تبليغاتX
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
برج و باروي خالق كليدر با پتك واژه ها فرو نمي ريزد

نامه ای به دکتر عبدالکریم سروش

دكتر عبدالكريم سروش در حافظه ي من چنان خوش نشسته است كه همواره شميم خوشي از حوالي انديشيه ي وي به مشامم مي رسد و دَماغ و دِماغم را عطرآگين مي كند و محمود دولت آبادي نيز چنان در نگاه من بزرگ است كه خيال مي كنم بي او دنياي وسيع و گسترده اي به نام كليدر ساخته نمي شد تا در زندگي مردمانش، مشي و عمل مردمانم را ببينم و در صدد اصلاح آن برآيم. او به تنهايي بارويي پي افكنده است كه اگر بخواهيم به بلندايش نگاه كنيم كلاه از سرمان خواهد اوفتاد.بارويي كه  ورود به درون آن پيل تناني را طلب مي كند كه خوب فلسفه بدانند و مردم شناس باشند و جامعه شناسي را در دانشگاه هاي معتبر دنيا تحصيل كرده باشند تا در هزارتوي آن شهر غرق نشوند و هر كدام به وسع خود بهره اي ببرند و با آسيب شناسي در آن روحيه ي ايرانيان را بشناسند و اگر طبيب حاذقي باشند نسخه اي براي درمان بپيچند.

كوتاه سخن اينكه اختلاف اين دو هر چند كه وزانتشان را زير سوال نمي برد اما دل همچو مني را كه بدان ها دلبسته ام مي شكند و اميدم را براي رهايي از اقتدارگرايي و تصلب فرهنگي و استبدادزدگي نااميد مي كند.بيش از اينكه دلشكسته و رنجور حرفهاي محمود دولت آبادي باشم كه طي روشي ناسفته و خامدستانه در جمعي كوچك بر زبان آورده  و احساس خود را اندكي آميخته به زهر كرده است؛دلنگران دكتر عبدالكريم سروشم كه معلم اخلاق من بوده است و پرده دري هاي خود را نه در جمعي كوچك كه در روزنامه اي پر تيراژ به زبان رانده است تا از اين عمل وي ديگراني بهره ببرند كه نه ادب را شان و مرتبه مي دهند و نه انديشه را بر صدر مي نشانند. آن ها تنها از حوض گل آلوده ماهي مي گيرند.دكتر عبدالكريم سروش بارها در خصوص انقلاب فرهنگي سخن گفته اند و جايگاه  و مسئوليت خود را در آنجا نشان داده اند اما اينبار با آشفتگي بار ديگر زبان تند و تيز خود را در مورد نويسنده ي رنجوري به كار مي برد كه چون خود حضرتش ،همواره در اين كشور هزينه پرداخته است و از نمدي كه سياستمداران گرد كرده اند او را كلاهي نصيب نشده است چرا كه در صدد كلاه دوزي نبوده است. از تحريف شعر حافظ كه بگذريم در طليعه ي سخن مي نويسد:" به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست." براي استاد خود حضرت سروش عرض مي كنم كه از ايشان آموخته ام كه نشناختن بزرگان قدري از كوتاه قامتان افزون نمي كند و بدتر اينكه نشناختن بزرگان توسط بزرگان ديگر نه تنها بر ارزش آنها نمي افزايد بلكه دليل بر وهنشان مي شود.دريغ و درد بر ملتي كه  انديشمندانش همديگر را نمي شناسند و هر كدام كار خود مي كنند وبار خود مي برند و رجز مي خوانند كه در صدد اصلاح اند.مگر مي شود از كنار كليدر بي تفاوت گذشت. بنده با اندك بضاعتم از منظر جامعه شناسي سيصد صفحه بر اين كتاب نقد نوشته ام كه استاداني چون دكتر سيدجواد طباطبايي مي توانند كتابهاي متعدد در تحليل آن بنگارند.

حضرت استاد در قسمتي از نامه ي خود مي نويسد :"آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است." آيا اين جملات زيبنده ي دكتر عبدالكريم سروش است كه عمري چنان نشان داده است كه از افكار و آراي متفاوت دفاع مي كند و ديگران را به صرف داشتن عقيده اي متفاوت با وي به مسلخ نمي برد. آيا اين ناسزا برازنده ايشان است يا عربده كشاني كه خود را به حق مي دانند و دامان همه را آلوده مي كنند. من كه عمري از حضرت شما دفاع كرده و بدين خاطر آسيب هاي بسيار ديده ام خون گريه مي كنم.اينجا فيل ها هم مي گريند.

افسوس و صد افسوس كه سروش باز هم سخن خود را ادامه مي دهد و مي افزايد:" حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نمي‌داند و اعضايشان را نمي‌شناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم مي‌بافد و زمان را در مي‌نوردد و دروغ بر دروغ مي‌انبارد و جهل بر جهل مي‌تند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا مي‌آورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسي‌خواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئه‌اي ندارد."

ايشان در اينجا خود را معلمي يك قبا مي خواند و دولت آبادي را ماموري نامعذور استاليني كه به اميد پاداشي موعود با وي پنجه در پنجه شده است. آيا حقيقت دارد؟ در اين جايگاه جناب استاد كه تريبوني دارد و حامياني دارد و طرفداراني يك قباست يا نويسنده اي كه حامي ميرحسين موسوي شده است كه نه روزنامه اي دارد و نه مدافعي؟آيا پنجه در پنجه ي وي انداختن جوانمردي است؟ آيا خود استاد را نمي توان با جملاتي از اين دست رنجاند كه ايشان نيز به اميد پاداشي موعود به حمايت ديگري پرداخته است؟ و آيا جايگاه انديشه و هنر فرتر از سياست و سياست ورزي نيست كه اين دو سر آن با هم گلاويز شده اند؟ (آيا جنگ افروزي بين اصلاح طلبان ،آب به آسياب مخالفان ريختن نيست!در اين باره در نامه اي به آقاي كروبي به مواردي اشاره خواهم كرد.)

جناب استاد تنها همين اشتباه شما موجب مي شود كه شعله ي عشقتان در درونم فروكش كند و زين پس صدايتان از من دلبري نكند چرا كه اقتدار عجيبي از صدايتان بلند شد كه روي همه ي اقتدارطلبان را سفيد كرد مگر اينكه دوباره خرق عادت كنيد و به ما بياموزيد كه مي توان در صورت اشتباه راه را تغيير داد و راهروان را از استمرار اشتباه برحذر داشت.در پايان به نوشته ي خودتان ارجاع مي دهم كه :" اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد."

مطلب علي رضا قزوه در اين باره

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 8:56  توسط حسن فرهنگی  | 

کتابهای من در نمایشگاه بین المللی کتاب
انتشارات ثالث قول داده است که رمان"در آغوش خدا گریه می کرد و می گفت نمیر" را برای نمایشگاه حاضر کند. شاید برای روزهای اول نمایشگاه آماده نشود. هفته ی دوم به غرفه ی نشر ثالث سر بزنید.

"از آسمون بارون می یاد لی لیا" از غرفه ی کاروان

چاپ نوبت سوم رمان "لیلی بهانه ی ناگزیر" غرفه ی انتشارات تکا

"خاطرات عاشقانه ی یک گدا"انتشارات علمی

"نويسنده نمي ميرد،ادا در مي آورد" توسط انتشارات ورجاوند چاپ شده است. با توجه به اينكه كتابهاي نشر فوق توسط انتشارات ثالث توزيع مي شود در صورت موجودي مي توانيد كتاب را از آنجا تهيه كنيد.

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 14:28  توسط حسن فرهنگی  | 

استاد رضا سيدحسيني جوان مرگ شد
 

هنوز طنين صدايش در گوشم مي پيچد كه برايم شعر تركي ناظم حكمت را مي خواند تا بيش از پيش عاشق هر دوي آن ها شوم.ناظم حكمت را پيشترها هم مي شناختم اما بعد از اينكه به استاد گفتم نمي توانم شعرهاي تركي اش را روان بخوانم و لذت ببرم و او گفت من برايت مي خوانم و فردايش كتابي آورد كه هنوز هم دست من است و شروع كرد به خواندن تصور كردم كه با شعرهاي عميق او دارم پرواز مي كنم و حالا بيشتر مي شناسمش. وقتي هجاهاي تركي را كنار هم مي گذاشت كه صداي يورتمه رفتن اسب را در شعر نشان دهد هم عاشق قلم سحرانگيز ِ ناظم حكمت مي شدم هم شيفته ي صداي مهربان استاد.

او بيش از ما جوان بود و جوان مرگ شد. تا قبل از مرگ فرزندش هيچ وقت نشنيدم گلايه بكند. نخستين كسي بود كه در مورد ادبيات صحبت مي كرد. نخستين كسي بود كه هر درخواستي را در خصوص ادبيات مي پذيرفت و دست رد به سينه ي كسي نمي زد.نخستين كسي بود كه در محافل با صميميت از ادبيات سخن مي گفت و جنب و جوش و شور و شوقي وصف ناپذير ايجاد مي كرد.نخستين كسي بود كه تا پايان عمرش كار مي كرد و اعتراض نمي كرد مگر گاهي از بي مهري ها.از اينكه فرهنگ آثارشان را كه با هزار جان كندن ترجمه كرده اند چاپ نمي كنند. آن طور كه شايستگي اش را دارد به جامعه ي ادبي معرفي نمي كنند اما باز از نو نوشتن و ترجمه كردن را آغاز مي كرد.تا هشتاد و اند سالگي سهم او از انتشارات سروش اتاق كوچكي بود كه در آنجا مي نشست و جوانمردانه آثار ديگران را مي خواند و نقد مي كرد و اين روزها با اينكه از پاي مي نشست فراموش نمي كرد كه وقتي وارد اتاقش مي شوي اول برايت نسكافه بدهد و بعد از همه چيز حرف بزند و اندكي چشم هايش را كوچك كند و با سادگي كودكانه بگويد پاهايم از كار افتاده اند ديگر كه در حرفش اندكي انزجار باشد اما اندوه و ندامت نباشد.حتي چند ماه پيش هم كه با شاهرخ رفتيم خانه ي دخترش ،با آرامش مثال زدني روي تخت دراز كشيده بود و نمي توانست حتي بلند شود تكيه كند به بالشت باز هم برايم شعر ناظم را خواند. طوري خواند كه وقتي بيرون آمديم به شاهرخ با اندوه گفتم رفتني است. اين را از نگاه هاي خسته اش فهميدم و صورت آماسيده اش.

شاهرخ چند بار زنگ زد كه برويم پيشش اما نرفتم. گفتم من جواني ام را با استاد معني مي كردم. از او انرژي مي گرفتم اگر افتادنش را ببينم من نيز مي  افتم تا اينكه از بي بي سي شنيدم كه استاد پريد تا من باز هم تنها تر از هميشه باشم و با دريغ و آه شاهد رفتن مهرباناني همچون او باشم و پيشاني ام را بر روي ميز كارم بگذارم و اشك بريزم و نجوا كنم "حيدربابا دنيا يالان دنيادي!"

استاد رضاسيدحسيني

نشستگان يك يك پريدند و رفتند از آن ميان من ماندم: اكبر رادي- نادر ابراهيمي- رضا سيد حسيني- حسن فرهنگي

2 نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 8:31  توسط حسن فرهنگی  | 

وطن را ویران کنیم...

 از قول پرفسور حسابي در تعريف جهان سومي نقل مي كنند كه مي گويد" جايي است كه براي آباد كردن وطنت خانه ات را ويران مي كنند و براي آباد كردن خانه ات بايد وطنت را ويران كني!"

اين عبارت جان گداز و تلخ اگر واقعيت داشته باشد كه دارد وحشتي بر جان و دل انسان مي نشاند و بر كالبد هر كسي ولو رستم و سياووشان قوم رعشه مي اندازد.

به روزگار كودكي ام بر مي گردم تا در محله ي دوه چي از دور شاهد برافروختگي چهره ي پدرم باشم كه وقتي به خانه مي رسد با بغض و كين مي گويد رئيس سنديكاي چوب فروشان از او خواسته است كه سهميه ي نجاران را بالا بكشند و كيسه ي خود را از خون جماعت پر كنند. پدر كه نمي خواست وطن را ويران كند از آن پس چوب فروشي را واگذاشت تا در مغازه ي محقر خود به درآمد اندكي قناعت كند. او خانه اش را ويران كرد.

به روزگار جواني ام نگاه مي كنم كه يكي از صاحبان قدرت در روزنامه اي من را به كناري مي كشد و مي خواهد بر عليه روشنفكران جامعه بنويسم تا ماشين و خانه ايي در اختيارم بگذارند و من با همه ي جواني و ناپختگي ام نمي پذيرم و خانه ام ...

و به اكنونم نگاه مي كنم كه از تريبون هاي رسمي فرياد مي زنند كه درآمد دولت با خرج آن سازگار نيست. دويست ميليارد دلار در آورده در حالي كه نيمي از آن را نيز خرج نكرده است و من با خودم كلنجار مي روم كه بدانم آن ها مي خواهند وطنشان را بسازنند يا خانه اشان را؟!

با اين باور كه در بي وطني خانه چون حباب بر موج ساخته مي شود خود را مجاب مي كنم كه سكوت پيشه نكنم و در تغيير روند فوق نقشي هر چند كوچك داشته باشم و سكان را به دست كساني بدهم كه اگر هم در صدد ساختن خانه ي خود هستند به ويراني وطن چشم نمي دوزند. از اين روي نه به شآنم نگاه مي كنم و نه به بي حوصله گي ي هميشگي ام.

شما نيز اگر وطن را بالاتر از شآن خود مي دانيد راهكاري ارائه دهيد يا من را مجاب كنيد كه سكوت كنم و در خلوت خود براي دل خود بنويسم و يا وطن را ويران كنم تا خانه ام ساخته شود!

2 نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 15:12  توسط حسن فرهنگی  | 

همه ي نويسندگان سياسي اند

بسياري از نويسندگان ما در طي تاريخ به جاي مبارزه به عالم خيال وارد شده و يا از گل و بلبل گفته اند.اگر آسيب شناسانه به ادبيات كلاسيك نگاه كنيم خواهيم فهميد كه اين برخورد چه تاثير منفي و ويرانگري در فرهنگ مردمانمان داشته است. براي همين بر اين اعتقاد پاي مي فشارم كه نويسنده بايد مبارزه كند و حكومت ايده آلي خود را ترسيم كرده براي رسيدن بدان تلاش كند و بعد كجي ها و ناراستي هاي آن را با نقد برطرف سازد. وگرنه نشستن و سكوت پيشه كردن ما را به درون مغاكي فرو مي اندازد كه در آمدن از ‌آن كاري بسيار دشوار خواهد بود. پيشتر ها مطلبي با عنوان "من نويسنده ي سياسي هستم" نوشته ام كه نگاهم را نسبت به سياست به روشني بيان كرده ام.

پيروزي در ذهن ما شكل نمي گيرد،ما به مبارزه ي هميشگي نياز داريم آن هم در زمين واقعيت.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 16:51  توسط حسن فرهنگی  |