
وقتي به ياد هم مي افتيم كه يا مرده ايم و يا در حال مرگيم وگرنه از هم فراموشيم و با هم دشمنيم حتي! چگونه مي توانيم اينگونه بي تفاوت باشيم و دشمن با هم و تنها مرگ بتواند ما را به هم وصل كند و باز ؛ بعد از مرگ يكي - تا نوبت ديگري همديگر را فراموش كنيم و از هم بد بگويم حتي!
شهرام شيدايي مرد ِ باريك اندام ، با صورتي استخواني و اراده اي دوست داشتني بر بستر بيماري است و من يقين دارم كه رام مرگ نخواهد شد اما در من حسي را دوباره زنده خواهد كرد كه در خود بار ديگر مرور كنم كه چرا اينقدر فراموشكاريم و با هم دشمن حتي!
اولين بار او را ده سال پيش كنار دوست شاعرم سيدزاده كه او را نيز يك دهه است از ياد برده ام ديدم و جسارتش را ، عزمش را و اعتقاد و علاقه اش را به ادبيات - به خصوص ادبيات تركي تحسين كردم. بعد چند بار ديگر اتفاق افتاد كه يا توسط آقاي تيمورلو و يا بي واسطه و اتفاقي ديدمش و باز سخن از ادبيات گفتيم.با اينكه او را به خاطر انتشاراتش - كلاغ - كه يك تنه و تنها قارقار مي كرد ، به خاطر معرفي شاعران تركيه همانند اورهان ولي ، به خاطر معرفي شاعران نوپرداز ايراني و هم چنين داستان نويسان مي ستودم اما باز دغدغه نداشتم كه سراغش را بگيرم و اگر بوي مرگ از نفس او بلند نمي شد باز هم ترغيب نمي شدم يادي از او بكنم. چه بلايي سرمان آمده است؟ چرا همديگر را بدين آساني فراموش مي كنيم و با هم دشمن مي شويم! بي اينكه حقي بر گردن هم داشته باشيم و يا حقي از هم ضايع كرده باشيم. بي دليل. بي هيچ دليلي از هم كناره مي گيريم و در پسله ها و كناره ها بوتيمار مي شويم و در انتظار مرگ مي نشينيم. دلم براي تمام دوستاني كه مدتهاست نديدمشان تنگ شده است. خيلي دلتنگشانم.كاش پيش از اينكه مرگ آشتيمان دهد به ياد هم بيفتيم و همديگر را سخت به آغوش بكشيم، كاش!
انگار عمل شهرام هزينه ي بالايي دارد.اما اينكه در گالري نقاشي ي "نقاشان آزاد" دور هم جمع مي شويم كه اثري را خريداري كنيم تا هزينه ي جراحي اش فراهم شود بهانه است. ما نياز داريم كه در نقش هايي كه بر در و ديوار گالري نشسته اند و عبوس و غمگين نگاهمان مي كنند خودمان را بيابيم و شهرام را و با ناله هايي كه در درونمان شكل مي گيرد التماس كنم كه رام مرگ نشود شهرام!
# براي اطلاعات بيشتر به اين آدرس مراجعه كنيد لطفا http://aynev.blogfa.com/
مروری بر مجموعه "از آسمون بارون می یاد لی لیا"در سایت جن و پری
متن معرفی کتاب: زمانی این نظریه رسم بود که داستان نوشته شود تا با خیالپردازی از دنیای واقعی دور شویم. هنوز هم این نظریه طرفداران پر و پا قرص خودش را دارد. داستان مینویسند و میخوانند تا فراموش کنند کجا هستند. نوشتن میشود ابزاری برای رها شدن از دردها و رنجها. اما حسن فرهنگی تمام تلاش خودش را میکند که خوانندهاش را بکشاند وسط زندهگی، درست همانقدر گند و مزخرف که واقعا هست. «از آسمون بارون مییاد لیلیا» مجموعهیی است کوچک، با یک طرح جلد عصبی کننده، شامل بر شانزده داستان که هر کدام روایتی از زندهگی شهری، به تیرهترین شکل ممکن را روایت میکند. آنچه کتاب را جذاب میکند، فرم روایتهاست که هر بار تازه میشود و چهارچوب مستحکمی برای خیالپردازی ناتورالیستی به دست نویسندهی داستانها میدهد.
داستانها روی فرم بازی میکنند. اولین داستان کتاب، که نام خود را به کل مجموعه بخشیده است، ترکیبیست از بازی با روایتهای واقعی و خیالی از یک زندهگی، از عشق شروع میشود و دنبال میشود تا زمان مرگ مرد. راوی زن است. یک جا عاشق. یک جا مجنون. یک جا تحقیر شده. یک جا زندهگی کرده. یک جا زجر کشیده. این روند دنبال میشود تا کلیتی به ساختار کتاب به صورت کلی بدهد: زندهگی در شکلهای گوناگون آن. حسن فرهنگی، علاقهی خاصی دارد تا شکل سادیستی زندهگی را نقش بزند. درست است که داستانهایی که او نوشته، از لحاظ ارزشهایی حرفهیی در سطحی مناسب قرار دارند و ایراد داستاننویسی جدییی به اثر او وارد نیست، اما طرح سیاهی که او در این داستانها زده است، راحت میتوانند اعصاب خواننده را خرد کنند. «گرهگشایی» اوج چنین داستانهاییست که کتاب را پر کردهاند: زن جوانی در خیابانی راه میرود. رانندهی یک ماشین مزاحم او میشود. درگیر میشوند. شیشهی جلوی ماشین را با سنگ خرد میکند. تحقیر میشود. کتک میخورد. با ماشین دنبالاش میکنند. و سرانجام سوار ماشین میشود و میگوید:«هر کاری میخواهی باهام بکن.» آقای حسن فرهنگی سیاهیها را جمع کردهاند و در کتابشان عرضهمان ساختهاند.
کتاب کوچک جیبی نشر کاروان، خوانندهی ثابت نشر را دارد. میفروشد و دیده میشود. کتاب با تمام ارزشهایی که دارد، اثریست که باید با احتیاط با آن برخورد کرد. از واقعیتهای زندهگی مدرن امروزی میگوید: خیانت، فحشا، پول، فقرهای فرهنگی و اجتماعی، سیاهیها، تاریکیها. کتاب زیباست، و در عین حال بهراستی زننده.
بریدهیی از اثر: دستم را دراز کردم و نشانش دادم که هنوز سرش پایین بود و نشسته بود پای تخته نرد. من گفته بودم که تخته نرد را بیاورد. این هم آزمایش بود. خواسته بودم که اگر دیر کردم با خودش بازی کند تا بیایم. او هم داشت بازی میکرد. ندیده بودم که توی پارک دختری تخته نرد بازی کند. خیال کرده بودم که قبول نمیکند، اما قبول کرده بود. حتما شما هم با من هم عقیدهاید؛ تخته نرد بازی کردن توی پارک امتحان سنگینی نبود. هر دختری میتوانست از پسش بربیاید. پسره خندید. گفت: «موافقم.»
ازش خواهش کردم که برود کنارش بنشیند و شروع کند به حرف زدن. اول قبول نمیکرد. میترسید که دختر بیآبرویی کند و سروصدا راه بیندازد. مطمئنش کردم که اهل سروصدا نیست. دست بالا شاید زیر لبی فحشش بدهد که مزاحمش نشود. ازش عذرخواهی هم کردم که اگر فحشت داد به دل نگیر. برگرد بیا. گفتم: «موافقی که باید امتحانشون کرد.»
گفت: «من هم جای تو بودم همین کار را میکردم.»
(صفحهی 76 و 77 کتاب. داستان «شرم گلبهی».)
همه ي غمش اين بود كه موهاش را از ته مي زنند. همه ي غمش همين بود.
توي پادگان جوان ها با لباس هاي شخصي پشت سر هم صف كشيده بودند. هر كدامشان كيسه ي سربازي توي دستشان بود .يكي يكي مي رفتند داخل اتاقكي، وقتي بر مي گشتند از ريخت افتاده بودند،با لباس سربازي و سرهايي كه برق مي زدند. روي شانه ي هر كدامشان موهاي ريز پخش شده بود.
موهاي اين يكي را هم زدند.وقتي دستش را به سرش كشيد و احساس كرد تيزي موهاش به دستش مي رود چندشش شد و به سختي جلوي آينه ايستاد كه به خودش نگاه كند.
تمام دوره ي آموزشي توي پادگان ماند و به شهر نرفت. مي گفتند به منطقه برود اجازه مي دهند كه موهاش را بلند كند و سرباز منتظر آن روز بود كه به منطقه برود؛ موهاش را بلند كند بعد مرخصي بگيرد برود ديدن خانواده و مهم تر از همه نامزدش.
به منطقه كه رفت بعضي از سربازها را ديد كه موهاشان را بلند كرده بودند و خوشحال شد. همان روز عمليات جنگي داشتند.پسر به عشق اينكه چند هفته ي ديگر موهاش بلند خواهد كرد در عمليات شركت كرد. فرداش پسر را بردند پيش خانواده اش .او سر نداشت.
براي تو مي نويسم كه از خودم و باتلاقي كه اين روزها داخلش افتاده ام گذر كنم. براي تو مي نويسم كه خودم را بار ديگر در آينه ي تمام قدي كه ناخواسته در مقابل چشمانمان گرفته اي تماشا كنم و غرور از دست رفته ام را به دست آورم.براي تو مي نويسم تا صد سال تلاش روشنفكرانه ي انديشمندان كشورم را مرور كنم كه بر گردنشان يوغ انداختند و تحقيرشان كردند و شكستند و مسير روشنفكري هموار نشد كه نشد.وقتي كه تمامي منافذ را از ملات سوء نظر و بي اعتمادي و دژخيمي پر كرده اند و از بي نفسي كم مانده خفه شويم به ياد تو مي افتم و به ياد هم رنگت – مارتين لوتر كينك – كه در زنداني مخوف تر و تنگ تر از زندان من به تنگي نفس افتاده بود اما فرياد مي زد كه ما پيروزيم.
نمي خواهم تو را تحسين كنم چرا كه هنوز كار شايسته ي تحسين- نكرده اي و نمي دانم حكمراني تو جان هاي از دست رفته و يا له شده را مرحمي خواهد بود يا نه؟ نمي خواهم در خيال خود از تو نقشي آسماني بزنم و منجي تلقي ات كنم كه اگر هم باشي براي هم وطنانت خواهي بود و نمي دانم دستورهايي كه هر روز با دست چپ امضاء مي كني چه تاثيري در هستي هستندگان خواهد گذاشت اما مي دانم كه ذات رئيس جمهور شدنت در كالبد خسته ي خيلي ها روح دميد. كالبدهاي له شده و مريض.خسته و درمانده.
وقتي ناتواني و نااميديمان(در تغيير و اصلاح) به حدي رسيده است كه با كوچكترين تلنگري وا مي رويم و فرو مي ريزيم يك سياه كه تو باشي و به تعبير خودت تا چند دهه پيش سفيدها افتخار نمي دادند در رستوران ظرفهايشان را بشويي در مقابل ميليون ها انسان با اقتدار مي ايستد و دست راستش را بالا مي برد كه به عنوان رئيس جمهور سوگند ياد كند.
پيروزي تو به نمايندگي از سياهان دردآگاه، پيروزي تمامي سياه پوستان و تمام انسان هايي است كه براي آزادي مي جنگند و از اسارت خسته شده اند. پيروزي تو اگر هيچ اتفاق مباركي را بعد از اين رقم نزند باز هم پيروزي است چرا كه امكان سربرآوردن و قد كشيدن تاكي را نشان داد كه تمام برگ و بارش را از دست داده بود اما ريشه داشت.
هيچ دلم نمي خواهد بگويم او- با- ماست يا او- با- ما نيست و هيچ به نام مياني ات نمی نازم كه مسلمان بودگي ات از من دلبري بكند.و توهّم تغييرات بزرگ و جهان شمول را از تو و هيچ كس ديگر ندارم. تنها و تنها تو را نماينده ي انسان هايي مي دانم كه تا ديروز جايگاه آنها را پايين تر از حيوان مي دانستند و بدترين توهين ها و تحقيرها را در حقشان روا مي داشتند و امروز روي چشم هاشان مي گذارند و تكريمش مي كنند.تو اگر اوباما نبودي و تنها تركه ي سياهي بودي كه به كاخ سفيد راه پيدا مي كرد برايم محترم بودي.نه به خاطر كارهايي كه شايد انجام خواهي داد و نه به خاطر اينكه نويسنده اي و يا خوب سخن مي گويي تنها و تنها به خاطر اينكه ثابت كردي پيروزي در استمرار مبارزه است و بر كالبد خسته ي انسان هايي كه جان بر كف در حال مبارزه اند روح دميدي. همين براي من كافي است.
حال كه بر روي استخوان هاي شكسته ي نياكانت ايستادي و با غرور سخن گفتي به احترامشان كلاه از سر بردار و نامردمي ها را فراموش نكن تا نامردمي نكني و دستت به خون كسان آلوده نگردد و همواره انسان باقي بماني. تنها به دست ها و پشت ها و پيشاني هاي زخمي برادران و پدرانت فكر كن تا همواره انسان باقي بماني برادر سياه من!
ديروز از سر دلتنگي راه افتادم به طرف ميدان خراسان به قصد ديدن دوستي. از ماشين پايين آمدم و زنگ خانه اش را زدم اما او در را باز نكرد.چند بار انگشتم را بر روي زنگ فشردم اما فايده اي نداشت نا اميد شدم و رفتم كنار ماشين و خواستم قبل از اينكه رفته باشم به موبايلش تلفن كنم. گوشي را كنار صورتم گرفته بودم كه مشتي از پشت به صورتم خوابيد و من تا به خودم بيايم ديدم موتوري با دو سرنشين همراه با گوشي من با سرعت سرسام آور دور مي شود . اصلا ناراحت نشدم. تنها ناراحتي ام از دست رفتن شماره تلفن هايم بود. يكي از كسبه كه ماوقع را ديده بود اجازه داد از مغازه اش به موبايلم زنگ بزنم. به دزده گفتم گوشي نوش جانت اما سيم كارتم را برگردان. گفت ده دقيقه ديگر زنگ بزن. زدم اما در دسترس نبود تا همين حالا كه پنج ساعت از واقعه گذشته است و در دسترس نيست. كسبه وقتي ديد من با خونسردي به دزده مي گويم فداي سرت تعجب كرد. ازش خواهش كردم كمي عميق به قضيه نگاه كند. آن دو جوان كه بعيد مي دانم سنشان از بيست و پنج بيشتر بوده باشد چرا با استرس كشنده وسط خيابان با مشت به صورت من كوبيدند و گوشي ام را بردند ؟ فقط و فقط به خاطر اينكه نياز داشتند. براي اينكه دولتهاي عدالت محور نتوانستند زندگي و نيازهاي حداقلي او را برآورده كنند.و شايد براي اينكه دارويي بايد مي خريدند براي خواهر يا مادر بيمارشان. شايد به خاطر اينكه مي خواستند پول آذوقه ي چند روزشان را تهيه كنند.(البته حق به جانب شماست. برای مبارزه با بی عدالتی و یا برآوردن نیاز حداقلی نباید دست به دزدی زد اما آنها در فهم همین اندک نیز ناتوان بودند یا عادلانه بدانها این مهم را جامعه نیاموخته است. نه محیط و نه خانواده توان آموختن همین را نیز نداشتند و نا عادلانه دانایی را از آنها دریغ داشته اند.)
از مرد خواهش كردم كه كمي فكر كند آن دزد چقدر عمر خواهد كرد؟ من تخمين زدم بهار عمرشان بيش از سي غنچه نخواهد داد چرا كه آنها بالاخره در يكي از همين دزدي ها يا گرفتار خواهند شد ، يا به زندان خواهند افتاد، يا از شدت ترس كسي را خواهند كشت، يا معتاد خواهند شد، يا هنگام گريز از محل به زمين خواهند خورد و خواهند مرد. در هر حال جواني آنها تباه شده است. و براي همين چشم هايم براي دزدي كه گوشي ام را با تمام خاطراتي كه در درونش بود ربوده بود پر از اشك شد و براي روزي گريستم كه او و يا آنها جواني نكرده مي میرند.
فردا سيم كارتم را خواهم سوزاند و يك گوشي هر چند ارزان تهيه خواهم كرد و شروع خواهم كرد به جمع كردن شماره هايم و دوستاني كه مطلب را مي خوانند حتما شماره خودشان را برايم اس ام اس خواهند كرد اما آن دو جوان هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت به زندگي بر نخواهند گشت. آنها همراه استرس و نگراني هايشان خواهند مرد و غم من اين است.