تبليغاتX
هیچ در هیچ
یا زودتر برگرد

ای وای من، ای وای دل، ای وای چشم ِ تر

در سرزمین ِ خشک، بی قیصر چه باید کرد

چشمم تر است و آسمان را تار می بینم

آیا کسی خورشید را از اوج، زیر آورد؟

خاکش بنسپارید، آخر بی فروغ ِ او

این سرزمین تاریک ِ تاریک است، سرد ِ سرد

پاییز فصل دلخوشی و شادی ی من بود

نفرین از این پس بر همه پاییزهای زرد

ز این خیل بسیاران که بی دردند و نامردند

تنها تو بودی قیصر و تنها تو بودی مرد

لبخندهایت را کجا باید بمیرم من

آن خنده هایت را ، سراغش از کدامین فرد

تنهایی من حجمش افزون تر از این خاک است

یا با خودت همراه کن یا زودتر برگرد

 

روز خاک سپاری قیصر دلم سخت می تپید و ناآرام بودم که به  کلمه پناه بردم. هر چند که بیت اول ناموزون است اما مثل رشته ای است که بر گردنم افتاده و هر وقت مرورش می کنم یاد آن لحظه ی اندوهبار می افتم. برای همین تغییرش ندادم.

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 10:16  توسط حسن فرهنگی  | 

قیصر جان زخم پیشانی ام درد می کند

 قیصر امین پور

آنچنان بی قرار بودم و هستم که به سختی می توانم کلمات را از پس هم بچینم تا گفته باشم که بدون قیصر چقدر تنهاییم.(یعنی من و تمام کسی که شیرینی ی نگاهها و حرفهای او را چشیده اند.) چرا مرگ هیچ کس تا این اندازه من را فرو نریخته بود، حتی مرگ دوست عزیزم دکتر مددپور که تمام لحظات تنهاییمان را با هم سپری می کردیم؟ چرا نام قیصر که به گوشم می رسد قلبم فشرده می شود و اشک از چشمانم بیرون می زند.

قیصر برای من مدتها پیش مرده بود. وقتی که روی تخت بیمارستان دیدمش و بعدها کلیه هایش از کار افتاد و او کلیه ای را که از تن کسی بیرون آورده باشند نمی پذیرفت و من رفته بودم پیشش راضی اش کنم و او چشمهایش نم گرفته بود که نمی توانم. از همان روز فهمیدم که قیصر مرده است. او زندگی همه را بر زندگی خود ترجیح می داد و این یعنی مرگ جسمانی قیصر و اندک اندک داشت فرو می ریخت و من بعد از آن روز سعی کردم کمتر ببینمش که فرو ریختگی و تکیدگی او جانم را آتش نزند. تا اینکه روزی که آدونیس ایران آمده بود در فرهنگسرای نیاوران دیدمش تا باز هم آتش بر جانم بنشاند. دستم را توی دستش گرفت و گفت زخم پیشانی ات خوب شده. سرم را انداختم پایین و جوابش ندادم.

ده سال ِ پیش در جاده ی شمال تصادف کرده بودم و بالای ابروی چپم زخم برداشته بود و چند بخیه خورده بود که خودم فراموشش کرده بودم اما قیصر هر بار که می دید می پرسید زخم پیشانی ات خوب شده. بعد از تصادف ِ کذایی که او کرده بود و رفته بودم بیمارستان ،من را به کنارش کشید و موهایم را کنار زد و زخم پیشانی ام را با زخم ِ پیشانی خودش قیاس کرد. گفت: خوب شده می ترسم این زخم چهره ام را از ریخت بیندازد. با خنده گفتم آنقدر موهایت شلال و زیباست که روی زخمت را می پوشاند و بعدها اصلا به صرافت این نیفتادم که زخمش خوب شده است یا نه ولی قیصر هنوز زخم ِ من را فراموش نکرده بود.

حالا دست به پیشانی ام می کشم .رد زخم را پیدا نمی کنم اما کم کم احساس می کنم که رگی که از روی زخم پیشانی ام گذشته است ذوق ذوق می کند و قلبم هم بسیار درد می کند و مطمئنم این زخم هیچ وقت خوب نخواهد شد قیصر جان. دلم خیلی برایت تنگ شده است.به گریه پناه می برم.

2 نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 7:41  توسط حسن فرهنگی  |