تبليغاتX
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
برج و باروي خالق كليدر با پتك واژه ها فرو نمي ريزد

نامه ای به دکتر عبدالکریم سروش

دكتر عبدالكريم سروش در حافظه ي من چنان خوش نشسته است كه همواره شميم خوشي از حوالي انديشيه ي وي به مشامم مي رسد و دَماغ و دِماغم را عطرآگين مي كند و محمود دولت آبادي نيز چنان در نگاه من بزرگ است كه خيال مي كنم بي او دنياي وسيع و گسترده اي به نام كليدر ساخته نمي شد تا در زندگي مردمانش، مشي و عمل مردمانم را ببينم و در صدد اصلاح آن برآيم. او به تنهايي بارويي پي افكنده است كه اگر بخواهيم به بلندايش نگاه كنيم كلاه از سرمان خواهد اوفتاد.بارويي كه  ورود به درون آن پيل تناني را طلب مي كند كه خوب فلسفه بدانند و مردم شناس باشند و جامعه شناسي را در دانشگاه هاي معتبر دنيا تحصيل كرده باشند تا در هزارتوي آن شهر غرق نشوند و هر كدام به وسع خود بهره اي ببرند و با آسيب شناسي در آن روحيه ي ايرانيان را بشناسند و اگر طبيب حاذقي باشند نسخه اي براي درمان بپيچند.

كوتاه سخن اينكه اختلاف اين دو هر چند كه وزانتشان را زير سوال نمي برد اما دل همچو مني را كه بدان ها دلبسته ام مي شكند و اميدم را براي رهايي از اقتدارگرايي و تصلب فرهنگي و استبدادزدگي نااميد مي كند.بيش از اينكه دلشكسته و رنجور حرفهاي محمود دولت آبادي باشم كه طي روشي ناسفته و خامدستانه در جمعي كوچك بر زبان آورده  و احساس خود را اندكي آميخته به زهر كرده است؛دلنگران دكتر عبدالكريم سروشم كه معلم اخلاق من بوده است و پرده دري هاي خود را نه در جمعي كوچك كه در روزنامه اي پر تيراژ به زبان رانده است تا از اين عمل وي ديگراني بهره ببرند كه نه ادب را شان و مرتبه مي دهند و نه انديشه را بر صدر مي نشانند. آن ها تنها از حوض گل آلوده ماهي مي گيرند.دكتر عبدالكريم سروش بارها در خصوص انقلاب فرهنگي سخن گفته اند و جايگاه  و مسئوليت خود را در آنجا نشان داده اند اما اينبار با آشفتگي بار ديگر زبان تند و تيز خود را در مورد نويسنده ي رنجوري به كار مي برد كه چون خود حضرتش ،همواره در اين كشور هزينه پرداخته است و از نمدي كه سياستمداران گرد كرده اند او را كلاهي نصيب نشده است چرا كه در صدد كلاه دوزي نبوده است. از تحريف شعر حافظ كه بگذريم در طليعه ي سخن مي نويسد:" به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست." براي استاد خود حضرت سروش عرض مي كنم كه از ايشان آموخته ام كه نشناختن بزرگان قدري از كوتاه قامتان افزون نمي كند و بدتر اينكه نشناختن بزرگان توسط بزرگان ديگر نه تنها بر ارزش آنها نمي افزايد بلكه دليل بر وهنشان مي شود.دريغ و درد بر ملتي كه  انديشمندانش همديگر را نمي شناسند و هر كدام كار خود مي كنند وبار خود مي برند و رجز مي خوانند كه در صدد اصلاح اند.مگر مي شود از كنار كليدر بي تفاوت گذشت. بنده با اندك بضاعتم از منظر جامعه شناسي سيصد صفحه بر اين كتاب نقد نوشته ام كه استاداني چون دكتر سيدجواد طباطبايي مي توانند كتابهاي متعدد در تحليل آن بنگارند.

حضرت استاد در قسمتي از نامه ي خود مي نويسد :"آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است." آيا اين جملات زيبنده ي دكتر عبدالكريم سروش است كه عمري چنان نشان داده است كه از افكار و آراي متفاوت دفاع مي كند و ديگران را به صرف داشتن عقيده اي متفاوت با وي به مسلخ نمي برد. آيا اين ناسزا برازنده ايشان است يا عربده كشاني كه خود را به حق مي دانند و دامان همه را آلوده مي كنند. من كه عمري از حضرت شما دفاع كرده و بدين خاطر آسيب هاي بسيار ديده ام خون گريه مي كنم.اينجا فيل ها هم مي گريند.

افسوس و صد افسوس كه سروش باز هم سخن خود را ادامه مي دهد و مي افزايد:" حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نمي‌داند و اعضايشان را نمي‌شناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم مي‌بافد و زمان را در مي‌نوردد و دروغ بر دروغ مي‌انبارد و جهل بر جهل مي‌تند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا مي‌آورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسي‌خواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئه‌اي ندارد."

ايشان در اينجا خود را معلمي يك قبا مي خواند و دولت آبادي را ماموري نامعذور استاليني كه به اميد پاداشي موعود با وي پنجه در پنجه شده است. آيا حقيقت دارد؟ در اين جايگاه جناب استاد كه تريبوني دارد و حامياني دارد و طرفداراني يك قباست يا نويسنده اي كه حامي ميرحسين موسوي شده است كه نه روزنامه اي دارد و نه مدافعي؟آيا پنجه در پنجه ي وي انداختن جوانمردي است؟ آيا خود استاد را نمي توان با جملاتي از اين دست رنجاند كه ايشان نيز به اميد پاداشي موعود به حمايت ديگري پرداخته است؟ و آيا جايگاه انديشه و هنر فرتر از سياست و سياست ورزي نيست كه اين دو سر آن با هم گلاويز شده اند؟ (آيا جنگ افروزي بين اصلاح طلبان ،آب به آسياب مخالفان ريختن نيست!در اين باره در نامه اي به آقاي كروبي به مواردي اشاره خواهم كرد.)

جناب استاد تنها همين اشتباه شما موجب مي شود كه شعله ي عشقتان در درونم فروكش كند و زين پس صدايتان از من دلبري نكند چرا كه اقتدار عجيبي از صدايتان بلند شد كه روي همه ي اقتدارطلبان را سفيد كرد مگر اينكه دوباره خرق عادت كنيد و به ما بياموزيد كه مي توان در صورت اشتباه راه را تغيير داد و راهروان را از استمرار اشتباه برحذر داشت.در پايان به نوشته ي خودتان ارجاع مي دهم كه :" اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد."

مطلب علي رضا قزوه در اين باره

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 8:56  توسط حسن فرهنگی  | 

نامه ای به اوباما

براي تو مي نويسم كه از خودم و باتلاقي كه اين روزها داخلش افتاده ام گذر كنم. براي تو مي نويسم كه خودم را بار ديگر در آينه ي تمام قدي كه ناخواسته در مقابل چشمانمان گرفته اي تماشا كنم و غرور از دست رفته ام را به دست آورم.براي تو مي نويسم تا صد سال تلاش روشنفكرانه ي انديشمندان كشورم را مرور كنم كه بر گردنشان يوغ انداختند و تحقيرشان كردند و شكستند و مسير روشنفكري هموار نشد كه نشد.وقتي كه تمامي منافذ را از ملات سوء نظر و بي اعتمادي و دژخيمي پر كرده اند و از بي نفسي كم مانده خفه شويم به ياد تو مي افتم و به ياد هم رنگت – مارتين لوتر كينك – كه در زنداني مخوف تر و تنگ تر از زندان من به تنگي نفس افتاده بود اما فرياد مي زد كه ما پيروزيم.

نمي خواهم تو را تحسين كنم چرا كه هنوز كار شايسته ي تحسين- نكرده اي و نمي دانم حكمراني تو جان هاي از دست رفته و يا له شده را مرحمي خواهد بود يا نه؟ نمي خواهم در خيال خود از تو نقشي آسماني بزنم و منجي تلقي ات كنم كه اگر هم باشي براي هم وطنانت خواهي بود و نمي دانم دستورهايي كه هر روز با دست چپ امضاء مي كني چه تاثيري در هستي هستندگان خواهد گذاشت اما مي دانم كه ذات رئيس جمهور شدنت در كالبد خسته ي خيلي ها روح دميد. كالبدهاي له شده و مريض.خسته و درمانده.

وقتي ناتواني و نااميديمان(در تغيير و اصلاح) به حدي رسيده است كه با كوچكترين تلنگري وا مي رويم و فرو مي ريزيم يك سياه كه تو باشي و به تعبير خودت تا چند دهه پيش سفيدها  افتخار نمي دادند در رستوران ظرفهايشان را بشويي در مقابل ميليون ها انسان با اقتدار مي ايستد و دست راستش را بالا مي برد كه به عنوان رئيس جمهور سوگند ياد كند.

پيروزي تو به نمايندگي از سياهان دردآگاه، پيروزي تمامي سياه پوستان و تمام انسان هايي است كه براي آزادي مي جنگند و از اسارت خسته شده اند. پيروزي تو اگر هيچ اتفاق مباركي را بعد از اين رقم نزند باز هم پيروزي است چرا كه امكان سربرآوردن و قد كشيدن تاكي را نشان داد كه تمام برگ و بارش را از دست داده بود اما ريشه داشت.

هيچ دلم نمي خواهد بگويم او- با- ماست يا او- با- ما نيست و هيچ به نام مياني ات نمی نازم كه مسلمان بودگي ات از من دلبري بكند.و توهّم تغييرات بزرگ و جهان شمول را از تو و هيچ كس ديگر ندارم. تنها و تنها تو را نماينده ي انسان هايي مي دانم كه تا ديروز جايگاه آنها را پايين تر از حيوان مي دانستند و بدترين توهين ها و تحقيرها را در حقشان روا مي داشتند و امروز روي چشم هاشان مي گذارند و تكريمش مي كنند.تو اگر اوباما نبودي و تنها تركه ي سياهي بودي كه به كاخ سفيد راه پيدا مي كرد برايم محترم بودي.نه به خاطر كارهايي كه شايد انجام خواهي داد و نه به خاطر اينكه نويسنده اي و يا خوب سخن مي گويي تنها و تنها به خاطر اينكه ثابت كردي پيروزي در استمرار مبارزه است و بر كالبد خسته ي انسان هايي كه جان بر كف در حال مبارزه اند روح دميدي. همين براي من كافي است.

حال كه بر روي استخوان هاي شكسته ي نياكانت ايستادي و با غرور سخن گفتي به احترامشان كلاه از سر بردار و نامردمي ها را فراموش نكن تا نامردمي نكني و دستت به خون كسان آلوده نگردد و همواره انسان باقي بماني. تنها به دست ها و پشت ها و پيشاني هاي زخمي برادران و پدرانت فكر كن تا همواره انسان باقي بماني برادر سياه من!

2 نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 12:26  توسط حسن فرهنگی  | 

چرا - نازي آبادي ها- عمادالدين باقي را دوست دارند؟
 

نامه اي به باقي به بهانه ي آزاديش از زندان

عمادالدين باقي

وقتي داستان "داش آكل" صادق هدايت را مي خوانيم كه در مورد جوانمردي و فتوت ِلات آسمان جولي است كه با نفس خود می ستیزد و عشق را به ديگري مي سپارد و در امانت خيانت نمي كند به عيّاري و لاتي و فتوت و جوانمردي كوخ نشينان مي نازيم.

وقتي بلند قامتي "تختي" را در كوچه پس كوچه هاي خاني آباد و نازي آباد در مقابل انسان هاي ضعيف؛ خميده و افتاده و فروتن مي بينيم به مرام ، مردانگي، مروت و انصاف ِ كشتي گيران زاغه نشين فخر مي فروشيم.

وقتي مويه هاي "عمران صلاحي" را در شعر "بچه هاي جواديه " مي شنويم و مي خوانيم و مي بينيم از فقر و فاقه برجي بلند بالا ساخته است كه موجب غبطه و حسرت هر شاعري در سرايش آن است،و هميشه ي تاريخ از گزند باد و باران و هر چه نامردي و نامردمي است در امان است ؛ به شاعر و نويسنده جواديه بودن افتخار مي كنيم.

و هنگامي كه به پاكي – درستي – استقامت – انصاف و شجاعت "عمادالدين باقي" در مقابل جور و ستم و نابرابري مي نگريم با غرور نازي آبادي بودن خود را جار مي زنيم.

آيا مي شود به نقطه اي از جهان باليد و فخر فروخت ؟

نازي آباد مكان مثالي من است. و گرنه نازيدن به محدوده اي تصلب و كوتاه قامتي انسان را نشان مي دهد.هيچ جاي عالم به صرف اينكه جاي بهتري از عالم است موجب افتخار نيست. عالم با گستردگي خود كودكان بسياري را در آغوش خود پرورده و به بزرگي رسانده است كه بسياري از آنها سرنوشت جهان را رقم زده اند و نام خود و نيز نام زادگاه خود را ماندگار كرده اند. از اين ميان اگر نسبت به نقطه اي از عالم تعصب داشته باشيم دليل بي انصافي و جزم انديشي ماست اما من به نازي آباد مي نازم!و هر جا كه شبيه نازي آباد باشد مانند "قوري چاي" زادگاهم تبريز كه هماره با فقر دست و پنجه نرم مي كند و مردان و زنانش را پولاد آبديده مي كند تا در سختي ها نشكنند.

نازي آباد جايي است كه فقر را با زخم هاي همواره اش لمس كرد و نپذيرفت. جايي است كه به كودكانش انديشيدن و چگونه بيرون جستن از لجه ي سياه و كثيف را آموخت. در خود ماندن و پوسيدن را فرياد زد و بزرگ شد و كودكانش را به سگاليدن درست رهنمون شد و بزرگ كرد.از اين روي نازي آبادي ها عمادالدين باقي را دوست مي دارند كه رُست و قد كشيد!

نازي آبادي ها عمادالدين باقي را براي اين دوست مي دارند كه به نازي آباد پشت نكرده است. نازي آباد ِ دوره ي عمادالدين باقي يعني دردآگاهي، يعني درك زاغه نشيني به واسطه همجواريش با ياغچي آباد – علي آباد - جواديه – ته خط . يعني امتزاج سنت و مدرنيته به واسطه نخستين ساختمانهاي سازماني و نخستين تجربه ي لوله كشي گاز و نخستين مغازه هاي رج كشيده در فاصله ي بازار اول و بازار دوم.

نازي آباد ِ‌ دوره ي عمادالدين باقي يعني نيش و نوش. درد و عافيت. فقر و ثروت. عدالت و بي عدالتي. به عبارتي دنياي تضادها و تباين ها.

نازي آباد يعني جايي كه مدام انديشيدن را – جوانمردي و فتوت را – پاكبازي و رشادت را – خدمت بي مزد را – ملامت كشيدن و نرنجيدن را پاس مي دارد. و باقي اين همه را بار ديگر تفسير كرد تا نازي آبادي ها مروري دوباره در خود داشته باشند.

نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر مرامش دوست مي دارند. او با اينكه از ياران خاتمي است و خدمات بسياري به اصلاحات كرده است اما در دوره ي اصلاحات سه سال زندان را تحمل كرد و بعد از آزادي خم به ابرو نياورد و باز دوست و ياور خاتمي و اصلاحات باقي ماند تا پايمردي و ايستادگي و وفاي به عهد را ثابت كند.او در كوچه پس كوچه هاي علي آباد بدون اينكه "داش آكل" را بشناسد از جوانان ِ سر كوچه و برزن آموخته بود كه نبايد دوستي را با رنجش كم قدر كرد.

نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر خيرخواهي اش دوست مي دارند. به خاطر تلنگري كه به حس پنهان مردمان آن منطقه مي زند تا خانه هاي توي سري خوردشان را به ياد بياورند و مادرانشان را كه پيش از اينكه به فكر سفره خود باشند به همسايه ي ندارشان مي انديشيدند و كاسه ي پر از آش و شورباشان را به دست كودكانشان مي دادند كه به زن همسايه بدهد با گشاده رويي و سلام و صلوات. و حالا كودكي كه بخشش را آموخته است در عين زنداني بودن به فكر آزادي ديگر زندانيان است. براي همين موسسه اي تاسيس مي كند تا از حقوق آنها دفاع كند با سلام و سلام و سلام.

نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر راست قامتي و استقامتش دوست مي دارند. او از صورتهاي به سيلي سرخ شده ي پدر و مادران نازي آبادي آموخته است كه نشكند و براي همين تحت بدترين شرايط در زندان مبارزه كرد و از قانون دم زد و به خواسته هاي غير قانوني تن در نداد و بيمار شد و تا سر حد مرگ رفت و باز زنده ماند و آزاد شد تا دوباره مسير را هموار كند. هر چند كه خود نفعي نخواهد برد اما آيندگان به مدد او آزاد نفس خواهند كشيد.

نازي آبادي ها عمادالدين باقي را دوست مي دارند نه به خاطر اسطوره بودنش كه نيست و نه به خاطر اينكه هيچ اشتباهي نكرده که کرده بلكه به خاطر همه ي خوبي هايش.بلكه به خاطر خواستن ِ‌ خوب بودنش و توانستنش.

نازی آبادی ها با درک باقی ها - باقی خوبی ها را مرور می کنند تا به جهان معنی تازه تری ببخشند.همین. کافی نیست؟

2 نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 10:1  توسط حسن فرهنگی  | 

نامه ي سرگشاده به سيد محمد خاتمي

 

به تعبير نيچه "قدرت انسان يا به عبارت بهتر ،ضعف او را مي توان با ميزان ايماني كه براي رشد ِ خود نياز دارد و يا از روي تعداد ِ مستمسك هايي كه به آنها متكي است و از اين رو نمي خواهد ديگران به آنها چنگ بزنند، اندازه گرفت."

قدرت و ضعف شما در پايبندي بيش از اندازه اتان به انسان وانسانيت است كه هم وا مي داردتان كه پيش برويد وسكوت نكنيد و هم وا مي داردتان براي جلوگيري از خونريزي سكوت كنيد و دم نزنيد. از اين روي به خاطر روندگي و تلاشتان مي توانيم كلاه از سر برداريم و تكريمتان كنيم و هم به خاطر سكونتان و مدارايتان مي توانيم دريغمندان محافظه كاريتان را به سخره بگيريم.

شما نه قهرمانيد و نه مصلح اجتماعي و نه پيامبر. تنها انساني هستيد دانا كه فهميده ايد" انسان دشواري وظيفه است." و ما براي فهم شما كه پي و بين تفكرتان بدان مستحكم شده است  نه بدهكار سپاس و تقديريم و نه مجاز به ناسپاسي و تقبيح. شوريدن بر عليه بيدادگري براي شما لذت بخش است چرا كه دشواري وظيفه را دانسته ايد و سكوت به هنگام و بي هنگامتان در مواجهه با فشارهاي مختلف نيز برايتان دردناك است چرا كه نخواسته ايد بارتان را بر روي دوش ديگران بگذاريد و يكَه و تنها آن را بر دوش كشيده ايد. اگر چه در لذت شوريدگيتان مردم نمي توانستند شريك باشند اما به يقين در درك دردمنديتان مي توانستند و مي خواستند كه همگامتان شوند تا از اين طريق از اقتدارگرايي و استبداد بگذرند. اما شما در هر دو مرحله يك تنه پيش رفتيد و خستگي امروزتان به خاطر تنهايي ديروزتان است.

در ميان سياست مداران كمتر كسي همانند شما توانسته است معني آزادي و دموكراسي را بداند و در خويشتنش نهادينه كند و براي توجيه آن كتابي بنويسد. همين دانايي موتور محركه يتان بود كه براي رسيدن به آزادي پاي راه وارتان را از زير قباي مصلحت بيرون بكشيد و حركت كنيد و در ميان سياست مداران كمتر كسي همانند شما توانسته است به احترام انسان كلاه از سر بردارد و شان انسان را از هر چيز ديگر بالا تر بداند كه همين دانايي موجب شد براي نجات جان آدميان به هنگامش سكوت كنيد تا خوني ريخته نشود.

شما هم جنگجويي هستيد كه در كارزار با اقتدار مي جنگد و به اقتضاي ذات جنگ آوري زخم مي زند و هم پزشكي كه بر زخم هاي دشمن حتي مرحم مي گذارد و همين رفتار دوگانه شماست كه هم احترام ما را بر مي انگيزد و هم خشممان را.

احترام ما به خاطر بلند قامتي ي فكر و انديشه اتان است و خشممان به دليل اينكه امكان هزينه دادن و بزرگ شدن را از مردم گرفتيد و همين بزرگترين و بي ثمرترين هزينه را بر آنها تحميل كرد.

هيچ تمدني بدون هزينه از تنگناهاي استبداد و اختناق چنان كه تو مي خواستي ما را گذر دهي گذر نكرده است و هيچ رهبري با مصلحت انديشي باعث سعادت مردمانش نشده است.

ما به دليل اينكه دشواري وظيفه را دريافته اي و شايستگي انسان را درك كرده اي به تو و مسيري كه طي مي كني ايمان داريم و مي خواهيم كه براي برونرفت از لجه اي كه بدان افتاده ايم بار ديگر وارد معركه شوي.اما اين بار ، بار را يك تنه بر دوش نكشي و با واگويي حقايق امكان لذت ِ دشواري وظيفه را به همگان ببخشي.

اين بار مردم و صاحبان فكر ضمن مطالبه ي پاكي و درستي و راستي سيدمحمد خاتمي دنبال اقتدار و استقامت اويند.

اين بار مردم مي خواهند به هنگامش به ياريشان بخواني تا ياريت كنند.

براي اينكه اين بار مردم با لرزش دل و دستشان نام تو و يا اصلاح طلب ديگري را كه توان به دوش كشيدن بار امانت را دارد بر صندوق نريزند منتظر حركتي ، سخني ، هجوم شير اوژني هستند.

اين بار براي نجات وطن بايد مردم را مجاب كرد و با محرم دانستن آنها تن رنجور وطن را از زير چكمه هاي جاهلان دوست و دوستان جاهل بيرون كشيد.   

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 13:15  توسط حسن فرهنگی  | 

ما از پيش مرده متولد شده بوديم

خسرو شكيبايي 

 

نامه اي براي ابراهيم نبوي به بهانه ي مرگ خسرو شكيبايي

 

با نوشته هاي ابراهيم نبوي كه گاهي انسان را با حزن مي خنداند و گاهي گريبانش را مي گيرد و رهايش نمي كند و گاهي تنها زهرخندي را بر روي لبان خواننده مي نشاند و گاهي از دايره ي طنز بيرونت مي آورد و با تحليل هاي سياسي مجبورت مي كند جدي به دنيايت بنگري؛ آشنا بودم وهستم. اما با نوشته هاي متفاوتش كه بتواند پرده اشك را بر جلوي ديدگان بيندازد و تو را كشان كشان به دنياي رويايي؛ كه بارها تنهايي بدانجا رفته اي و سرخورده برگشته اي ببرد و دامن قرار و شكيب را از دست عقل بگيرد، آشنا نبودم تا اينكه نامه ي او براي باطبي را خواندم و بعدتر مطلبي كه در سوگ هامون (خسرو شكيبايي ) نوشته بود.و دانستم كه وي در گرياندن انسان ها استادتر است تا خنداندنشان.

 

 

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 11:43  توسط حسن فرهنگی  | 

نامه ي سرگشاده به سيدعطاء الله مهاجراني

نمي دانم  چرا امروز چنين بي تابانه هواي نامه نوشتن به سرم زده است. آن هم نامه اي به تو كه اندكي از من دوري و بسيار نزديك. دوريت براي پذيرش مسئوليت سنگين وزارت بود كه به يقين در كشور من سياست ورزي همراه با مصلحت انديشي بي حد است و مصلحت انديشي بي حد اشتباهات بسياري به همراه مي آورد و نزديكي؛ براي اينكه در دنياي متن با من همراهمي و با من نفس مي كشي. امروز وقتي نوشته ات را در مورد چنگيز آيتماتوف خواندم و از توصيه اي كه او برايت كرده بود و از بي تابي ي بزرگي كه هنگام سخن گفتن با او احساس مي كردي دلم گرفت و احساس كردم بايد برايت نامه اي بنويسم.

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 8:39  توسط حسن فرهنگی  |