|
| |||
|
|
نقد مجموعه داستان "از آسمون بارون مي ياد لي ليا"در کانون ادبيات |
|
دويست و سي و سومين نشست هفته کانون ادبيات ايران به نقد و بررسي مجموعه داستان" از آسمون بارون مي ياد لي ليا" نوشته حسن فرهنگي اختصاص دارد. |

آن دو مرد بازي مي كنند.
باز مي كنند در را
يكي بمب از آسمان مي ريزد
روي خانه ي ما
كه مردي پنهان شده است اينجا
ديگري بمب مي سازد
پرت مي كند از خانه ي ما
به مردي كه پنهان شده است آنجا
دو مرد ما را نمي بينند
در دست يكي بمب
در ذهن يكي بمب
و ما زير دست و ذهنشان
له مي شويم.
حالا كه اين نامه را برايتان مي نويسم
دو مرد بر روي ما مي دوند و
همديگر را تهديد مي كنند
اما ما را نمي بينند
ما له شده ايم.
*غزه به خاطر كودكان زيبايش مستحق آرامش و صلح است.
انسان براي اينكه درونش را صيقل دهد و نسبت به اتفاقاتي كه رخ مي دهد بي تفاوت نباشد لحظاتي را براي خودكاوي نياز دارد .اين لحظات - در تمام روزهاي كسي كه زندگيش را خودش مي سازد و همواره خودكاوي مي كند و به زندگيش معني مي دهد پخش مي شود اما بعضي ها دنبال بهانه ايي مي گردند و آن بهانه شايد محرم باشد ، شايد زمان به صليب كشيده شدن مسيح باشد و شايد...
من از هفت سالگي - كه مادرم پرنده شد تا بعد از سالها در جعبه ي شعبده بازي پدر پيدا شود تا من تصور كنم كه او وقتي غيب مي شود مي رود قبرستان "دوه چي" و وقتي پيدا مي شود در دستهاي پدرم اسير مي شود كه نوازشش كند و من هم اجازه داشته باشم توي دستهاي پدر سر ِ مادر را نوازش كنم - ياد گرفتم كه براي لحظه لحظه ي بودنم بينديشم و زندگي را از نو معني كنم و ياد گرفتم كه مادر را مرده فرض نكنم بلكه تا همين امروز بدين باور باشم كه او پرنده اي است داخل جعبه ي شعبده بازي پدر!
من از همان هفت سالگي از كنار گدايان اندك تبريز بي تفاوت نتوانستم بگذرم. ايستادم كنارشان و انديشيدم و باز انديشيدم. من از همان هفت سالگي تنهايي را تجربه كردم تا به تنهايي عظيم بشري بينديشم و هنوز هم بينديشم و پاسخي درخور آرامش خودم پيدا كنم و از همان هفت سالگي وقتي روزهاي محرم دسته ها راه افتادند و شاخ سِي – واخ سِي كردند و مردم به ديواره هاي كاهگلي تكيه كردند و گريه كردند متوجه شدم كه اين روزها مردم فكر مي كنند و ياد گرفتم كه اين روزهاي مردم را براي خودم تحليل كنم كه چرا اين روزها فقط؟! و كم كم شرطي شدم كه اين روزها من هم تمام انديشيده هايم را باز انديشي كنم.
من ِمادر مرده به ديوار كاهگلي تكيه مي كردم و تك تك چهره ها را وارسي مي كردم كه اندوهگين بودند و هيچ كدامشان مثل عزاداران امروز همديگر را يا دختران تكيه داده به ديوار كاهگلي را نمي كاويدند فقط سينه مي زدند و آن روزها خيلي هايشان قمه هم دستشان بود كه با رتيم آن را بلند مي كردند و حتي من مي ترسيدم از قمه هاشان.
آن روزها فقط سينه مي زدند و گريه مي كردند و هزار بار از هزاران دهان اسم ابالفضل بيرون مي آمد و براي همين به آن اسم زياد فكر مي كردم و هنوز هم فكر مي كنم و بعد از اينكه آمدم تهران ديدم در سينه زني هاشان كمتر از ابالفضل ياد مي كنند و به ياد حرفهاي مادربزرگم افتادم و دليل ارادتش را فهميدم و همين فهميدن باعث اندوه همواره ام شد.
يكي از روزهاي محرم كودكيم بود كه از كوچه پس كوچه هاي محله ي اميرخيز – دوه چي كشيدم رفتم به منجم تا مادر بزرگم را ببينم و او سرم را به دامن بگيرد و پيراهن سياهم را نوازش كند و بگويد فداي دستهاي بريده ي ابالفضل و من پرسيده باشم براي چي؟ و او گفته باشد براي اينكه ادب داشت و گفته باشد براي اينكه عاشق بود و براي اينكه به رودخانه كه رسيد لبش را تر نكرد و ديگران را به خود ارجح دانست و من در همان چند لحظه كه سرم به دامان مادربزرگ بود بفهمم ادب چيست، عشق چيست.
مردمان ما همواره در جنگ بوده اند و همواره برادري بوده كه كشته شده و برادري كه بار او را به دوش كشيده و براي همين در ميان تركها هنوز هم برادر جايگاه رفيعي دارد و هنوز هم ابالفضل را از بقيه ي شهداي كربلا بيشتر دوست مي دارند.تنها به خاطر اينكه ادب داشت و ديگران را بر خود ارجح مي دانست. فقط همين!
گاهي شك مي كنم كه اين دو خصلت نمي تواند آنقدر بزرگ و ارجمند باشد كه ايليل و تباري را واله و شيدا كند.اما به عمل كه مي رسم مي بينم هيچ وقت ، واژه ي "من" از زبانمان نمي افتد. همه چيز براي من ، به خاطر من ؛ همه كس در خدمت من و فدايي من و باز مي انديشم. چگونه مي شود ديگران را بر خود ...
و چگونه مي شود از اين مرحله هم گذشت.ولتر وار كه جانش را مي دهد كه مخالفش سخن بگويد. انسان تنها با همين خصلت هاست كه معني مي شود برادر.