تبليغاتX
هیچ در هیچ
آن سه دوست

بدون احتساب كودكي ام توي تمام عمرم سه دوست بيشتر نداشتم. وارد دانشگاه كه شدم تصميم گرفتم دوست پيدا كنم. با اولي توي بوفه ي دانشگاه آشنا شدم. ساندويچ خورديم و دوست شديم برايش گفتم كه پف چشمهايش بدجوري به ذوق مي زند بهتر است با سايه آن را درست بكند. روز دوم من را كه ديد با هراس فرار كرد به كتابخانه. مي ديدمش كه دارد از پنجره من را نگاه مي كند. وقتي به خانه رسيدم عصبي رفتم كنار آينه و با خشم به خودم نگاه كردم.

دومين دوست را توي اتوبوس پيدا كردم. هم دانشكده اي بوديم. رفتم كنارش ايستادم و برايش توضيح دادم كه مي شناسمش و او هم خوشحال شد و تا دانشكده با هم آمديم.توي راه به او گفتم آدم وقتي سوار اتوبوس مي شود بهتر است ادكلن بزند. برايش توضيح ندادم كه منظور من از آدم مفهوم كلي آدم است. روز دوم باز هم او را توي اتوبوس ديدم. به محض اينكه من را ديد وحشت زده از در ديگر اتوبوس پايين پريد.مي ديدم كه خلاف حركت اتوبوس فرار مي كرد.من آن روز نتوانستم توي كلاس بنشينم.برگشتم خانه و رفتم كنار آينه و با خشم به خودم نگاه كردم.

سومين دوست را توي كتابفروشي پيدا كردم. دختر ريز نقشي بود كه داشت دنبال كتابي مي گشت كه من به خاطرش به انقلاب آمده بودم. تنها يك جلد از كتاب را پيدا كرديم.قرار شد او ببرد بخواند و من فردا بروم از در خانه اشان بگيرم و مطالعه كنم.از هم جدا كه مي شديم برايش گفتم از فردا كفش پاشنه بلند بپوشد. فردا زنگ درشان را كه زدم در را با خوشحالي باز كرد. من را كه ديد با ترس در را به رويم بست.صداي نفس هايش را مي شنيدم از پشت در. هر چه مشت به در كوبيدم بازش نكرد. دويدم رفتم خانه.چاره اي نداشتم بايد با كسي حرف مي زدم.به خانه كه رسيدم عصبي  كنار آينه ايستادم  و شروع كردم به  حرف زد با خودم. هاف هاف

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 10:4  توسط حسن فرهنگی  | 

روز زن

 

تمام مردها در حالي كه سرد درد داشت و با انگشت شصت ِ دو دستش پيشاني اش را فشار مي داد تا زق زقش بخوابد رفت اتاق رئيس. ديد رئيس هم با انگشت شصت ِ دو دستش پيشاني اش را فشار مي دهد. گفت:‌امروز مقداري پول نياز دارم.

رئيس گفت: من هم مثل تو.

تمام مردها گفت: مي خواهم براي زنم كادو بخرم.سالي يك بار اين اتفاق مي افته.

رئيس گفت:‌ من هم به همين فكر مي كنم ولي پولي در بساط نيست.

تمام مردها از رئيس كه نااميد شد آمد توي اتاقش و به ارباب رجوع كه آمده بود پيشش با اشاره فهماند كه بي مايه فطيره. ارباب رجوع پولي را گذاشت زير كارتابل تمام مردها و يك امضاء گرفت و رفت. تمام مردها رفت بازار و براي زنش چيزي خريد. وقتي رسيد به خانه كادو را داد دستش. تمام زن ها كادو را از تمام مردها گرفت و با شوق كادواش را باز كرد و ديد يك جفت النگوست.  النگوها را با خوشحالي به دستش انداخت و دويد بيرون. مي خواست النگوهايش را به هميسايه نشان بدهد.تمام مردها يادش نيست كه تمام زن ها از او تشكر كرد يا نه فقط چند ساعت بعد صداي جيغ او را شنيد كه دلخراش بود.سراسيمه دويد رفت كوچه. تمام زن ها را ديد كه ولو شده بود زمين و خون از دستش مثل فواره مي زد بيرون. انگشت شصتش قطع شده بود و النگوهايش نبودند. تمام مردها گفت: النگوهات كو؟

تمام زن ها چون بي  هوش بود حرفي نزد.

---

تمام مردها النگوهاي خوني را گذاشت جلوي زنش. تمام زن ها النگوها را انداخت توي دستش و از خوشحالي جيغ كشيد.اصلا نپرسيد كه النگوها چرا خوني است؟! بلند شد برود بيرون كه تمام مردها جلويش را گرفت. گفت: بيرون نرو خطرناكه.

تمام مردها سرش را ميان دو دستش گرفت و نفس عميقي كشيد و خوابيد. آن روز تمام مردها و تمام زن ها فكر كردند كه چقدر خوشبختند! اما هيچ كدام اين را به زبان نياوردند! چون سرشان درد مي كرد و مي خواستند دور از هم استراحت بكنند.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 8:11  توسط حسن فرهنگی  | 

غايت هستي!

   

 

 

هستي به دنیا که آمد همه را دوست داشت با همه مهربان بود! 

چون پنج ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش گفت: خلبان خواهي شد.

مادرش گفت: دكتر خواهي شد.

هستي ده ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش گفت:‌ خلبان مي شوي.

مادرش گفت:‌دكتر مي شوي.

هستي بيست ساله بود و روانشناسي مي خواند كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش گفت:‌ديگر خلبان نمي شوي.

مادرش گفت:‌ديگر دكتر نمي شوي.

هستي سي ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش گفت:‌خلبان نشدي.

مادرش گفت: دكتر نشدي.

نامزدش گفت: روانشناس مي شوي.

هستي چهل ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش سكوت كرد.

مادرش مرده بود.

نامزدش گفت:‌شاعر شدي. يك انسان ماليخوليايي.

هستي هفتاد ساله بود و در بستر بيماري فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش مرده بود.

مادرش مرده بود.

زنش مرده بود.

هستي نفس هاي آخر را مي كشيد كه فكر كرد چه مي شود؟!

و مرد.

 

2 نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 12:8  توسط حسن فرهنگی  | 

ماهي هاي قرمز آبي اند
ماهيتقدم به محمد آقازاده

قرمز

رنگ دلخواه مادر است. از مدرسه آمدني عزت حمّال با مدادش بازوي دستم را پاره كرده بود و خون مي زد بيرون. با گريه خودم را به خانه رساندم. در حياطمان را باز مي كردم كه عزت صدايم زد. سايه به سايه ام آمده بود. گفت: چيزي به مادرت نگي ها!

صدايم را بلند كردم. طوري جيغ مي زدم كه انگار دستم قطع شده. مادر در را باز كرد و پريد بيرون. چادرش را عوضي سر كرده بود. گفت: چته؟

عزت كنار دستم ايستاده بود. گفتم: از اين حمّال بپرس.

عزت سرش را انداخت پايين. مادر دستم را گرفت بالا و به زخمم نگاه كرد. عزت گفت: من تقصيري نداشتم خاله. با بچه ها دست به يكي كرده هي فحش مي ده.

گفتم: كي فحش دادم حمّال؟

 

درج این داستان در سایت اثر http://asar.name/1980/06/hasan-farhanghi.html


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 20:50  توسط حسن فرهنگی  | 

الو - لالي؟!
 

من از دور تماشاشان مي كردم و به فكر فرو مي رفتم.به خاطر اينكه هم محله اي بوديم خوب مي شناختمشان.هر دو ترك بودند،هر دو كتابخوان و هر دو كمي با بقيه ي فاميل فرق داشتند.قبل از اينكه بفهمم دختر پسر را مي خواهد دوستش داشتم. آنوقتها براي ازدواج و حالا براي اينكه حس گمشده ام را در او پيدا كنم دوستش دارم.تپشي كه در قلبم با فكر كردن به او مي افتد نشان مي دهد هميشه دوستش خواهم داشت.جرات نمي كردم با او حرف بزنم زنگ مي زدم خانه اشان گوشي را بر مي داشت مي گفت الو،بفرماييد.من كه حرف نمي زدم مي گفت لالي.همين قدر هم كافي بود كه احساس كنم ضربان قلبم بيشتر شده. دلم براش يك ذره مي شد.دوباره زنگ مي زدم باز گوشي را بر مي داشت و باز مي گفت لالي و من توي اتاق وامي رفتم. جراتش را نداشتم كه بگويم لال نيستم.دوستت دارم.آن روزها جراتش را نداشتيم.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 15:16  توسط حسن فرهنگی  | 

قفس

 رویایی

 

فروردين 87 با رخوت 86 شروع شد. موقع تحويل سال صورتم را شستم؟ نه. چيزي يادم نيست.دست از سرم برداريد.

اول فروردين پيشنهادهاي زيادي را براي سفر رد كردم.اين روزها مثل كرگدن شده ام.

دوم فرودين بد قلق تر از هميشه. با دوست خانوادگيمان مي رفتيم شمال. ترافيك عجيبي بود. بعد از كندوان پا كردم توي يك كفش كه بايد برگرديم و برگشتيم.

دوستم اصرار مي كرد بايد از جاده ي چالوس برويم و به حرف همه ي ما كه آنجا ترافيك است گوش نمي داد.پس سفر ناتمام ماند.

15 فرودين در تبريز بچه اي به دنيا مي آيد كه اسمش را مي گذارند حسن - من

----------------------------------------

چند سال پيشتر با شوهرش كوله اي را ا نداخته بودند روي دوششان و همه ي اين راه ها را پياده گز كرده بودند. متفاوت با همه ي كساني كه مي روند سفر.زن وجب به وجب جاده را مي شناخت.نقش بازي كرده بودند. تو مرد بي رحمي باش كه به من بگويد. هي تو براي چي اينجا نشستي؟

من زني باشم كه شوهرم را آزرده ام. چه فرقي مي كند مي توانيم بعدا نقشمان را عوض كنيم.دم زندگي دراز است! حالا مي فهمم كه زياد هم دراز نيست - تو مردي باشي كه زنت را آزرده اي و من آن زن باشم.

-         زنيكه ي پيزوري اينجا چيكار مي كني؟ بوي سگ مي دي. مشتري ها ازت رم مي كنن.

سر نقشهايمان با هم دعوا كرده باشيم و از هم جدا بشويم. حالا آمده باشم شمال وجب به وجبش را گشته باشم كه تو را پيدا كنم. نشسته بود كنار همان متلي كه با هم غذا خورده بودند و نگهبان متل آمد و با خشم گفت: زنيكه ي پيزوري اينجا چيكار مي كني؟ بوي سگ مي دي. مشتري ها ازت رم مي كنن.

زن خنديد. گفت: اين حرف دهن تو نيست. من و شوهرم ساختيم. براي نمايشي كه قرار بود بازي كنيم.

نگهبان لگد انداخت طرف زن.

-         برو گم شو.

زن و مرد جواني دورتر نشسته بودند كنار آلاچيق و چايي مي خوردند.همانجايي كه قبلا زن با شوهرش نشسته بود و قليان كشيده بود و پنهاني شوهرش را بوسيده بود. زن به طرفشان رفت و با حسرت نگاهشان كرد. بعد دل دل كرد و رفت نزديكشان.گفت:‌ اجازه مي دين با شما چايي بخورم.

زن و مرد با اكراه به او نگاه كردند و روي نيمكت سريدند و به هم نزديك شدند و همديگر را بغل كردند.زن روبرويشان نشست و گفت: چايي نه. فقط نگاهتان مي كنم.فقط...

پسر دايي ام زنگ زد كه به خاطر شما از راه شمال مي رويم مشهد. ما حالا سياه بيشه ايم. گفتم ما تهرانيم نرفته برگشتيم.

در فروردين امسال هنوز هيچ شاعري نمرده است. نشانه ي خوبي است انگار.اما هنرپيشه ي چهل ساله اي بنام داود اسدي سكته كرد و مرد.نشانه ي خوبي نيست.انگار

حس غريبي دارم.من زنداني شده ام. چطور مي شود پرواز كرد؟ چند فروردين ديگر بايد توي قفس باشم. لعنت بر قفس.

2 نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 13:5  توسط حسن فرهنگی  | 

مرد خسته بود

فرودين 86 - خانه در من مي ماند يا من خانه را ترك مي كردم؟

خانه را ترك كردم . گفتم هوايي خورده باشم اما هوا مرا خورد. وقتي به خانه بر مي گشتم پيرتر بودم.

ارديبهشت 86 ريش ها را از ريشه مي كندم . آنها رنگ عوض كرده بودند. با باورم ور مي رفتم. بالاتر از سياهي رنگي نيست؟  پس سفيدي ريش ها ...!

خردار 86 تا اسفند 86 كار- بي كاري – حزن – خوشحالي – كنار همه تنهايي – نوشتن – نوشتن- نوشت آيا اشتياق فرودين 87 را خواهم داشت؟

86 من در نگاه همه خوب – عالي – موفق

86 من در نگاه من نفس كشيدن هاي اجباري- در ميان رجاله ها – نفس كشيدن هاي اجباري . نوشتن – نوشتن- نوشتن – نوشت آيا اشتياق فرودين را خواهم داشت؟

-----------------------------------------------------------------

زن گفته بود با سيلي صورتمان را سرخ كنيم بهتر از اين است كه مردم بفهمند داريم مي سوزيم – كباب مي شويم. مرد گفته بود اين را زن دوستم هم به شوهرش گفته است و زن گفته بود اين را زن ها توي كريدور مدرسه ايستاده بودند و به هم مي گفتند.

زن گفت: براي بچه ها مي شود چيزي خريد؟

مرد شال كلاه كرده بود. گفته بود: اميدوارم.

براي دو دختر كوچك ترشان خريد كرده بودند. زن مي گفت آنها كه عيب و ايراد نمي گيرند هنوز. لباسشان بوي نويي بدهد كافي است و حالا رفته بودند به بوتيكي كه براي دختر بزرگشان مانتو و شلوار بخرند. مرد گفت: خسته ام . فروشنده تعارف كرد كه بنشيند روي صندلي پلاستيكي قرمز رنگ كنج مغازه. زن يكي يكي لباس ها را مي ديد و نق مي زد كه چقدر گران. مرد چشمهايش را بسته بود و بي اعتنا به همه خوابيده بود. فروشنده گفت: شما خريدار نيستي انگار. قيافه ات به خريدار نمي خورد.

زن گفت: خريدار شاخ و دم دارد انگار.

مرد را صدا زد

-         بلند شو برويم.

مرد را صدا زد.

-         توي خوونه مي خوابيدي خب.

مرد را فروشنده صدا زد.

-         آقا اينجا كه جاي خواب نيست.

اما مرد اعتنايي به حرف هيچ كدامشان نمي كرد. او خسته بود. آنقدر خوابش سنگين بود كه روي دستها بردندش.

------------------------------------------------------------

فرودين 87 شاعري خواهد مرد!

دوستانم به من تلفن خواهند كرد كه چرا مردم اينقدر غمگينند و من فكر خواهم كرد. چرا؟ نيستند؟ هستند؟ چرا نيستند؟ چرا هستند؟ خواهم نوشت. خواهم نوشت. خواهم نوشت. نوشت: اين سرزمين لعنتي...

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 12:17  توسط حسن فرهنگی  | 

گربه ی ملوس لعنتی (2)

 

پسر بچه ي ريغونه را در لابلاي متن دنبال مي كنم كه خيال و واقعيت برايش يكسان بود. هر وقت اراده مي كرد در داستانها فرو مي رفت و زندگي متفاوتي از سر مي گرفت و هر وقت دلش مي خواست مي آمد توي حياط درندشت مادر بزرگ به گربه ي ملوس فكر مي كرد يا به خش خش سقف اتاق بالايي گوش مي خواباند و رد حركت مار را تعقيب مي كرد.ماری که به گفته ی مادر بزگ پادشاه خانه بود.اين پسرك - سرگردان بين واقعيت و خيال بود و براي همين آرزوهاي بزرگي در سر داشت كه امروز به هيچ كدام از آنها نرسيده است.امروز هيچ كدام از هم نسالان آن پسرك به آرزوهايشان نرسيده اند.تفاوت آنها و پسرك اين است كه آنها فرض مي كنند زندگي هميشه اينطور بوده و سعي مي كنند در همين زندگي مفرّي پيدا كنند اما پسرك مي داند كه زندگي پيشترها اينطور نبوده.احساس مي كند براي اينكه از نكبت امروز نجات پيدا كند بايد به ديروز فكر كند و من اين كار را مي كنم.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 13:30  توسط حسن فرهنگی  | 

گربه ی ملوس لعنتی (1)
قصد دارم رمان جدیدم را به دلایلی فصل به فصل در وبلاگم بگذارم. برای اینکه به تنبلی نیفتم دوستانی که آن را می خوانند نظر خود را اعلام کنند تا بهانه ای برای به روز کردنش داشته باشم.

همه ي تلاشم براي اين است كه خودكشي نكنم.به گذشته پناه بردنم براي اين است كه خودكشي نكنم.ياد دوستهاي از دست رفته افتادنم براي اين است كه خودكشي نكنم.كودك ريغونه ي دوست داشتني را به ياد آوردنم براي اين است كه خودكشي نكنم.خواندن و نوشتنم براي اين است كه خودكشي نكنم.جلوي آينه به خودم نگاه كردن و هاي هاي گريه كردنم براي اين است كه خودكشي نكنم.پشت تلفن به كساني كه دوستم دارند؛دوستتان دارم گفتنم براي اين است كه خودكشي نكنم.همه ي تلاشم براي اين است كه به خاطر كساني كه نفعي از من مي برند خودكشي نكنم.گربه ی ملوس را، لعنتي خطاب كردنم براي اين است كه اندکی آرام بگیرم و خودكشي نكنم.چه روزگار كسل كننده اي دارم.زندگي مي كنم كه خودكشي نكنم . چه كار صعبي است جان كندن من.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 16:48  توسط حسن فرهنگی  | 

تخت خالي
 

به ياد بيروت زيبا كه ويرانش كردند تا از نو بسازند اما دريغ از جانهاي رفته.اين داستان را رو به دريايش نوشتم.


 دندانهايم مي خورد به هم. ستار پالتواش را كند و آويخت به گل ميخ و دكمه هاي پيراهنش را باز كرد. چمدانم را باز كردم و ژاكتي برداشتم و پوشيدم و خودم را بغل كردم. تختهاي اتاق تويي را من و ستار برداشتيم.ستار رب دوشامبر پوشيد و دويد دستشويي،پشت سرش صداي رحيم بلند شد. بيشتر روي حرفش با من بود.
: هيچي نشده خرجيتونو سواكردين؟
دمر افتاده بود روي تخت،پاهاش را گره زده بود به هم و داشت زني را نگاه مي كرد كه توي  تلويزيون مي رقصيد. گفتم:براي تو كه بد نشد.
به تلويزيون اشاره كردم. گفت:با اين برنامه هاي مبتذلش…
ستار سيفون را كشيد و آمد بيرون.گفت: تازه به ما  سور هم زدي.
رحيم يك آن چشم از تلويزيون گرفت و نگاهش كرد. ستار با شيطنت گفت: تخت بغليتو اجاره مي دي؟
با دوربين هندي كم تصويري از روبروي هتل گرفتم.ساحل شلوغ بود.زنهاي لخت و پتي مي آمدند و مي گذشتند و تني به آب مي زدند و بر مي گشتند ولو مي شدند روي شن ها. دوربين را چرخاندم به طرف اتاق. رحيم خودش را انداخت زمين. داد زد سرم.
: آقا نگير.
دوربين را از چشمم جدا كردم. سردم شد باز. دوربين را گذاشتم روي تلويزيون. دستهايم را مالش دادم. ستار روي تخت خالي نشست و جورابهاش را در آورد. رحيم نيم خيز شد ونشست روي تختش. ستار گفت: راست مي گه قرار نشد از هم آتو داشته باشيم.
رحيم گفت: از فيلم متنفرم.
چمدانش را باز كرد،پيژامه ي راه راه از توش در آورد و چمدان را پرت كرد روي تخت خالي و شلوارش را عوض كرد و دستي به ريشهاش كشيد.زني آمد از صحفه ي تلويزيون گذشت. راه رفتني پاش را مي گذاشت جلوي پاي ديگرش كه قر به كمرش بيفتد.رحيم خودش را انداخت روي تخت،گفت:آشغال
ستارگفت: چيكار مي كنه؟
براق شد به تصوير . زنگ اتاق را زدند گفتم: سگ مصب كي گرم مي شه .
در را باز كردم.زن ابروهاي پيوسته داشت و چشمهاش ريز بود و لبخندي كنج لبش بود.دامن كوتاهي پوشيده بود كه قوزكهاش پيدا باشد.رحيم از روي تخت بلند شده بود و زن را نگاه مي كرد كه زن خطا به او حرف بزند. چيزي گفت. رو كردم به رحيم و ستار.
: زبون آدمي زاد حرف نمي زنه.
رحيم گفت: لا
گفت:در را ببند.
باز برگشت به طرف تلويزيون. گفتم: حداقل از ما هم نظر مي خواستي.شايد چيزي لازم داشتيم.
روي تخت ولو شد و پاهاش را گذاشت روي تخت خالي.گفت: دير كه نشده هر وقت اراده كني صداش مي زنم.
ستار گفت: نگفتي؟
با تسبيحش ور مي رفت و زير لب چيزي مي گفت. روي شوفاژ نشستم.ستار نشست روي تخت خالي و دستي به ملحفه اش كشيد.گفت:پسر حيفه خالي بمونه.
گفتم: واقعا ميل داري؟
سرخ شد. رحيم برگشت طرفم. گفت: مگه ديوونه شدي؟
خودم را بيشتر بغل كردم . ستار چشمهاش گشاد شده بود. گفتم. شوخي كردم بابا.
با انگشتهام بازي كردم. هنوز نگاهشان را ازمن نكنده بودند. كنترل را برداشتم و باهاش ور رفتم. كانال عوض شد.رحيم با شتاب بر گشت طرفم : چيكار مي كني؟
ستار گفت:كوفتمان نكن خب.
مستاصل گفتم:ببخشيد دستم خورد.
كنترل را گرفتم طرفش. يك زن ديگر آمده بود روي صفحه. ستار هم دراز كشيد روي تخت خالي. گفت: با اين زندگي نكبت به كجا مي خوان برسن؟
چيزي نگفتم.گفت: نگفتي بالاخره؟
رحيم گفت: به من و تو چه.
ستار گفت:چي كار مي كنن؟
رحيم گفت:‌ملكه ي زيبايي  انتخاب مي كنن خير سرشان.
بلند شدم از توي چمدانم موز در آوردم. تعارفشان كردم. برداشتند.رحيم گفت: پسر تو خيلي با حالي.
ستار پره هاي موز را باز كرد و نصفش را فرو كرد توي دهانش.گفت:اين از همه بهتره.
رحيم گفت:ژاپني هم بدك نيست.
ستار گفت:راست مي گي.فقط چشمهاش ريزه.
رحيم گفت:چيكار با چشمهاش داري؟
بعد فرانسوي آمد. چشمهاي زاغي داشت. ستار پوسته ي موز را پرت كرد طرف سطل آشغال ولي افتاد زمين.دستهاش را كشيد به ملحفه تخت بعد لبهاش را تميز كرد. گفت: رحيم جان تو هم خوش شانسي ها.
رحيم حواسش به تلويزيون بود گفت: آره.
ستار گفت: ببين تخت بغليت چه بوي خوبي مي ده.
دستش را دوباره كشيد به ملحفه تخت و برد نزديك دماغش و بو كشيد. گفت : بوي عطر زنونه است.
رحيم گفت: آره
رحيم چشم به تلويزيون لخت شد. فقط پيژامه ي راه راه به تنش بود.رفتم اتاق تويي و پتو را كشيدم روي خودم. روبرويم عكس بزرگ دختري سوري بود كه صورتش كك مكي بود ولي معصوم و قشنگ بود. نديده بودم گفتم:چقد قشنگه.
ستار گفت: كدوم؟
گفتم: اين.
نيامد توي اتاق. گفت: برنده رو اعلام مي كنن بيا اينجا ديوونه.
پتو را دور خودم پيچيدم رفتم پيششان . رحيم گفت: مرتيكه ها چه كارها كه نمي كنن.
ستار گفت: استغفرالله
رحيم گفت: فرانسويه اوله
ستار گفت: اشتباه مي كني هلندي كارش درسته.
چهار نفر به فينال رسيده بودند. زل زدند به من. گفتم: نمي دونم.
ستارگفت: حالا يه چيزي …
براي اينكه از سر بازشان كرده باشم گفتم:آفريقاييه.
هر دو با صداي بلند خنديدند. چيزي به عربي از تلويزيون پخش شد و ملكه زيبايي سال قبل تاجش را گذاشت روي سر آفريقايي و رحيم و ستار جيغ كشيدند.
: مردكه ها با اين پسندشون.
رفتم دستشويي. گرم تر از اتاق بود. خيلي لفتش دادم.روي توالت فرنگي نشسته بودم و حس بلند شدن نداشتم.وقتي آمدم بيرون ستار و رحيم روي تخت خالي ملحفه را چنگ زده بودند و چرت مي زدند.

http://www.jenopari.com/article.aspx?id=311  همين داستان در جن و پري

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 23:49  توسط حسن فرهنگی  |