خود سلين مي گويد "چيزي كه من مي خواهم روايت گري نيست.انتقال احساس است."با چنين پيش فرضي ظاهرا خواننده بايد در رمانهاي او احساساتش را پي بگيرد و با او هم نوايي كرده و متناسب با انتقال احساس وي موقعيتهاي حسي مختلفي را براي خود بگيرد.نقد ما نيز بر پايه ي سخن خود سلين خواهد بود و رمان وي را در گروه رمانهايي قرار خواهيم داد كه به رمانهاي زندگي نوشت شهرت دارند و در اين رمانها هر چند كه زندگي نويسنده و كس ديگر به گونه اي تاريخ نگاري نمي شود اما رگه هاي زندگي ي واقعي در آن پر رنگ است و بر خلاف رمانهاي حادثه محور قسمتهاي بدون حادثه و مرده ي زندگي را ناديده نمي گيرند.در اين گونه رمانها تمامي زندگي با فراز و فرودش ارزشمند است و نويسنده از واگويه كردن قسمتهايي از زندگي كه حس كنجكاوي و تعليقي در اثر ايجاد نمي كند ابايي ندارد.تبليغات گسترده اي كه آثار سلين از آن برخورد دارست چنان مي نمايد كه وي در اين ژانر موفق عمل كرده است و يك سر و گردن از ديگر نويسندگاني كه در اين ژانر به خلق اثر پرداخته اند فراتر ايستاده است در حالي كه مي بينيم اين اتفاق نمي افتد.حتي اگر منصفانه بخواهيم اين اثر را با رمان "جن نامه"اثر هوشنگ گلشيري مقايسه كنيم خواهيم ديد كه در مقابل آن چندان جلوه اي نخواهد داشت.
صبح از خانواده اش زنگ زدند تا با خبر غيبت هميشگي عمران بيدارم كنند كه مدتها بيداريم با كابوس باشد.هنوز دردهاي بچه هاي جواديه بر لبان عمران به گل ننشسته بود كه رفت.

يكي از دلايل جذابيت داستانهاي هوشنگ گلشيري باز شدن وقايع در طي خوانش متن و پيشرفت در خوانش است.