من از دور تماشاشان مي كردم و به فكر فرو مي رفتم.به خاطر اينكه هم محله اي بوديم خوب مي شناختمشان.هر دو ترك بودند،هر دو كتابخوان و هر دو كمي با بقيه ي فاميل فرق داشتند.قبل از اينكه بفهمم دختر پسر را مي خواهد دوستش داشتم. آنوقتها براي ازدواج و حالا براي اينكه حس گمشده ام را در او پيدا كنم دوستش دارم.تپشي كه در قلبم با فكر كردن به او مي افتد نشان مي دهد هميشه دوستش خواهم داشت.جرات نمي كردم با او حرف بزنم زنگ مي زدم خانه اشان گوشي را بر مي داشت مي گفت الو،بفرماييد.من كه حرف نمي زدم مي گفت لالي.همين قدر هم كافي بود كه احساس كنم ضربان قلبم بيشتر شده. دلم براش يك ذره مي شد.دوباره زنگ مي زدم باز گوشي را بر مي داشت و باز مي گفت لالي و من توي اتاق وامي رفتم. جراتش را نداشتم كه بگويم لال نيستم.دوستت دارم.آن روزها جراتش را نداشتيم.

هاف هاف . مي نويسم سگ . مي ترسم از سگ . از خودم. هميشه مي ترسيدم از سگ. از...
من بايد سگ باشم. سنگ بردارم و پرت كنم به طرف سگ كه چه؟ كه مي ترسم از سگ. از روز تولدم كه سگي بوده. بايد خصلتهاي من هم سگي باشد و سنگ بر ندارم كه پرت كنم به طرف خودم. اما اين كار را هميشه مي كنم. چون مي ترسم از خودم از... خودم را جلوي آينه نگاه مي كنم و پوزه ام را كمي جلو مي آورم و زوزه مي كشم. زوزه زوووو بايد كودكيم تا از نفس نيفتاده بدود و دنبالش كنند.سگ را. من را. وقتي از نفس افتاد سگ پيري باشم كه از تك و تا افتاده ام نه زوزه اي نه پارسي. عمر هي مي گذرد و من آيا هاف هافو مي شوم. با گوشهاي آويزان؟ هنوز مي ترسم از سگ. سنگ بر مي دارم...كه خودم.
-------------
هق هقم قطع نمي شد. صورتش را برگرداند طرفم و آرام گفت: دكتر خاطره ي قشنگي از يك سگ دارم گوش مي كني برايت تعريف كنم؟
هنوز داشتم گريه مي كردم.گفت: خواهش مي كنم بيا نزديك تر.
نمي دانم چه اتفاقي افتاده بود كه عثمان اينقدر با من همراهي مي كرد. به خاطر معرفتش مجبور بودم قصه اش را گوش كنم.روي كف سياه و نمور سلول سر خوردم به طرف ميله ها و سرم را از پشت تكيه دادم به ديوار و او شروع كرد به حرف زدن و حرفهاش عشق من را به مفيستو بيشتر كرد و بيشتر دلم خواست براي خودم كه حالا توي سلولي كه بوي زهم شاش مي دهد بدون مفيستو شسته ام گريه كنم. من غمگين خودم بودم كه تنها مانده ام و قصه ي عثمان تصور تنهايي من را دو چندان مي كرد كه دايي او در كردستان سگي داشته باشد كه سالها نگهبان گله و خانه ي او بوده باشد تا اينكه پير بشود و دايي عثمان خيال كند از دست اين سگ ديگر هيچ كاري بر نمي آيد جز اينكه در گوشه اي بنشيند و زل بزند به اطراف و گاهي زوزه هاي خفيف بكشد و دايي او يك روز تصميم گرفته باشد كه سگ را از سر خود وا كند و او را به همراه خود به كنار رودخانه اي برده باشد كه آب زلال با سرعت مي گذرد.به قلاده ي سگ چوب سنگيني را وصل كرده باشد و با او به طرف قسمت عميق رودخانه رفته باشد و آنجا با گوشهاي سگش بازي كرده باشد و سگ چشمهاي زنده و معصومش را به دايي او دوخته باشد كه با او اين كار را نكند و دايي او هيچ توجهي به آن نگاه هاي مهربان نكرده باشد و سگ را هل داده باشد به داخل رودخانه و سگ افتاده باشد داخل رودخانه و به خاطر چوب سنگيني كه به قلاده اش بسته شده رفته باشد توي آب و دايي او بي اعتنا نگاهش كرده باشد و آخر سر ديده باشد كه سگ توانسته چوب را از خودش جدا كند و چند متر آن طرفتر توانسته است كه خودش را به خشكي نزديك كند و دايي او دويده باشد به طرف سگ و از پر شالش كاردي را بيرون آورده باشد و سگ كه مي خواسته از آب بيرون بيايد بدست او زخمي شده باشد و دايي او كه تقلا مي كرده كار سگ را تمام كند پايش به سنگي گرفته باشد و افتاده باشد به داخل رودخانه و دست و پا زده باشد و يك مرتبه احساس كرده باشد كه سگ با دندانهاي تيز و قويش يقه ي پيراهنش را گرفته و او را از آب بيرون مي كشد و دايي او نجات پيدا كرده باشد و ببيند كه سگ كنار پاي او روي پاهاش خوابيده و خون از گردنش جاري است و كم كم چشمهاش هم آمده باشد و ديگر هيچ وقت بيدار نشود و دايي اش مدتها به ياد سگش كه افتاده باشد غمگين شده باشد كه نبايد با حيوان زبان بسته اين كار را مي كرد.همين.اندوه دايي او فقط همين باشد كه نبايد با حيوان زبان بسته اين كار را مي كرد.بعد دوباره زندگيش را از سر گرفته باشد.
----------------------
قطعه ي بالا بريده اي از رمان جديدم است كه به زودي نشر ثالث منتشر مي كند با نام" در آغوش خدا گريه مي كرد و مي گفت نمير"
آيا مي توانم از امروز به بعد از سگ نترسم. از خودم؟ و سگ بشوم.طوري كه فراموش نكنم پيرمرد روزي جلويم استخواني انداخته بود و تنها براي همين به خاطر يك استخوان او را از غرق شدن نجات بدهم.امروز ۱۵ فروردين روز تولدم است.تا چند دقيقه ي ديگر از شكم مادرم بيرونم مي كشند و سگي پارس مي كند.سگي كه استخواني از دستتان گرفته و هيچ وقت فراموشتان نمي كند. توي رودخانه غرقش كنيد اين سگ را گازتان نمي گيرد. از دستتان استخوان گرفته گازتان نمي گيرد.روزي پيشاني اش را نوازش كرده ايد و بوسيده ايد گازتان نمي گيرد.توي رودخانه غرقش كنيد اين سگ را...نترسيد گازتان نمي گيرد.
پس فرورديني هاي سال سگي متحد شويد تا سگ شويد.
فروردين 87 با رخوت 86 شروع شد. موقع تحويل سال صورتم را شستم؟ نه. چيزي يادم نيست.دست از سرم برداريد.
اول فروردين پيشنهادهاي زيادي را براي سفر رد كردم.اين روزها مثل كرگدن شده ام.
دوم فرودين بد قلق تر از هميشه. با دوست خانوادگيمان مي رفتيم شمال. ترافيك عجيبي بود. بعد از كندوان پا كردم توي يك كفش كه بايد برگرديم و برگشتيم.
دوستم اصرار مي كرد بايد از جاده ي چالوس برويم و به حرف همه ي ما كه آنجا ترافيك است گوش نمي داد.پس سفر ناتمام ماند.
15 فرودين در تبريز بچه اي به دنيا مي آيد كه اسمش را مي گذارند حسن - من
----------------------------------------
چند سال پيشتر با شوهرش كوله اي را ا نداخته بودند روي دوششان و همه ي اين راه ها را پياده گز كرده بودند. متفاوت با همه ي كساني كه مي روند سفر.زن وجب به وجب جاده را مي شناخت.نقش بازي كرده بودند. تو مرد بي رحمي باش كه به من بگويد. هي تو براي چي اينجا نشستي؟
من زني باشم كه شوهرم را آزرده ام. چه فرقي مي كند مي توانيم بعدا نقشمان را عوض كنيم.دم زندگي دراز است! – حالا مي فهمم كه زياد هم دراز نيست - تو مردي باشي كه زنت را آزرده اي و من آن زن باشم.
- زنيكه ي پيزوري اينجا چيكار مي كني؟ بوي سگ مي دي. مشتري ها ازت رم مي كنن.
سر نقشهايمان با هم دعوا كرده باشيم و از هم جدا بشويم. حالا آمده باشم شمال وجب به وجبش را گشته باشم كه تو را پيدا كنم. نشسته بود كنار همان متلي كه با هم غذا خورده بودند و نگهبان متل آمد و با خشم گفت: زنيكه ي پيزوري اينجا چيكار مي كني؟ بوي سگ مي دي. مشتري ها ازت رم مي كنن.
زن خنديد. گفت: اين حرف دهن تو نيست. من و شوهرم ساختيم. براي نمايشي كه قرار بود بازي كنيم.
نگهبان لگد انداخت طرف زن.
- برو گم شو.
زن و مرد جواني دورتر نشسته بودند كنار آلاچيق و چايي مي خوردند.همانجايي كه قبلا زن با شوهرش نشسته بود و قليان كشيده بود و پنهاني شوهرش را بوسيده بود. زن به طرفشان رفت و با حسرت نگاهشان كرد. بعد دل دل كرد و رفت نزديكشان.گفت: اجازه مي دين با شما چايي بخورم.
زن و مرد با اكراه به او نگاه كردند و روي نيمكت سريدند و به هم نزديك شدند و همديگر را بغل كردند.زن روبرويشان نشست و گفت: چايي نه. فقط نگاهتان مي كنم.فقط...
پسر دايي ام زنگ زد كه به خاطر شما از راه شمال مي رويم مشهد. ما حالا سياه بيشه ايم. گفتم ما تهرانيم نرفته برگشتيم.
در فروردين امسال هنوز هيچ شاعري نمرده است. نشانه ي خوبي است انگار.اما هنرپيشه ي چهل ساله اي بنام داود اسدي سكته كرد و مرد.نشانه ي خوبي نيست.انگار
حس غريبي دارم.من زنداني شده ام. چطور مي شود پرواز كرد؟ چند فروردين ديگر بايد توي قفس باشم. لعنت بر قفس.