تبليغاتX
هیچ در هیچ
رديابي اروتيسم پنهان در آثار نويسندگان ايراني- قسمت دوم

 داستان "پرديس" همراه با بررسي آن از مجموعه داستان "گربه هاي گچي"نوشته فرخنده آقايي

 

فرخنده ي آقايي نويسنده اي است كه براي رسيدن به مفهوم زندگي انديشه ي موروثي خود را از طريق سفر به دنياي غرب و همچنين سفر حج به چالش مي كشد و در لابلاي داستانهايش شكاكيت وي به خوبي ديده مي شود.با توجه به اينكه مي خواهم در چند نوبت به بحث اروتيسم بپردازم داستان پرديس را از آن منظر نگاه مي كنم.ديگر داستانهاي مجموعه "گربه هاي گچي"نيز قابليت پي رفت اين بحث را داشتند اما به دليل اينكه پرديس هم به حوزه ي دين و هم اجتماع و هم سياست نزديك مي شود آن را بر گزيدم.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 12:44  توسط حسن فرهنگی  | 

رديابي اروتيسم پنهان در آثار نويسندگان ايراني- قسمت اول

اين قسمت:بررسي اجمالي رمان "كليدر" نوشته محمود دولت آبادي

 

اگر در ادبيات دنياي غرب نويسندگاني چون ژرژ باتي، لوئیس بونوئل و دیگران تمايلات جنسي و تمناي هماغوشي را با صراحت و بدون هيچ نوع استعاره اي مطرح مي كنند و اگر در جامعه ي ادبي كشورهاي غربي اين گونه ادبيات به عنوان ژانري مستقل مطرح مي شود و اگر در كشور ما هيچ وقت تمناي جنسي به صراحت مطرح نشده و همواره در پستو نهان مي ماند تا هنرمنداني با اشارات و تمثيلها و نشانه ها چنين تمنايي را مطرح نمايند دليل بر متفاوت بودن غريزه ي بشري در فرهنگهاي مختلف نيست بلكه با بررسي حوزه هاي زباني ملل مختلف اين امر به خوبي نمايان مي شود كه نياز جنسي و تمنايي رسيدن به ديگري در هر فرهنگي جايگاه ويژه اي  دارد و كتمان آن دليل نبودنش نخواهد بود.در جوامعي كه امر جنسي ممنوع اعلام مي شود حوزه ي جنسي با زباني رمزگذاري شده همواره بين نويسنده و مخاطب شكل مي گيرد و رمزگشايي از آثار هنرمندان تمنايي آنها را به خوبي نشان مي دهد.حتي در اين گونه جوامع گفتگوي مردم عادي نيز اروتيكي است و هر بحثي به ناگزير به سكس منتهي مي شود.با توجه به استعاري شدن زبان و استفاده از چند پهلويي در معنايابي واژگان نقدهايي كه بر آثار نويسندگان و شعرايي ايراني نوشته شده است بيشتر نقدهاي فقه اللغه ي و يا واژه شناسانه بوده است.ادبيات ايران از اين روي حالتي سوبژكتيو دارد و معطوف به ذهن خواننده است و خواننده ي فعال مي تواند با رمزگشايي از واژگان به كنه متن پي ببرند.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 15:25  توسط حسن فرهنگی  | 

ما همه به دشمن نیاز داریم
  • داستان "چپ دستها"نوشته ي گونترگراس همراه با نقدي بر آن

 

  1. گونتر گراس،جايزه نوبل ادبيات را چهل سال بعد از انتشار كتاب درخشان و اعجاب انگيز طبل حلبي دريافت كرد تا شهرتش مرزهاي كشورش را درنوردد و به گوش تمامي اهالي ادبيات سنگيني كند و در پيرسالگي خدمت در ss  را اعتراف كرد كه همگان بدانند كه انسان در هر زمان مي تواند به تقصير خود گردن بنهد.اين خبر از زبان گونترگراس بر جامعه ي ادبي آلمان شوك بزرگي وارد كرد تا هر كسي نظري متفاوت در مورد او داشته باشد اما گونترگراس احساس مي كرد كه با اين اعتراف بار سنگيني را از دوش خود زمين گذاشته است.شايد مرور مختصر بر زندگي وي خالي از فايده نباشد كه درسال ۱۹۲۷ دربندر آزاد دانسينگ،ميان لهستان و آلمان،دركنار درياي شمال،كه حالا متعلق به لهستان است بدنيا آمد، پدرش دكانداري آلماني بود و مادرش لهستاني. در اعتراف اخير خود عنوان مي كند كه در ۱۵سالگي سعي مي كند به سازمان جوانان هيتلري بپيوند اما پذيرفته نمي شود،اما موفق مي شود در۱۷سالگي سوار تانكهاي آلمان فاشيست شود و براي آنها خدمت كند تا پس از گذر شش دهه به اشتباه خود گردن نهد.درپايان جنگ به زندان آمريكايي ها مي افتد،  خانواده جنگ زده اش مجبور فرار به غرب آلمان مي شوند.نفرين از فاشيسم زماني در دل او جاي مي گيرد كه  درطول جنگ شاهد جنازه جوانان و نوجوانان فراري مي شود كه نازيها براي زهرچشم گرفتن از ديگران به درختان آويزان مي كردند كه روي سينه آنها نوشته شده بود : من يك ترسو بودم.عباس معروفي كه گونترگراس را نويسنده اي آزاده مي دانست بعد از اينكه به اجبار از ايران متواري مي شود در نامه سرگشاده از او دادخواهي مي كند.و اين اندك براي بحث اينك ما كفايت مي كند.

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 11:27  توسط حسن فرهنگی  | 

تخت خالي
 

به ياد بيروت زيبا كه ويرانش كردند تا از نو بسازند اما دريغ از جانهاي رفته.اين داستان را رو به دريايش نوشتم.


 دندانهايم مي خورد به هم. ستار پالتواش را كند و آويخت به گل ميخ و دكمه هاي پيراهنش را باز كرد. چمدانم را باز كردم و ژاكتي برداشتم و پوشيدم و خودم را بغل كردم. تختهاي اتاق تويي را من و ستار برداشتيم.ستار رب دوشامبر پوشيد و دويد دستشويي،پشت سرش صداي رحيم بلند شد. بيشتر روي حرفش با من بود.
: هيچي نشده خرجيتونو سواكردين؟
دمر افتاده بود روي تخت،پاهاش را گره زده بود به هم و داشت زني را نگاه مي كرد كه توي  تلويزيون مي رقصيد. گفتم:براي تو كه بد نشد.
به تلويزيون اشاره كردم. گفت:با اين برنامه هاي مبتذلش…
ستار سيفون را كشيد و آمد بيرون.گفت: تازه به ما  سور هم زدي.
رحيم يك آن چشم از تلويزيون گرفت و نگاهش كرد. ستار با شيطنت گفت: تخت بغليتو اجاره مي دي؟
با دوربين هندي كم تصويري از روبروي هتل گرفتم.ساحل شلوغ بود.زنهاي لخت و پتي مي آمدند و مي گذشتند و تني به آب مي زدند و بر مي گشتند ولو مي شدند روي شن ها. دوربين را چرخاندم به طرف اتاق. رحيم خودش را انداخت زمين. داد زد سرم.
: آقا نگير.
دوربين را از چشمم جدا كردم. سردم شد باز. دوربين را گذاشتم روي تلويزيون. دستهايم را مالش دادم. ستار روي تخت خالي نشست و جورابهاش را در آورد. رحيم نيم خيز شد ونشست روي تختش. ستار گفت: راست مي گه قرار نشد از هم آتو داشته باشيم.
رحيم گفت: از فيلم متنفرم.
چمدانش را باز كرد،پيژامه ي راه راه از توش در آورد و چمدان را پرت كرد روي تخت خالي و شلوارش را عوض كرد و دستي به ريشهاش كشيد.زني آمد از صحفه ي تلويزيون گذشت. راه رفتني پاش را مي گذاشت جلوي پاي ديگرش كه قر به كمرش بيفتد.رحيم خودش را انداخت روي تخت،گفت:آشغال
ستارگفت: چيكار مي كنه؟
براق شد به تصوير . زنگ اتاق را زدند گفتم: سگ مصب كي گرم مي شه .
در را باز كردم.زن ابروهاي پيوسته داشت و چشمهاش ريز بود و لبخندي كنج لبش بود.دامن كوتاهي پوشيده بود كه قوزكهاش پيدا باشد.رحيم از روي تخت بلند شده بود و زن را نگاه مي كرد كه زن خطا به او حرف بزند. چيزي گفت. رو كردم به رحيم و ستار.
: زبون آدمي زاد حرف نمي زنه.
رحيم گفت: لا
گفت:در را ببند.
باز برگشت به طرف تلويزيون. گفتم: حداقل از ما هم نظر مي خواستي.شايد چيزي لازم داشتيم.
روي تخت ولو شد و پاهاش را گذاشت روي تخت خالي.گفت: دير كه نشده هر وقت اراده كني صداش مي زنم.
ستار گفت: نگفتي؟
با تسبيحش ور مي رفت و زير لب چيزي مي گفت. روي شوفاژ نشستم.ستار نشست روي تخت خالي و دستي به ملحفه اش كشيد.گفت:پسر حيفه خالي بمونه.
گفتم: واقعا ميل داري؟
سرخ شد. رحيم برگشت طرفم. گفت: مگه ديوونه شدي؟
خودم را بيشتر بغل كردم . ستار چشمهاش گشاد شده بود. گفتم. شوخي كردم بابا.
با انگشتهام بازي كردم. هنوز نگاهشان را ازمن نكنده بودند. كنترل را برداشتم و باهاش ور رفتم. كانال عوض شد.رحيم با شتاب بر گشت طرفم : چيكار مي كني؟
ستار گفت:كوفتمان نكن خب.
مستاصل گفتم:ببخشيد دستم خورد.
كنترل را گرفتم طرفش. يك زن ديگر آمده بود روي صفحه. ستار هم دراز كشيد روي تخت خالي. گفت: با اين زندگي نكبت به كجا مي خوان برسن؟
چيزي نگفتم.گفت: نگفتي بالاخره؟
رحيم گفت: به من و تو چه.
ستار گفت:چي كار مي كنن؟
رحيم گفت:‌ملكه ي زيبايي  انتخاب مي كنن خير سرشان.
بلند شدم از توي چمدانم موز در آوردم. تعارفشان كردم. برداشتند.رحيم گفت: پسر تو خيلي با حالي.
ستار پره هاي موز را باز كرد و نصفش را فرو كرد توي دهانش.گفت:اين از همه بهتره.
رحيم گفت:ژاپني هم بدك نيست.
ستار گفت:راست مي گي.فقط چشمهاش ريزه.
رحيم گفت:چيكار با چشمهاش داري؟
بعد فرانسوي آمد. چشمهاي زاغي داشت. ستار پوسته ي موز را پرت كرد طرف سطل آشغال ولي افتاد زمين.دستهاش را كشيد به ملحفه تخت بعد لبهاش را تميز كرد. گفت: رحيم جان تو هم خوش شانسي ها.
رحيم حواسش به تلويزيون بود گفت: آره.
ستار گفت: ببين تخت بغليت چه بوي خوبي مي ده.
دستش را دوباره كشيد به ملحفه تخت و برد نزديك دماغش و بو كشيد. گفت : بوي عطر زنونه است.
رحيم گفت: آره
رحيم چشم به تلويزيون لخت شد. فقط پيژامه ي راه راه به تنش بود.رفتم اتاق تويي و پتو را كشيدم روي خودم. روبرويم عكس بزرگ دختري سوري بود كه صورتش كك مكي بود ولي معصوم و قشنگ بود. نديده بودم گفتم:چقد قشنگه.
ستار گفت: كدوم؟
گفتم: اين.
نيامد توي اتاق. گفت: برنده رو اعلام مي كنن بيا اينجا ديوونه.
پتو را دور خودم پيچيدم رفتم پيششان . رحيم گفت: مرتيكه ها چه كارها كه نمي كنن.
ستار گفت: استغفرالله
رحيم گفت: فرانسويه اوله
ستار گفت: اشتباه مي كني هلندي كارش درسته.
چهار نفر به فينال رسيده بودند. زل زدند به من. گفتم: نمي دونم.
ستارگفت: حالا يه چيزي …
براي اينكه از سر بازشان كرده باشم گفتم:آفريقاييه.
هر دو با صداي بلند خنديدند. چيزي به عربي از تلويزيون پخش شد و ملكه زيبايي سال قبل تاجش را گذاشت روي سر آفريقايي و رحيم و ستار جيغ كشيدند.
: مردكه ها با اين پسندشون.
رفتم دستشويي. گرم تر از اتاق بود. خيلي لفتش دادم.روي توالت فرنگي نشسته بودم و حس بلند شدن نداشتم.وقتي آمدم بيرون ستار و رحيم روي تخت خالي ملحفه را چنگ زده بودند و چرت مي زدند.

http://www.jenopari.com/article.aspx?id=311  همين داستان در جن و پري

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 23:49  توسط حسن فرهنگی  |