بيا تا وقتي کار تمام ميشود کار کنيم، بعد ميرويم خانه و با هم شام درست ميکنيم و کنار باغچه جعفري تو که خيلي خنک است، ميخوريم. روز گرمياست، با عقل جور در نميآيد پنجاه يا شصت سنت اضافه در نياوريم.». وقتي دو زن به کنار باغچه آمدند، تقريباً ساعت نه بود، اما هنوز هوا روشن بود و مشاهده کرد پسرش مشغول ميخ کوبي تکههاي جعبه چوبي است. با چکش چيزي درست ميکرد. شبيه نيمکت بود. آل قبل از اين باغچه را آب داده و بقيه حياط را مرتب کرده بود و خانه بسيار خوشايند و مطبوع به نظر ميرسيد. پسرش بسيار جدي و پرمشغله مينمود. او و ليزا يکراست براي تهيه شام رفتند، براي سالاد، فلفل و گوجه فرنگي و خيار و مقدار زيادي جعفري چيدند. پس از آن ليزا به خانه اش رفت تا ناني را که شب قبل پخته بود و قدري پنير سفيد بياورد و ظرف چند دقيقه شام خوردند و خيلي خودماني راجع به روز موفقي که گذرانده بودند صحبت کردند. پس از شام بر آتشي که در حياط افروخته بودند قهوه ترک درست کرد. قهوه نوشيدند و هرکدام سيگاري کشيدند و از تجاربشان در دهات و اين جا در فرنسو براي يکديگر حکايت کردند و بعد از آن درون فنجانهايشان نگاهي انداختند تا ببينند آيا بخت و اقبال خوبي را نشان ميدهد و نشان ميداد: سلامت و کار و شام خارج از خانه در طي تابستان و پول کافي براي بقيه سال. آل کوندراج سرگرم کار بود و حرفهايي را که ميزدند تصادفاً شنيد، آن وقت ليزا به خانه رفت تا بخوابد. مادرش گفت: «آن را از کجا آوردي، چکش را، ال!». ـ از فروشگاه ـ چطوري؟ دزديدي؟ آل کوندراج نيمکت را تمام کرد و بر روي آن نشست و گفت: «نه. ندزديدمش.» ـ چطور گير آوردي؟ آل گفت: «براش تو فروشگاه کار کردم.» ـ فروشگاهي که ديروز از آن دزدي کردي؟» ـ آره. ـ کي بهت داد؟ ـ رئيس. ـ چه کار کردي؟ ـ چيزهاي مختلف را به پيشخوانهاي مختلف بردم. زن گفت: «خب. خيلي خوب است. چقدر کار کردي براي آن« چکش کوچک؟» آل گفت: «تمام روز. آقاي کلمر بعد از اين که يک ساعت کار کردم، چکش را به من داد، ولي من به کارم ادامه دادم. مردي که ديروز مچم را گرفته بود کار را يادم داد. با هم کار کرديم. با هم صحبت نکرديم، ولي آخر روز من را به دفتر آقاي کلمر برد و به او گفت که من تمام روز را سخت کار کردم و دست کم بايد يک دلار به من بدهد.» زن گفت: «خيلي خوب است.» ـ به همين خاطر آقاي کلمر يک دلار نقره گذاشت روي ميز برايم و بعد مردي که ديروز مچم را گرفته بود به او گفت فروشگاه به پسري مثل من، با روزي يک دلار احتياج دارد و آقاي کلمر گفت من ميتوانم آنجا کار کنم. زن گفت: «خيلي خوب است. ميتواني کميپول براي خودت در بياوري.» آل گفت: «يک دلار را روي ميز آقاي کلمر گذاشتم و به هردوشان گفت که احتياجي به کار ندارم.». زن گفت: «چرا اين کار را کردي؟ يک دلار در روز براي پسر يازده ساله پول خوبي است. چرا قبول نکردي؟». پسرک گفت: «براي اين که از هردوشان بدم ميآيد. هيچوقت براي اين جور آدمها کار نميکنم. فقط نگاهشان کردم و چکش را برداشتم و آمدم بيرون. آمدم خانه و اين نيمکت را درست کردم.». زن گفت: «خيلي خب. ساکت.». مادرش داخل خانه شد تا بخوابد، اما آل کوندراج بر روي نيمکتي که درست کرده بود نشست و رايحه باغچه جعفري را استشمام کرد و ديگر احساس سرافکندگي نميکرد. اما هيچ چيز مانع نفرت او از آن دو مرد نميشد، ولو اينکه آن دو غير از آنچه بايد بکنند کاري نکرده بودند. *داستان برگرفته از سايت ديباچه |
كارگاه داستان روزنامه اطلاعات
حسن فرهنگي
تمام داستانهايي كه طي روزگاران نوشته شده ميتوانند با رويكردي روانشناختي نقد شوند. چرا كه در پس هر متني شخصيتي و يا راوي و نويسندهاي خوابيده كه با تكيه بر روان و انديشة خويش دست به نوشتن داستان زده است و ما از پس كلمات ميتوانيم با روان شخصيتهاي داستان و يا حداقل راوي داستان آشنا شويم و از آن منظر او را به نقد بكشيم. اما بحث ما در اينجا نقد روانشناختي نيست، بلكه پرداختن به داستانهايي است كه نويسنده خود سعي دارد با استفاده از آموزههاي روانشناسي به خواننده چيزي تفهيم كند و بيش از اين كه منتقد بخواهد از زاويه خود به داستان نگاه كند، مؤلف او را مجاب ميكند كه اين داستان روانشناختي است. نخستين دغدغة داستانهايي از اين دست، پرداختن به هزارتوي درون انسان و شكافتن زواياي پنهان روح اوست. در اين نوع ما ميتوانيم بدون اين كه خواننده را منتظر وقوع بحران نگه داريم، روده درازي كنيم و حرفهايي را بزنيم كه در شناساندن شخصيت اصلي داستانمان كمك كند. اين نوع، ذائقه خواننده را نسبت به خوانش داستانهاي كلاسيك و حتي داستانهاي اوليه همچون قصص و اساطير تغيير داده است و در حقيقت اين نوع داستانها از آن انسانهاي مسأله داراست كه خود به مسأله دار بودنشان اشراف دارند و در صدد واكاوي درونشان بر ميآيند. پس اين نوع داستانها براي انسان مدرن است!
داستان «دختري كه منتظرم بود» با چنين نگاهي نگاشته شده است و عليرغم ضعفهايي كه دارد براي «داستان روانشناختي راوي محور» نمونه خوبي است.
داستانهاي روانشناختي، كاوشي در درون شخصيت داستاني و يا حتي با تكيه بر زاويه اول شخص كاوشي در درون خود نويسنده دارد و براي اين كه خواننده را نويسنده با خود همراه سازد ميتواند تكنيكهاي مختلفي را امتحان كند. در حقيقت هدف نهايي داستانهاي روانشناختي مشخص است؛ اما تكنيك رسيدن بدان هدف متفاوت مينمايد.
در داستان اين هفته، نمونهاي از اين نوع آثار را ميبينيم كه نويسنده براي اين كه تعليقي در داستان ايجاد كند، خود را نسبت به وقايعي كه رخ ميدهد بياطلاع نشان ميدهد. اين بي اطلاعي به خواننده نيز منتقل ميشود و همانند داستانهاي كلاسيك، خواننده با طي بحرانهاي داستاني سعي ميكند به نتيجه نهايي دست پيدا كند. در اين نوع داستانها ما از طريق راوي و يا ديالوگها به روانشناختي بودن داستان پي ميبريم . به چند مشخصه عمده اين نوع داستانها اشاره ميكنم:
1- راوي از زبان ديگران، روانژندي خود و يا شخصيت داستاني اش را مطرح ميكند؛ اما خود نسبت به صحت آن باور نشان نمي دهد و خواننده طي خوانش اثر متوجه ميشود كه او دچار روانژندي است يا نه. در داستان مثالي ما دختري در خيابان گريبان راوي داستان را ميگيرد و بسيار صميمي با او سخن ميگويد. اما راوي او را نمي شناسد و در ديالوگ دختر مشكلات راوني راوي مشخص ميشود. «دخترک ادامه داد: خوب همه چيز رو راجع به خودت برام تعريف کن. اين مدت بهت چطور گذشت؟ الان چيکار ميکني؟ هنوزم همون ديوونه هميشگي هستي يا حواست جمعتر شده؟ چقدر حيف که تا دو ساعت ديگه بايد برم.» اگر بپذيريم كه برخورد راوي با دختر واقعيت دارد، بايد اطلاعاتي كه دختر برايمان ميدهد مهم باشد. او نشان ميدهد كه قبلاً راوي كه شخصيت اصلي داستان ماست،ديوانه بوده است.
2- تكيه بر زياده گويي - تكنيك داستانهاي روانشناختي راوي محور بيشتر بر اين استوار است كه خواننده گمراه شود و بيش از اين كه حرف نفر ثانوي را بپذيرد، از راوي اول شخص كه دارد در مورد خود سخن ميگويد، حرف شنوي داشته باشد. هميشه حق با كسي است كه با ما سخن ميگويد. پس ما هنوز نميتوانيم ديوانگي راوي را بپذيريم. براي همين با كنجكاوي - از منظر داستانهاي كلاسيك - خواندن خود را ادامه ميدهيم تا در لابلاي زندگي آنها به مواردي دست پيدا كنيم كه ديوانه بودن يا نبودن راوي را براي ما نشان دهد. يعني در بند دو به جاي اين كه نويسنده بخواهد از بحرانها استفاده كند، بحران اصلي را در ذهن خواننده با تضادي كه پيش ميآورد ايجاد ميكند. اين نوع داستان ديگر به رخداد اهميت نمي دهد بلكه به تهمت و زياده گويي پايبند است تا از لابلاي واژگان حالتهاي شخصيت داستاني را بيرون بكشد و با كشف او به لذت داستان دست پيدا كند.
3- تضاد در روايت و عمل- كم كم با پيشرفت داستان با تضاد و تنافري كه ايجاد ميشود، زاويه نگاه ما - خوانندگان- نسبت به پذيرش داستان تغيير ميكند. نويسنده هم ميتواند مستقيم و هم غير مستقيم بدين مسأله پايبند باشد. در داستان مثالي ما نويسنده به طور مستقيم ذهن خواننده را درگير ميكند. زماني كه دختر براي لحظهاي از كنار مردجوان بلند ميشود، او به شك ميرسد كه آيا واقعاً زني بوده است يا نه؟ خواننده كه از ابتدا در جريان داستان بوده است ميداند كه به دنياي مرد جوان دختري وارد شده و بيرون رفته است و شكي كه راوي نسبت به واقعي بودن دختر ميكند، خواننده را به اين فهم ميرساند كه راوي واقعاً بيمار است و از نيمههاي داستان اعتماد خواننده نسبت به راوي كم رنگ ميشود و او با دختر همزاد پنداري ميكند و بر خلاف شروع داستان كه نوشتيم خواننده به راوي بيشتر اعتماد دارد؛ اين اعتماد از بين ميرود. باز هم از تكنيك پيشين استفاده ميشود و خواننده با اعتماد به راوي، نسبت به او بي اعتماد ميشود. بدين معني كه وقتي راوي به او ثابت ميكند كه نسبت به واقعي بودن دختر شك دارد، خواننده با اعتمادي كه به او دارد متوجه ميشود كه اين داستان نسبت به داستانهاي ديگر تفاوت عمدهاي دارد و آن اينكه راوي او بيمار است و يا اين كه ميخواهد با وي بازي كند. در ميانههاي داستان، دو جهان براي ما خلق ميشود. جهان نخست بر پايه اطلاعاتي كه از راوي گرفته ايم واقعي به نظر ميرسد، اما جهان دوم به صورت سوبژكتيو، ما را وارد حوزهاي ميكند كه كاملاً خيالي است. در داستان ميخوانيم: «ده دقيقه گذشت و او هنوز برنگشته بود. نکند اين دختر ساخته و پرداخته تصوراتم بود. يعني ممکن بود همه اينها از نوشيدن يک شيشه آبجو ناشي شده باشد؟ ولي او در نظرم کاملاً واقعي جلوه کرده بود.» خواننده هم همانند نويسنده گيج ميشود و حالا بر خلاف داستانهاي كلاسيك، پاي خواننده به عنوان مؤلف وارد داستان ميشود. در اين نوع داستانها خواننده مجبور ميشود كه خود نيز نقش ايفاء كند و بين جهانهاي مختلف يكي را انتخاب نمايد و در آن به زيست خود ادامه دهد.
4- هزارتوي درون شخصيت كاويده ميشود. در داستانهايي كه با رويكرد روانشناختي نوشته ميشود بايد هزارتوي درون شخصيت داستاني كاويده شود و خواننده بتواند با غور در درون وي به نتيجه برسد و عواملي را كه باعث آزردگي شخصيت شده شناسايي كند. در داستان مثالي ما اين اتفاق بسيار كمرنگ رخ داده و ضعف عمده داستان نيز بدينجا بر ميگردد. بين دو جهان واقعي و خيال اتفاقي رخ ميدهد. دختر از مرد جوان جدا ميشود و ميرود اما ما هنوز مرد جـوان را و دلايــل روانـــژنديش را نشناخته ايم. تنها نويسنده به يك مورد اشاره كرده كه ميتوانست آن را به روشهاي مختلف بيان كند و آن اينكه بيماري راوي به عدم دسترسي به زن بر ميگردد. راوي مستقيم در بندهاي پاياني داستان از اين مسأله پرده بر ميدارد و مطرح ميكند و آرزوي خود را براي به دست آوردن دختر بيان ميكند. هر چند مسأله وابستگي به ديگري به تعبير لاكان ميتواند روان انسان را آزرده كند، اما داستان نويس موظف است كه براي اين نياز به ديگري عوامل متعددي را كنار هم بگذارد بدون اين كه متهم به مستقيم گويي شود.
در نهايت در «داستانهاي روانشناختي راوي محور» خواننده با راوي همراه ميشود،حرفهاي او را باور ميكند، نسبت به حرفهايش شك ميكند، خود به عنوان مؤلف وارد داستان ميشود و در نهايت نه حرف راوي را قبول ميكند و نه شخصيت ثانويه داستان را، بلكه خود را محور تصميم گير تلقي كرده و بر اساس شناختي كه پيدا كرده نتيجه گيري ميكند. موارد فوق الزامات داستانهاي مدرن است. پس نتيجه ميگيريم كه داستانهاي روانشناختي كاملا مدرن هستند.
دختري که منتظرم بود
نوشته: مکرتيچ آرمن (Mkrtych Armen)
برگردان: محمد باقري
براي خودم بيهدف در خيابان پرسه ميزدم که کسي صدايم زد:
ـ روبن!
دختري بود که به سويم ميدويد. باريک اندام و کم سن و سال. شايد دو سالي جوانتر از خودم بود و در چهرة زيبايش نوعي حالت کودکانه موج ميزد. لابد او را ميشناختم. ولي از کجا؟ راستي او که بود؟
دستم را گرفت و در حالي که مثل بچهها آن را سفت ميفشرد، گلايه سر داد:
ـ آخه چرا روبن... هيچ ميدوني چه مدته منتظر توام؟
من که تلاشم در به ياد آوردن نامش بي فايده بود گفتم:
ـ سلام.
ـ پنج روزه که من اينجام. امروز دارم ميرم. چه ميشه کرد؟ دست خودم نبود. جدي ميگم. از همه دخترا سراغتو گرفتم بلکه بتونم پيدات کنم ولي هيچ کدومشون نميدونستن.
قاعدتاً بايد او را ميشناختم و اين نميبايست اولين ديدارمان بوده باشد. چطور امکان داشت يکسره فراموشش کرده باشم؟ تازه دخترهايي را هم که ميگفت نميشناختم. شکي نبود که او خودش از هر دختر ديگري که ميشناختم دوست داشتنيتر بود. چطور ممکن بود همچو کسي را از ياد برده باشم؟
دخترک ادامه داد:
ـ خب همه چيز رو راجع به خودت برام تعريف کن. اين مدت بهت چطور گذشت؟ الآن چيکار ميکني؟ هنوزم همون ديوونه هميشگي هستي يا حواست جمعتر شده؟ چقدر حيف که تا دو ساعت ديگه بايد برم.
طوري حرف ميزد که گويي خيلي به هم نزديک بودهايم و آنقدر شيرين و خودماني بود که قبل از هر کاري در آغوش کشيدمش. آيا يک وقتي عاشقش بودهام؟ در اين صورت آيا ممکن نبود دوباره عاشقش شوم؟ او دقيقاً چنان دختري بود که آدم ميتوانست دل به عشقش بسپارد. ولي آخر من حتي اسمش را بلد نبودم! چطور ميشد اسمش را بپرسم بي اين که او را رنجانده باشم؟ به علاوه اين چه دردي را دوا ميکرد؟ هيچ. پس هر چه پيش آيد خوش آيد . شايد ضمن گفت وگو حرفي بزند که همه چيز را روشن کند. ولي او راجع به خودش چيزي نميگفت و تمام حواسش به من بود و به حرفهايي که بايد ميزدم.
ـ يه چيزي بگو، روبن. به نظرم مياد که پاک عوض شدهاي. اون وقتها از بس يکريز حرف ميزدي کسي جلودارت نبود. ببين، دوست دارم بازم همون جور باشي. نميتوني همون روبن ديوونه اون وقتا باشي...؟
و پس از وقفه کوتاهي ادامه داد:
ـ نکنه مزاحمت شده باشم. داشتي جايي ميرفتي؟
فوراً گفتم: نه اصلاً.
ـ منو ببخش که اين جوري بهت پريدم. با هيچ کس ديگهاي ممکن نبود اين کارو بکنم. خب پس بذار دستتو بگيرم. اين قدرم تند راه نرو، پا به پاي من بيا.
سعي کردم همان طور که او ميخواست راه بروم ولي رفتارم کميناشيانه بود.
هيچ! مطلقاً هيچ چيز به خاطرم نميآمد. بايد چيزي ميگفتم. درباره چه موضوعي ميشد حرف زد؟ کاش حداقل سر نخي گيرم ميآمد که هميشه راجع به چه چيزهايي حرف ميزديم. کاش ميدانستم با چه کسي طرف صحبت هستم!
از من خواسته بود راجع به خودم صحبت کنم. همين کار را بايد ميکردم، چاره ديگري نداشتم. اما اين باعث ميشد که چيزي در مورد او دستگيرم نشود. همچنان که در ذهنم کنکاش ميکردم تا موضوعي براي شروع صحبت پيدا کنم، ناگهان ايستاد.
ـ آهان، يک دقيقهاي بايد برم يکي از دخترا رو ببينم. همينجا منتظرم بمون. غيبت نزنهها. زودي بر ميگردم.
از دروازهاي داخل شد. ساختمان بزرگي رو به خيابان بود که درش به حياط باز ميشد. چندين خانه کوچک مشرف به اين حياط بودند. کاش اقلاً ميفهميدم وارد کدام خانه شده است. در اين صورت ميتوانستم فردايش بيايم و از آنها بپرسم دختري که روز قبل به ديدارشان رفته چه کسي بوده. معلوم بود که اينها افکار پوچي است، چون اصلاً نميدانستم وارد کدام خانه شده است.
ده دقيقه گذشت و او هنوز برنگشته بود. نکند اين دختر ساخته و پرداخته تصوراتم بود. يعني ممکن بود همه اينها از مصرف يک شيشه نوشيدني ناشي شده باشد؟ ولي او در نظرم کاملاً واقعي جلوه کرده بود.
بيست دقيقه گذشت. ديگر باورم شده بود که دختري در کار نبوده و اين ديدار در عالم خيال رخ داده است. براي آخرين بار نگاهي به ساختمان انداختم، آهي کشيدم و آرام به راه افتادم. اصلاً برايم مهم نبود کجا ميروم، ولي همان سمتي را پيش گرفتم که ما، يا درستتر بگويم من، از آنجا آمده بودم. شايد اين کوششي بود تا به دامان واقعيت برگردم.
ـ روبن!
دورو برم را نگاه کردم. همان دختر بود که شتابان به طرفم ميآمد.
ـ پس ميخواستي جيم بشي، همين طوره؟
به حالتي گناهکارانه گفتم:
ـ نه، نه، فقط داشتم بالا و پايين قدم ميزدم.
نفس راحتي کشيدم، پس او واقعي بود!
ـ خب ديگه روبن، زياد وقتتو نميگيرم. خونه اون دوستم زيادي معطل شدم، حالا بايد عجله کنم. اسبابام رو هم هنوز نبسته ام.
سر نبش خيابان ايستاديم. ميخواست چيزي بگويد که متوجه شد اتوبوسي از راه ميرسد.
ـ اوناهاش! با همون اتوبوس بايد برم. نه، بدرقهام نکن. ممکنه کسي ما رو با هم ببينه و اذيتم کنه. توي اين پنج روز با کسي بيرون نرفتهام، الآن هم تو اين لحظات آخر خوب نيس منو با يه مرد جوون ببينن. مواظب خودت باش، روبن عزيز.
درست قبل از سوار شدن به اتوبوس، برگشت و فرياد زد:
ـ نامه بنويسيها! آدرسم رو که ميدوني. اگه تو اول نامه ننويسي، منم نمينويسم.
چيزي نمانده بود که من هم پشت سرش سوار شوم ولي درهاي اتوبوس به رويم بسته شد. به اين ترتيب پرونده راز کوچکي در زندگي من نيز بسته شد. رازي که هرگز قادر به گشودنش نخواهم بود.
آن دختر با اتوبوس از من دور شد. بعد از آن ديگر هيچگاه او را نديدم. خبري هم از او نيافتم. باري، ياد او در سينهام پاينده است و هرگز فراموشش نميکنم؛ هر چند به کلي برايم ناشناس باقي مانده است.
از آن روزگار سالها ميگذرد. طي اين مدت عشق واقعي را شناختهام. با زنهاي فوقالعادهاي آشنا شدهام، ولي اغلب ميانديشم نکند دختري که منتظرم بود از همهشان بهتر بود. شايد همان ميتوانست تنها عشق بزرگ زندگي ام بشود. شايد هم اين طور نبود، اما همين ندانستن واقعيت امر سرگشتهام ميکند. با اين حال، يک چيز مسلم است: من هنوز منتظر دختري هستم که زماني منتظرم بود.
راستي کجا هستي؟ از اين که برايت نامه نفرستادهام رنجيده خاطر نباش. من آدرست را از ياد برده بودم، نامت را از ياد برده بودم، خودت را از ياد برده بودم. ميدانم که چنين وضعي برخورنده است، ولي واقعيت امر همين است. آخر مگر خودت نميگفتي که من ديوانهام؟ پس اين بي عقلي را بر من ببخش که دختري چون تو را از ياد بردهام. من هم به سهم خود محکوم شدهام به اين که نتوانم تا آخر عمر دوباره فراموشت کنم.
تو مهربان و صميميبودي، به خاطر همين است که ميگويم، چه حالا چه در آينده، هر طور که آن موقع بودي، درست همان طور باقي بمان. اگر هم دوباره پيش آمد که مرا تصادفاً در خيابان ببيني، باز هم به نام صدايم کن. اين بار خاموش نخواهم ماند. اين بار هزار سخن شيرين در گوشت خواهم گفت. اما پيش از هر چيز، از دختري که منتظرم بود خواهم پرسيد: تو کيستي؟
داستان، برگرفته از سايت جن و پري
داستانهاي موقعيت پيش از اين که در صدد ايجاد بحران تعريف شخصيت، فضا، ردگيري مفاهيم و معاني باشند؛ به حس انگيزي ميپردازند. اين اتفاق بيشتر مواقع بدون هيچ پيشداوري رخ ميدهد. نويسندة اين نوع داستانها سعي ميکند با روايتي سرراست و بدون پيش داوري، خواننده را با متني مواجه کند تا غور در آن متن او را با موقعيتي آشنا کرده و متناسب با خوانش مخاطب بر روي او اثر بگذارد.
موقعيت، يک پلان است. يک تابلوي نقاشي است. تابلويي که در آن هيچ حرکتي وجود ندارد. اگر درشکهاي درون اين تابلو در حرکت باشد، نويسنده حق ندارد درشکه را به مقصد برساند. درشکه در اين پلان ميايستد. اين خواننده است که از درشکه بالا ميرود، افسار اسبش را به دست ميگيرد و هي ميکند تا حرکت کند. شايد هم هيچ وقت اين اتفاق نيفتد و درشکه براي هميشه به همان شکل باقي بماند.
در هر حال داستان موقعيت، تصوير را براي ما ارائه ميدهد و اين ما هستيم که بدان تصوير جان ميدهيم. اين نوع داستان با ذائقة مخاطبيني که به روايتي حادثه محور پايبندند، خوشايند نيست. مخاطبين داستانهاي کلاسيک، معتاد به پشتوانه و حمايت هستند. آنها دلشان نميخواهد به تنهايي جادة پر پيچ و خم داستان را طي کنند. از تنهايي ميترسند. براي همين بايد نويسنده قدم به قدم با آنها همراه باشد و جاده را به خوبي بدانها نشان دهد و آخرسر ثابت کند که چه اتفاق افتاد و يا قرار است بيفتد. اگر خوانندة تنبل شدة داستانهاي کلاسيک را همينطور رها کني، او را آزردهاي.
داستان «يخ» نوشتة ديويد شيلدز با اين که داستان موقعيت نيست، اما ناخودآگاه در ترسيم موقعيت خوب عمل کرده است. اين داستان ميخواسته داستاني روانشناختي باشد، ولي خام دستي نويسنده در پردازش داستان و ضعف او در گشايش درون شخصيتهاي داستاني، اين امکان را از او گرفته و موجب شده در نوع خود داستاني ضعيف باشد، اما ناخودآگاه به داستان موقعيت نسبت خوبي بدل شود. اگر اين داستان را از زاوية داستان روانشناختي مطالعه کنيم، ايرادات بسياري پيدا خواهيم کرد و اما اگر به عنوان داستان موقعيت بدان نگاه کنيم، عليرغم ضعفهايي که دارد قابل تامل خواهيم ديد.
علت اين که اين داستان را داستاني موفق قلمداد نميکنم براي اين است که تم ِ داستاني تکراري است و نويسنده سعي نکرده براي زدون اين تکرار از تکنيک زبان و يا ديگر آرايههاي داستاني استفاده کند. تنهايي که بزرگترين معضل بشري است در اين داستان به تصوير کشيده شده است و خواننده بعد از اين که داستان را به پايان ميرساند به خود و تنهايي خود ميانديشد، اما اين پلان آنقدر توانمند نيست که بتواند مخاطب را مدت زيادي به خود مشغول کند و آنقدر شخصيتهاي داستاني واکاوي نشدهاند که خواننده بتواند فايدة روانشناختي از آن ببرد. در صورتي که نويسنده ميخواست داستان موقعيت بنويسد بايد به چه چيزهايي دقت ميکرد که نکرده است؟
1- وقتي ميخواهيم موقعيتي را ترسيم کنيم بايد به اصالت ـ تازگي ـ پرشماري مخاطب آن موقعيت دقت کنيم. در صورتي مخاطب داستاني ما با ما و داستانمان همراه خواهد شد که با شخصيت داستانيمان همزاد پنداري کند. در اين داستـان، نويسنده توانــايي ايجاد حس انگيزي براي همزادپنداري را ندارد. ما بيش از آن که با پيرمرد داستان آشنا شويم و موقعيت او را پي بگيريم با پسر او رابطه برقرار ميکنيم. کليت اين داستان به ما نشان ميدهد که پسر جوان نقش چنداني در داستان ايفاء نميکند. او تنها به عنوان راوي وارد داستان شده است، اما به خاطر اين که نويسنده نتوانسته آن دو را از هم جدا کند خواننده به جاي چشم دوختن به موقعيت داستان به روايت زل ميزند و احساس ميکند بين پدر و پسر اتفاقي رخ خواهد داد و در پايان داستان متوجه ميشود که اين داستان هيچ وقت قصد نداشته ما را به رخدادي راهبر شود.
2- اتمسفر داستان تغيير ميکند؛ در صورتي که براي استحکام داستان ميتوانستيم آن را تغيير ندهيم. داستان موقعيت به فراخور وضعيتي که ميخواهد براي ما نشان دهد بايد کمترين تغيير را در روند داستان ايجاد کند. در اين نوع داستان بايد از اضافه گويي پرهيز کنيم. اين اضافه گويي از رابطة ديالکتيکي بين شخصيت گرفته تا تغيير فضا و زمان مصداق دارد. بايد بار ديگر داستان را مرور کنيم. اين داستان، چه موقعيتي را ميخواهد براي ما ترسيم کند؟ روايت پسر جوان از خود و پدرش نشان ميدهد که نويسنده در صدد است تنهايي پيرمرد را نشان دهد. آيا اين تنهايي بدون اين که او نياز به نامه داشته باشد، نميتوانست ترسيم شود؟ متوسل شدن به نامه نشان ميدهد که نويسنده هنوز به تکنيکهاي داستاني اشراف ندارد. او براي خلاصي از دشواري نوشتن، عنصر ديگري را وارد داستان ميکند که چندان نيازي بدان نيست. در اين داستان، راوي اول شخص از منسوبين شخصيت اول داستاني ماست. او ميتواند اطلاعات بسياري را در مورد شخصيت داستاني به ما بدهد، اما اين اتفاق نميافتد. حتي اين داستان ميتوانست در چند سطر اول ادامه پيدا کند و تمام شود و آن هم ورود پسر جوان به خانه بود. پرداختن به اضطراب پدر و يا حتي اشتياق او براي ديدن يک نفر که وارد خانه ميشود ــ ولو دزد ــ ميتوانست از تنهايي او پرده بردارد و ما نيازي به ايجاد ابهام نداشته باشيم. اما نويسنده خام دستي کرده و از موضوعي بدين زيبايي و مهمي گذشته و پدر و پسر را مقابل هم قرار داده و باز هم رابطه را کش داده است تا به خارج از خانه برساند و در آنجا به مخاطب بفهماند که او تنهاست.
3- حسهاي عاطفي بيش از آن که نشان داده شود گفته ميشود. گفتوگوي بين پدر و پسر ميتواند نوع رابطة آنها را براي ما نشان بدهد. نويسنده با يک ديالوگ ساده ميتواند خواننده را با خود و شخصيت داستاني همراه کند اما در اين داستان اين اتفاق نميافتد. رواي که پسر جوان است به مخاطب در مورد رابطة خود با پدرش سخن ميگويد. او به طور مستقيم به ما ميگويد که در عمرش حتي يک بار هم پدرش را پدر صدا نزده است. خواننده اين داستان در صدد آن نيست که بداند اين دو شخصيت همديگر را چه صدا ميزده اند. آنها در نهايت ميخواهند به اين نتيجه برسند که پيرمرد تنهاست و اين تنهايي را براي خود تحليل کنند. اما نويسنده نميتواند به اين مهم دست پيدا کند و پيش از اين که خواننده داستان را بخواند و خود در پيشبرد آن دخيل باشد، نويسنده وارد معرکه ميشود و رابطة دو شخصيت را لو ميدهد.(در اينجاست که داستان که قصد دارد به عنوان داستان موقعيت ثبت شود از تکنيک اين نوع داستان فاصله ميگيرد. در حقيقت منحرف ميشود.)
4- اين داستان واقعيت ندارد يا دارد؟ داستان در خواب اتفاق ميافتد و فاعل اين خواب پسر جوان است. پس به اين نتيجه ميرسيم که شخصيت اصلي داستان ما پيرمرد نيست بلکه پسر جوان است، اما اگر چند سطر اول و چند سطر آخر که نشان ميدهد داستان در خواب اتفاق افتاده حذف شود، خواهيم ديد که نقش جوان تنها در روايت داستان است. در اينجاست که تازه متوجه ميشويم نويسنده سعي داشته داستان روانکاوانه بنويسد، اما چرا ما متوجه نشدهايم؟ براي اين که نويسنده نتوانسته حالتها، احساس و هزار توي درون راوي داستان را براي ما نشان دهد و ما را بيش از اين که متوجه پدر او کند متوجه خود راوي سازد. ما نميتوانيم راوي را در اين داستان جدي تلقي کنيم؛ چون از او هيچ اطلاعي نداريم، اما پدرش را درک ميکنيم؛ چون کنش داستاني روي اوست و از طريق او ميتوانيم داستان را ادامه بدهيم.
5- در نهايت متوجه ميشويم که ما يک داستان روانشناختي خواندهايم با مشکلات تکنيکي زياد و بعد از فهم اين موضوع ميتوانيم خوانش خودمان را روي آن سوار کنيم و از داستان لذت ببريم. به اين نتيجه ميرسيم که شخصيت اصلي داستان ما پسر جواني است که از عقده اديپي در رنج است و اين عقده رابطه ي او را با پدرش تعريف ميکند و به آن وقت به خوبي ميتوانيم متوجه شويم که فرستنده ي نا کي بوده. ما داستان موقعيت خواندهايم و نخوانده ايم! ولي به هيچ وقت داستان روانشناختي نخواندهايم چرا که اصلاً نتوانستهايم وارد هزارتوي درون شخصيت داستانيمان شويم.
6- اينجا همة داستان خط ميخورد. خوانش ما نسبت به داستان با استفاده از نشانههايي است كه نويسنده برايمان ايجاد ميكند و سفيدخواني خودمان كه اراده ميكنيم نقش تازهاي به داستان ببخشيم. اين داستان با دو ترجمه در اينترنت يافت ميشود. مترجم اولي را هر چه گشتم پيدا نكردم و نسبت به ترجمهاي كه در سايت جن و پري بود، سالمتر به نظر ميرسيد؛ اما يك مشكل ديگر در دو ترجمه به چشم ميخورد كه ميتواند كلاً سرنوشت داستان را تغيير دهد كه ميدهد. مترجم اولي، راوي داستان را دختري فرض ميكند و دختر بودن راوي در بند آخر داستان مطرح ميشود؛ اما مترجم بعدي كه ترجمه اش در سايت جن و پري موجود است، راوي را پسر قلمداد كرده! اگر داستان رويكردي روانشناختي داشته باشد كه چنين به نظر ميرسد، جنسيت راوي تأثير عميقي در خوانش ما ايجاد خواهد كرد و يكي از ضعفهاي داستان و شايد ترجمه اين است كه در طول داستان، جنسيت يا معلوم نيست يا نشانهها و عملكردها راوي را مذكر جلوه ميدهد. پس به نظر ميرسد که نويسنده هنوز بايد اين داستان را به عنوان طرح گسترده نگاه كند و بار ديگر بازنويسياش نمايد.
اگر با خوانش اين داستان کوتاه به اين نتيجة من رسيديد که ميخواستيم داستان روانشناختي بخوانيم، اما با داستان موقعيت مواجه شده ايم؛ بايد جاي ديگر بتوانيم داستان روانشناختي را درک کنيم. اين کار را ميگذاريم براي نوبت ديگر.
داستان کوتاه
يخ
نوشتة: ديويد شيلدز
چند شب است مرتباً يک خواب ميبينم: ميخواهم در جلويي خانه پدر را باز کنم که متوجه ميشوم با يک تکه تخته جلوي در ايستاده. فکر ميکند ميخواهم به زور وارد شوم. عينکش را به چشم نزده و چراغهاي راهرو خاموش است. من را با دزد اشتباه گرفته و قصد دارد جلويم را با يک تکه چوب بگيرد. آن را با دستانش جابهجا ميکند. يک تراشه چوب به کف دستش فرو ميرود و ناچار ميشود تخته را به روي زمين بيندازد. تخته روي کفش او ميافتد.
پارچههاي درون جيب حوله پالتويياش پف کرده و بيرون زدهاند. زير حوله يک شلوار خاکي پوشيده و يک پيرهن پشمي. صداي جرينگ جرينگ پول خردها از جيب سمت راست حوله به گوش ميرسد. دست پدر داخل جيب است. سلام ميدهد. ميگويم: خيلي خوشحالم که ميبينمت پدر! اين براي اولين بار در زندگي است که او را «پدر» خطاب ميکنم.
داخل خانه هيچ نوري نيست. ساعت چهار صبح يکي از روزهاي فوريه است و بايد شمع يا لامپ و آتشي روشن کنم تا سرما از ديوارها و کف چوبي اين خانه بيرون برود. پنجرهها بستهاند و سايهها افسرده. ميگويد: برفهاي کثيف را با خودت نيار تو خونه. برو بيرون کفشهاتو تميز کن (و من که همه عمرم را در کاليفرنيا زندگي کرده و بزرگ شده ام، تا وقتي که به کالجي در شرق رفتم، هرگز برف نديده بودم).
تودههاي برف مثل ديوارهاي نا منظم از روي زمين سربرآوردهاند و تصوير درختان در اين نور ملال انگيز صبحگاهي بر زمين، به چترهاي بزرگ و شکسته ميماند. باد، برف را از روي زمين با خود به اين سو و آن سو ميبرد و با عبور از ميان درختان، به پنجرههاي خانه ميکوبد. پدر در اتاق نشيمن روي صندلي نشسته، پاهايش را روي عسلي گذاشته و دستهايش را در آستين کرده. دهانش را باز ميکند. اما کلمهاي از آن خارج نميشود. روزنامهها در گوشه و کنار اتاق روي کف زمين پراکندهاند و من دورتر از او، روي لبه تخت فنري نشستهام.
روي ميز شيشهاي کنارش، عکسي سياه و سفيد از پدر هست که او را در حال پياده روي در کوهستان نشان ميدهد. در يکي از دستانش چوب کمکي دارد و در ديگري يک پيپ. کوله پشتي انداخته و نيمرخ به طرف دوربين برگشته. چهره اش زير نور آفتاب زمستاني زيباتر و فريبنده جلوه کرده است. عکس را برمي دارم و جلويش ميگيرم:
- به اين نگاه کن!
مي گويد:
- بايد عينک بزنم.
- بدون عينک هم ميتوني ببيني.
- عينکم رو بيار بده. يک جلد چرمي روي دسته کاناپه. عينکي با قاب مشکي و محکم که اصلاً عدسي ندارد. برميدارم. عکس و عينک را به او ميدهم:
- نگاه کن، خودتي!
عينک به قدري بزرگ و پهن است که تا نوک بينياش پايين ميآيد. عکس را از بالاي قاب عينک ورانداز ميکند:
- منم!
آن را از دستش ميگيرم:
- يادت نميآد؟
- نه، کيه؟
- تو!
دستش را به درون لباس فرو ميبرد. چانه اش را روي سينه گذاشته و به پيرهنش خيره شده. وقتي ميخواهد عکس را داخل جيب پالتو بيندازد، سر ميخورد و روي زمين ميافتد. ميپرسد:
- پياده رو تميزه؟
پياده رو از جلو در حياط تا کنار خيابان پوشيده از برف است:
- نه پدر، براي چي؟
- بريم پياده روي.
- بيرون برف مياد. پنج درجه زير صفره!
- بريم دفتر اداره پست.
- نميتوني اين طوري بري بيرون. تو...
- منتظر يه نامه ام. ميشه بري بيرون رو پارو کني؟
- حداقل يه لباس گرمتر بپوش.
- پارو تو راهروئه.
هر دو پايم در برف فرو رفتهاند و دو طرفم پر از برف است. يک تند باد ناگهاني و پاروي سنگين کم مانده تعادلم را به هم بزند. پدر کنار در شيشهاي ايستاده. ژاکتي که به تن کرده آن قدر بزرگ است که ميتواند از آن به عنوان کيسه خواب استفاده کند. جيبهاي ژاکت تا کنار زانوهايش آمده اند. کلاهش پف کرده و نصف صورتش را پوشانده. ميگويد:
- پياده رو يخ زده.
با پارو به روي زمين ميکوبم. يخ زده و سفت شده. دستم را ميگيرد و به پياده رو ميآيد. پايش را به زمين ميکشد تا به کنار خيابان برسيم. تقريبا سي سانتي متر برف روي زمين نشسته. آهسته و با زحمت فراوان به سمت دفتر پستي در انتهاي خيابان به راه ميافتيم. براي اين که نيفتد به شانههاي من تکيه داده.
مي پرسم:
- کي برات نامه نوشته؟
- وقتي رسيديم اون جا خودت ميفهمي.
- زياد هم اميدوار نباش. شايد نيومده باشه.
دفتر پست، ساختمان قديمي و آجري است. پلههاي سيماني دفتر پر از برف است و درش نيمه باز. داخل، به غير از نيمکت، صدها جعبه شيشهاي قرمز رنگ با شمارههاي مشکي به چشم ميخورد. پدر کتش را درميآورد و روي زمين پهن ميکند. بعد زانو ميزند و به سرعت با شمارههاي يک صندوق ور ميرود. دست راستش را مدام به اين طرف و آن طرف ميزند:
- حق با تو بود. نامه باز هم دير کرده.
بيرون آسمان کاملاً تيره و تار است. درست به رنگ دستکشهاي من. هوا بسيار سردتر از آن است که بتوان راه رفت. چسبيده به بازوي من. يخهاي روي کلاهش مثل يک طاقي با نمک شده. ميايستد. سرفه ميکند و به سختي نفس ميکشد. ميپرسم:
- حالت خوبه؟
مي گويد:
ــ سردمه!
راه بازگشت به خانه مثل هميشه يک فلاش فوروارد بسيار سريع است و خواب من، همين جا، ناگهان به پايان ميرسد. مثل هميشه که در حسرت گفتن يک جمله عاشقانه از طرف دختر به پدر ميمانم. مثل هميشه که در حسرت برفهاي نيوانگلند ميمانم!
از نظر مترجمي ديگر، راه بازگشت هميشه گذري بياندازه كوتاه به آينده است و در اين نقطه است كه هميشه خوابم به يکباره پايان ميگيرد و انگار نبض عجيبي، يك چيز درك نشدني اوديپي با نام زمستان نيوانگلند را حكايت ميكند.
از امروز سه شنبه ۱۲ آبان ماه در ویژه نامه ی فرهنگ و ادب روزنامه ی اطلاعات کارگاه داستان خواهم داشت که عین مطالب را در وبم می گذارم. امیدوارم داستان های خوبی به دستم برسد تا در این صفحه کار بکنم.
اين سؤال پيش از آن که سؤال نويسندگان باشد، در طي تاريخ سؤال عميق و فلسفي انديشمندان و فلاسفه بوده است که آيا داستان واقعيت دارد يا زندگي؟اگر نگاه سوفسطاييها را ناديده بگيريم، نخستين کسي که سعي ميکند بدين شک پاسخ بدهد، افلاطون است. او با ساختن غار معروف خود سعي ميکند واقعيت را در سوية ديگر زندگي که آن را درک ميکنيم قرار دهد و سايه آن واقعيت را زندگي و ساحت زندگان بخواند. اين شک تا انسان هست وجود دارد و فيلسوفي چون دکارت نيز نميتواند با گزارة خود که ميانديشد پس هست، بدان پاسخ بدهد و خيال همه را راحت کند.
با اين مقدمه به اين نتيجه ميرسم که دنياي داستان بسيار بسيار مهم است و چه بسا اصلاً دنيا همان ساحتي است که داستانها در آنجا رخ ميدهد. آيا فضايي که سعدي و همانندان او براي ما ساخته اند واقعي است يا زندگي فردي در اين ينگه يا آن ينگة دنيا ؟ به يقين هيچکس بدين سؤال پاسخ نداده است و نخواهد داد. پس داستان يک واقعيتي است که ميتواند جهان را تغيير بدهد. اگر جهان داستان، جهاني قابل تحمل باشد؛ زندگي برايمان شيرين است و برعکس در صورت تلخ بودن آن جهان، زندگي ما نيز به تلخي روي خوشي نشان خواهد داد. پس نتيجه ميگيريم که داستان بسيار مهم است.
استاد رضا سيدحسيني نقل ميکرد که از يکي از سياستمداران پرسيده بود: شما داستان هم ميخوانيد و پاسخ منفي را که شنيده بود به او هشدار شکستش را در عرصة سياسي داده بود و چنين شد و آن سياستمدار هم اينک فراري است و در فرانسه زندگي ميکند. چرا او بايد شکست بخورد.آيا اين يک اصل است؟ اگر اصل باشد چرا ديگران شکست نميخورند؟ از دو حالت خارج نيست؛ يا داستان ميخوانند و يا نگاه به کارنامة آنها ردپاي شکست همواره شان را نشان ميدهد!
با تکيه بر مقدمه اي که چيده بودم به اين باور ميرسم که آن سياستمدار در حقيقت زندگي نميکرده است. او بدون ورود به متن و تجربة زندگيهاي مختلفي که انسانها دارند، چگونه ميتوانست تصميم درست بگيرد؟ او درخيال زندگي ميکرده است و پيشگويي استاد سيدحسيني نيز فـارغ از واقع بيني او نبوده است. ورود به دنياي واقعي داستان، تازه امکان زيست را براي بشر مهيا ميکند و بيش از اين که درهاي جادويي دنياي داستان به روي کسي باز شود، زندگي گياهي و فاقد اعتبار خواهد بود. البته با اين تعريف من شايد عدة بسياري برنجند و خود را نيز در جرگة بسياران داستان نخوان قرار بدهند؛ اما با تأمل در مطالبي که در هفتههاي ديگر بدان اشاره خواهم کرد بدين نتيجه خواهيم رسيد که بسياري در جهان داستان زندگي ميکنند. چه مادربزرگانمان که تمام اعتبار خود را به قصهها گره ميزنند و چه زناني که در چهارراه فصول ميايستند و تا شروع فصلي ديگر از شکست و پيروزي خود سخن ميگويند و چه مرداني که همواره با گره افکني در زندگي خود و ديگران به فکر نقطة اوج و گره گشايي هستند و چه شما که فکر ميکنيد داستان نميخوانيد .بسياري ا ز ما در ساحت داستان نفس ميکشيم بدون اين که خود متوجه باشيم. پس داستان خيلي مهم است. اصلا داستان مهم است ولا غير!
-----------------------------------------------------------
چگونه داستان مينويسيم؟
هر کاري نياز به تمرين و ممارست و کاربلدي دارد و اگر کسي تنها از روي ميل، نه تخصص کاري انجام بدهد؛شايد براي خودش ارزشمند باشد اما نخواهد توانست ديگران را براي همراهي او اغنا کند. داستان نيز همانند کارهاي ديگر و صد البته به مراتب بيشتر از کارهاي ديگر نياز به تمرين و کاربلدي دارد. چرا که زندگي بشر را ميسازد و پيش ميبرد و امکان خوب زيستن را به بشر ياد ميدهد . اگر نويسندگان نتوانند منظور خود را به خوبي بيان کنند به يقين يا توان همراه کردن خوانندگان را با خود نخواهند داشت و يا از اثرگذاري کمتري بهره مند خواهند بود. کارگاه داستان بيشتر وظيفة چکش کاري بر روي آثار نويسندگان را دارد که با تکنيکهاي داستان آشنا شوند.براي همراه کردن خوانندگان و تغيير زيست آنها نويسنده بايد جهان خود را معني ببخشد که اين کار ديگر در وسع کارگاه داستان نيست بلکه خواست نويسنده از يک طرف و مطالعات هدفمند او از ديگر سو ميتواند او را بدين جهان نزديک کند. براي شروع کار، داستان «به دست گرفتن سرنوشت خويش در سه سوت!» نوشتة خالد رسول پور را نقد ميکنيم.
داستانهاي واقع گرا گاهي با يک تمهيد دم دستي ميتواند غير واقعي تلقي شود و خواننده را در شک بين واقعيت و خيال قرار دهد و اگر استادانه اين کار رخ دهد، خواننده به مفهوم مهم واقعي بودن داستان پي ميبرد. اين داستان در حقيقت از تکنيک روايي داستانهاي واقع گرا پيروي کرده است و برداشتن ديوار بين واقعيت و خيال، خواننده را در حيرت و سؤال فرو برده است. شروع داستان با مقدمه اي است که مختص داستانهاي کلاسيک است و در اين مقدمه خواننده با اتمسفر داستان، شخصيتهاي داستان که يکي خسته است و ديگري مرموز آشنا ميشود. در هر نوع داستاني، چگونگي ورود به داستان از اهميت بسزايي برخوردار است. در اين داستان شاهد ورود موفق نويسنده به دنياي داستاني هستيم. او از دري وارد دنياي داستان شده است که شخصيتها عريان به نمايش گذاشته ميشود و همين ورود خوب ميتواند ما را براي ادامه داستان تشويق کند.
ورود به تنة داستان اندکي کهنه و دم دستي است. در بسياري از داستانها به خصوص در يک دهة اخير با داستانهايي مواجه هستيم که شخصيت داستان با نويسنده سخن ميگويد و سعي ميکند اقتدار نويسنده را که خالق اوست بشکند. با توجه به کهنگي موضوع، نويسنده بايد از تکنيکي فايده ببرد که موضوع را براي خواننده جذاب کند اما در اين داستان گفت وگوهاي دم دستي و بدون کارکرد و ورود ناموفق به تنه، خواننده را سرخورده ميکند و موجب ميشود که خواننده تصور کند با موردي خيالي سر و کار دارد که جز وقت کشي چيزي عايدش نخواهد شد. اما ما به خواندن داستان ادامه ميدهيم. تنها به يک دليل و آن هم کوتاهي داستان است. احساس ميکنيم اگر تا پايان داستان را ادامه بدهيم، چيزي از دست نخواهيم داد. حداقل وقت چنداني را تلف نخواهيم کرد.
نخستين بحران در داستان «پيرو داستانهاي کلاسيک» رخ ميدهد. شخصيت داستان وارد ساحت واقعي ما شده و متن را به مثابه عنصري زنده و پويا به ما نشان ميدهد و پاي دختري را به ميان ميکشد که امکان دارد تصادف بکند. همين بحران موجب ميشود که ما واقعي بودن متن را درک کنيم و باز به خواندن و يا خوانش ادامه دهيم. در ادامه بحثهاي بين جوانک و نويسنده،سويههاي معنايي و فلسفي داستان را براي ما نشان ميدهد و جدال بين خالق و مخلوق شکل ميگيرد. نوعي جبرگرايي در داستان خودي نشان ميدهد. اما مخلوق بحران دوم را ميسازد تا ما با داستاني حادثه محور و معناگرا مواجه باشيم. مخلوق زير بار خواست خالق نميرود و اسلحه ميکشد و او را ميکشد. هنوز گره داستان باز نشده است. نويسنده همانند شروع داستان اينک خواب آلوده است اما اين بار براي هميشه ميخوابد و داستان که سعي ميکند از فضاي کلاسيک فاصله بگيرد ادامه پيدا ميکند تا مفهومي بودن خود را به خواننده بنماياند و سؤال عميقي را در ذهن او ايجاد کند که بدون نويسنده کلمات چگونه شکل ميگرفتند و آيا دختر و پسري به وجود ميآمدند که عاشق هم باشند؟
پايان داستان به ايستايي جهان ميرسد و بدون نويسنده جهان همچنان که هست ميايستد و هيچ حرکتي ندارد. ما بدون در نظر گرفتن مفاهيم داستان، تنها با ساختار آن کار داشتيم و بدين نتيجه رسيديم که از يک داستان کلاسيک با ساختاري خطي ميشود آشنايي زدايي کرد و به داستاني مدرن دست يافت و شاهد مثال آن را نيز آورديم. عليرغم ضعف اندکي که داستان دارد و بدان اشاره شد، ميتوان با خوانش آن به لذتي عميق دست يافت.
بهدستگرفتن سرنوشت خويش در سه سوت!
خالد رسول پور
وقتي که خسته و خوابآلود سرش روي انبوه کاغذهاي روي ميزش افتاد، جوانک سراغش آمد. دست راست جوانک در جيب کتش بود. انگار چيزي را پنهان داشت.نويسنده نشناختش. تا آنوقت نديدهبودش.
- بله بفرماييد!
جوانک لاغر کمي اين پا و آن پا کرد:
- آقا! از شما خواهشي داشتم!
- بفرماييد! شما؟
جوانک، انگار سرزنشآميز، نگاهش کرد:
- آقا مگر شما من را به جا نميآوريد؟
نويسنده پرسيد:
- بايد به جا بياورم؟
- خب... من يکي از شخصيتهاي همين داستاني هستم که داريد مينويسيد!
نويسنده با بيحوصلگي فکر کرد: آه! باز هم اين بازيهاي لوس پسامدرن! گفت:
- ولي... من شما را نميشناسم!
- خب... شما به جزئيات داستانهايتان توجه نداريد. هميشه کلّيها و اصليها را ميبينيد.
- يعني شما يکي از جزئيات داستان من هستيد؟
- تا به حال بله. جزئياتي که شما هيچوقت نميتوانيد ببينيد.
نويسنده با حيرت داشت نگاهش ميکرد و فکر ميکرد که اين جوانک پررو واقعاً چه چيزي در جيبش پنهان کردهاست. نکند يک تپانچه باشد؟ جوانک گفت:
- امشب نوشتيد که دختري دارد از بيمارستان بيرون ميآيد و ميخواهد خودش را زير ماشين بيندازد!
نويسنده خنديد:
- خب درسته! اما من خوابم برد و دخترک هنوز از بيمارستان بيرون نيامدهاست.
- در واقع نوشتهايد که دقيقاً دم ِ در بيمارستان ايستادهاست.
- بله؛ دقيقاً آنجاست!
جوانک جلوتر آمد:
- آقا! خواهش ميکنم اين کار را نکنيد. دختر را زير ماشين نيندازيد!
- اما دوست من! شما چه نقشي در داستان من داريد؟
- من... دربان بيمارستان هستم!
و سرش را پايين انداخت. سرخ شدهبود. نويسنده فکر کرد لابد از شغلش خجالت ميکشد.
- خب!
- من تا به حال نقشي در داستان نداشتهام. اما... حالا... حالا ميخواهم از اتاقک نگهباني بيرون بيايم و جلو خودکشي دختر را بگيرم! آقا خواهش ميکنم بنويسيد که آن دختر، من را ميبيند و عاشقم ميشود!
نويسنده قاهقاه خنديد:
- اما عزيزم! من که نميتوانم خلاف واقعيت بنويسم!
- کدام واقعيت آقا! واقعيت مخلوق شماست.
- بله مخلوق من است. اما من هم جزئي از اين واقعيتم.
جوانک مکث کرد. داشت زور ميزد که حرفش را بزند:
- يعني... اگر شما همين حالا بميريد، آن واقعيت که در داستانتان بايد اتفاق بيفتد، آيا... آيا باز هم اتفاق ميافتد؟
نويسنده گفت:
- خب ظاهراً نه! ظاهراً اتفاق نميافتد.
و فکر کرد: حتماً ميخواهد من را بکشد. جوانک ابله پرسيد:
- يعني او ديگر خودش را زير ماشين نمياندازد؟
نويسنده باز هم به خنده افتاد:
- نه خودش را زير ماشين نمياندازد، اما چون او يک واقعيت است، همانطور ايستاده، و همانجا که حالا هست، تا ابد... بله تا ابد خواهدماند!
جوانک هم اين بار خنديد. دست راستش را از جيب درآورد. بله! تپانچهاي در دست داشت.
نويسنده گفت:
- و تو لابد ميخواهي من را بکشي؟
جوانک در چشمهاي نويسنده زل زدهبود:
- بله آقا! دستکم از مرگش جلوگيري کنم!
تپانچه را بالا برد و در پيشاني نويسنده که باز هم داشت خوابش ميبرد، شليک کرد. نويسنده بر کف اتاق افتاد.
جوانک در حاليکه داشت دستنوشتة قصه را پاره ميکرد به گريه افتاد: حالا ديگر ميبايست در اتاقک نگهباني، در حالي که سرش را به شيشة دريچة کوچک چسبانده، تا ابد، همانطور ايستاده بماند و تا ابد، به دختر ناشناس زيباي غمگيني خيره گردد که ميخواسته از بيمارستان بيرون برود....