در نيست
راه نيست
شب نيست
ماه نيست
نه روز و نه آفتاب،
ما بيرون زمان
ايستاده ايم
با دشنه ي تلخي
در گُرده هاي مان.
هيچ كس
با هيچ كس سخن نمي گويد
كه خاموشي
به هزار زبان در سخن است.
در مردگان خويش نظر مي بنديم
با طرح خنده ئي
و نوبت خود را انتظار مي كشيم
بي هيچ
خنده ئي!
*اين روزها با تمامي اميدي كه به رستگاري بشر دارم بي دليل مدام اين شعر شاملو را زمزمه مي كنم!