.jpg)
هستي به دنیا که آمد همه را دوست داشت با همه مهربان بود!
چون پنج ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!
پدرش گفت: خلبان خواهي شد.
مادرش گفت: دكتر خواهي شد.
هستي ده ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!
پدرش گفت: خلبان مي شوي.
مادرش گفت:دكتر مي شوي.
هستي بيست ساله بود و روانشناسي مي خواند كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!
پدرش گفت:ديگر خلبان نمي شوي.
مادرش گفت:ديگر دكتر نمي شوي.
هستي سي ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!
پدرش گفت:خلبان نشدي.
مادرش گفت: دكتر نشدي.
نامزدش گفت: روانشناس مي شوي.
هستي چهل ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!
پدرش سكوت كرد.
مادرش مرده بود.
نامزدش گفت:شاعر شدي. يك انسان ماليخوليايي.
هستي هفتاد ساله بود و در بستر بيماري فكر كرد در آينده چه مي شود؟!
پدرش مرده بود.
مادرش مرده بود.
زنش مرده بود.
هستي نفس هاي آخر را مي كشيد كه فكر كرد چه مي شود؟!
و مرد.
نگاهي به كتاب <جمهور جهاني شيعه>؛
نوشته ی محمدعلی زم
.jpg)
هر كشوري براي رسيدن به جايگاه رفيع فرهنگي به تئوريسينهاي نوانديش و جسور نياز دارد تا با تكيه بر فرهنگ پيشين براي سعادت امروز برنامهاي داشته باشند. پرشماري انديشمندان هر كشوري ميتواند دليل رشد آن كشور در زمينههاي مختلف به شمار آيد. كشور عزيزمان ايران هر چند كه همواره صاحبان فكر بسياري داشته اما به دلايلي كه در اينجا بدانها نميپردازم همواره به ضعف نظريهپردازي مبتلا بوده است. آميختگي دين اسلام با فرهنگ ايراني اين مهم را به رخ نظريهپردازان ميكشد كه براي برونشد از وضعيت نابهنجاري كه قرنها بدان مبتلا هستيم ناگزير بايد از فرهنگ ملي- مذهبي مدد بگيريم.
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=61692



تقدم به محمد آقازاده
قرمز
رنگ دلخواه مادر است. از مدرسه آمدني عزت حمّال با مدادش بازوي دستم را پاره كرده بود و خون مي زد بيرون. با گريه خودم را به خانه رساندم. در حياطمان را باز مي كردم كه عزت صدايم زد. سايه به سايه ام آمده بود. گفت: چيزي به مادرت نگي ها!
صدايم را بلند كردم. طوري جيغ مي زدم كه انگار دستم قطع شده. مادر در را باز كرد و پريد بيرون. چادرش را عوضي سر كرده بود. گفت: چته؟
عزت كنار دستم ايستاده بود. گفتم: از اين حمّال بپرس.
عزت سرش را انداخت پايين. مادر دستم را گرفت بالا و به زخمم نگاه كرد. عزت گفت: من تقصيري نداشتم خاله. با بچه ها دست به يكي كرده هي فحش مي ده.
گفتم: كي فحش دادم حمّال؟
درج این داستان در سایت اثر http://asar.name/1980/06/hasan-farhanghi.html