به بهانه ي نقد بادبادك باز نوشته ي خالد حسيني
جاي بسي تعجب است كه اهالي فرهنگ و هنر به بهانه هاي مختلف براي آزردن هم پيشي مي گيرند و
چنان غرق در ظواهر مي مانند كه انسان به متفاوت بودن آنها شك مي كند.چگونه مي شود كسي ادعاي اديب بودن داشته باشد اما باري به هر جهت رخساره ي ديگري را به خاك بمالد و بر خود كه چنين عملي انجام داده ببالد؟ آيا ما بيمار نيستيم؟ چرا اينگونه به جان هم افتاده ايم؟چرا تصور مي كنيم براي اثبات خود بايد بر گرده ي ديگران سوار شويم و يا عرض ِ ديگران را بريزيم؟

نقدي بر رمان بادبادك باز خالد حسيني
اطلاعات اندكي كه از ادبيات داستاني كشور افغانستان وجود دارد از كم جاني و بي رمقي اين مقوله در آنجا حكايت مي كند و چندين مجموعه اي كه مهاجران افغاني در ايران به چاپ سپرده اند از استعداد خيره كننده ي زبان اين كشور براي ماندگاري در ادبيات فارسي پرده بر مي دارد.نويسندگان افغاني بدون ايجاد تغيير در چينش نحوي جملات با تغييرات اندكي كه در محور جانشيني انجام داده و واژگان جديدي را وارد دايره لغات ايران مي كنند نثر داستانيشان را سرشار از زيبايي كرده و خوانندگان را غرق لذت مي كنند.

با نقد ساختاري بر سومين رمان ونه گات اميدوارم فرصتي دست بدهد كه در جزوه اي جداگانه به نقد فلسفي ي آثار ونه گات بپردازم كه اگر ذهن خويشتن را مديريت نكنم به يقين نقد فلسفي به كتابي حجيم بدل خواهد شد كه در آن صورت تنها بخش هايي از آن را در وبلاگم خواهم آورد.