تبليغاتX
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
غايت هستي!

   

 

 

هستي به دنیا که آمد همه را دوست داشت با همه مهربان بود! 

چون پنج ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش گفت: خلبان خواهي شد.

مادرش گفت: دكتر خواهي شد.

هستي ده ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش گفت:‌ خلبان مي شوي.

مادرش گفت:‌دكتر مي شوي.

هستي بيست ساله بود و روانشناسي مي خواند كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش گفت:‌ديگر خلبان نمي شوي.

مادرش گفت:‌ديگر دكتر نمي شوي.

هستي سي ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش گفت:‌خلبان نشدي.

مادرش گفت: دكتر نشدي.

نامزدش گفت: روانشناس مي شوي.

هستي چهل ساله بود كه فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش سكوت كرد.

مادرش مرده بود.

نامزدش گفت:‌شاعر شدي. يك انسان ماليخوليايي.

هستي هفتاد ساله بود و در بستر بيماري فكر كرد در آينده چه مي شود؟!

پدرش مرده بود.

مادرش مرده بود.

زنش مرده بود.

هستي نفس هاي آخر را مي كشيد كه فكر كرد چه مي شود؟!

و مرد.

 

2 نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 12:8  توسط حسن فرهنگی  | 

دفاع خوب از شيعه، نگاه بد به قدرت -

نگاهي به كتاب <جمهور جهاني شيعه>؛

نوشته ی محمدعلی زم


هر كشوري براي رسيدن به جايگاه رفيع فرهنگي به تئوريسين‌هاي نوانديش و جسور نياز دارد تا با تكيه بر فرهنگ پيشين براي سعادت امروز برنامه‌اي داشته باشند. پرشماري انديشمندان هر كشوري مي‌تواند دليل رشد آن كشور در زمينه‌هاي مختلف به شمار آيد. كشور عزيزمان ايران هر چند كه همواره صاحبان فكر بسياري داشته اما به دلا‌يلي كه در اينجا بدان‌ها نمي‌پردازم همواره به ضعف نظريه‌پردازي مبتلا‌ بوده است. آميختگي دين اسلا‌م با فرهنگ ايراني اين مهم را به رخ نظريه‌پردازان مي‌كشد كه براي برون‌شد از وضعيت نابهنجاري كه قرن‌ها بدان مبتلا‌ هستيم ناگزير بايد از فرهنگ ملي- مذهبي مدد بگيريم.


http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=61692


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 21:30  توسط حسن فرهنگی  | 

كوچ ابديي نادر ابراهيمي

 يك هفته پیش وقتی زنگ زدم خانه اشان برای این بود که بعد از چند سال حس می کردم حالش بدتر شده. خانمش گفت: بدتر شده. و حتی به خاطر اینکه نمی توانست حرف بزند امکان ملاقات هم منتفی شد و تا همین امروز که خبر پریدنش را شنیدم.بیش از اینکه غمگین مرگش باشم به فکر فرو رفتم که چرا بعد از این همه سال باید دلم بتپد و همسرش بگوید که نمی شود دیدش از بس که حرف نمی زند و بعد خبرش که... 

 

  با اینکه مریض بود - خیلی- شیطنت می کرد و خنده از لبش محو نمی شد.

 

 

از راست به چپ: اكبر رادي- نادر ابراهيمي- رضا سيد حسيني- حسن فرهنگي

ناىر ابراهيمي

2 نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 12:15  توسط حسن فرهنگی  | 

سيال ذهن، استمرار در روايت و شكست زمان در قصه‌های قرآن
متون مقدس در داستان و رمان معاصر ايران/6
در گفت‌وگو با حسن فرهنگی بررسی شد:
سيال ذهن، استمرار در روايت و شكست زمان در قصه‌های قرآن

گروه ادب: سيال ذهن در روايت، شكست زمان و استمرار روايت ـ كه نويسندگان امروز به آن می‌پردازند ـ بارها در قرآن اتفاق افتاده است. مكان‌ها در اين كتاب آسمانی به وفور می‌شكند و در موقعيت‌های مختلف تكرار می‌شود. روايت نيز به صورت دوری و مقطعی در طی قصه‌های قرآن تكرار می‌شود.

حسن فرهنگی(نويسنده)

«حسن فرهنگی» نويسنده در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: «ساختار» داستان‌های قرآنی، زوايای بكر و دست‌نخورده‌ای برای نويسنده مكشوف می‌كند و هيچ نويسنده‌ای تجربه پرداختن در چنين ساختاری را نداشته است. ظرفيت ساختاری داستان‌های قرآنی اين امكان را به نويسنده مدرن می‌دهد كه با دست پُر، ساختارهايی برای داستانش انتخاب كند. البته بعضی از اين ظرفيت‌ها توسط نويسندگان شناسايی شده و در آثارشان نمود پيدا كرده است.

نويسنده رمان «نويسنده نمی‌ميرد، ادا در می‌آورد» افزود: ظرفيت زبانی و تكنيكی اين متون آنقدر بالاست كه بايد بيشتر غور كرد و بيشتر تاثير پذيرفت تا داستان‌هايی بی‌تفاوت خلق نكرد.

http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=255205
ادامه مطلب
2 نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 18:38  توسط حسن فرهنگی  | 

ماهي هاي قرمز آبي اند
ماهيتقدم به محمد آقازاده

قرمز

رنگ دلخواه مادر است. از مدرسه آمدني عزت حمّال با مدادش بازوي دستم را پاره كرده بود و خون مي زد بيرون. با گريه خودم را به خانه رساندم. در حياطمان را باز مي كردم كه عزت صدايم زد. سايه به سايه ام آمده بود. گفت: چيزي به مادرت نگي ها!

صدايم را بلند كردم. طوري جيغ مي زدم كه انگار دستم قطع شده. مادر در را باز كرد و پريد بيرون. چادرش را عوضي سر كرده بود. گفت: چته؟

عزت كنار دستم ايستاده بود. گفتم: از اين حمّال بپرس.

عزت سرش را انداخت پايين. مادر دستم را گرفت بالا و به زخمم نگاه كرد. عزت گفت: من تقصيري نداشتم خاله. با بچه ها دست به يكي كرده هي فحش مي ده.

گفتم: كي فحش دادم حمّال؟

 

درج این داستان در سایت اثر http://asar.name/1980/06/hasan-farhanghi.html


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 20:50  توسط حسن فرهنگی  |