
|
حسن فرهنگي:اعتقاد راسخ دارم كه او(رضا براهني) مي تواند ما را از آستانه ي مدرنيته به اندرون آن ببرد زيرا كه در ميان رمان نويسان آگاه ترين فرد نسبت به تمدن غرب است و بهترين كس كه ناگزيري ي گذشتن از آستانه را درك كرده است. |
تواند ما را از آستانه ي مدرنيته به اندرون آن ببرد زيرا كه در ميان رمان نويسان آگاه ترين فرد نسبت به تمدن غرب است و بهترين كس كه ناگزيري ي گذشتن از آستانه را درك كرده است. وي بيش از ديگران مي تواند كالبد زخمي و متعفن مان را جراحي كند اما اين كار را نه تنها نمي كند بلكه هستيمان را بيشتر به چرك مي نشاند!چرا كه با نه گفتن بر پدرانش – پسرانش را وا مي دارد كه بيش از اينكه بياموزند خود را استاد فرض كرده و فرصت هاي آموختنشان را در تفرعن ناآگاهانه بسوزانند.بسياري از كساني كه ادعاي شاگردي اش را دارند بدين بيماري مبتلايند؛و بيش از غوره گي ميوز شده اند.صد البته آنان مقدمه ي «طلا در مس» را فكورانه نخوانده اند،بلكه اعتراضات گاه به گاه براهني را ديده و سعي كرده اند پا جاي پاي او بگذارند و براهني چي ها كه بايد مصلح جامعه باشند،تنها به دليل بدفهمي، منكر جامعه شده اند و بر تن به چرك نشسته ي ادبيات بيش از اينكه مرحم باشند زخمي كاري تر زده اند.براهني را با «رازهاي سرزمين من» مي شناسم.در اين اثر همانند اسلاف خويش در دارالسلطنه ي تبريز عمل مي كند كه بعد از هزيمت در مقابل نيروهاي روسي تحقيرشدگي را تجربه كرده در صدد بر آمده بودند شرف و عرض خود را از دست ياغياني كه همه چيزشان را به ايلغار برده بودند باز ستانند.براهني را مردي مي يابم جسور كه دائما خود را از پس پرده بيرون مي كشد تا زخم هايي را كه بر پيكر سرزمينش نشسته براي همگان نشان دهد. قبل و بعد از او كمتر نويسنده اي اينگونه آگاهانه و مسئولانه عمل نوشتن را از قرتي بازي هاي مرسوم جامعه ادبي بيرون كشيده و به ادبيات اصالتي نجات بخش و روشنگر بخشيده است.خود وي مي گويد:«اگر در گوشه اي از جهان به او (نويسنده يا شاعر)گفتند ننويس!ننوشته ها را بگويد-اگر گفتند:نگو!نگفته ها را به اشاره مبدل كند-اگر اعضاي اشاره اش را بريدند با حالت بفهماند با بغض بشناساند-با كينه بياگاهاند و اگر گردنش را زدند صداي «اناالحق»از رگهاي گردنش كه سيم هاي هادي شعور و معرفت او هستند جهان را چراغاني كند و اگر قطعه قطعه اش كردند در ميان امواج دريايش انداختند هنوز صداي هشدار دهنده ي «آي آدمها»يش شنيده شود.» او به همه چيز "نه" مي گويد كه از نو بسازدشان.در ابتداي مقاله مسئوليت ديد فلسفي وهنري كه در كتاب «طلا در مس» چاپ كرده است مي نويسد:«من با "نه"گفتن خود ثابت مي كنم كه در برابر آنهائي كه گفته اند"آري"ايستاده ام.من بايد ثابت كنم كه در اين جاده ي ليز ابتذال برجستگي اي هستم كه بايد آيندگان و روندگان از اين جاده ي ابتذال بموجوديت "من" – به اينكه "من"به اين جاده "نه" گفته ام و تا آخر نيز "نه" خواهم گفت – وقوف پيدا كنند.»حداقل من در ميان نويسندگانمان كسي را نديده ام كه چنين شناختي از هستي داشته باشد و سعي كند با نه گفتن در اثبات خود بكوشد.شايد شاملو و براهني تنها كساني باشند كه توانسته اند دنيا را از صافي معرفت خويشتن بگذراند و به اندازه همت خود معني اش كنند.همچنين در ميان نويسندگان كمتر كسي را يافته ام كه از پوسته ي خود بيرون آمده و خود را در مظان اتهام قرار داده و بگويد كه چگونه در زندانهاي رژيم شاه از مردان همانند زنان بهره ي جنسي مي گرفتند و يا از نظاميان عالي رتبه سخن به ميان بياورد كه آرزوي همبستري زنانشان را با آمريكاييان داشتند تا فرزندان چشم زاغ به دنيا بياورند و در اين كار از هم پيشي مي گرفتند.نويسندگان هم نسل براهني اگر سطح فجايع را مي بينند او سعي مي كند به درونه ي آن سر بكشد هر چند كه خود نيز آغشته به آلودگي گردد.وي در صدد تبرعه ي خود بر نمي آيد و من كه همشهري او هستم به خوبي عمل شجاعانه اش را درك مي كنم كه در زادگاهمان آرزوي گناه عين گناه است و فرد براي همين انگشت نما مي شود و حال براهني بي اينكه از طردشدگي و منفور گشتگي خود در ميان عام وخاص هراسي به دل راه دهد خود را اندك اندك به اندرون وقايع كشيده و از زوايه ي من راوي پلشتي ها را نشان داده و خود را از قربانيان فجايعي كه بر ملتش مي رود نشان مي دهد.در زمانه اي كه نهان روشي بر دل و ذهن همه سايه انداخته وجود مردي از اين دست كه بي پرده سخن مي گويد و در شعرهايش نعره مي زند كه چگونه او را در زندانهاي شاه به پا اندازهاي كثيف سپرده اند كه جانش را با اعمالشان بكاهند مغتنم است و كاري كه او مي كند كاري است سترگ.(البته اینکه شخصیت های داستان و شعرهایش با او نسبتی ندارند یک خوانش است و اینکه آنها می توانند خود او باشند خوانشی دیگر که در اصل جسارت سخن گویی او خدشه ای وارد نمی کند.)
|
|
منزه گرايي و خود را تافته ي جدا بافته از خلق دانستن در فرهنگ ما ساليان بسياري است كه نهادينه شده و براي عبور از بحرانها بايد اين مانع درشت و هولناك از كنار پايمان برداشته شود.در فرهنگ ما گناهكاران در پس نقابي كه به چهره دارند سعي مي كنند كه خود را منزه از خطا جلوه داده و ديگران را متهم به اشتباه كنند و از اين روست كه هر كسي كه ديگري را مي رنجاند و خود رنجه نمي شود از گناهكاراني است كه در پس نقاب پنهان است.شايد اين فاجعه ي انساني در دنياي غرب با سخن مسيح از ميان برداشته شد كه رو به افرادي كه مريم مجدليه را سنگ مي زدند گفت كسي بر بالاي او سنگ بيندازد كه خود مرتكب گناه نشده باشد و سنگها آهسته آهسته از دست افراد به زمين افتاد و از آن روز به بعد افراد بيش از اينكه به پوستين ديگران بيفتند در خود تعمق كردند و اما صد افسوس كه اين خصيصه در فرهنگ ما جايگاه رفيعي براي خود پيدا نكرد.هر چند كه در اسلام نيز همانند گفته مسيح بسيار است از جمله رطب خوردن پيامبر و منع نكردن رطب خواري اما به دليل فربهي حوزه هاي ديگر كه براي پيشرفت انسان چندان هم مفيد واقع نشده اين دستورالعمل انساني به محاق افتاده است.نهان روشي هيچ زمان در فرهنگمان نه تنها تقبيح نشده بلكه توسط هنرمندان ترويج هم شده است.در فرهنگ ما افراد خلوت و جلوت متفاوتي دارند و اين را شعرايي كه دلیل افتخارمان هستند رواج داده اند و شاعري چون حافظ از روزگاران خود خبر داده و سروده است كه:
حالي درون پرده بسي فتنه مي رود
تا آن زمان كه پرده برافتد چها كنند
و در مطلع غزلي ديگر مي گويد:
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند
و يا رفتار واعظان را به داوري مي گذارد كه:
واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند
چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند
بيش از يك سده احوال ملتها را نه از روي تاريخ نگاري ها كه از وراي داستانهايي كه از آنها نقل مي شود مي شناسند. سرگذشت حاجي "باباي اصفهاني" جدي ترين اثري است كه در صدد بر آمده خلق و خوي ايرانيان را آنگونه كه هست نشان دهد و جيمز موريه هر چند كه وقايع را با تخيل روايتگريش آميخته است، اما در آينگي اش اندك غباري مي توان ديد و اگر منصفانه اين اثر خوانده شود بسياري از خصلت هايي كه در شخصيت هاي داستان ديده مي شود به واقعيت نزديك است.از آن زمان تا به امروز كه رمان نويسي به تبع تحولي كه در غرب داشته در ايران نيز متحول شده بيرون از يافته هاي فرم گرايانه در معنايي كه رمان را مهم جلوه مي دهد كمتر كار شده است.آثار بسياري از نويسندگان ايراني پلشتي ها را نشانه رفته و ردپاي قدرتمندان را در تضعيف مردم نشان داده اند، اما كمتر اثري مي توان يافت كه به سرچشمه و آبشخور اين بحرانها اشاره كرده و بخواهد به گونه اي راديكال مشكلات را مرتفع سازد.براهني از معدود نويسندگاني است كه تمامي مشكلات را به سرچشمه مي برد اما خصلت پدرسالارانه اش موجب مي شود كه نتواند از روايت محض بيرون بيايد و نسلهاي جوان تر را كه در چنبره زيبايي هاي اثرش مفتون شده اند وابدارد كه بيرون از زيبايي ساختاري به معناي اثر راه يافته و در صدد اصلاح خود و جامعه برآيند.
«قابله ي سرزمين» من همانند ديگر آثار براهني با زباني ملموس و بومي مسئله اي بسيار بغرنج را روايت مي كند و با قاطعيت مي توان گفت كه كمتر نويسنده اي يافت مي شود كه بتواند تاريخ مذكر را در لفافه ي داستاني كه در خانواده اي كم سواد رخ مي دهد نشان دهد ولي براهني توانسته است چيره دستانه اين كار را انجام دهد.
در اين داستان تمناي ممنوعه ي زني نشان داده مي شود كه از مغازله با پسر مهترش درونش پر آشوب مي شود اما آن را روايت مي كند و از همين جاست كه وارد فضايي مدرن مي شويم كه توانايي ابراز خواسته هاي بشري است و زن بي سوادي كه هيچ حقي در زندگي براي خود قائل نيست و پسر كهترش حتي در بيشتر مواقع به جاي او تصميم مي گيرد در روايتي داستاني حس درونيش را نشان مي دهد.اين نخستين قدم در آستانه ي مدرنيته ايستادن است.
سخن از خود گفتن و فرديت را ارج نهادن در آستانه ي مدرنيته ايستادن است و قابله ي داستان براهني كه زني بي سواد است و از مادر قابلگي را آموخته مي تواند خواسته خود را هر چند كه ممنوعه است بر زبان براند و فرديت را ارج نهد و بر آستانه ي مدرنيته بايستد.
|
«قابله ي سرزمين» من به دليل مشخص بودن مدلولات در فرهنگ ايراني و وجود ابژه هايي كه شناخت كافي از آنها وجود دارد نمي تواند اثري سورئال باشد |
براهني در آستانه مي ايستد و از آن فراتر نمي رود و به حوزه هاي ممنوعه ديگر كه ربطي به فرديت ندارد بلكه باورهاي مذهبي و يا قومي افراد است نزديك نمي شود.اين موضوعات يا در خواب كه تاويل پذير است مطرح مي شوند يا با تغيير ساختار داستان بسنده كرده از طريق ساختي سورئاليستي سعي مي كند سخن خود را به نخبگان بفهماند.توسل به زبان استعاري -محض جامعه ي نخبه كش است و براهني با اميد اينكه خواهد توانست خواب خواهندگان معرفت را برآشوبد و آنها را به انديشه وادارد دست به استعاره سازي مي زند.
«قابله ي سرزمين» من به دليل مشخص بودن مدلولات در فرهنگ ايراني و وجود ابژه هايي كه شناخت كافي از آنها وجود دارد نمي تواند اثري سورئال باشد و در زمره آثار نمادين جا مي گيرد اما در هر حال چيزي كه در اينجا مد نظر من است ساختار داستان نه- كه معناي آن است.چرا براهني جرات فراتر رفتن از آستانه را ندارد.كسي كه ساليان بسيار در آمريكا زندگي كرده و در نقدها و تحليل هايش نشان داده كه جسارتي مثال زدني دارد، چرا امكان فراتر رفتن از آستانه را مهيا نمي سازد.در همين اثر كم حجم مي توان دلايل را رديابي كرد.اولا:براهني با تمامي سنت شكني اش هنوز پا در مهرباني نا آگاهانه فرهنگش دارد و گرچه آنها را در ظاهر نقد مي كند اما در درون دل بدانها سپرده و دوري جستن از آنها را تاب نمي آورد.دوم اينكه، تكليف وي با مذهب يكسره نشده و آن را با دست پس مي زند و با پا پيش مي كشد و در برزخي چنين دچار شدن او را مي آزارد.سوم ،با هر نوع حكومتي سر ناسازگاري دارد و نمي تواند به عنوان خوانشي متفاوت آنها را بپذيرد تا دست به اصلاحشان بزند.حتي ايده آل ترين حكومت نيز نخواهد توانست او را قانع سازد چرا كه با تمامي معرفتي كه نسبت به جوامع سياسي دارد با آنها مصلحانه برخورد نمي تواند بكند چون صداهاي مختلف را دوست نمي دارد.
اما داستان «قابله ي سرزمين من» :اين داستان در سه اتمسفر متفاوت شكل مي گيرد.نخست خانه ي حاجي كه زنش قابله است و ديگري فضاي فانتزي خواب قابله كه امكان تاويل را براي خود محفوظ نگه مي دارد و آن ديگري اتاق زائو كه از واقعيت فاصله گرفته ساختار داستان را به سورئال متمايل مي كند.
در اتمسفر نخست،وقايعي ملموس رودررويمان ايستاده است و قابله عشق خود را به پسرش نشان مي دهد كه اين مرحله را من در آستانه ي مدرنيته ايستادن فرض كرده ام.در اين قسمت،روح معذب زن ايراني به خوبي نشان داده مي شود.زن سعي مي كند خواسته ي گناه آلوده ي خود را با توسل به مذهب توجيه كند و آرزوي حج در ذهنش نقش مي بندد،اما يكي از پسرها به او گوشزد مي كند كه در حج بايد خدا را بجوري نه پدر را و قابله اذعان مي كند كه هر كس را كه دلش بخواهد مي جورد و اين يعني در آستانه ايستادن.براهني در داستانهاي پيشين خود نيز نشان داده است كه ابايي از مطرح كردن دلخواسته هاي خود و يا شخصيت هايش را ندارد و به خوبي مي تواند تا آستانه خود را و خوانندگانش را همراه ببرد حتي اگر او قابله ي بي سوادي باشد.
در اتمسفر دوم ،كه گشوده به تاويل است،خواب قابله را ناظريم و در اينجا براهني خود را آدمي مذهبي نشان مي دهد هر چند كه در نظر روشنفكران وي مذهب گريز جلوه كرده ،اما من در اتمسفر دوم رُك گويي او را در مورد حج مشاهد مي كنم كه يكساني زن و مرد را ابراز مي كند.در خواب- قابله طواف دور کعبه را مشاهده مي كند كه زن و مرد در هم لوليده اند و او نمي تواند بين زنان و مردان تميزي قائل شود و همين عبارت ذهن خواننده را به براهني گره مي زند كه شايد بر آن است كه بي جنسيتي را در اسلام نشان دهد.زنان و مردان سفيدپوش در كنار هم هروله كنان طواف مي كنند و قابله در خواب نمي تواند جنسيت آنها را تشخيص دهد و به اين معني مي رسد كه آنها جنسيتي ندارند،پس هيچ كدام نمي تواند بر ديگري تفوق داشته باشند.در اين بخش نويسنده را روشنفكري ديني فرض مي كنم.اما هنوز در آستانه ايستاده است چرا كه نمي تواند درونه ي خود را بي نقاب در معرض داوري بگذارد.
در اتمسفر سوم،مردي را بر خلاف عادت حامله مي بينيم تا بدانيم كه براهني دست به تغيير ساخت داستان زده است كه حرف هاي خود را در ميان آرايه هاي سبكي بيان كند.مرد مي خواهد بار خود را زمين بگذارد و در اين راه قابله بايد او را ياري كند.هر چند كه در اين اتمسفر زيباترين بخش داستان را شاهديم اما باز سردرگُم نظريه پردازي عوامانه ي براهني مي مانيم.براهني همانند عامه ي مردم كه به سياست بدبينانه مي نگرند و همه وقايع را ساخته ي قدرت هاي بزرگ فرض مي كنند سعي دارد اثبات كند كه مرد از يك مردخارجي آبستن شده است و براي گفته خود دليل نمي آورد و در اين بخش خود را در حد افراد بسيط تقليل مي دهد.نشانه گذاري هاي براهني ما را به شناخت ابژه رهنمون مي شود،اما نمي تواند نتيجه اي كه داستان مي تواند داشته باشد يا خواننده را با تاويل خود بدان برساند دست يابد.اين بخش از داستان روگرداني از نگريستن به گستره ي دنياي مدرن است.با خوانش اين بخش از داستان نه تنها نمي توانيم از آستانه گذر كنيم بلكه عقب نشيني نيز مي كنيم.آيا حاملگي مرد متدین توسط فرد خارجي نمي تواند اتهامي درون تهي باشد؟آيا با اين بينش نمي توان حمل هر كودكي را به ديگري نسبت داد؟آيا اين نظريه به هر مرد و يا زني كه قابله ي براهني با طيب خاطر و لذت او را مي زاياند نمي تواند تعميم پذير باشد؟آيا اين اتهام امتناع از مدرنيته نيست؟چرا پيش از اينكه حامله شدن آن مرد را طبيعي جلوه دهيم سعي مي كنيم وي را منتسب به افراد بيروني كنيم؟با اين اتهام بيش از اينكه مرد را صداي متفاوت فرض كرده و به ياريش بشتابيم و يا با او به مبارزه برخيزيم سعي مي كنيم خودمان را بفريبيم.مسئله ي قابله نبايد اين باشد كه چه كسي تخم را در رحم مرد كاشته است،بلكه بايد مسئله ي او نامتعارف بودن حاملگي باشد.چگونه مردي مي تواند كودكي را بزايد؟قابله زماني كه به اين مسئله دقت كند فرهنگ مذكر را به نقد نشسته است.اما براهني با توجه به اينكه اثري زيبا خلق كرده با توسل به شعار ارزش اثر را تقليل مي دهد.اگر از كنار كسي كه مرد را حامله كرده بي تفاوت مي گذشت افكار خواننده را به چالش بر مي داشت كه خود به نتيجه برسد،اما اين امكان از خواننده گرفته شده تا باز هم در اين متن براهني نتواند جلوي صداي خود را بگيرد و باز مقتدرانه خواسته خود را بر داستان تحميل كرده است.
|
|
كاش امكان شكافتن و تحليل سرراست تر داستان را داشتم و برايتان مي نوشتم.در هر حال اتمسفر سوم ،زايش كودكي را نشان مي دهد كه با پاي كوبي و شادي جامعه چشم به جهان گسترده مي گشايد و همگان او را استقبال مي كنند.آيا نبايد دليل استقبال اين كودك كه زنا زاده است و به طوري غيرطبيعي زاده شده مورد بررسي قرار مي گرفت؟تنها لذت اين بخش اشاره مجدد براهني بر فرهنگ مذكر است كه در تحليل هايش نيز پيش ترها بدان اشاره كرده بود.
داستان با چرخشي ناگهاني كه سبك رئال را به سورئال بدل مي كند ،پايان مي گيرد و از اين رو در ظاهر گشوده به تاويل مي ماند و خوانندگان مي توانند برداشت هاي خود را زندگي كنند؛اما،مگر غير از يك برداشت برداشتي ديگر از داستان مي توان به دست داد؟براهني با تغيير ساختار نمي تواند امكان تاويل ايجاد كند چرا كه همه ي تاويل ها به يك مدلول خاص منتهي مي شوند.گشودگي متن تنها به يك مدلول نظر مي كند و در حقيقت مي توان گفت كه اين اثر تاويل پذير نيست.تنها يك قرائت از آن بيرون مي آيد.زائوي سرزمين ما در همبستري با يك مرد خارجي باردار شده است و زماني كه فرزندش را مي زايد معصومانه به خواب فرو مي رود و حتي صداي هلهله ي شادي ديگران را نيز نمي شنود.
حال اين مرد(براهني عزيز) كه مي تواند پدر من باشد با تمامي شناختي كه از مدرنيته دارد به دليل اينكه تخته بند فرهنگ پيشين خود است،نمي تواند پدرسالارانه به متن ننگردد و نمي تواند شاگردانش را از مريد بودنش خلاصي دهد و آنها را براي رسيدن به دموكراسي تشويق كند و از اين روي نگرش دیکتاتورمابانه ي او بر شاگردان و بر متن را مي بينيم .شناخت وي از معرفت دنياي پيش تاخته ي مدرن مي تواند ادبيات را از مرحله ي آستانه اي پيش براند.براهني بايد دور از همه ي آموزه هايي كه در محلات تبريز ياد گرفته امكان همسويي همه نويسندگان را مهيا سازد.او بخش بسياري از مسير را پيموده و به ذروه سنت و مدرنيته رسيده است و هم اينك تنها يك تلنگر كوچك خواهد توانست كه وي را و ادبيات را به آن سوي ذروه پرت كند.به دنياي خردورز. جز او کمتر نویسنده ای را می توان سراغ گرفت که زبان به اعتراض گشوده و دلخواسته های مردمش را مطرح کند.او شاید تنها نویسنده ای باشد که بر این امر فایق آمده است و دیگر نویسندگان تنها وقایع نگار بوده و بحران ها را نتوانسته اند در داستان هایشان مطرح سازند با این همه خود وی در چنبره تک صدایش گرفتار آمده و نتوانسته صداهای دیگر را در خود انعکاس دهد.
با عمق نشتري كه اين طبيب بر كالبد فرهنگ ايراني مي زند،اگر از خود نيز فاصله گرفته و به صداهاي ديگر مشروعيت ببخشد امكان هم صدايي ديگران با وي مهيا شده و جامعه ي ايران يك گام به پيش خواهد رفت.به یقین امروز تنها براهنی می تواند صداهای متفاوت را بشنود و پاسخ شان دهد و متفاوت بودن صداها را تقبیح نکند.اگر برای رسیدن به دموکراسی نیاز به کسی باشد که مبانی و مفردات دموکراسی را بشناسد(البته در میان رمان نویسان و شاعران)بهتر از براهنی یافت نمی شود.اميدوارم كه اين اتفاق به زودي رخ دهد كه جامعه ي ادبي به مرداني از اين دست بسيار نيازمند است.

سردرگمي بزرگ نويسندگان ايراني به خصوص بعد از انقلاب اسلامي در چگونه نوشتن داستان هاي ديني است. پرداختن بدين موضوعات راه رفتن بر لبه تيغ است براي همين کمتر نويسنده يي جسارت ورود بدان را دارد و اگر هم اندک نويسنده يي اضطرار ورود بدان حوزه را در خود احساس مي کند به گيجي و پريشاني دچار شده و در نهايت با دستاني خالي ميدان را ترک کرده و حتي نويسنده بودنش نيز زير سوال مي رود چرا که با توسل به منابع تاريخي و پيش فرض هايي که براي خود در نظر مي گيرد از طرفي امکان خلاقانه عمل کردن که يکي از ابزارهاي کارآمد نويسندگان است را از دست مي دهد و از ديگر طرف به خاطر دخل و تصرف در وقايع تاريخي زيبايي و وجاهت آن داستان ها را نيز از بين مي برد. به طور خلاصه مواد اوليه داستان را قرباني تکنيک و تخيل خود کرده و تخيل خود را نيز به پاي استنادات تاريخي ذبح مي کند. و چنين رويکردي نسبت به داستان هاي ديني ستم مضاعف است. 




