تبليغاتX
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
گزارش نقد و بررسي مجموعه داستان "از آسمون بارون مياد لي ليا"‏

 

دويست و سي و سومين نشست هفته کانون ادبيات ايران به بحث و بررسي درباره مجموعه داستان از "از ‏آسمون بارون مياد لي ليا"نوشته "حسن فرهنگي" اختصاص داشت. در اين نشست که با حضور نويسنده ‏برگزار شد، شيوا مقانلو، جواد عاطفه و محمدرضا گودرزي آراي خود را درباره اين کتاب ارائه کردند. ‏
شيوا مقانلو در ابتداي بحث با اشاره به مضمون و ساختارهاي مشترک در همه داستانها گفت: آن چه در اين ‏داستانها تکرار شده است کاراکتر مرد مجرد اهل ادبيات و روزنامه نگاري است، آدمي ضد اجتماع و آدم ‏گريز و اين خصلتها جايي پر رنگ تر است که راوي اول شخص است. اين شخصيت هميشه در برابر زنهاي ‏نازنازي و بد اخلاق قرار مي گيرد و ديالوگهاشان هيچگاه به نقطه تفاهم نمي رسد. زنها شخصيت هايي ‏هستند که بي دليل و کاملاً حسي عاشق اين مردها مي شوند و بعد با نوعي لجبازي به جدايي و خيانت مي ‏رسند. اين دو شخصيت زن و مرد با توجه به کدهاي داستان اختلاف طبقاتي دارند و شايد به همين دليل ‏است که مفاهمه ندارند. مقانلو درباره موقعيتهاي داستان گفت: فضاها و موقعيت هاي اين داستانها، معمولاً ‏برشي از زندگي آدمها در فضايي واقع گراست. نه کاراکترها و نه موقعيت ها هيچکدام چيز تازه اي ندارند. ‏تنها بحث مهم و قابل تأمل در داستانها نوع چيدمان و شيوه روايت است. آن جا که چيدمان و روايت ‏حساب شده تر و جديدتر است داستان ها هم موفق مي شود.‏
مقانلو افزود: در بيشتر داستانها حضور نويسنده بر راوي سنگيني مي کند. نويسنده زياد وارد ماجراها مي ‏شود و حتي در برخي داستانها از خطاب مستقيم استفاده مي کند. اما تکليف خواننده مشخص نيست که با ‏نويسنده و راوي اول شخص مقتدر طرف است يا نويسنده اول شخص جمعي که دموکرات است. ‏
جواد عاطفه منتقد ديگر اين نشست با بيان اين که در فضاي رئاليسم زده داستان امروز، اين مجموعه يک ‏اتفاق است گفت: مجموعه داستان "از آسمون بارون مياد لي ليا" به نوعي تجربه جديدي است کاراکترهاي ‏داستانها در ميان تيپ و شخصيت در نوسان اند. اين آدم ها از يک خلاء زندگي را شروع مي کنند که انگار ‏وسط يک ناکجا آباد است و در خلاء هم به پايان مي رسند. نويسنده، مخاطب را بازي مي دهد و انتهاي ‏داستان را تمام نمي کند. ‏
وي افزود: حضور نويسنده پر رنگ است و او با اين کار زيرکي مي کند و راه را بر پيش داوري ها مي ‏بندد. انديشه غالب در اين مجموعه مرگ است. نويسنده تنها صدايي است که به صورت مطلق حرفش را ‏می زند و بقيه شخصيت ها در ترديد حرف مي زنند. ‏
عاطفه گفت: اين روايت نيست که داستان را پيش مي برد بلکه نويسنده است که مثل يک خيمه شب باز ‏عمل مي کند. نويسنده در اين مجموعه به آن چه پس پرده ذهن دارد ، لباس واقعيت بيروني مي پوشاند اما ‏آن ها بيشتر در فضاي بيرون تبديل به يک پديده فرا واقع گرا مي شوند. ‏
اين منتقد گفت: داستانهاي اين مجموعه سعي مي کنند از فضاي مدرن ايراني به يک فضاي پست مدرن ‏ايراني برسند. اما اين تجربه عقيم مي ماند و اين به خاطر حضور پررنگ نويسنده است. ‏
در ادامه نشست محمدرضا گودرزي ابتدا با اشاره به تفاوت هاي شخصيت پردازي در رمان و داستان کوتاه ‏گفت: براي بررسي شخصيت پردازي در يک داستان بايد به ژانر آن هم توجه داشت. ‏
گودرزي درباره اين مجموعه داستان گفت: در اين مجموعه صداي غالبي وجود دارد که نشان دهنده ‏ويژگي فرهنگي ايرانيان است و آن هم صداي غالب مردانه است. ‏
وي افزود: ژانر اکثر داستانهاي اين مجموعه واقع گراي مدرن است اما با ويژگي هاي خاص فردي نويسنده. ‏که با ساير نويسندگان تفاوت دارد. داستانهاي اين مجموعه در يک ژانر نمي گنجند، نوآوري و نامتعارف ‏بودن داستانهاي واقع گراي مدرن و پست مدرن را در خود دارند. ‏
گودرزي حضور نويسنده و راوي اول شخص را در بيشتر داستان ها نشاني از دغدغه بيانگر بودن نويسنده ‏دانست و گفت: در اين مجموعه نويسنده به خواننده اش مي گويد که اين ها همه داستان است و واقعيت ‏ندارند.‏

2 نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 14:23  توسط حسن فرهنگی  | 

نقد مجموعه داستان "از آسمون بارون مي ياد لي ليا"در کانون ادبيات

دويست و سي و سومين نشست هفته کانون ادبيات ايران به نقد و بررسي مجموعه داستان" از آسمون بارون مي ياد لي ليا" نوشته حسن فرهنگي اختصاص دارد.
در اين نشست شيوا مقانلو و جواد عاطفه اين مجموعه داستان را از زواياي مختلف نقد و بررسي مي کنند.
از حسن فرهنگي پيش از اين رمان "نويسنده نمي ميرد، ادا در مي آورد" در کانون ادبيات ايران نقد و بررسي شد.
دويست و سي و سومين نشست هفته کانون روز دوشنبه 23/10/87 ساعت 30/16 در سالن اجتماعات کانون ادبيات ايران واقع در خيابان مفتح جنوبي ، خیابان اردلان ، پلاک 25 برگزار مي شود.

2 نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 8:13  توسط حسن فرهنگی  | 

نامه ي كودك ِ جنگ زده

غزه

آن دو مرد بازي مي كنند.

باز مي كنند در را

يكي بمب از آسمان مي ريزد

روي خانه ي ما

كه مردي پنهان شده است اينجا

ديگري بمب مي سازد

پرت مي كند از خانه ي ما

به مردي كه پنهان شده است آنجا

دو مرد ما را نمي بينند

در دست يكي بمب

در ذهن يكي بمب

و ما زير دست و ذهنشان

له مي شويم.

حالا كه اين نامه را برايتان مي نويسم

دو مرد بر روي ما مي دوند و

همديگر را تهديد مي كنند

اما ما را نمي بينند

ما له شده ايم.

*غزه به خاطر كودكان زيبايش مستحق آرامش و صلح است.


2 نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 18:11  توسط حسن فرهنگی  | 

چرا ما "تركها" ابالفضل را دوست داريم؟

انسان براي اينكه درونش را صيقل دهد و نسبت به اتفاقاتي كه رخ مي دهد بي تفاوت نباشد لحظاتي را براي خودكاوي نياز دارد .اين لحظات - در تمام روزهاي كسي كه زندگيش را خودش مي سازد و همواره خودكاوي مي كند و به زندگيش معني مي دهد  پخش مي شود اما بعضي ها دنبال بهانه ايي مي گردند و آن بهانه شايد محرم باشد ، شايد زمان به صليب كشيده شدن مسيح باشد و شايد...

من از هفت سالگي - كه مادرم پرنده شد تا بعد از سالها در جعبه ي شعبده بازي پدر پيدا شود تا من تصور كنم كه او وقتي غيب مي شود مي رود قبرستان "دوه چي" و وقتي پيدا مي شود در دستهاي پدرم اسير مي شود كه نوازشش كند و من هم اجازه داشته باشم توي دستهاي پدر سر ِ مادر را نوازش كنم - ياد گرفتم كه براي لحظه لحظه ي بودنم بينديشم و زندگي را از نو معني كنم و ياد گرفتم كه مادر را مرده فرض نكنم بلكه تا همين امروز بدين باور باشم كه او پرنده اي است داخل جعبه ي شعبده بازي پدر!

من از همان هفت سالگي از كنار گدايان اندك تبريز بي تفاوت نتوانستم بگذرم. ايستادم كنارشان و انديشيدم و باز انديشيدم. من از همان هفت سالگي تنهايي را تجربه كردم تا به تنهايي عظيم بشري بينديشم و هنوز هم بينديشم و پاسخي درخور آرامش خودم پيدا كنم و از همان هفت سالگي وقتي روزهاي محرم دسته ها راه افتادند و شاخ سِي – واخ سِي كردند و مردم به ديواره هاي كاهگلي تكيه كردند و گريه كردند متوجه شدم كه اين روزها مردم فكر مي كنند و ياد گرفتم كه اين روزهاي مردم را براي خودم تحليل كنم كه چرا اين روزها فقط؟! و كم كم شرطي شدم كه اين روزها من هم تمام انديشيده هايم را باز انديشي كنم.

من ِمادر مرده به ديوار كاهگلي تكيه مي كردم و تك تك چهره ها را وارسي مي كردم كه اندوهگين بودند و هيچ كدامشان مثل عزاداران امروز همديگر را يا دختران تكيه داده به ديوار كاهگلي را نمي كاويدند فقط سينه مي زدند و آن روزها خيلي هايشان قمه هم دستشان بود كه با رتيم آن را بلند مي كردند و حتي من مي ترسيدم از قمه هاشان.

آن روزها فقط سينه مي زدند و گريه مي كردند و هزار بار از هزاران دهان اسم ابالفضل بيرون مي آمد و براي همين به آن اسم زياد فكر مي كردم و هنوز هم فكر مي كنم و بعد از اينكه آمدم تهران ديدم در سينه زني هاشان كمتر از ابالفضل ياد مي كنند و به ياد حرفهاي مادربزرگم افتادم و دليل ارادتش را فهميدم و همين فهميدن باعث اندوه همواره ام شد.

يكي از روزهاي محرم كودكيم بود كه از كوچه پس كوچه هاي محله ي اميرخيز – دوه چي كشيدم رفتم به منجم تا مادر بزرگم را ببينم و او سرم را به دامن بگيرد و پيراهن سياهم را نوازش كند و بگويد فداي دستهاي بريده ي ابالفضل و من پرسيده باشم براي چي؟ و او گفته باشد براي اينكه ادب داشت و گفته باشد براي اينكه عاشق بود و براي اينكه به رودخانه كه رسيد لبش را تر نكرد و ديگران را به خود ارجح دانست و من در همان چند لحظه كه سرم به دامان مادربزرگ بود بفهمم ادب چيست، عشق چيست.

مردمان ما همواره در جنگ بوده اند و همواره برادري بوده كه كشته شده و برادري كه بار او را به دوش كشيده و براي همين در ميان تركها هنوز هم برادر جايگاه رفيعي دارد و هنوز هم ابالفضل را از بقيه ي شهداي كربلا بيشتر دوست مي دارند.تنها به خاطر اينكه ادب داشت و ديگران را بر خود ارجح مي دانست. فقط همين!

گاهي شك مي كنم كه اين دو خصلت نمي تواند آنقدر بزرگ و ارجمند باشد كه ايليل و تباري را واله و شيدا كند.اما به عمل كه مي رسم مي بينم هيچ وقت ، واژه ي "من" از زبانمان نمي افتد. همه چيز براي من ، به خاطر من ؛ همه كس در خدمت من و فدايي من و باز مي انديشم. چگونه مي شود ديگران را بر خود ...

و چگونه مي شود از اين مرحله هم گذشت.ولتر وار كه جانش را مي دهد كه مخالفش سخن بگويد. انسان تنها با همين خصلت هاست كه معني مي شود برادر.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 11:5  توسط حسن فرهنگی  |