نامه اي به باقي به بهانه ي آزاديش از زندان
وقتي داستان "داش آكل" صادق هدايت را مي خوانيم كه در مورد جوانمردي و فتوت ِلات آسمان جولي است كه با نفس خود می ستیزد و عشق را به ديگري مي سپارد و در امانت خيانت نمي كند به عيّاري و لاتي و فتوت و جوانمردي كوخ نشينان مي نازيم.
وقتي بلند قامتي "تختي" را در كوچه پس كوچه هاي خاني آباد و نازي آباد در مقابل انسان هاي ضعيف؛ خميده و افتاده و فروتن مي بينيم به مرام ، مردانگي، مروت و انصاف ِ كشتي گيران زاغه نشين فخر مي فروشيم.
وقتي مويه هاي "عمران صلاحي" را در شعر "بچه هاي جواديه " مي شنويم و مي خوانيم و مي بينيم از فقر و فاقه برجي بلند بالا ساخته است كه موجب غبطه و حسرت هر شاعري در سرايش آن است،و هميشه ي تاريخ از گزند باد و باران و هر چه نامردي و نامردمي است در امان است ؛ به شاعر و نويسنده جواديه بودن افتخار مي كنيم.
و هنگامي كه به پاكي – درستي – استقامت – انصاف و شجاعت "عمادالدين باقي" در مقابل جور و ستم و نابرابري مي نگريم با غرور نازي آبادي بودن خود را جار مي زنيم.
آيا مي شود به نقطه اي از جهان باليد و فخر فروخت ؟
نازي آباد مكان مثالي من است. و گرنه نازيدن به محدوده اي تصلب و كوتاه قامتي انسان را نشان مي دهد.هيچ جاي عالم به صرف اينكه جاي بهتري از عالم است موجب افتخار نيست. عالم با گستردگي خود كودكان بسياري را در آغوش خود پرورده و به بزرگي رسانده است كه بسياري از آنها سرنوشت جهان را رقم زده اند و نام خود و نيز نام زادگاه خود را ماندگار كرده اند. از اين ميان اگر نسبت به نقطه اي از عالم تعصب داشته باشيم دليل بي انصافي و جزم انديشي ماست اما من به نازي آباد مي نازم!و هر جا كه شبيه نازي آباد باشد مانند "قوري چاي" زادگاهم تبريز كه هماره با فقر دست و پنجه نرم مي كند و مردان و زنانش را پولاد آبديده مي كند تا در سختي ها نشكنند.
نازي آباد جايي است كه فقر را با زخم هاي همواره اش لمس كرد و نپذيرفت. جايي است كه به كودكانش انديشيدن و چگونه بيرون جستن از لجه ي سياه و كثيف را آموخت. در خود ماندن و پوسيدن را فرياد زد و بزرگ شد و كودكانش را به سگاليدن درست رهنمون شد و بزرگ كرد.از اين روي نازي آبادي ها عمادالدين باقي را دوست مي دارند كه رُست و قد كشيد!
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را براي اين دوست مي دارند كه به نازي آباد پشت نكرده است. نازي آباد ِ دوره ي عمادالدين باقي يعني دردآگاهي، يعني درك زاغه نشيني به واسطه همجواريش با ياغچي آباد – علي آباد - جواديه – ته خط . يعني امتزاج سنت و مدرنيته به واسطه نخستين ساختمانهاي سازماني و نخستين تجربه ي لوله كشي گاز و نخستين مغازه هاي رج كشيده در فاصله ي بازار اول و بازار دوم.
نازي آباد ِ دوره ي عمادالدين باقي يعني نيش و نوش. درد و عافيت. فقر و ثروت. عدالت و بي عدالتي. به عبارتي دنياي تضادها و تباين ها.
نازي آباد يعني جايي كه مدام انديشيدن را – جوانمردي و فتوت را – پاكبازي و رشادت را – خدمت بي مزد را – ملامت كشيدن و نرنجيدن را پاس مي دارد. و باقي اين همه را بار ديگر تفسير كرد تا نازي آبادي ها مروري دوباره در خود داشته باشند.
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر مرامش دوست مي دارند. او با اينكه از ياران خاتمي است و خدمات بسياري به اصلاحات كرده است اما در دوره ي اصلاحات سه سال زندان را تحمل كرد و بعد از آزادي خم به ابرو نياورد و باز دوست و ياور خاتمي و اصلاحات باقي ماند تا پايمردي و ايستادگي و وفاي به عهد را ثابت كند.او در كوچه پس كوچه هاي علي آباد بدون اينكه "داش آكل" را بشناسد از جوانان ِ سر كوچه و برزن آموخته بود كه نبايد دوستي را با رنجش كم قدر كرد.
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر خيرخواهي اش دوست مي دارند. به خاطر تلنگري كه به حس پنهان مردمان آن منطقه مي زند تا خانه هاي توي سري خوردشان را به ياد بياورند و مادرانشان را كه پيش از اينكه به فكر سفره خود باشند به همسايه ي ندارشان مي انديشيدند و كاسه ي پر از آش و شورباشان را به دست كودكانشان مي دادند كه به زن همسايه بدهد با گشاده رويي و سلام و صلوات. و حالا كودكي كه بخشش را آموخته است در عين زنداني بودن به فكر آزادي ديگر زندانيان است. براي همين موسسه اي تاسيس مي كند تا از حقوق آنها دفاع كند با سلام و سلام و سلام.
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را به خاطر راست قامتي و استقامتش دوست مي دارند. او از صورتهاي به سيلي سرخ شده ي پدر و مادران نازي آبادي آموخته است كه نشكند و براي همين تحت بدترين شرايط در زندان مبارزه كرد و از قانون دم زد و به خواسته هاي غير قانوني تن در نداد و بيمار شد و تا سر حد مرگ رفت و باز زنده ماند و آزاد شد تا دوباره مسير را هموار كند. هر چند كه خود نفعي نخواهد برد اما آيندگان به مدد او آزاد نفس خواهند كشيد.
نازي آبادي ها عمادالدين باقي را دوست مي دارند نه به خاطر اسطوره بودنش كه نيست و نه به خاطر اينكه هيچ اشتباهي نكرده که کرده بلكه به خاطر همه ي خوبي هايش.بلكه به خاطر خواستن ِ خوب بودنش و توانستنش.
نازی آبادی ها با درک باقی ها - باقی خوبی ها را مرور می کنند تا به جهان معنی تازه تری ببخشند.همین. کافی نیست؟
كردان انسان بزرگي است كه بنا به استخاره و تكليف ، تنها به قصد خدمت به مردم سكان وزارت كشور را بدست گرفته است او را عوض نكنيد!
كردان اعتقادي به مدرك كه كاغذپاره اي بيش نيست ندارد اما چه كند كه مدرك گرايي گريبان مردم را گرفته است و نمي توان بدون آن به مردمي كه مستحق خدمتند، خدمت كرد. او نيازي به مدرك دكترا ندارد و مردم نيازمند مدرك اويند ؛ لطفا او را عوض نكيند!
كردان شخص شما را نه به خاطر اينكه رئيس جمهور هستيد بلكه به دليل اينكه همه حيثيت و آبرويتان را در پاي دوستان فدا مي كنيد دوست دارد. براي اينكه رفاقتتان خدشه دار نشود او را عوض نكنيد!
اگر مجلس قصد استيضاح او را داشته باشد شما به قصد دفاع از او به مجلس خواهد رفت و همه توانتان را صرف راي اعتماد او خواهيد كرد. پس اجازه بدهيد روي سخنم با مجلسيان باشد كه براي جلوگيري از اتلاف وقت آقاي رئيس جمهور وزير كشور او را عوض نكنيد!
كردان تنها كسي نيست كه دكتراي مصلحتي دارد ،براي اينكه به دامن خادمان مردم گردي ننشيند و بتوانند به وظيفه ي سنگين خدمت به مردم ادامه بدهند او را عوض نكنيد!
كردان اصولگراست و اصولگرايان اشتباه نمي كنند.براي اثبات اين مهم به كساني كه رخنه اي در باورهايشان نسبت به اصولگرايان افتاده است، او را عوض نكنيد!
اگر شما فردي مطمئن تر از كردان را سراغ داشتيد او را وزیر کشور نمی کردید. پس با رفتن او فرد مطمئن تري جايگزينش نخواهد شد.چون قحط الرجال است او را عوض نكنيد!
شما به پايمردي و پايداري در مواضع خود و همچنين دفاع از مردانتان شهره ي عام و خاصيد.باز اجازه بدهيد خطابم با مجلسيان باشد - براي دل ِ آقاي رئيس جمهور هم كه شده كردان را عوض نكنيد!
در نظام جمهوري اسلامي مديران با كوچكترين اتهام راست يا دروغ توسط بالادستيان ِ عافيت طلب و ترسو بركنار مي شوند براي غلبه بر چنين فضايي كردان را عوض نكنيد!
با عوض كردن كردان هيچ اتفاقي نخواهد افتاد.او را عوض نكنيد لطفا!
نوشته ي كوتاه خاطره در مورد مجموعه ي "از آسمون بارون مي ياد لي ليا"

اولین کتابی که از حسن فرهنگی خواندم حوالی سال 75 بود. "زن ها شبیه هم میخندند" از حوزه هنری... که آنموقع ها پای ثابت هفته نامه مهر بودم و در نمایشگاه ها ممکن نبود به نشرشان سر نزنم...
و حالا آخرین کتاب یا بهتر است بگویم تازه ترین کتابی که از او خوانده ام، "از آسمون بارون میاد لی لیا" ست از نشر کاروان.
پیش از هرچیز، شاید بد نباشد بگویم که، گرایش و علاقمندی ام به داستان کوتاه سال هاست که با من است. شاید از حوالی همان سال های 74-75 . آنموقع تعداد مجموعه داستان های کوتاه کم بود. حتی آثار نویسندگان بزرگ هم اغلب در رمان خلاصه میشد و داستان های کوتاهشان یا ترجمه نمیشد یا با اقبال عمومی مواجه نمیگردید... اما این روزها.. به لطف ازدیاد نویسندگان، مجموعه داستان های کوتاه زیاد شده است و امکان انتخاب را به خواننده میدهد و پیامدش اینکه، این علاقمندی باعث شده که کارهای خوبی هم ترجمه و روانه بازار شود.
و خب چیز عجیبی نیست اگر بگویم که بارها از خریدن این مجموعه ها سر خورده و دلزده شده ام و بارها هم به لذت وافری دست پیدا کرده ام.
از آسمون بارون میاد لی لیا" را صرفنظر از نظرات مثبتی که جلب کرده بود، به خاطر شناخت کمرنگ و رابطه ی دوستانه و مجازی ام با نویسنده، که همین وبلاگ نویسی باعثش شده، خریدم.
طرح جلد ساده، قشنگ و شاعرانه ای دارد که اگر مواردی که گفتم هم نبود قطعا سبب میشد در کتاب فروشی به سویش کشیده شوم. هرچند فکر میکنم شاید آن نور سپیدش نبود یا کم رنگتر می بود بهتر میشد.
به عادت خواندن مجموعه داستان ها، یک داستان را تصادفا انتخاب کردم: شتر عزیز.
نمیتوانم بگویم چقدر خوشم آمد و برایم جذاب بود. این شد که برگشتم و از اول کتاب تک تک داستان ها را خواندم.
از آسمون بارون میاد لی لیا، یک جورهایی انگار حدیث نفس نویسنده را هم در خود دارد. جای جای داستان به خیال و واقعیت تفکیک شده و گاهی واقعیت در تاثیر گذاری بر خیال پیشی میگیرند و گاه برعکس...
طبقه دوم را که میخواندم... دروغ چرا؟ راوی را گم کردم... برگشتم عقب و همان طبقه دوم که فکر میکردم باید طبقه آخر باشد، پیدایش کردم! داستان هایی مثل "یکی از مردها خیلی باید فکر بکند"، "گره گشایی"، "تخت خالی"، "مرد خم میشد و پای خود را میبوسید"، "پنجاه وهشت" و... داستان هایی کاملا متفاوت هستند یا شاید بهتر باشد به جای متفاوت بگویم نا متعارف.
مثلا "گره گشایی" را دوست داشتم اگر آن فاصله گذاری ها نبود یا از "یکی از مردها باید..." بیتشر لذت میبردم اگر پایانش آنطور نبود.
شیوه داستان گویی فرهنگی منحصر به خودش است. در عین حال نمیتوان آن را تعریف کرد. چه آنجا که به قول خودش داستانی کلاسیک تعریف میکند، چه آنجا که کاملا غیر معمول عمل میکند، آنقدر که گاهی فکر میکنم از بین چند داستان بی نام و نشان یکجور حسی و غریزی، میتوانم بفهمم کدامشان از این قلم تراوش کرده است. نکته جالب توجه دیگر در آثار او، نامگذاری داستان هاست. من خود نام های نامعمول این چنینی نه ساده و تک کلمه ای را بیشتر میپسندم و جذاب میدانم.
و... داستان هایی هم مثل "شرم گل بهی"، "عزیزم"، "نام خانوادگی مستعار" و... بودند که بی تردید مثل شتر عزیز دلنشین و ماندگار شده اند در ذهنم.
کلام آخر اینکه "از آسمون بارون میاد لی لیا" یک جورهایی شبیه این روزهای زرد و پاییزی با بوی خاک باران خورده است که به دل مینشیند.
مطالب مرتبط:
http://www.etemaad.com/Released/87-06-18/214.htm
http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?29302
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?29968
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?28337
باران مي بارد و من به مردم فقيري مي انديشم كه اكنون با انبوهي از غم و اندوه براي گرم شدن به يكديگر مي چسبند و چون عادت دارند ناملايمات خويش را آشكار كنند به يكديگر آزار مي رسانند تا حتي در هواي بد اندكي احساس آسايش كنند. فقر فقرا فقط همين است، نه چيزي ديگر.
فريدريش نيچه
(حكمت شادان)
به تعبير نيچه "قدرت انسان يا به عبارت بهتر ،ضعف او را مي توان با ميزان ايماني كه براي رشد ِ خود نياز دارد و يا از روي تعداد ِ مستمسك هايي كه به آنها متكي است و از اين رو نمي خواهد ديگران به آنها چنگ بزنند، اندازه گرفت."
قدرت و ضعف شما در پايبندي بيش از اندازه اتان به انسان وانسانيت است كه هم وا مي داردتان كه پيش برويد وسكوت نكنيد و هم وا مي داردتان براي جلوگيري از خونريزي سكوت كنيد و دم نزنيد. از اين روي به خاطر روندگي و تلاشتان مي توانيم كلاه از سر برداريم و تكريمتان كنيم و هم به خاطر سكونتان و مدارايتان مي توانيم دريغمندان محافظه كاريتان را به سخره بگيريم.
شما نه قهرمانيد و نه مصلح اجتماعي و نه پيامبر. تنها انساني هستيد دانا كه فهميده ايد" انسان دشواري وظيفه است." و ما براي فهم شما كه پي و بين تفكرتان بدان مستحكم شده است نه بدهكار سپاس و تقديريم و نه مجاز به ناسپاسي و تقبيح. شوريدن بر عليه بيدادگري براي شما لذت بخش است چرا كه دشواري وظيفه را دانسته ايد و سكوت به هنگام و بي هنگامتان در مواجهه با فشارهاي مختلف نيز برايتان دردناك است چرا كه نخواسته ايد بارتان را بر روي دوش ديگران بگذاريد و يكَه و تنها آن را بر دوش كشيده ايد. اگر چه در لذت شوريدگيتان مردم نمي توانستند شريك باشند اما به يقين در درك دردمنديتان مي توانستند و مي خواستند كه همگامتان شوند تا از اين طريق از اقتدارگرايي و استبداد بگذرند. اما شما در هر دو مرحله يك تنه پيش رفتيد و خستگي امروزتان به خاطر تنهايي ديروزتان است.
در ميان سياست مداران كمتر كسي همانند شما توانسته است معني آزادي و دموكراسي را بداند و در خويشتنش نهادينه كند و براي توجيه آن كتابي بنويسد. همين دانايي موتور محركه يتان بود كه براي رسيدن به آزادي پاي راه وارتان را از زير قباي مصلحت بيرون بكشيد و حركت كنيد و در ميان سياست مداران كمتر كسي همانند شما توانسته است به احترام انسان كلاه از سر بردارد و شان انسان را از هر چيز ديگر بالا تر بداند كه همين دانايي موجب شد براي نجات جان آدميان به هنگامش سكوت كنيد تا خوني ريخته نشود.
شما هم جنگجويي هستيد كه در كارزار با اقتدار مي جنگد و به اقتضاي ذات جنگ آوري زخم مي زند و هم پزشكي كه بر زخم هاي دشمن حتي مرحم مي گذارد و همين رفتار دوگانه شماست كه هم احترام ما را بر مي انگيزد و هم خشممان را.
احترام ما به خاطر بلند قامتي ي فكر و انديشه اتان است و خشممان به دليل اينكه امكان هزينه دادن و بزرگ شدن را از مردم گرفتيد و همين بزرگترين و بي ثمرترين هزينه را بر آنها تحميل كرد.
هيچ تمدني بدون هزينه از تنگناهاي استبداد و اختناق چنان كه تو مي خواستي ما را گذر دهي گذر نكرده است و هيچ رهبري با مصلحت انديشي باعث سعادت مردمانش نشده است.
ما به دليل اينكه دشواري وظيفه را دريافته اي و شايستگي انسان را درك كرده اي به تو و مسيري كه طي مي كني ايمان داريم و مي خواهيم كه براي برونرفت از لجه اي كه بدان افتاده ايم بار ديگر وارد معركه شوي.اما اين بار ، بار را يك تنه بر دوش نكشي و با واگويي حقايق امكان لذت ِ دشواري وظيفه را به همگان ببخشي.
اين بار مردم و صاحبان فكر ضمن مطالبه ي پاكي و درستي و راستي سيدمحمد خاتمي دنبال اقتدار و استقامت اويند.
اين بار مردم مي خواهند به هنگامش به ياريشان بخواني تا ياريت كنند.
براي اينكه اين بار مردم با لرزش دل و دستشان نام تو و يا اصلاح طلب ديگري را كه توان به دوش كشيدن بار امانت را دارد بر صندوق نريزند منتظر حركتي ، سخني ، هجوم شير اوژني هستند.
اين بار براي نجات وطن بايد مردم را مجاب كرد و با محرم دانستن آنها تن رنجور وطن را از زير چكمه هاي جاهلان دوست و دوستان جاهل بيرون كشيد.