روز ۱۸ تير نقدي بر رمان اخيرم توسط آقاي فتح الله بي نياز در روزنامه شرق چاپ شد كه آن را همراه فصل نخست كتاب در اينجا مي آورم.
فتح الله بي نياز

مرز نامحسوس ديوانگى و گدايى
مرورى بر خاطرات عاشقانه يك گدا نوشته حسن فرهنگى
راوى اول شخص، مردى است با لحن خودمانى، شوخ، آدمى جدى و در عين حال سر به هوا، سطحى و در ضمن عميق كه گرچه در ساختارهاى نحوى نثر او واژه ها، افعال و تكيه كلام هاى آذرى هم مى بينيم، اما لحن پرشتابش چنان موثر است كه خواننده از آن مى گذرد. بهانه روايت اين داستان سراپا جعلى كه توانسته تا حدود زيادى باورپذير شود، عشق به دخترى است «كه بايد اسمى برايش پيدا كند.» راوى به شكل دورانى در اطراف اين عشق مانور مى دهد، پاى ديگران را به ميان مى كشد- حتى دوست دارد پاى تمام ساكنان شهر را - به گدايى مى افتد، اما پول ها را در صندوق صدقات مى ريزد. ناوك نام استعارى دختر كه راوى خود انتخابش مى كند، انگيزه اى مى شود تا عشق يك بده و بستان معرفى شود. حتى راوى تا آنجا پيش مى رود كه به حرف آلبر كامو برسد: «عشق، سوء تفاهمى بيش نيست. ما خيال مى كنيم عاشق همديگر شده ايم... فقط پاى لذت در ميان است. تنها پيرها هستند كه عاشق مى شوند.» ناوك هر دخترى مى تواند باشد؛ با هر شغلى و موقعيتى مشروط بر اين كه خوشگل باشد. از چشم راوى از كتف به بالا، عشق بين دو جنس را رقم مى زند: «مزخرف است اگر بگوييم روحت زيبا بود. مزخرف است اگر بگوييم عاشق درون تو شده بودم. اصلاً تا آن روز درونت را نديده بودم... تا كى بايد بنشينم و براى خودم دروغ سر هم بكنم كه تو انسان بزرگى بودى و غيره و غيره... مسخره است اگر بگويم چنان معنويات عميقى داشتى كه دلم را سوزاند.» (ص ۲۷)
راوى از سارتر نقل قول مى آورد كه عاشقى يا خودخواهى است يا خودآزارى. اما ضمن اينكه مى خواهد ثابت كند «عشق، همان كشش به زيبايى است» در پى اثبات اين امر است كه عاشقى هر دوى اينها است. با اين وجود در پى گمشده اى است كه كنارش باشد، چون نمى تواند تنها بماند. دخترى كه قرار است مثل ناوك قلب عاشق را بشكافد، قابل اعتماد نيست، پس «اسمت را گذاشتم ايستك يعنى آرزو، خواسته.» (ص ۴۴)
اما تاكيد مى كند كه «آدم ها فقط و فقط و فقط در چهره هستند كه با ديگرى متمايز مى شوند... تو از گرده به پايين همانند ناوك هستى ايستك... تو با چهره ات ايستك منى و به اين دليل است كه مى گويم زيبايى روح معنى ندارد.» (ص ۴۸)
و چون زن اثيرى و آرمانى وجود ندارد، ايستك «گريزپاست»، پس راوى در پى او به چهره نگارى او مى پردازد كه استعاره اى است از تملك سيماى او. اما با اين هم اقناع نمى شود. با دختر زيباى گلفروشى ازدواج مى كند و ايستك را به خاطر زيبايى او فراموش مى كند. خروپف دختر در خواب كه نماد روزمرگى و تكرارى بودن زندگى زناشويى است- او را از دختر دلزده مى كند و فرداى آن روز طلاقش مى دهد. اين روند به حدى تكرار مى شود كه «ديگر دختر گلفروشى نبود كه زن من نشده باشد.»
و به اين ترتيب به دنياى گلفروشى پرتاب مى شود، اما «اسم » ها كه ظاهراً از نظر او اهميتى ندارند، بار ديگر او را به گدايى مى كشانند.
روايت بخش آخر (از ص ۱۱۱ تا ۱۳۵) بدون اينكه تابع يك پلات فرعى باشد، از پلات اصلى تبعيت نمى كند. گرچه چند مولفه پست مدرنيستى در داستان مى بينيم، اما در مجموع با يك متن پست مدرنيستى روبه رو نيستيم. بنابراين تغيير جهت پلات اصلى به لحاظ روايت شناسى، بى دليل باقى مى ماند. داستان در عين «واقعى نبودن» به نحو تحسين انگيزى باورپذير شده است و در مجموع مدرنيستى است. پلات تا صفحه ۱۱۰ از نوع دورانى، با تمركز ذهنى و عينى روى يك كانون و اطلاع افزايى در هر چرخه از رفت و برگشت است. از صفحه ۱۱۰ به بعد، اين خصلت را از دست مى دهد، خصوصاً به اين علت كه هيچ شخصيت ديگرى كانون روايت نمى شود اما افراد پرشمارى (به عنوان شخصيت) وارد فرآيند داستان مى شوند و چون داستان تك صدايى است، صداهاى ضعيف آنها نمى تواند توجيهى براى چرخش روايت باشد. به زبان ديگر بگويم: وقتى بستر داستان در مرز بسيار حساس واقعيت عينى و انتزاع [از واقعيت] - و نه فراواقعى - شكل مى گيرد، براى اينكه روايت كه خصلتى جعلى دارد، دچار تفرق نشود و از اين بابت خواننده را در باورپذيرى اش مردد نسازد، و نيز انسجام خط روايت حفظ گردد، بايد پلات در همان بستر پيشين حفظ شود. نمونه موفق اين رويكرد را مى توان در داستان هاى كوتاه «شهر مينياتورى» (هادى تقى زاده)، «جيب هاى بارانى ات را بگرد» (پيمان اسماعيلى)، داستان بلند «كفش هاى شيطان را نپوش» (احمد غلامى) و دو رمان «آبى تر از گناه» (محمد حسينى) و «زنگ كلاغ» (فرهاد بردبار) ديد. مگر اين كه حسن فرهنگى خواسته باشد راهبرد گريز از انسجام را در پيش گيرد كه چنين اتفاقى نيفتاده است (و چه بسا متن به آن جواب ندهد) با اين حال نمى توان منكر خلاقيت نويسنده، خصوصاً در ايجاد حلقه هاى واسطه روايى شد. در واقع به اعتبار همين حلقه ها - از حيث معنا و ساختار است - كه تجمع آن همه آدم (حدود هزار نفر) و تغيير حالت (نمى گويم شخصيت) راوى تا حدى توجيه روايى پيدا مى كند.
يكى از شاخص ترين عناصر اين داستان، كنايه و طنزى است كه با لحن نيز در هماهنگى است. كاركرد طنز بيشتر در لايه فوقانى است - هر چند در جاهايى مثل بخش بينامتنى سقراط - در لايه زيرين هم قرار مى گيرد. بيشترين توفيق در كاربرد طنز صريح اين بوده كه شكل روايت به فكاهى گرايش پيدا نكرده است. اين طنز مكمل لحن قلندرمآبانه راوى است كه گاهى حتى مسائل عام زندگى بشرى را طرح مى كند. بخش هايى كه به نقل از روزنامه نگار آمده است و راوى در هيئت كسى كه دارد داستان مى نويسد وارد متن شده است (رويكرد فراداستانى) مسائل عام را تا حد مسائل هستى شناسانه ارتقا مى دهند، اما نمى توان منكر حقيقت ايدئولوژيك آنها شد. (ايدئولوژيك به معناى غيرسياسى آن) در مجموع رويكرد نوآورانه نويسنده در گزينش بستر نامتعارف داستان و نيز شكل دورانى آن، اثر را به اعتقاد نگارنده يك سر و گردن از رمان قبلى حسن فرهنگى «نويسنده نمى ميرد، ادا در مى آورد» بالاتر مى برد، چون سواى برخى پيچيدگى ها براى خواننده عادى، خوشخوان است.
--------------------------------------------
از اتاقی شروع خواهیم کرد که با هم بودنمان در آنجا محتوم است. بی اینکه همدیگر را بشناسیم و یا از قبل حتی نام هم را شنیده بوده باشیم . من مردی بوده باشم با قدی متوسط(همانند اغلب مردان سرزمینم) و تو دختری بوده باشی با دماغی زیبا که امروزه نمی توان فهمید که دماغ ذاتی چهره ی توست یا دستی توی آن برده اند. به هر حال دماغت زیبا باشد و چشمهای غزالی عمیقی داشته باشی که انگار به چیزی نگاه می کنی و انگار به چیزی نگاه نمی کنی.
با ابروان محرابی نازک (همانند بعضی از دختران سرزمینمان)و من که تصور می کردم تا دو ماه در اتاقی تنها خواهم بود با خیالاتم یک مرتبه متوجه شوم که دختری رو در رویم ایستاده است و نگاهم می کند و سلام و احوالپرسی و اینکه از امروز با هم در این اتاق کار خواهیم کرد و اینکه در این اتاق بودنمان محتوم و ناگزیر است.حضور سبز دختری در اتاقی که هیچ وقت فکر نمی کردم جز خودم کسی داخل آنجا شده باشد. البته شاید کسان دیگری هم در آن اتاق باشند و یا تو گفته باشی که همکاران دیگری هم داری اما من از اینکه از خیال،تازه بیرون آمده ام و حتم باید دوباره بدان پناه ببرم در فرصت اندکی که ذهنم را باز کرده ام فقط تو توانسته باشی که وارد شوی و بعد دوباره ذهنم بسته شود ودیگر به جز تو در خیالم کسی را نداشته باشم و کسی نباشد که به او فکر کنم.
حالا شاید تو هم رفته ایی و یا پشت تلفن نشسته ایی و داری با کسی اختلاط می کنی اما من دیگر نمی بینمت . فقط تصویری از تو درخیالم است و اینکه دو ماه می خواهیم با هم در اتاقی در بسته رو در روی هم بنشینیم و کار کنیم و من هنوز نمی دانم که بعد از پایان دو ماه خواهم توانست که در را باز کنم و دست تو را بگیرم و خیلی محترمانه ، بسیار محترمانه بگویم،سرکار خانم کارمان تمام شده است بفرمائید بیرون لطفا. اگر تو نخواهی بیرون بروی یا من توان آن را نداشته باشم که بگویم سرکار خانم کارمان تمام شده است بفرمائید بیرون لطفا چه؟ اگر تو از آن دسته آدمهایی باشی که هرجا پا بگذاری احساس مالکیت می کنی چه؟ اگر من بعد از دو ماه به آدمی بدل شوم که عجز بر وجودش سیطره پیدا کرده و نه تنها توان ندارد که بلند شود و در را باز کند حتی نمی تواند لب از لب بگشاید و بگوید سرکار خانم کارمان تمام شده است... چه؟
من به آنجاها فکر می کنم و این به اخیتار من است که فکر کنم و به چه چیزی فکر کنم . تو در دنیای من هیچ کاره ای. نمی توانی از من بخواهی که فکر نکنم. خیالت را اول کار راحت کنم که من در مدت دو ماه از اتاق 12 متریمان بیرون نخواهم رفت. تو مختاری ولی من دنیای دو ماهه ام را پیدا کرده ام. یعنی برایم پیدا کرده اند.من توی کوی و برزن زیر رگبار باران داشتم راه می رفتم و از شدت سرما خودم را بغل کرده بودم که در ماشینی را باز کردند و سوار شدم واصلا نپرسیدم کی هستند و گفتند باید دوماه در این اتاقی باشی وطوری گفتند که اصلا تصور نکردم که زندانی آنها هستم و همان روز در آن اتاق کلی جلویم کاغذ ریختند با چند روان نویس پارکر . من اجازه ندارم بیشتر از این چیزی بگویم. نمی گویم که من را به جرم اینکه به تو فکر کرده بودم گرفته اند چرا که در آن سرمای سارکش بیرون بودم که تورا ببینم. نمی گویم که من سالهاست جز چشمهای تو به چیز دیگری فکر نمی کنم. نمی گویم حتی شاید به خاطر این جرم تیر بارانم کنند. اصلا از این اتاق تا دو ماه دیگر پایم را بیرون نمی گذارم که کسی را ببینم و این حرفها را برایش بگویم. در این اتاق تنها من هستم و تو هستی . شاید کسان دیگری هم باشند اما من که نمی بینم. همین اتاق 12 متری برایمان کافی است و گرنه من که نمی توانم دنیا را مال خودم بکنم و تو را باخودم به همه جا ببرم و بگردانم . به همین اتاق هم رضایت بده. البته می توانی رضایت ندهی. وقتی بدون اجازه بی اینکه از من بخواهی وارد خیالم شدی نمی توانی بگویی می خواهم در خیالت نقش دختری را بازی کنم که مثلا از دیوار راست بالا می رود. من باید نقشهایت را تعریف کنم شاید نخواهم از دیوار راست بالا بروی .شاید بخواهم که متین و آرام روبرویم بنشینی و عاشقانه نگاهم کنی یا شاید بخواهم سگ بشوی و پارس کنی و من از ترست حتی نتوانم به خودم نزدیک شوم. شاید هم بخواهم که دستم را بگیری و با خود ببری به گردش( البته امکان دارد به کجا رفتمان را به اختیار تو بگذارم ،فکر می کنم که بدت نیاید که من در اختیارت باشم) تو مثل محکومی هستی که جنایت کردن به اختیارت بود اما تبعات آن به اختیارت نیست. من ( حداقل در ذهنم)قاضی یی هستم که می خواهم تو را محکوم کنم.
شاید حالا فکر می کنی که چه لزومی داشت با من آشنا شوی. آشنا شدن انسانها که به اختیارشان نیست. باید فکری به حالت بکنم، نمی توانی بدون اسم ورسم باشی. یعنی- خوب دقت کن- اگر تمام کسانی که آنها را می شناسی فاقد اسم و رسم بودند چگونه می توانستند در یادت بمانند؟نمی توانستند.باید اسمی برایت پیدا کنم. البته دوماه زمانی نیست که بخواهیم همدیگر را به اسم و رسم بشناسیم. دو ماه زمان اندکی است . من از این می ترسم که بعد از دوماه پایت را به اتاقم زنجیر کنی و بیرون نروی آن وقت من نمی توانم فحشت بدهم یا نازت را بکشم. به هم می ریزم.به کسی که اسمی ندارد- به هیچ- چگونه می شود فحش داد. یا چگونه می شود لب بر لب هیچ گذاشت و بوسیدش؟چگونه پای صحبت هیچ بنشینم و پابه پایش گریه کنم یا قاه قاه بخندم.دو ماه بود البته که می شد کاری کرد ،یعنی در مدت دو ماه تو مهیمان بودی و ذهنم را نوازش می کردی و من به هیچ چیز فکر نمی کردم الا تو و در این مدت خانمی باقی می ماندی در ذهنم یا هم سرکار خانم اما بعد از دو ماه چه می کردم؟ بعد از دو ماه که کاغذ و قلمها را ازدستم می گرفتند مجبور می شدم به اسمهایی که در ذهنم هستند فکر بکنم. بعد ازدو ماه یک مرتبه اسمها به ذهنم هجوم خواهند آورد و خیلی چیزهای دیگر. بعد از دوماه که همان آدمها آمدند و در اتاق را باز کردند و گفتند بفرمایید بیرون باید به فکر سدجوع خود باشم. باید کاری دست و پا بکنم. باید خرجی زن و بچه ام را در بیاورم. اگر نفقه ندهم زنم طلاق می گیرد هر چند که من اصلا زنی ندارم. بعد از دوماه هزاران کار دیگر هم دارم که هر کدامشان برایم اسمی دارند و درقبالشان وظیفه ای دارم.یعنی بعد از دو ماه توی بی اسم در لابلای این همه اسم هستی و نیستی . هستی چون هنوز از ذهنم بیرون نرفته ایی، نیستی چون هنوز اسم و رسم نداری و برای همین هی به شک دچار می شوم ،هی اذیت می شوم، هی فکر می کنم که تو هستی دلم آرام می گیرد هی تصور می کنم که تو رفته ای دلم می لرزد. هی حالی به حالی می شوم.پیش از اینکه به مشکل بر بخورم می توانم برایت اسمی انتخاب کنم عزیزکم، سرکار خانم؟
نقدهاي ديگر بر اين رمان:
صداهاي"خاطرات عاشقانه يك گدا" نوشته ي محمد آقازاده
"جاي خالي فراموشي" نوشته ي مريم قهرماني
"سیمای خاموش زن در خاطرات عاشقانه ی یک گدا" نوشته ی نوشین شاهرخی در شهزاد نیوز و سایت ادبی نوف
خاطرات عاشقانه ي يك گدا وبلاگ چهار ستاره مانده به صبح
داستانسروده ها(۱)
ديروز سري به مادر بزرگم زدم كه ديگر توان راه رفتن ندارد و توي حياط صداي هلهله ي بچه ها نمي پيچد.از تنهاييش گفت و اينكه هيچ كس به او سر نمي زند و از فاميلهاي ريز و درشتي حرف زد كه هر كدام گرفتار زندگيشان هستند و من دلم گرفت.از اينكه چگونه زندگي پرنشاطمان در تاريخ كوتاه قامتمان دفن شد و حالا در تنهايي هايمان مي پوسيم و زندگيمان تهي از معناست.ياد داستانسروده اي افتادم كه ده سال پيش در اعتراض به وضعيت موجود نوشته بودم و دردهایمان را شعار داده بودم. شب مغموم و افسرده آن را تايپ كردم كه در خودم و فرهنگ به تاراج رفته ايمان مروري بكنم و به یاد روزهای از دست رفته ایمان آه بكشم.شايد روزي معجزه اي رخ دهد..شاید.
دلم به هق هق ِ ابرهاي زادگاهم لك زده است
دلم به سينه ي دريده و تكه تكه ي سپيد...
دلم براي خودم لك زده است.
به عكسهاي كودكيم
هلهله هاي نجيبانه ي مادر
خنده هاي خاكستري پدر
و تمام كساني كه دوستشان دارم.
به بركه هاي زادگاهم كه مرا با خود بردند.
به هستهايي كه نيستند..
دلم برا ي خودم...
تمام لحظه هاي من در دل بركه ها جاريست
دلم كه مي گيرد هوس مي كنم باران ببارد
و باران نمي بارد.
سالهاست كه هيچ بركه اي لحظه هاي تلخ مرا ثبت نكرده است
من در اين كوير
چه زود فراموش مي شوم.
فصل فصلِ فراموشي فصلِ خاموشي است.
اينجا ديگر هيچ وقت بوي باران؛ بوي كاگل نخواهد بود.
اينجا بادهاي مصنوعي،فريب تلخي است براي كساني كه مي گويند
چه هواي باراني خوبي.
و نواري كه از زادگاهم آورده ام رعد وبرق مي زند و من
مي
با
رم
###
مادر دلم گرفته است
تمام با تو بودن در جاري بركه هاست
چرا راهمان دور
چقدر راهمان دور است
مي خواهم زلفهايت را كه شانه مي كردي
در باد
در باران
و رقص پاهايت را در بركه ؛
تماشا كنم.
چرا زمان كه مي گذرد پاهاي تو از رقصيدن نمي مانند؟
ما قدم از قدم برنداشته خسته ايم.
اينجا هيچ كس مرا ثبت نمي كند.
چشم به راه پسرت نباش
ما مرده گانيم.
من فراموش كرده ام ديروز
چگونه راه مي رفتم
چگونه مي خنديدم
فصل فصلِ فراموشي ،فصلِ خاموشي است.
چه تلخ است اينگونه تلخ
اينگونه آسان
بر گذشته پشت پازدن
نامه هايت دير مي رسد
نامه هاي سرگشاده ات چه دير مي رسد و من پير مي شوم
نوشته اي:
-هر روز اهالي تو را روي شاخه انار كه ازآنجا به آينه ي بركه نگاه مي كني و كاكلت را درست مي كني؛مي بينند.
نوشته اي:
تو هر روز با مائي،
اينجايي.
و هر روز دختري به بهانه ي اينكه رود خواهر اوست آغوش باز مي كند و تو را كه مي خندي به آغوش مي فشارد و گريه مي كند.
مي نويسم:
من حتي نام كسانم را از ياد برده ام
و نام تو را.
خوب شد كه مادر واژه ي مشتركي است براي تمامي زنها
مي نويسم:
اينبار برايم نام برادرانم را بنويس كه دورتادور زادگاهم سبز ايستاده اند و براي هر بهانه اي مي رقصند.و نام دختري كه بهانه مي گيرد و ساعتها خود را به آغوش من مي سپارد
و حتي آنجا مادياني را مي شناختم كه
به سوتي مي مرد و به سوتي زنده مي شد.
مرگ و زندگي در فاصله ي دو سوت زدن
كه ماديان را از كسي كه دوستش دارد جدا مي كند و جدا نمي كند.
اين يعني عاشق شدن.
ديگر حرفي نيست.
حديثي نيست.
اگر نامه هايم را سفيد مي فرستم دلخور نباش
اينجا حرفي براي گفتن نيست
اينجا هر روز ما مي ترسيم كه آفتاب نتابد و لايه ي ازن پاره شود
و ناگاه زمين وزن ما را تحمل نكند و بلرزد.
من مي ترسم.
به گوش اهالي زادگاهم نرسد
مردانمان نبايد افسوس بخورند
نبايد...افسوس...افسوس
اينجا هميشه مرداني كه آواز مي خوانند
آرامش مردان ديگر را سلب مي كنند.
و پچپچه ها شروع مي شود
" مبادا فضا پر شود و ما نتوانيم نفس بكشيم."
اينجا كودكان در نقاشي خود قفس مي كشند
نوشته اي:
-زيباترين دختر آسمان را آفتاب به زادگاهم پيش كش كرده است و اسمش را گذاشته ايد آيدا.
چه زود اسمها فراموش مي شوند.
آيدا
آيدا
آيدا
چه زيبا بود اما حالا چه سود؟
- آيدا دستهايم را بگير
اسمم را بگو
اسمم را بگو
دستم را بگير
آيدا،آفتاب همسايه ي ديوار به ديوارمان بود. باران كه مي باريد او در را باز مي كرد
ناز مي كرد و من در حياط خانه اشان هزاران دختر مي ديدم به نامهاي شبنم،مريم،آلاله ...
می خندیدند مي خنديدند و تو تنها كسي بودي كه اسمت آيدا بود.
آيدا...
افسانه ي غريبي است
اينجا هر چيزي كه در ذهن نگنجد اسمش را افسانه مي گويند.
يعني تو،
آيدا، هيچ وقت نبوده اي.
يعني مادر كه تا دورترين نقطه ي جهان با رودها سفر كرده است نبوده است.
و لبخندهاي خاكستري پدر.
آيدا،
آيدا،
بيا از كودكيمان بگوئيم.
شب بود،ماه پشت ابر بود.تو با سوت من زنده مي شدي و مي گفتي دوستت دارم.
و به تعداد مردمان زادگاهم صدا تكرار مي شد.دوستت دارم.دوستت دارم
دوستت...
معجزه بود آری.
شنيده ام هنوز هم كه هنوز است بهانه مي گيري و مي فهمم تدارك معجزه ي تازه در سرداري
منتظر مي نشينم و ثانيه ها را مي شمارم.
ثانيه ها را مي شمارم.مي شمارم
مي شما
مي مي مي مي

جلد دوم تاملي درباره ايران به عنوان"مكتب تبريز و مباني تجدد خواهي"موشكافانه به دلايل انحطاط ايران مي پردازد و الحق كه خوانش آن چنان زواياي تاريك عقب ماندگي ايرانيان را روشن مي سازد كه انسان از تكرار همواره اشتباهات آنان به حيرت دچار مي شود.در ابتداي كتاب، سيدجواد طباطبايي مي نويسد"مسئولان كتابخانه دانشگاه سيراكيوز با كوشش هاي فراواني بيش از صد كتاب درباره موضوعات مورد بحث اين نخستين بخش جلد دوم را از كتابخانه هاي دانشگاه هاي ايالات متحده تهيه كردند و در اختيار نگارنده گذاشتند.اگر كوشش هاي آنان و ياري هاي مسئولان آن كتابخانه ها نبود،هرگز اين كار به سامان نمي رسيد.افزون بر اين،مسئولان دانشكده علم سياست سيراكيوز و مركز پژوهشي ياد شده نيز همه امكانات دبيرخانه اي خود را در اختيار نگارنده گذاشتند."سر آغاز اين كتاب هر چند كه به بهانه ي سپاسگزاري نوشته شده اما خود يكي از دلايل عمده ي انحطاط ايران را در ادوار مختلف نشان مي دهد.يك پژوهشگر ايراني در دانشگاه سيراكيوز مي تواند با خيال آسوده و بدون درگيري در مباحث دست و پاگير حاشيه اي به تحقيق بپردازد و تمام ابزارهاي پژوهش را در اختيار داشته باشد بي اينكه از او بكاهند و يا در قبال خدمتي كه مي كنند تمناي چيزي داشته باشند و تنها براي فربهي و رشد علم دست ياري به سويش دراز مي كنند در حالي كه در كشور نگارنده تمامي كتابخانه ها بوي كهنگي و رخوت گرفته و همانند آرشيو كتابهاي پير و غمزده و ماتم گرفته را در خود جاي داده اند تا رهگذري از سر اتفاق بدانها سر بزند و كتابدار با خستگي مفرط و بدون اشتياق كتاب را در اختيار او بگذارد و بگذرد.از اين روي كتاب حجيم مكتب تبريز كه واژه به واژه اش با حوصله سر هم چيده شده در خلاصه نويسي بنده رنگي از بي حوصلگي ام به خود مي گيرد كه هزاران دغدغه ي ديگر، نوشتن از كتاب مورد علاقه ام را تحت الشعاع قرار مي دهد!همين عامل خود مي تواند دلايل انحطاط ايران را نشان دهد.
سيدجواد طباطبايي سر آن دارد كه تاريخ نگاري جديد كه وامدار تاريخ نگاري غرب است اما گرته برداري و تقليد از آن نيست را جايگزين تاريخ نگاري سنتي ايرانيان كند و به مواردي اشاره مي كند كه چند مورد كليديش را مطرح مي كنم.
1-وي نخستين شبهه را در دوره بندي تاريخ ايران يا اسلام وارد مي كند و اذعان مي دارد كه تاريخ ايران را نمي توان همانند تاريخ غرب دوره بندي كرد.غربيان در صدد ايران شناسي ويا اسلام شناسي هستند و سعي مي كنند تاريخ ايران را در دستگاه فكري خود وارد كرده و تحليل كنند واگر تاريخ نگار ايراني چنين كند تاريخ و تاريخ انديشه ي خود را از پشت"شيشه ي كبود" نگريسته است.از اين روي وي دوره بندي خاصي را كه در تاريخ نگاري ايراني سابقه نداشته مطرح كرده و مي خواهد تاريخ انديشه را مورد بازبيني دقيق قرار دهد.و دليل اين كار را چنين ابراز مي كند كه"نقادي انديشه ي تاريخ نگاري كهن مي تواند راه را براي تكوين انديشه ي تاريخي جديد باز كند و چنين مي نمايد كه اين نقادي نيازمند كوشش بنياديني براي تصرف در مواد تاريخ و تاريخ انديشه در ايران است."به اعتقاد طباطبايي تاريخ نويسي ايراني نحيف تر و كم جان تر از آن است كه داراي دستگاهي از مفاهيم و مقولات باشد و براي شروع به بحث دوران جديد ايران بايد نخست گامها در صدد مباني نظري دوره بندي تاريخ ايران بوده باشد.وي در مورد دوره بندي تاريخ ايران كه به اعتقادش از نظر پژوهشگران دورمانده است جا-به –جايي دوره ها را مطرح مي كند كه نوزايش ايران كه تنها با تكيه به مبناي خردگرايي يوناني –ايرانشهري دريافتي عقلي از شرع دارد در صدر تاريخ دوره ي اسلامي قرار دارد ودوره ي طولاني سده هاي ميانه، ميان نوزايش و دوران جديد آن فاصله انداخته است.يعني دوره ي نوزايش كه با خردگرايي "بوعلي"به وجود آمده بود مهم ترين ويژگي اش تدوين فهم عقلي از شرع بود.در اين دوره بندي جديد كه مي تواند بسياري از باورهاي جزم انديشانه را تغيير داده و عقلانيت را برصدر نشاند مي بينيم كه مقطع كوتاهي بعد از اسلام كه مباني ديني با فهم عقلي درك مي شود رو به رشد است اما رخوت بزرگي كه در دوره ي ميانه افتاده و تا دوره ناصري طي مي شود عقلانيت از دستگاه فكري متفكران ديني رخت بر مي بندد و انحطاط آغاز مي گردد. وي مي نويسد"تاريخ نويسي جديد ايراني زماني آغاز خواهد شد كه،نخست،با تبيين سرشت دوران جديد ايران،توضيحي از پيوندهاي آن با سده هاي ميانه و شالوده ي قرون وسطايي آن عرضه كرده باشيم."ُيعني با مطالعات عميقي كه بين دوره هاي مختلف شكل خواهد گرفت موشكافانه زمان پيشرفت ايران و زمان طولاني انحطاطش را مورد دقت قرار داده و تاريخ نگاري بر پايه ي استدللات عقلي نگاشته خواهد شد.از اشارات اجمالي وي بر مي آيد كه عدم شناسايي دوره هاي پيشين و عدم شناخت دلايل انحطاط و يا رشد فرهنگ در آن دوره ها امكان گذار و رسيدن به دوره ي ديگر را محقق نخواهد كرد و لاجرم بايد دوره هاي پيشين را به خوبي بشناسيم تا بتوانيم بر آسيب شناسي آن دوره ها، دوره ي جديد را با انديشه ي غير سنتي تعريف كنيم.
2-وي بي توجهي به مفردات و پيش فرضهاي دوره هاي گذشته را بحران در انديشه تلقي كرده و دست درازي اصحاب ايدئولوژي در تاريخ را يادآور شده اشاره به نقد تاريخ شناسي دكتر علي شريعتي پرداخته و با انگشت اشاره به اينكه وي ابوذر را به عنوان نخستين سوسياليست معرفي مي كند تاريخ نگاري وي را ايدئولوژي فراتاريخي و غير واقعي و ضد تاريخي قلمداد مي كند كه به راستي نيز چنين است.اين نوع تاريخ نگاري آگاهي كاذبي و پرده ي ضخيمي را بر روي واقعيت تاريخي افكنده و به تاريخ هيبتي فراواقعي مي بخشد و اين گونه تاريخ نگاري بيش از اينكه آينده گان را در زمين واقعي سير دهد وا مي دارد كه در تخيل گام بردارند.وي در اين بخش نقدي مختصر بر دكتر سروش نيز مي زند كه او عرفان را جايگزين جامعه شناسي شريعتي كرده و اين هر دو "به يكسان،عرفان و جامعه شناسي را مقدمه اي براي نقادي مبناي بوعلي قرار داده اند تا آگاهي ِ تاريخ بيداري را با آگاهي كاذب ايدئولوژي هاي سياسي سودا كنند."
فاصله گرفتن از وقايع تاريخي و پرده پوشي بر اشتباهات گذشتگان و آينده را در قالب حال ريختن و نسخه اي فراواقعي براي آن صادر كردن نه تنها دردي از جامعه نمي كاهد بلكه دردها را افزون مي كند.سيدجواد طباطبايي در سري كتابهايي كه تاليف مي كند تمام تلاش خود را معطوف به ارائه ي واقعيتهاي تاريخي كرده و سعي مي كند دلايل واقعي انحطاط ايران را نشان دهد.به اعتقاد او در رخوت دردناكي كه قرون ميانه ي تاريخ ايران كه بعد از نوزايش اسلامي شكل مي گيرد فرهنگ ايران در "ارض ملكوت" و "عالم خيال"سير مي كرده و با دست آويز قرار دادن ايدئولوژي و عرفان موانع بزرگي در مقابل پاي حكومتها بوده كه نتوانند مسير رشد را طي كنند و ادبيات با گذر از عوالم خيال نخستين گسست را انديشه تجددخواهي را زنده كرد.
3-مسئوليت سنگين ادبيات در تجددخواهي در ابتداي كتاب مكتب تبريز يادآوري مي شود تا با اختصاص فصلي مجزا مولف به طور مفصل بدان بپردازد.سيدجواد در ابتداي كتاب ذهن خواننده را به اهميت ادبيات معطوف مي كند و مي نويسد"با گسست از مبناي نظري "ارض ملكوت"و بازگشت به واقعيت مناسبات اجتماعي و تاريخي،كه نخست در ادبيات صورت گرفت و بازتابي نيز در برخي از ناحيه هاي انديشيدن ايراني پيدا كرد،نطفه ي آگاهي تاريخ جديد ايرانيان،كه پيشتر با شكست ايران در جنگ هاي ايران و روس بسته شده بود،بسطي بي سابقه يافت."فصل پنجم كتاب تحت عنوان تجربه هاي نو در زبان فارسي پيشگامان ادبيات نو را براي مخاطب مي شناساند تا مبارزه آنها را در زمينه هاي مختلفي از جمله تغيير نثر زبان فارسي نشان دهد چرا كه از به دوش كشيدن وظايفي را كه دنياي جديد بر عهده اش مي گذارد به دليل گرفتاريش در دايره ي اصطلاحات شاعرانه و جناسهاي كه تنها براي زيبايي متن از آنها استفاده مي شود عاجز مي ماند. وي مي نويسد"انتشار انديشه نوگرايي و آزادي خواهي در ايران نيازمند زباني نو بود،اما فارسي در تحول خود در سده هاي متاخر بويژه از آغاز فرمانروايي صفويان تا عصر ناصري به زباني مصنوع،پرتكلف و فاقد مضموني معنادار تبديل شده بود."در اين فصل تاثيرگذاري افرادي چون طالبوف تبريزي،زين العابدين مراغه اي،ميرزا فتح علي آخوندزاده،ميرزاآقا تبريزي،ميرزاآقاخان كرماني در پوشيدن لباس نو بر پيكر ادبيات متذكر مي شود.ادبيات فانتستيك و نمادين و به تعبيري عارفانه كه تا ديروز از معاشقه گل و بلبل فراتر نمي رفت پيشگام انعكاس واقعيت ها مي شود تا انديشمندان از فضاي خيالي و ذهني خود بيرون آمده و در زمين واقعيات قدم برداشته و امكان هاي رشد كشور را پي بگيرند.شوك بزرگ شكست در مقابل روس اين امكان را براي نويسندگان مهيا مي كند و تبريز مهد تجددخواهي مي شود.طباطبايي از تبريز نه به عنوان اسم خاص كه به عنوان مفهومي عام به عنوان آستانه ي دوران جديد ،آزادي خواهي و حكومت قانون، ياد مي كند. تجددخواهي در درالسلطنه ي تبريز آغاز شده و با پيروزي مشروطيت تاثيرگذاري خود را ادامه داد.ايران در طي تاريخ جنگهاي بسيار و شكستهاي زيادي را تجربه كرده است اما هيچ كدام از آن شكستها نتوانسته بود بحران در آگاهي ايرانيان ايجاد كند كه "انديشه سنتي به مثابه مانع معرفتي استواري راه را بر پديدار شدن افقي نو در برابر وجدان ايراني مي بست."اما شكست در مقابل ايران نه تنها در ادبيات رخنه كرده و نويسندگان و شاعران را به واقعه نويسي تشويق كرد بلكه سفرهايي كه انديشمندان ايران به ديگر كشورها كردند ريشه بحرانها را رصد كرده و در سفرنامه ها نگاشتند اما چنان كه در ابتدا اشاره شد عدم توجه به مباني و مفصل بندي هاي جامعه ي سنتي و بي اعتنايي بدانها و تكرار معرفت غربي بدون فايده جستن از سنت موجب شد كه هيچ وقت اين بحران در آگاهي –عملگرايانه- موجب پيشرفت نشود.در آمد كتاب مكتب تبريز بسيار ارزشمند است و دلايل انحطاط فرهنگ ايراني را توضيح مي دهد و در هشت فصل كتاب با حوصله هر كدام از دلايل و تاثيرگذاران در جامعه را گام به گام جلو برده و با بررسي مكتوباتي كه در طي اين دوسده نگاشته شده ريشه ها را رديابي مي كند.
4-فصل نخست كتاب با عنوان سنت قدمايي و نظريه ي سنت به گونه اي تطبيقي سنت مسيحيت و اسلام را مورد بررسي قرار داده و به نتايج درخشاني مي رسد.در ابتداي اين فصل به خاستگاه واژه ي روشنفكري اشاره كرده و معتقد مي شود كه چون جريان روشنفكري از درون انديشه ي سنتي ايران بيرون نمي آيد نمي تواند در تحول خود در نسبت ميان روشنفكري و انديشه ي سنتي تامل كند.در دنياي غرب براي رسيدن به تجددخواهي مناقشه اي بين متاخرين و قدما شكل مي گيرد اما در ايران به دليل عدم شناخت حدود و ثغور مفهوم سنت متاخرين نسبت به قدما بي اعتناي مي كنند.سيد جواد براي روشن شدن بحث مباني فكري قدما را كه پاي بست در سنت است مطرح كرده و سنت را "قول و فعل و تقرير "عيسي مسيح در حيات ناسوتي مي داند.و از نظر تشييع نيز اين تعريف را در مورد سنت مورد پذيرش مي داند و با بررسي تشابهات و تفاوتهاي سنت در الهيات مسيحي و اسلام ريشه هاي بي تفاوتي متاخرين به قدما را مورد دقت قرار مي دهد.چنان كه به درستي اشاره مي كند"سنت در الهيات مسيحي مفهومي فراگير و عام است و بر همه مباحث الهيات مسيحي اشراف دارد ، در حالي كه در تشييع ، با آغاز غيبت كبري،سنت از مرتبه ي دايره ي ولايت به حوزه ي مباحث اصولي انتقال پيدا مي كند و با بسته شدن دايره ي ولايت ، باب عصمت بسته مي شود."مقابله ي تطبيقي سنت در بينش مسيحيان و مسلمانان به خوبي نشان مي دهد كه در مسيحيت با گشودگي قداست در ميان حواريان امكان چالش بين نو انديشان و قدسين وجود داشته و آنها همواره امكانات تغييرات را مهيا مي سازند اما در تشييع با بسته شدن دايره ي ولايت دور قدسانيت نيز به پايان مي رسد.اين بحث دغدغه ي جديد دكتر سروش در سالهاي اخير نيز هست كه با مطرح كردن "بسط تجربه ي نبوي"و"مسئله ي خاتميت" جامعه ديني را به چالش كشيد.البته اين دو استاد از دو دريچه به مقوله مي نگرند اما صورت مسئله ي هردويشان يكي است.چنان كه سيد جواد اشاره مي كند غيبت كبري و عدم محاجه و مجادله بين متاخرين و قدما به دايره آن بسته مي شود بين اين دو گروه فاصله ي عميقي ريشه مي دواند و آنها بيش از اينكه موجبات پيشرفت را پي بريزند به دليل امكان نيافتن در تاويل و تدوين معاني جديد سدي مي شوند در مقابل هم."منطقه ي فراغ شرعي"عبارت زيبايي است كه در اين كتاب مطرح مي شود تا جزم انديشان در اين منطقه بي هيچ شكي بياسايند و امكان ورود متاخرين بدانجا وجود نداشته باشد.تنها با شكست ايران در مقابل روس گسستي عظيم بين عمل و نظر رخ مي دهد و بحران آگاهي شكل گرفته و منطقه ي فراغ شرعي نيز هر چند اندك دستخوش تغييراتي مي شود.در اين فصل آراي ملااحمد نراقي مورد بررسي قرار مي گيرد كه بدان نمي پردازيم.فصل نخست اين كتاب همراه با درآمدي كه نوشته شده ريشه ها را نشانه مي گيرد و فصلهاي بعدي شاهد مثالهايي هستند كه سيدجواد با حوصله آنها را مي شكافد تا خوانندگان به اندازه ي كافي مدرك گفته هاي وي را درك كرده باشند.فصل نخست تئوري دلايل انحطاط را به خوبي نشانه مي گيرد و فصلهاي ديگر به همان اندازه با تاريخ نگاري هاي دقيق و نشان دادن مثالهايي منقح و متقن در صدد بر مي آيد كه روشهاي گذار از سنت و رسيدن به دوره جديد را نشان دهد.از اين روي در فصل دوم كه "بساط كهنه" و "طرح نو"در انديشه سياسي ناميده شده به سرگذشت عباس ميرزا و ابوالقاسم قائم مقام مي پردازد كه پس از شكست ايران در مقابل روس و بعد از انعقاد معاهده ي صلح گلستان كارگزاران دارالسلطنه ي تبريز به فكر اصلاحات مي افتند و مقدمات امضاي عهدنامه ي تركمان چاي توسط اين افراد بسته مي شود.عباس ميرزا و ابوالقاسم قائم مقام به عنوان نخبگان جامعه ي سياسي آن روزگار ايران به فكر دلايل انحطاط ايران فرو رفته و عباس ميرزا در نشستي كه با فرستاده ناپلئون دارد دردمندانه سوالاتي از وي مي پرسد كه نشان از تحول عظيم انديشه ي وي است.وي در آن هنگام نوزده سال بيشتر نداشت كه مي پرسد"چه قدرتي اين چنين شما را بر ما برتري داده است؟سبب پيشرفت هاي شما و ضعف هميشگي ما چيست؟شما با فن فرمانروايي،فن پيروزي و هنر به كار گرفتن همه ي تواناي هاي انساني آشنايي داريد، در حالي كه ما در جهاني شرمناك محكوم به زندگي گياهي هستيم و كمتر به آينده مي انديشيم.آيا قابليت سكونت،باروري و ثروت خاك مشرق زمين از اروپاي شما كمتر است؟آيا شعاع هاي آفتاب،كه پيش از آن كه به شما برسد،نخست بر روي كشور ما پرتو مي افكند،خبر كمتري به ما مي رساند تا آن گاه كه بالاي سر شما قرار دارد؟آيا اراده ي آفريدگار نيكي ده،كه مائده هاي گوناگوني خلق كرده است،بر اين قرار گرفته است كه لطفش به شما بيش از ما شامل شود؛من كه چنين گمان نمي كنم!"چنان كه از كليات اين گفتگو بر مي آيد عباس ميرزا احياي "طرح نو" را بهترين دليل رشد جامعه دانسته و تمام كوشش خود را معطوف اين امر مي كند اما روزگار بر ايران نقشي ديگر رقم زده است و نمي خواهد اين مردم در كنار فرمانروايي خوش فكر و انديشمند سر كند و تقدير چنان رقم خورده كه وي به پادشاهي نرسد و در جواني دارفاني را وداع گويد.با مرگ وي چنان كه خود نيز از ميان رفتن "نظام و انتظام"ايران را حدس زده بود با بر تخت قدرت نشستن محمد ميرزا "بساط كهنه" ي دربار تهران "طرح نويي" را كه او اساس آن را در دارالسلطنه ي تبريز افكنده بود،بر چيده مي شود.در باتلاق ايران كه نخبگان و انديشمندان بلعيده مي شوند قائم مقام نيز دفن مي شود تا ميرزاآقاسي دين فروشي كه خود را در جايگاه قديسان قرار مي داد جاي بگيرد و انحطاط ريشه دار ايران را استمرار ببخشد.با به قدرت نشستن محمد شاه و روي كار آمدن ميرزا آقاسي و چرخش پاشنه ي حكومت ايران به نام ناصر الدين شاه و ظهور ميرزا تقي خان انديشه ي "طرح نو"در اذهان حكومت داران بايگاني مي شود اما چنان كه تاريخ نشان مي دهد اين انديشه هر چند كه كم فروغ در دوره ي ناصرالدين شاه به دليل اهتماي كه ميرزا تقي خان اميركبير دارد جلوه مي كند اما اميركبير نيز در باتلاق ذهن هاي كبره بسته فرو مي رود تا باز نظام كهنه بر مردم ناتوان و مظلم حكمراني كند و عقب ماندگي آنها را كماكان حفظ كرده و دامنه ي آن را تا به امروز امتداد دهد.