براي علي عبدالرضايي و يارانش
به تعبير لاكان انسان با "ديگري" معني پيدا مي كند و نياز به ديگري فرض مسلم است و انسان براي گريز از تنهايي قباي خود را بر قامت ديگران اندازه مي كند تا بهانه اي براي با هم بودن بدست بياورد اما افرادي چون عبدالرضايي پا را از اين حد متعارف بيرون گذاشته براي مطرح كردن خود از هر ابزاري فايده مي گيرند ولو آن ابزار حتي بر پاشنه ي تحقير وي بچرخد.منطق اين افراد بر پايه ي ضرب المثل بدنامي به از گمنامي است.او از تنهايي مي هراسد چنان كه در شعر خودكشي مي سرايد من با تمام خودم مخالفم/ از توي شب مي ترسم/ و از تاريكي وقتي كه من را تمام مي كنيد/ مرا نبنديد ورق نزنيد! نع!ع ع ع!.../
نقدي بر هرمافروديت علي عبدالرضايي
و یا
شباهت و عدم شباهت های رضا قاسمی و علی عبدالرضایی
با بررسي "وردي كه بره ها مي خوانند"عده اي از دوستان كامنت گذاشته و ديگراني ايميل زده بودند كه رضا قاسمي در اين رمان متاثر از "هرمافروديت" علي عبدالرضايي بوده و كتاب خود را از لابلاي كتاب وي ربوده است.لاجرم مجبور شدم هرمافروديت را بخوانم.هر چند كه در همان صفحات نخست احساس مي كردم كه عمر را نبايد پاي چنين نوشته اي هدر دهم اما براي منصفانه داوري كردن مجبور به ادامه شدم همراه با خسراني كه گريبانم را تا پايان كار گرفته بود.من بي اينكه هيچ يك از اين عزيزان را بشناسم مجبور به نقد اثرشان شده ام و به اين نتيجه رسيده ام كه به جز حوزه ي مشترك سكس كه در دو اثر وجود دارد اشتراك ديگري وجود ندارد و همين كافي است كه نظر افرادي را كه قاسمي را متهم به ربودن اثر وي كرده اند رد كنم.البته رد گفته آنها بدين معني نيست كه قاسمي هرمافروديت را نخوانده و از آن تاثير نگرفته است بلكه بدين معني است كه دو اثر متفاوت خلق شده است كه بدون التزام به همديگر برداشتهاي متفاوتي به دست مي دهند و از نظر ژانر نيز با هم فاصله ي عميقي دارند و گرنه تاثيرگرفتگي در هر زمينه اي امري اجتناب ناپذير است.
نقدي بر رمان "وردي كه بره ها مي خوانند"