تبليغاتX
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
در آغوش خدا گريه مي كرد و مي گفت نمير!
در آغوش خدا گريه مي كرد و مي گفت نمير

در اين روزهاي پر تب و تاب و گاهي تلخ اتفاقات خوبي هم مي افتد كه دل آدم را شاد مي كند. رمان تازه ام با عنوان "در آغوش خدا گريه مي كرد و مي گفت نمير!" بعد از چهار سال انتظار به چاپ رسيد. خبرگزاري رويا ! باز پيش دستي كرد و قبل از بقيه ي خبرگزاري ها تصوير كتاب را كار كرد. دوستاني كه علاقمند آثار بنده هستند مي توانند اين كتاب را از نشر ثالث تهيه كنند.

خبرگزاري رويا براي معرفي كتاب نوشته : ماجرای کتاب در سلولی آغاز می‌شود که بوی زهم شاش می‌دهد و یکی نشسته است به تایپ اوراق اعتراف خویش برای شکنجه‌گرانی که …خب، من از تعریف کردن باقی داستان خودداری می‌کنم تا قضیه لو نرود و خطر لوث‌شدن پیش نیاید!

اميدوارم از خوانش كتاب لذت ببريد.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 9:54  توسط حسن فرهنگی  | 

تناقضات بازداشت های فله ای

همیشه معتقد بوده ام که بزرگترین بحران ها با کاربست عقلانیت مرتفع می شود و کوچکترین بحران ها با حماقت پررنگتر. این روزها با پوست و گوشت به حرف خودم ایمان می آورم و افسوس می خورم

در سرزمین فرهنگ سازی چون ایران چرا برای رفع بحران ها عقلانیت را سنگ محک نمی کنند؟!

باز هم این مطلب را از روی دلسوزی و با باور اصلاح و امید یافتن گوش شنوا می نویسم و می گذرم و شاید تا مدتها یافته هایم را در داستانهایم به کار ببرم و مطالبی از این دست ننویسم كه نه تنها در این سرزمین قدر منتقدان نمی دانند بلکه به حبسشان می اندازند و پذیرش این وضعیت اگر برای منتقدی شیرین باشد لیکن خانواده ی او را که هیچ جرمی ندارند سخت آزرده می کند و من هیچ گاه بارم بر دوش کسی نبوده و اینک هم هراسم را به دل خانواده و دوستدارانم نمی اندازم. (کاش با دقت و بدون پیش داوری مطلب خوانده شود تا راه کارهایی از درون آن بیرون کشیده شود.)

فرض کنید امروز 13 آبان است و عده ای بیرون آمده اند که بر له یا علیه دولت شعار بدهند. حکومت بارها اعتراضات مردمی را تجربه کرده و بیشتر مواقع با مانع تراشی و حرکت سلبی سعی کرده مردم را بهراساند و آنها را از میدان به در کند طُرفه اینکه بنا به پیش بینی عقلای قوم عملکرد حکومت پاسخی منفی در پی داشته اما آنها باز هم بر رفتار خود پای فشرده اند. عملکرد حکومت نشان می دهد که علی رغم شعار مهرورزی ؛ حکومت فاقد نظریه پردازانی است که بتواند این شعار را ولو برای فریفتن مردم عملیاتی کند. تناقض شعار و عمل در همینجا رخ می نماید. بر اساس این تناقض حکومت در مواجه با اعتراض به شعار "خشونت در مقابل نقد" عمل می کند و برای عملی کردن این شعار حتی دامن دوستانش را نیز آلوده می کند که در ادامه بدان اشاره خواهم کرد.

فرض کنید امروز 13 آبان است و عده ای بیرون آمده اند که بر له یا علیه دولت شعار بدهند و افزون بر آن عده ی دیگری به رسم تمامی روزهای دیگر در خیابان ها دنبال گرفتاری های خود هستند و روزمرگی اشان را پشت سر می گذارند. حکومت که نمی تواند صدای مخالف را بشنود همه ی کسانی را که در کلونی و گروه آنها نیستند و در خیابان ها پرسه می زنند مخالف خود قلمداد می کند و دستگیرشان می کند.

دستور از یک مرکز واحد صادر نمی شود ؛ موقع دستگیری عده ای با مشت و لگد به جان آدم می افتند و عده ی دیگر مهربانی می کنند. از روی لباس این افراد می شود به ماهیتشان پی برد.برای اینکه بتوانیم اشتباه نظریه پردازان عبور از بحران را مطرح کنیم نخست به روش کار آنها اشاره می کنم.

1-     از پشت دو مامور درشت اندام یک مرتبه دستهایت را می گیرند و می کشند داخل خیابان فرعی.(تو هنوز از جرم خود مطلع نیستی!) دستگیری ها با اندکی تفاوت به همین شکل است.

2-     اگر آرام بگیری و اعتراض نکنی سوار اتوبوست می کنند و در غیر اینصورت با مشت ولگد به جانت می افتند و با هراس پشت بام ها را نگاه می کنند که کسی فیلمبرداری نکند. بعد مجبورت می کنند به زانو بنشینی تا چشم بند و دست بندت بزنند و سوار اتوبوس کنند.

3-     با چشم بند وارد اتوبوس می شوی و از ضجه های عده ای که دستبند دستشان را می برد پی می بری که خیلی هستید. (بسیاری از این افراد تنها رهگذرند و حتی موافقین نظام که به قصد برپایی مراسم سنتی 13 آبان بیرون آمده اند!)

4-     داخل اتوبوس عده ای فحاشی می کنند و به هر کس که دلشان بخواهد فحش می دهند و مشت و لگد می زنند.

5-     ساعتها این حادثه درون اتوبوس ادامه پیدا می کند تا اینکه احساس می کنی چرخ های سنگین آن به حرکت افتادند. مامورها عوض شده اند.

6-     مامورهای جدید مهربانند. بسیار مهربان حتی. از افراد دلجویی می شود، کسانی که از محکم بودند دست بند آزرده اند به آنها پناه می برند تا دست بندها شل شود و دست های زخمی اندکی آرام بگیرد.

7-     ساعتها درون اتوبوس هستی تا به جایی وارد می شوید که قرار است ادامه بازی آنجا رخ دهد. با چشم بند و دست بند از اتوبوس پیدا می شوی.

8-     ساعت ها درون محوطه می مانی. از زیر چشم بند موقعیت را می بینی. تعداد بسیار زیاد است. مامورها مهربانند. در بینشان تنها عده معدودی پیدا می شود که فحش بلد است.در اینجا بیشتر مامورها لباس شخصی تن کرده اند.

9-     ادامه اش را نگه می دارم برای داستانهایم...

توجه:

از نگاه انسانی منصف اتفاق را نگاه می کنم. هیچ کس به جرم اینکه در خیابانی قدم می زند مجرم نیست. موقع دستگیری ، آن هم با آن وضعیت دهشتناک اولین قدم را برای مخالف سازی بر می داری. اولین قدم مخالف سازی زیر پا گذاشتن اخلاق است. کانت می گوید "اگر در صورت جهان شمول شدن رفتارتان آن رفتار را تایید کنید به اخلاق دست پیدا کرده اید. " هیچ انسان عاقلی دوست ندارد وسط خیابان یک مرتبه مشتی به صورتش اصابت کند. این فرد به مخالف بدل خواهد شد! شما موفق شده اید!

هیچ ماموری حق ندارد قبل از اینکه جرم کسی ثابت شود و حکمی صادر شود او را بیازارد.(حتی بعد از آن هم حق آزردن ندارد) شما دومین قدم مخالف سازی را برداشته اید. به ماموران خود دستور داده اید برای ایجاد رعب و وحشت مردم را کتک بزنند. انگار متوجه نیستند که از خیل بسیاران تنها تعداد بسیار اندکی را قادرید در زندان نگه دارید. بقیه بیرون می آیند همراه با نفرتی که از شما به دل گرفته اند. شما برای کاشتن نهال نفرت در درون انسان ها موفق عمل می کنید!

ساعتها مردم را با چشم بند همانند جانیان خطرناک درون سلولهای نمور نگه می دارید. اسلام این رفتار را در مورد دشمن نیز منع کرده است. پای خاطرات رزمنده گان بنشینید تا متوجه شوید که حتی با اسرای عراقی نیز چنین برخورد نمی کردند. (علی رغم اینکه سنگ اسلام را به سینه می زنید شناختی از این دین ندارید.)

تازه اول عشق است. اتهام زدن ها و ترساندن از آینده و سرنوشت شروع می شود. پرونده سازی با سرعت سرسام آوری صورت می گیرد.

نظریه پردازان عبور از بحران شما معتقدند که با تشکیل پرونده ی سیاسی مردم را فلج می کنند و موجب می شوند آنها دیگر در هیچ جریانی شرکت نکنند اما بی خبر از اینکه باز هم اشتباه کرده اند. طبق نظر روانشناسان دلیل نصاب بیشترین خودکشی در جوامع بی خبری از آینده و از دست دادن شغل است. میانگین سن بازداشت شده گان 25 سال است. هر ورقی که توسط آنها پر می شود یک گام است برای مخالفت با شما. بدین طریق شما با بازجویی های احمقانه انسان ها را در تعلیق نگه می دارید تا نسبت به آینده ی خود همواره ابهام داشته باشند و در کوچکترین مجالی که دست می دهد بر علیه شما اقدام کنند. شما باز هم برای مخالف سازی یک قدم دیگر برداشته اید.

تعداد بازداشتی ها بسیار زیاد است و خوب می دانید که توان نگه داشتن آنها را ندارید، حتی اگر از میان آنها عده ی اندکی را نگه دارید فشارهای سیاسی را بر روی نظام زیاد خواهید کرد و اگر هراسی از این فشارها نداشته باشید تنها خواهید توانست عده ی بسیار اندکی را از میان بردارید. (در صورتی که به خشونت بالاتر اعتقاد داشته باشید) پس عملا عملکرد شما جز اینکه دایره ی دوستانتان را کوچکتر کند هیچ نتیجه ای در پی نخواهد داشت.

حال بسیاری از بازداشت شده گان آزاد می شوند. آنهایی که بدون هیچ جرمی باز داشت شده اند و حتی نظام سیاسی کشور را نیز نمی شناسند بهت زده هنگام آزادی به بغل دستی خود می گویند که آزاد بشویم پدرشان را در می آوریم. حرف این افراد چقدر جدی است؟ حتی اگر بی دست و پا ترین افراد باشند می توانند در دایره کوچک اجتماعی به مخالفت با شما بپردازند.

عده ای که با شما موافق بوده اند و هنگام بازجویی گفته اند از طرف اداره برای مراسم سنتی 13 آبان آمده اند سرخورده اند. چون که حرفشان را باور نکرده اید و برای آن ها هم همانند دیگران پرونده ساخته اید تا یارانتان را هم به حلقه ی مخالفان اضافه کنید! (این سه سطر را یک بار دیگر با دقت بخوانید تا متوجه شوید چه بلایی سر خود می آوردید)

حال کتک زده اید- تحقیر کرده اید- پرونده تشکیل داده اید- خانواده ها را دل ناگران گذاشته اید و بعد از این همه اتفاق نامبارک تصمیم گرفته اید بازداشت شده گان را آزاد کنید. با مهربانی با آنها حرف می زنید که امیدوارید دیگر گذرشان به آنجا نیفتد. به آنها می گویید که هیچ کدامشان مجرم نیستند و عذرخواهی هم می کنید. از من بیشتر که متوجه شده اید نویسنده ام .

همه می بخشیم. عده ای به خاطر اینکه چاره ای ندارند و عده ی اندکی به خاطر اینکه هنوز دل در گرو شعائر انقلاب دارند و عده ی دیگر چون من  که می داند تمام برخوردها به دلیل نادانی و کارنابلدی است و ما هیچ وقت با هم دشمن نیستیم. همه می بخشیم اما فراموش نمی کنیم.

کاش نظریه پردازان عبور از بحرانتان را عوض کنید. پیش از اینکه خیلی دیر شود و به حرف منتقدان دلسوز کشور گوش بسپارید و بدانید که ما همه خواهر و برادریم اما متفاوت. با آرا و نظرات متفاوت. کاش خیلی دیر نشود و این را متوجه شوید. 

ماندگاری نظام تنها با حرمت به همه حتی مخالف امکان پذیر است وگرنه تورقی در ورق های پوسیده ی تاریخ نشان می دهد که تهدید و شکنجه بر تعداد مخالفان می افزاید و شما اگر چنین قصدی داشته باشید موفق عمل می کنید. اما اگر اشتباه می کنید زود مسیرتان را تغییر بدهید . پیش از اینکه خیلی دیر شده باشد. 

2 نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 8:13  توسط حسن فرهنگی  | 

داستان واقعيت است و زندگي خيال
 

از امروز سه شنبه ۱۲ آبان ماه در ویژه نامه ی فرهنگ و ادب روزنامه ی اطلاعات کارگاه داستان خواهم داشت که عین مطالب را در وبم می گذارم. امیدوارم داستان های خوبی به دستم برسد تا در این صفحه کار بکنم.

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2009\11\11-03\10-26-31.htm&storytitle=داستان%20واقعيت%20است%20و%20زندگي%20خيال


اين سؤال پيش از آن که سؤال نويسندگان باشد، در طي تاريخ سؤال عميق و فلسفي انديشمندان و فلاسفه بوده است که آيا داستان واقعيت دارد يا زندگي؟اگر نگاه سوفسطايي‌ها را ناديده بگيريم، نخستين کسي که سعي مي‌کند بدين شک پاسخ بدهد، افلاطون است. او با ساختن غار معروف خود سعي مي‌کند واقعيت را در سوية ديگر زندگي که آن را درک مي‌کنيم قرار دهد و سايه آن واقعيت را زندگي و ساحت زندگان بخواند. اين شک تا انسان هست وجود دارد و فيلسوفي چون دکارت نيز نمي‌تواند با گزارة خود که مي‌انديشد پس هست، بدان پاسخ بدهد و خيال همه را راحت کند.

با اين مقدمه به اين نتيجه مي‌رسم که دنياي داستان بسيار بسيار مهم است و چه بسا اصلاً دنيا همان ساحتي است که داستان‌ها در آنجا رخ مي‌دهد. آيا فضايي که سعدي و همانندان او براي ما ساخته اند واقعي است يا زندگي فردي در اين ينگه يا آن ينگة دنيا ؟ به يقين هيچکس بدين سؤال پاسخ نداده است و نخواهد داد. پس داستان يک واقعيتي است که مي‌تواند جهان را تغيير بدهد. اگر جهان داستان، جهاني قابل تحمل باشد؛ زندگي برايمان شيرين است و برعکس در صورت تلخ بودن آن جهان، زندگي ما نيز به تلخي روي خوشي نشان خواهد داد. پس نتيجه مي‌گيريم که داستان بسيار مهم است.

استاد رضا سيدحسيني نقل مي‌کرد که از يکي از سياستمداران پرسيده بود: شما داستان هم مي‌خوانيد و پاسخ منفي را که شنيده بود به او هشدار شکستش را در عرصة سياسي داده بود و چنين شد و آن سياستمدار هم اينک فراري است و در فرانسه زندگي مي‌کند. چرا او بايد شکست بخورد.آيا اين يک اصل است؟ اگر اصل باشد چرا ديگران شکست نمي‌خورند؟ از دو حالت خارج نيست؛ يا داستان مي‌خوانند و يا نگاه به کارنامة آنها ردپاي شکست همواره شان را نشان مي‌دهد!

با تکيه بر مقدمه اي که چيده بودم به اين باور مي‌رسم که آن سياستمدار در حقيقت زندگي نمي‌کرده است. او بدون ورود به متن و تجربة زندگي‌هاي مختلفي که انسان‌ها دارند، چگونه مي‌توانست تصميم درست بگيرد؟ او درخيال زندگي مي‌کرده است و پيشگويي استاد سيدحسيني نيز فـارغ از واقع بيني او نبوده است. ورود به دنياي واقعي داستان، تازه امکان زيست را براي بشر مهيا مي‌کند و بيش از اين که درهاي جادويي دنياي داستان به روي کسي باز شود، زندگي گياهي و فاقد اعتبار خواهد بود. البته با اين تعريف من شايد عدة بسياري برنجند و خود را نيز در جرگة بسياران داستان نخوان قرار بدهند؛ اما با تأمل در مطالبي که در هفته‌هاي ديگر بدان اشاره خواهم کرد بدين نتيجه خواهيم رسيد که بسياري در جهان داستان زندگي مي‌کنند. چه مادربزرگانمان که تمام اعتبار خود را به قصه‌ها گره مي‌زنند و چه زناني که در چهارراه فصول مي‌ايستند و تا شروع فصلي ديگر از شکست و پيروزي خود سخن مي‌گويند و چه مرداني که همواره با گره افکني در زندگي خود و ديگران به فکر نقطة اوج و گره گشايي هستند و چه شما که فکر مي‌کنيد داستان نمي‌خوانيد .بسياري ا ز ما در ساحت داستان نفس مي‌کشيم بدون اين که خود متوجه باشيم. پس داستان خيلي مهم است. اصلا داستان مهم است ولا غير!

-----------------------------------------------------------

چگونه داستان مي‌نويسيم؟

هر کاري نياز به تمرين و ممارست و کاربلدي دارد و اگر کسي تنها از روي ميل، نه تخصص کاري انجام بدهد؛شايد براي خودش ارزشمند باشد اما نخواهد توانست ديگران را براي همراهي او اغنا کند. داستان نيز همانند کارهاي ديگر و صد البته به مراتب بيشتر از کارهاي ديگر نياز به تمرين و کاربلدي دارد. چرا که زندگي بشر را مي‌سازد و پيش مي‌برد و امکان خوب زيستن را به بشر ياد مي‌دهد . اگر نويسندگان نتوانند منظور خود را به خوبي بيان کنند به يقين يا توان همراه کردن خوانندگان را با خود نخواهند داشت و يا از اثرگذاري کمتري بهره مند خواهند بود. کارگاه داستان بيشتر وظيفة چکش کاري بر روي آثار نويسندگان را دارد که با تکنيک‌هاي داستان آشنا شوند.براي همراه کردن خوانندگان و تغيير زيست آنها نويسنده بايد جهان خود را معني ببخشد که اين کار ديگر در وسع کارگاه داستان نيست بلکه خواست نويسنده از يک طرف و مطالعات هدفمند او از ديگر سو مي‌تواند او را بدين جهان نزديک کند. براي شروع کار، داستان «به دست گرفتن سرنوشت خويش در سه سوت!» نوشتة خالد رسول پور را نقد مي‌کنيم.

داستان‌هاي واقع گرا گاهي با يک تمهيد دم دستي مي‌تواند غير واقعي تلقي شود و خواننده را در شک بين واقعيت و خيال قرار دهد و اگر استادانه اين کار رخ دهد، خواننده به مفهوم مهم واقعي بودن داستان پي مي‌برد. اين داستان در حقيقت از تکنيک روايي داستان‌هاي واقع گرا پيروي کرده است و برداشتن ديوار بين واقعيت و خيال، خواننده را در حيرت و سؤال فرو برده است. شروع داستان با مقدمه اي است که مختص داستان‌هاي کلاسيک است و در اين مقدمه خواننده با اتمسفر داستان، شخصيت‌هاي داستان که يکي خسته است و ديگري مرموز آشنا مي‌شود. در هر نوع داستاني، چگونگي ورود به داستان از اهميت بسزايي برخوردار است. در اين داستان شاهد ورود موفق نويسنده به دنياي داستاني هستيم. او از دري وارد دنياي داستان شده است که شخصيت‌ها عريان به نمايش گذاشته مي‌شود و همين ورود خوب مي‌تواند ما را براي ادامه داستان تشويق کند.

ورود به تنة داستان اندکي کهنه و دم دستي است. در بسياري از داستان‌ها به خصوص در يک دهة اخير با داستان‌هايي مواجه هستيم که شخصيت داستان با نويسنده سخن مي‌گويد و سعي مي‌کند اقتدار نويسنده را که خالق اوست بشکند. با توجه به کهنگي موضوع، نويسنده بايد از تکنيکي فايده ببرد که موضوع را براي خواننده جذاب کند اما در اين داستان گفت وگوهاي دم دستي و بدون کارکرد و ورود ناموفق به تنه، خواننده را سرخورده مي‌کند و موجب مي‌شود که خواننده تصور کند با موردي خيالي سر و کار دارد که جز وقت کشي چيزي عايدش نخواهد شد. اما ما به خواندن داستان ادامه مي‌دهيم. تنها به يک دليل و آن هم کوتاهي داستان است. احساس مي‌کنيم اگر تا پايان داستان را ادامه بدهيم، چيزي از دست نخواهيم داد. حداقل وقت چنداني را تلف نخواهيم کرد.

نخستين بحران در داستان «پيرو داستان‌هاي کلاسيک» رخ مي‌دهد. شخصيت داستان وارد ساحت واقعي ما شده و متن را به مثابه عنصري زنده و پويا به ما نشان مي‌دهد و پاي دختري را به ميان مي‌کشد که امکان دارد تصادف بکند. همين بحران موجب مي‌شود که ما واقعي بودن متن را درک کنيم و باز به خواندن و يا خوانش ادامه دهيم. در ادامه بحث‌هاي بين جوانک و نويسنده،سويه‌هاي معنايي و فلسفي داستان را براي ما نشان مي‌دهد و جدال بين خالق و مخلوق شکل مي‌گيرد. نوعي جبرگرايي در داستان خودي نشان مي‌دهد. اما مخلوق بحران دوم را مي‌سازد تا ما با داستاني حادثه محور و معناگرا مواجه باشيم. مخلوق زير بار خواست خالق نمي‌رود و اسلحه مي‌کشد و او را مي‌کشد. هنوز گره داستان باز نشده است. نويسنده همانند شروع داستان اينک خواب آلوده است اما اين بار براي هميشه مي‌خوابد و داستان که سعي مي‌کند از فضاي کلاسيک فاصله بگيرد ادامه پيدا مي‌کند تا مفهومي بودن خود را به خواننده بنماياند و سؤال عميقي را در ذهن او ايجاد کند که بدون نويسنده کلمات چگونه شکل مي‌گرفتند و آيا دختر و پسري به وجود مي‌آمدند که عاشق هم باشند؟


پايان داستان به ايستايي جهان مي‌رسد و بدون نويسنده جهان همچنان که هست مي‌ايستد و هيچ حرکتي ندارد. ما بدون در نظر گرفتن مفاهيم داستان، تنها با ساختار آن کار داشتيم و بدين نتيجه رسيديم که از يک داستان کلاسيک با ساختاري خطي مي‌شود آشنايي زدايي کرد و به داستاني مدرن دست يافت و شاهد مثال آن را نيز آورديم. عليرغم ضعف اندکي که داستان دارد و بدان اشاره شد، مي‌توان با خوانش آن به لذتي عميق دست يافت.


به‌دست‌گرفتن سرنوشت خويش در سه سوت!

خالد رسول پور

وقتي که خسته و خواب‌آلود سرش روي انبوه کاغذهاي روي ميزش افتاد، جوانک سراغش آمد. دست راست جوانک در جيب کتش بود. انگار چيزي را پنهان داشت.نويسنده نشناختش. تا آن‌وقت نديده‌بودش.

- بله بفرماييد!

جوانک لاغر کمي اين پا و آن پا کرد:

- آقا! از شما خواهشي داشتم!

- بفرماييد! شما؟

جوانک، انگار سرزنش‌آميز، نگاهش کرد:

- آقا مگر شما من را به جا نمي‌آوريد؟

نويسنده پرسيد:

- بايد به جا بياورم؟

- خب... من يکي از شخصيت‌هاي همين داستاني هستم که داريد مي‌نويسيد!

نويسنده با بي‌حوصلگي فکر کرد: آه! باز هم اين بازي‌هاي لوس پسامدرن! گفت:

- ولي... من شما را نمي‌شناسم!

- خب... شما به جزئيات داستان‌هايتان توجه نداريد. هميشه کلّي‌ها و اصلي‌ها را مي‌بينيد.

- يعني شما يکي از جزئيات داستان من هستيد؟

- ‌تا به حال بله. جزئياتي که شما هيچ‌وقت نمي‌توانيد ببينيد.

نويسنده با حيرت داشت نگاهش مي‌کرد و فکر مي‌کرد که اين جوانک پررو واقعاً چه چيزي در جيبش پنهان کرده‌است. نکند يک تپانچه باشد؟ جوانک گفت:

- امشب نوشتيد که دختري دارد از بيمارستان بيرون مي‌آيد و مي‌خواهد خودش را زير ماشين بيندازد!

نويسنده خنديد:

- خب درسته! اما من خوابم برد و دخترک هنوز از بيمارستان بيرون نيامده‌است.

- در واقع نوشته‌ايد که دقيقاً دم ِ در بيمارستان ايستاده‌است.

- بله؛ دقيقاً آنجاست!

جوانک جلوتر آمد:

- آقا! خواهش مي‌کنم اين کار را نکنيد. دختر را زير ماشين نيندازيد!

- اما دوست من! شما چه نقشي در داستان من داريد؟

- من... دربان بيمارستان هستم!

و سرش را پايين انداخت. سرخ شده‌بود. نويسنده فکر کرد لابد از شغلش خجالت مي‌کشد.

- خب!

- من تا به حال نقشي در داستان نداشته‌ام. اما... حالا... حالا مي‌خواهم از اتاقک نگهباني بيرون بيايم و جلو خودکشي دختر را بگيرم! آقا خواهش مي‌کنم بنويسيد که آن دختر، من را مي‌بيند و عاشقم مي‌شود!

نويسنده قاه‌قاه خنديد:

- اما عزيزم! من که نمي‌توانم خلاف واقعيت بنويسم!

- کدام واقعيت آقا! واقعيت مخلوق شماست.

- بله مخلوق من است. اما من هم جزئي از اين واقعيتم.

جوانک مکث کرد. داشت زور مي‌زد که حرفش را بزند:

- يعني... اگر شما همين حالا بميريد، آن واقعيت که در داستانتان بايد اتفاق بيفتد، آيا... آيا باز هم اتفاق مي‌افتد؟

نويسنده گفت:

- خب ظاهراً نه! ظاهراً اتفاق نمي‌افتد.

و فکر کرد: حتماً مي‌خواهد من را بکشد. جوانک ابله پرسيد:

- يعني او ديگر خودش را زير ماشين نمي‌اندازد؟

نويسنده باز هم به خنده افتاد:

- نه خودش را زير ماشين نمي‌اندازد، اما چون او يک واقعيت است، همان‌طور ايستاده، و همانجا که حالا هست، تا ابد... بله تا ابد خواهدماند!

جوانک هم اين بار خنديد. دست راستش را از جيب درآورد. بله! تپانچه‌اي در دست داشت.


نويسنده گفت:

- و تو لابد مي‌خواهي من را بکشي؟

جوانک در چشم‌هاي نويسنده زل زده‌بود:

- بله آقا! دست‌کم از مرگش جلوگيري کنم!

تپانچه را بالا برد و در پيشاني نويسنده که باز هم داشت خوابش مي‌برد، شليک کرد. نويسنده بر کف اتاق افتاد.

جوانک در حالي‌که داشت دست‌نوشتة قصه را پاره مي‌کرد به گريه افتاد: حالا ديگر مي‌بايست در اتاقک نگهباني، در حالي که سرش را به شيشة دريچة کوچک چسبانده، تا ابد، همان‌طور ايستاده بماند و تا ابد، به دختر ناشناس زيباي غمگيني خيره گردد که مي‌خواسته از بيمارستان بيرون برود....

2 نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 13:35  توسط حسن فرهنگی  | 

نقش حراست و نهادهای امنیتی در فروپاشی نظام
نیاز به شامه تیز و قوی نیست که زیر سوال رفتن مشروعیت و محبوبیت نظام را درک کنیم. هر فرد منصفی که در کوی و برزن قدم می زند و با مردم گفتگو می کند متوجه شکاف عمیق بین ملت و نظام می شود.اگر مجالی دست دهد و کسی حوصله آسیب شناسی داشته باشد دلایل این شکاف را در پر رنگ شدن نقش نهادهای امنیتی و حراست در زندگی مردم خواهد دید.خبط بزرگ نظام این است که مردم را با خود بیگانه می داند و عده ای را با حقوق بسیار اجیر می کند که به سخن چینی بپردازند و نان کسانی را که خوانش متفاوتی نسبت به نظام دارند آجر کنند. غافل از اینکه با این کار افراد را از منتقد به مخالف بدل می کنند. اگر تا دیروز افراد متخصص مجموعه ای نسبت به عملکرد مسئولین نظام به درست یا نادرست انتقاد می کردند امروز به دلیل کارکرد ناسفته و خام مسئولین و به دلیل از دست دادن شغل و یا امنیت شغلی به مخالف بدل شده اند. احمقانه ترین روش ایجاد هراس در دل مردم آگاه است. هراس هیچ وقت نمی تواند کارساز باشد. اگر تصمیم گیران نهادهای امنیتی تاریخ را تورق می کردند می دانستند که هیچ وقت مردم آگاه به دلیل از دست دادن شغل و منزلت و حتی جان خود عقب نشینی نمی کنند اما در مقابل ِگفتمان ، منطق خود را بیان کرده و در صورت نیاز سنگر را رها می کنند تا بار دیگر خود را به منطقی فربه تر مسلح کنند و وارد کارزار شوند.

در رمان "نویسنده نمی میرد ، ادا در می آورد" به این مسئله پرداخته ام و اعتقاد راسخ دارم که ایجاد هراس و یا فراتر از آن اعمال هراس تیغ مبارزه را به جای اینکه کند کند ، تیزتر می کند.

هر جامعه ی سالمی به تعداد منتقدین خود می بالد.گفتگویی که چند سال پیش با هابرماس داشتم او این سخن را گفت و افزود که برعکس در کشور شما منتقدین را به حبس می برند و زندگیشان را با مشکل مواجه می کنند.

حال ِمردمی که شغل و امنیت زندگی خود را از دست می دهند همانند کشتی نشسته ای است که از دریا هراس دارد و حکیمی می گوید او را به درون دریا بیندازند تا هراسش از بین برود و همین اتفاق می افتد. اگر منتقدین در مقام و جایگاه شهروندی خود نگرانی اندکی از قدرت داشته باشند و با ملاحظه آن را نقد کنند بعد از اعمال هراس و افتادن به دریا دیگر هراسی نخواهند داشت.اینبار تیغشان را تیزتر می کنند و نه در جایگاه منتقد که در جایگاه مبارز وارد میدان می شوند. این اتفاق در نظام جمهوری اسلامی رخ می دهد و تنها دلیلش بی سوادی و حماقت صاحبان قدرت است که بخش عمده ای از قدرت خود را به جای اینکه به مردم تفویض کنند به نیروهای حراستی بخشیده اند و نیروهای حراستی برای حفظ جایگاه خود پای را فراتر گذاشته و به خصوصی ترین وجه زندگی افراد می پردازند و نارضایتی را روز به روز بیشتر می کنند. با این خبط بزرگ زمانی زیاد نمی کشد که قاطبه ی مردم به مخالفین نظام بدل می شوند و باید از آن روز ترسید و یا برای جلوگیری از آن تا دیر نشده تدبیری اندیشید.

اگر فردی چون کلهر به زندگی خود نظری منصفانه می انداخت متوجه تفاوت خود و خانواده اش می شد و این تفاوت را به جای این که تقبیح کند ارج می گذاشت. این مثال را بگیرید و تعمیم دهید به کل کشور و نگاه تمامیت طلبی که آتش به خرمن و هستی ملت می زند. این مثال را تمام مسئولین به خصوص نیروهای امنیتی با زندگی خود تطبیق دهند تا به عمق فاجعه پی ببرند. فاجعه این است که ما با نزدیکترین کسانمان تفاوت داریم و نمی خواهیم تفاوت ها را بپذیریم! با چوب و چماق می خواهیم دیگران را همانند خود بکنیم غافل از اینکه اگر دامنه ی نارضایتی گسترش پیدا کند همانند سیلی اقتدارگران را از صحنه ی روزگار محو خواهد کرد که کاش چنین اتفاقی نیفتد که من در جایگاه یک انسان و یک نویسنده که مهربانی را سعی می کنم ترویج دهم هیچ وقت آرزوی سرکوب کسی را در سر نمی پرورانم. کاش تا دیر نشده معجزه ای رخ دهد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 16:57  توسط حسن فرهنگی  |