تبليغاتX
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
نویسندگان ایران امتداد هم نیستند گور همند

به بهانه ي دلتنگي محمد آقازاده(همه ی نسلها در دام ذهن ایرانی)

درك والايي و فايده مندي دموكراسي2

خیال نمی کردم دنیای به اصطلاح مجازی اینقدر اغواگر و وسوسه انگیز باشد که من مجبور باشم حرفهایی را که سالها در نهانخانه ي دلم  نگه داشته بودم روی دایره بریزم.حرفهایی که حتی اکراه داشتم در خلوت برای خود نجوا کنم چرا که اگر دامن صبر را رها می کردم خود را مضحکه ی کسانی می کردم که به وفای مردم ایمان نداشتند و من به خیال خود مبارزه می کردم که برایشان وفای صاحبان اندیشه را اثبات کنم و با سخن گفتنم بر شكست خود صحه مي گذاشتم .برای حفظ حرمت خودم هم که شده باید صبوری می کردم تا تلخکامی ام با ندامتهایی دیگران بیشتر نشود. صبوری کار سترگی است و من در آستانه ی آن ایستاده بودم و امروز وسوسه ی اینکه می توانم حرفهایم را به گوش همه برسانم دامن صبر را رها کردم و گریزی نمی بینم جز اینکه سخن بگویم.شاید دلیل نوشتن امروزم تلخی دوست ایده آلیستم محمد آقازاده باشد.شاید.

 ما ایرانیان کوتاه قامت و بیمار شده ايم.نويسندگان ايراني كوتاه قامت شده اند.گويا قرنهاي از خود كه به خاطر هم جان مي باختيم فاصله گرفته ايم. جز خود- نفع خود و بار خود بردن و کار خود کردن کاری نمی دانیم و بیش از اینکه همانند انسانهای متمدن به بازخورد اعمالمان در آینده بنگریم به اکنونمان نگاه می اندازیم و برای همین از روی نعش برادر نیز می گذریم تا اینکمان پر از ابتهاج باشد و دریغ از ابتهاجی که ماهی بپاید و حتی روزی.

ما ايرانيان كوتاه قامت و بيماريم و اين بيماري محصول از هم گسستگي و پراكندگيمان است كه در طول ساليان بسيار نتوانسته ايم حزبي –تشكّلي منسجم داشته باشيم و از حقوق هم دفاع كنيم بي اينكه هراس از ميان رفتنمان باشد. من اين را نمي خواستم بپذيرم و زمان كه استاد بي رحمي است واقعيت را چنان بر پيشاني آدم داغ مي زند كه اگر نپذيرد هم از ننگ با او بودن خلاص نمي شود.

هنگام تصدي مسئوليت خانه داستان ايران در صحبتي كه با آقاي زم داشتم تشريح كردم كه بزرگترين هدفم مهرباني است تا نويسندگان را كنار هم بياورم و برايشان امكاني مهيا سازم كه همديگر را لمس كنند و همديگر را برادرانه به آغوش كشند و بدانند كه بر عليه هم نيستند بلكه بر له همند و اگر چه دنيا را از دريچه هاي متفاوتي مي بينند اما متفاوت ديدنشان را ارج مي نهند و بر هم خرده نمي گيرند.با امكانات اندكي كه سازمان در اختيار مجموعه گذاشت تا جايي كه مي توانستم اين كار را پيش بردم اما ...

براي دسترسي به اهدافي كه برشمرده بودم برنامه هاي بسياري را طراحي كردم و خانه را مهياي نويسندگاني كردم كه مي خواستند در فضايي متفاوت نفس بكشند و با تمامي اتهاماتي كه رنجورم مي ساخت بي اينكه آنها را در جريان بگذارم سعي كردم موانع را از مقابل پايشان بردارم تا بتوانند به آسودگي در فضايي هر چند كوچك اما مفرح قدم بردارند.از تلفنهاي مكرري كه مي شد و تهديدم مي كردند- از كارشكني هايي كه در سازمان مي شد و جلوي چشمه ي كم جاني را كه از آن ارتزاق مي كرديم مي گرفتند- از عدم همكاري روساي فرهنگسراها كه عافيت طلب بودند و حاضر نمي شدند سالنهايشان را در اختيارمان بگذارند كه براي نويسنده اي بزرگداشت بگيريم و يا عصر داستاني داشته باشيم  چيزي به كسي نگفتم تا آنها آسوده خاطر و فراغ بال به كارشان بپردازند و يك تنه با صبوري سعي كردم كارها را پيش ببرم.كارنامه خانه داستان كه اينك بسته شده است اما در ذهن هر انسان منصفي گشوده خواهد بود نشان مي دهد كه در مدت سه سال با تمامي بي مهري ها نه به چپ زد نه به راست.نه از اين مايه گذاشت نه از آن و نه خود را به دامن اين يكي انداخت و نه آن ديگري و تنها چيزي كه ديد و حمايت كرد داستان بود.براي همين طرفدارن نحله هاي فكري مختلف در آنجا برنامه اجرا كردند و در حد بضاعت مجموعه تقدير شدند و رفتند و باز من ماندم و مشكلات بسيار.از نويسندگان منتسب به دولت آنهايي كه حرفي براي گفتن داشتند دعوت شد.ليدرهاي آنها كه در هر وضعيتي سعي مي كردند خانه را با بحران مواجه سازند دعوتمان را اجابت نكردند اما ديگران كه اندكي نرم تر بودند و خود را تافته ي جدا بافته اي از مردم نمي دانستند برايمان روايتهايشان را گفتند و ما شنيديم.به دليل دلنازكي هنرمندانه اشان از آوردن نامشان ابا دارم و گرنه نام تك تكشان را بر مي شمردم تا در تجديد خاطراتشان ياريشان كنم. از نويسندگان مستقل افرادي چون شهريار مندني پور- محمد بهارلو- استادرضا سيدحسيني- مديا كاشيگر و ديگران با هر دعوتم به ياريم شتافتند و من را منت دار خود كردند تا به مسيري كه طي مي كردم باور پيدا كنم و مهرورزي آنها را دليل صدق طريقم بدانم كه به درستي مي پويم.داستانهاي نويسندگان ميانه رو چون احمد غلامي- حسن محمودي- حسن بني عامري-مهسا محب علي- ليلا صادقي- بابك تختي- سيامك گلشيري- آبكنار- فريبا وفي – و بسياران ديگر با حضور خودشان نقد و بررسي شد.بزرگداشتهايي با عنوان ريخت شناسي آثار پيشكسوتان داستان صورت گرفت و از محمود دولت آبادي- نادر ابراهيمي-بهرام صادقي و ديگران تقدير شد و در نهايت تنها دليل ستيزه ي نويسندگان دولتي همين بزرگداشتها ودعوتهاي شد كه از نويسندگان جوانتري كه نامشان بردم صورت گرفته بود.و من با افتخار بر كاري كه كرده بودم پاي فشردم و از مسئوليت خانه كنار نشستم در جشنواره هاي متعدد جوانهايي رصد شدند كه امكان رشدشان نبود و مجموعه سعي كرد با اندك توان خود به ياريشان بشتابد.جلسه هاي منظم حلقه نويسندگان كه در راسشان حسين سناپور بود حمايت شد تا بتوانند خانه داستان را خانه خود بدانند و هفته اي چند ساعت اوقاتشان را در آنجا بگذرانند و من براي همين منظور سنگها خوردم ودم نزدم وبرايشان هيچ نگفتم .حتي بعد از استعفا از مسئوليتي كه جز اندوه و گرانجاني چيزي نصيبم نمي كرد از آقاي بايرامي خواستم كه مانع ادامه فعاليتهاي آنها نشوند و وي بزرگوارانه تا همين اواخر كه مي گفت فشارها زياد شده است و بايد فكري برايشان كرد از عهدي كه بسته بود عدول نكرد.

تا اينجاي مسير بي گله گذاري با تلخ جاني سپري شد. سعي كردم مردانه راه آمده را طي كنم اما مشكل از روزي شروع شد كه بي مهري ها را از كساني ديدم كه دوستشان داشتم و دارم و از آنها هم گذشتم تا همين امروز كه مي نويسمشان.

نويسندگان متمايل به دولت كه از روز نخست تمام هم خود را معطوف به اخراج من گذاشته بودند براي بدنامي من از هيچ فرصتي فروگذار نشدند.از آنها چشمداشتي غير از اين نداشتم چون هر چه مي كوشيدم خارج از اعتقادشان مباني علمي و تخصصي داستان را مد نظر بگيرم و برايشان واگو كنم كه ما خلق نشده ايم كه همديگر را بيازاريم نمي پذيرفتند. در اين كه بنده را چنان بفرسايند كه حاضر به استعفا شوم موفق بودند و هيچ گله اي از آنها ندارم كه به باورشان عمل كرده بودند.اما نويسندگاني كه ادعاي آزادانديشي و روشنفكري داشتند يا با سكوتشان يا با ژاژخايي و اتهامات واهي اشان و يا با حرمت شكني اشان خدشه بر باورهايم زدند.نويسندگاني كه دستي در مطبوعات داشتند سعي كردند كتابهايم را نديد بگيرند.مصاحبه هاي اندكي كه با بعضي از نشريات و خبرگزاري ها داشتم ابتر به چاپ رسيد تا خود نيز ندانم چه گفته ام.بزرگان ادبيات داستاني كه نامي از آنها نمي برم و مدام با من تلفني تماس داشتند تمام مدت بعد از مسئوليتم را سكوت كردند و حتي يك تلفن از هيچ كدامشان دريافت نكردم.در جايي كه به نويسندگاني كه با يك اثر خود را مطرح كرده بودند و اثرشان كم جان و كم خون بود بها مي دادند از پرداختن به آثارم كه در نوع خود تفاوتهاي ساختاري بسياري با ادبيات روزداشت گذشتند واين همه تنها به خاطر اين بود كه ما ايرانيان همواره ذلت و خواري ديگران را مي خواهيم و از هر ابزاري جهت كشتن استعدادها و توانايي ها بهره مي بريم.ما درونمان پر از كين ورزي و عداوت است و از اين روست كه روزاروز افسرده مي شويم و مونولگهايي طولاني جاي ديالوگهايمان را مي گيرد.ما  حتي به كسي كه توانش را معطوف به حمايت ما كرده است پشت مي كنيم و اگر توانمان باشد بر گرده اش خنجر مي كوبيم.اين سرزمين هنوز نيازمند قهرماناني است كه يك تنه مشكلات را از كنار پايمان بردارند حتي هيچ كس در صدد تحسين آنها بر نمي آيد.واي بر ملتي كه انديشمندان و نويسندگانش ما باشيم.مايي كه در بخشش كوچكترين داشته ايمان به ديگران دريغ مي كنيم-مايي كه خواهندگان استقلال و شرافتمان را دستمريزاد نمي گويم و سعي مي كنيم قامتش را در زير فشارها خم كنيم-مايي كه تحمل كوچكترين صداي مخالف را نداريم و  خود را صداي مردم فرض مي كنيم و مي خواهيم كه مردم دوستمان بدارند.ما جز اينكه نسلهامان را از هم جدا كرده و بر نسلهاي پيشين ناسزا بگوييم تا بزرگمان بدارند كار ديگري ياد نداريم.در بزرگانمان نيز كه نظر مي اندازيم اينگونه بوده اند.چرا در خلوت خود ابتر بودگيمان را به نقد نمي كشيم و عدم تاثيرگذاريمان را نمي بينيم.چرا تنهايي و بي كسي انديشمندانمان باعث ضجرت ما نمي شود و حداقل در كنار هم و پشت به پشت هم نمي ايستيم كه خودمان را اثبات كنيم.ما حتي اگر فقط و فقط بخواهيم به  نفع خودعمل كنيم نبايد سكوت را- بي تفاوتي را و حذف ديگران را بپذيريم اما مي پذيريم به راحتي و آسودگي هم

كامران محمدي در وبلاگش نوشته بود كه مردم ما را دوست ندارند و من پاسخش نوشتم كه ما خود نيز خودمان را دوست نداريم و نوشته بودم كه اين را از نزديكترين دوستت بپرس تا بداني.ما خودمان را هم دوست نداريم و ملتي هستيم كوتاه قامت كه نه جسارت دفاع از حقوق هم را داريم و نه در سختي ها هم ركاب دوستان مي شويم ما تنها بلديم كه بنشينيم وزار بزنيم و از عالم و آدم شكايت كنيم و نسلهايمان را به رخ هم بكشيم و اما در سختي ها صداي هم نباشيم وحتي نامي از هم نبريم.تا روزي كه چنين مراوده ي غير انساني در جامعه ي ما ريشه كن نشود هميني خواهيم بود كه هستيم.در زمان توانمندي-چه بسياراني كه كنارمان بوده و احسنت گويمان خواهند بود و در زماني كه از اسب افتاده باشيم لگدهايي را بر تهي گاهمان احساس خواهيم كرد و جسارت نخواهيم كرد كه فراپشتمان را نگاه كنيم چرا كه اين لگدها از دوست خواهد بود نه دشمن.

ما نياز به انسانهاي بزرگ داريم و بسيار خردينه ايم و نمي شود آن را كتمان كرد.نياز به انسانهايي كه لمحه اي در بزرگ بودن خود ترديد كرده و ديگران را كريمانه بنوازند و اين امر محقق نمي شود مگر اينكه راه دموكراسي هموار شود.نويسندگان كه فرهيختگان و نخبگان هر قومي اند مي بايست نخست همديگر را ولو با اختلافاتي كه بينشان است قبول كنند و بر زنده و مرده هم اسب نتازانند كه اگرامروز افتاده اي كه بر جنازه اش نفرين مي فرستيم من نيستم فردا روز نوبت من نيز خواهد شد.پس پيش از اينكه نسلهامان را جدا كرده و بخواهيم از اين طريق در تاريخ ادبيات نقشي به يادگار بگذاريم و در مقابل كوچكترين ناملايمات شكيب از دست بدهيم بهتر آن است كه بياموزيم كه از همديگر دفاع كنيم ويا اگر جلالت اين عمل را نداريم حداقل در پوستين هم نيفتيم.علاج رستن از بيماري كوتاه قامتي امان رسيدن به صداي مشترك است و صداي مشترك به معناي تكصدايي نيست بلكه با حفظ اعتقاد و عقايد و پندارهاي متفاوتي كه داريم حمايت كردن از آزادي هايمان است.نويسندگان بايد پيشگامان حمايت از چندصدايي باشند و در اين مسير صداي مشتركي داشته باشند.بايد بيش از اينكه توانمندان را فرسوده سازند خود با جسارت و پشت كار بنويسند و بنويسند و بدانند كه هر كس باد بكارد طوفان درو مي كند.پس بهتر آن است كه مهر و محبت بكارند تا مردم از ثمره آنها استقبال كنند و لذت ببرند.اين نوشته سر آن ندارد كه باعث دل آشوب صاحبان فكر شود بلكه مي خواهد تنها اندكي از بحراني كه دامن نخبگان جامعه را گرفته بنماياند.از زماني كه در دارالسلطنه ي تبريز عباس ميرزا با حمايت قائم مقام مي خواهد دموكراسي را ترويج كند تا مردم اينگونه سوار بر موج احساسات عمل نكرده و عقلانيت را جايگزين احساسهايي كه در تحقير شدگيشان نقش دارد نكشند و كشته نشوند صد و اندي سال مي گذرد و ما هنوز چنان زندگي مي كنيم كه صدي اندي سال پيش.ما رشد نكرده ايم و براي همين است كه صدايمان را كسي نمي شنود و مردم دوستمان نمي دارند.ما امتداد هم نيستيم-ما گور هميم.

2 نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 0:35  توسط حسن فرهنگی  | 

تعاونی مسکن و دموکراسی(بهانه ای برای نقد عملکردها 1)

درك والايي و فايده مندي دموكراسي 1

جامعه امروز نیاز به مدیرانی دارد که جسارت قدرت طلبی و قدرت خواهیشان را بر زبان جاری سازند و پشت عباراتی چون خدمت به خلق-خرسندی ورضای پروردگار و تکلیف به وظیفه پنهان نشوند.هر چند که بسی از انسانها در پسله ی ذهن خود به خدمت و رضای خلق می اندیشند اما ارزشی کردن و اصالت بخشی بدین اعمال و لغلغه ی زباني کردنش امکان ریا را برای کسانی که می توانند از هر سخنی به نفع خود بهره بگیرند فراهم می سازد.لذا جامعه باید مدافع افرادی باشد که در صدد فریب مردم نیستند بلکه به جرات و صداقت قدرت طلبی خودشان را اعلام کرده و سهم مردم را در قدرتی که به دست خواهند آورد مطرح می سازند.یکی از عمده ترین دلایل انحطاط فرهنگ ایرانی نهان روشی و فریبکاری است و روزاروز بر این بیماری جانکاه و فرصت سوز افسوده می شود و نتیجه ی چنین معادله ای سود بردن افراد اندکی است که در راس هرم هستند و زیان کردن بسیاری که در کف و پهنای هرم قرار گرفته اند.در راس نشینان که خودشان را پيش از قدرت گيري  فرودست می نامند تا حمایت مردم را كسب کنند بعد از ربودن رای مردم لحظه ای نیز از فراز به فرود نمی آیند و بر مغاکی که مردم در آن گرفتارند نمی نگرند!این را مردمي كه اسير روزمرگي اند به خوبی درک کرده اند اما برای رسیدن به حداقل های زندگی چاره ای جز گزینش و رای ندارند هر چند که می دانند رای گیرندگان بدانها دهن کجی خواهند کرد اما اگر امکان نظردهی تک تک آنها درمقولات مختلف نیست چه راهی است جز اینکه عده ای را نماینده ی خود سازند؟ روایت سرراست تر اینکه اگر مردم تعاونی تشکیل می دهند تا از طریق آن به مسکن ارزانتر دست یابند لاجرم باید این تعاونی مدیر عامل و رئیس هیات مدیره و چه وچه داشته باشد و چون تمام اعضا نمی توانند این مسئولیتهای اندک را عهده دار شوند ناگزیر باید کسانی را انتخاب کنند.حال انتخاب شوندگان باید خود را در معرض داوری قرار دهند و آنها برای رسیدن به رای از هر ترفندی استفاده می کنند.

نخستین گام در تشکیل هر تشکلّی اعتماد کردن به تعداد اندکی است که خود را برای مدیریت تشکل لایق تر نشان داده اند.در این مرحله افراد از درونه ی سرند و صافی می گذرند.حال با صلاحیت داشتن و نداشتن آنها کاری نداریم اما در وضعیتی دموکراتیک هر فردی می تواند خود را در معرض داوری قرار دهد و این اتفاق می افتد.روشهای مختلفی است که فرد رای بیاورد.روش اول و عادلانه ترین مسیر سخن گفتن كانديداتورها -نشان کردن فعالیتهای پیشین خود و  ارائه ی طرحهای جدید جهت پیشبرد امور تشکّل می باشد.مردم بعد از مطالعه در وضعیت افراد مختلف می توانند با ضریب خطای کمتری بدانها رای دهد.اين روش هر چند كه دغدغه ي روشنفكران بعد از مشروطه است اما هنوز نتوانسته جايگاه خود را در دل و ذهن مردم بيابد.در وضعیت دوم که سنتی است و تقلب از محصولات بارز این گونه همه پرسی است افراد از خود هیچ نمی گویند و از طریق رای دزدی -تهدید- تطمیع و گاوبندی به رای مردم می رسند.این گونه رای گرفتن از نخست غیر دموکراتیک بودن را شعار اصلی تشکل قرار داده و با کلاشی شروع شده و به ضرر همه ی مردم ختم می شود.پس در پیشروایت تشکیل هر تشکّلی باید نخست راههای رای دزدی-تهدید-تطمیع گرفته شود تا افراد بر پایه ی توانایی های خود به راس هرم صعود کنند.

حال در مرحله ي دوم و در درونه ی روایت- مردان و زنانی که رای آورده اند در اجتماع بسیار کوچکی که دارند سعی می کنند اهداف سازمانی خود را پیش ببرند.اگر رای آوردنشان بر اساس روش نخست یعنی دموکراتیک باشد و شایستگیشان دلیل صعودشان باشد در این جایگاه نیز که دیگر مردم نقشی ندارند با بررسی علمی شایسته ترینشان را به مدیریت اجتماع اندک خود بر می گزینند و با نقد و داوری و حمایت وی را یاری می رسانند.و محصول این نوع مدیریت به یقین پیشرفت و ترقی و رشد توامان مدیران و مردم خواهد بود.اما اگر روش دوم یعنی روش سنتی آنها را بر بالای هرم نشانده باشد.دوباره اختلافها در اجتماع کوچک رای آورندگان شکل می گیرد.آنها همدیگر را نه یار و همراه خود که سد و مانع احساس می کنند.این نوع تشکلها به گونه الیگاریشی اداره شده و تنها افراد اندکی از آن نفع می برند.برای مثال در درون روایت تعاونی مسکن فردی تصور می کند با کسب قدرت مدیر عاملی خواهد توانست هنگام خرید- هنگام طراحی نقشه- هنگام ساخت- سودهای کلانی را عاید خود سازد و برای همین شروع به مبارزه با رای آورندگان می کند تا کسی که از چانه زنی بالا قدرت تهدید بالا و... برخوردار است بالاترین نقطه ی هرم را از آن خود سازد.به یقین در چنین ساختاری خیر به مردم که در پهنای هرم نشسته اند معطوف نخواهد بود.در چنین روشی امکان اعتلاف بین افرادی که به سود خود می اندیشند بیشتر است و نهایت این افراد با کنار نهادن اختلافهای ارزشی که بدانها می بالیده اند در توافق های ملموس تر و زمینی تر با هم هم نظر شده و نفع خود را اولی می دانند و در این روش مردم متضرر می شوند.در اين گونه مديريت دزدي و اختلاس و حق كشي بيشتر نمود مي يابد.

لذا با صحه گذاردن بر روش نخست باید در هر تشکلی امکان نظارت مدام(نه مانع تراشی )وجود داشته باشد و رای آورندگان به گونه ای شفاف کارها را پیش ببرند.باز در فرض ما که تعاونی مسکن است برای ایجاد همدلی می توان از گزینه ی زیر استفاده کرد تا طمع ورزی در مدیران وجود نداشته باشد.

اول:پیشنهادهای مختلف از طریق ارگانهای دولتی و خصوصی در باره زمین -با مشخصاتی از جمله مرغوبیت -قیمت - موقعیت کاربری و غیره داده شود و تنها یک یا چند تن از درون مجموعه زمینی را با ابهامات بسیار پیشنهاد نکنند.

دوم:پیشبرد امور اداری از طریق نامه نگاری ها صورت گرفته و امکان چانه زنی شفاهی به کسی داده نشود.

سوم:مردم در جریان روند فعالیتها بوده و بازرسان نه برای چوب لای چرخ گذاشتن بلکه برای پیشبرد سریع امور منصفانه به نقد جریان بپردازند.

چهارم:بعد از پیشرفت قسمتی از کار افراد با ارائه ی فعالیتها دوباره خود را در معرض داوری مردم قرار دهند تا دموکراسی در معاش آنها نهادینه گردد.

 پنجم:اختلاف نظر را در درون تشکل مختنم شمرده و از آن به نفع روانی و سیالی و تسریع حرکت استفاده کنند که همصدایی و عدم اختلاف گاهی تبعات منفی با خود به همراه می آورد.

ششم:تمامی اعضا بعد از رقابت بر سر گرفتن سکان تشکل صادقانه در خدمت برنده بوده و تنها پیشرفت کار دغدغه اشان باشد تا برای همه امکان بهره وری وجود داشته باشد.

تلنگر اخلاقی:نمایندگان هیچ وقت فراموش نکنند که از طریق مردم انتخاب شده اند و آنی بر خلاف سود و بهره آنها عمل نکنند تا رشدتشان توامان باشد از طرفی مردم به آسایش و راحتی برسند و از دیگر طرف نمایندگان محبوبیشان را حفظ کنند تا در موقعیتهای دیگر باز از مردم جواب بله را بشنوند و از این طریق سود ببرند.

با توجه به اینکه سازو کارها و مفردات جامعه ی دموکراتیک فراهم نشده به یقین بیشتر تشکلها در کشور از حربه های سنتی استفاده می کنند اما چنان که مختصر اشاره کردم در این روش حتی برندگان نیز بازنده اند چرا که مشروعیت و فردايشان را از دست می دهند و اگر اين افراد دور انديشي پيشه سازند براي صيانت از فرداي خود به نفع همه اقدام مي كنند و اگر عاري از دور انديشي صاحب وجدان آگاهي باشند با نگاه بر اندوه مردم لذتهای زندگی امروز را درک نخواهند کرد.برای رسیدن به نظامی دموکرایتک نخست باید شالوده های نظام سنتی مورد تردید واقع شده و به جد نقادی شود که از تشکلی همانند تعاونی ها که ذی نفعی مردم ملموس تر است می توان آن را شروع کرد.البته اگر فرصت و حوصله ای بود به سازو کارهای نظام های دموکرات بعدها اشاره خواهم کرد.

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 11:15  توسط حسن فرهنگی  | 

رسالت نویسنده اعتراض است نه سکوت
هنوز از داستان چیزی ننوشته ام و به نظر می رسد که دغدغه های ریز و درشتی که در ذهنم رژه می روند امکان نوشتن از آن را از من سلب کرده است.می گویند وبلاگ نویسی پچ پچه های روزانه است.یعنی دغدغه های بشری و من از دغدغه هایم می نویسم هنوز

مدتی است که من نیز همانند بسیاری از نویسندگان هزینه ی تلخ و سنگین آزادگیم را می پردازم و صبوری پیشه می سازم و سعی می کنم نشکنم و زخم های زبانی که برّاتر از دشنه ی زهرآگین است بر جانم می نشیند و امروز بر آنم که برایشان هر چند به ایجاز پاسخی بنویسم.

کسانی که دوستم دارند و آنهایی که دشمنم می پندارند و به پوستینم می افتند و در خفا با شبه افکنی در اذهان مردم سعی می کنند گرده هایم را به خاک برسانند حرف مشترکی دارند و اینکه چرا به فکر خودت نیستی و سعی نمی کنی با مدارا و سکوت زندگیت را سامان ببخشی.من بیش از اینکه پاسخشان دهم به حرفهایم می اندیشم.من تنها چیزهایی را می گویم که دیگران در خلوت با خود نجوا می کنند.اگر منصفانه به دور و بر خود نظر کنیم کسی را نخواهیم یافت منتقد وضعیت موجود جامعه نباشد.چشمان تیز بین عامه ی مردم پیشرفتها و فزونی ها و در مقابلش بی عدالتی ها حق کشی ها ناموزونی ها در امور مختلف را می بینند و اگر در مقابل فزونی ها تکریم می کنند و قدر دانی می کنند از کاستی ها نیز آزردگی خود را پنهان نمی کنند.اما عافیت اندیشی و عافیت طلبی قدرتمندان و حتی کارمندان دولت آنها را به سکوت وامی دارد تا گلیم خود را از آب بیرون بکشند و به زندگی عاری از دغدغه اشان برسند.حتی این افراد هراسی از این ندارند که عیب را حسن بشمارند تا از این رهگذر نیز نفعی عایدشان شود.این بیماری جان انسانها را می کاهد.آنها با داشتن ماشین خانه و امکانات زندگی هویت و آزادگی ندارند و من از دامن گیر شدن این بیماری می هراسم و برای همین با صدای بلند سخن می گویم تا دیگران نیز ولو به اعتراض لب به سخن بگشایند و از خود دفاع کنند و از این طریق به درون کاوی برسند و از تحقیر خود روی برگردانند.

سکوت روشنفکران و نویسندگان هر جامعه ای مرگ آن جامعه است.نقد به منزله ی جدال و دشمنی نیست.نقد یعنی سره وناسره را تشخیص دادن و سویه ی منفی برخوردها و منش ها را نشانه رفتن و در صدد آگاه کردن جامعه برای مرتفع کردن کاستی ها.روشنفکر آگاه ترین فرد نسبت به وضعیت جامعه است و عاشق ترین فرد نسبت به فرهنگ و مرام جامعه خویش.برای همین در جوامع پیشرفته هر چه تعداد روشنفکران بیشتر باشد سردمداران آن جامعه بیشتر بر خود می بالند چرا که نقد خود را به منزله همدلی با جامعه فرض می گیرند و با این رویکرد به اصلاح وضعیت می پردازند.روشنفکران همانند آینه عمل می کنند. هر جامعه ی می تواند با نگریستن بر  آنها عملکرد خود را به در آینه ای تمام قد نظاره کرده و پلشتی ها را از چهره خود بزداید و با آرایه هایی چهره اش را زیباتر نشان دهد.اگر نویسندگان کاستی ها را ندیده فرض کنند جامعه بر سالم بودن خود ظن می برد و روزی فرا می رسد که کالبد آن که از درون متلاشی است فرو می ریزد.اگر تنی به دلیل هجوم میکروبها تب می کند تا فرد را آگاه سازد روشنفکران و نویسندگان هر جامعه ای نیز با پذیرش سختی ها با جان سختی گرمای بیش از حد کالبد جامعه را نشان می دهند تا از خطر مرگ نجاتشان دهند.خدمات نویسندگان آزاد اندیش خیانت قلمداد می شود.بیش از اینکه از آنها قدردانی شود قدرشان را می شکنند.این را من نیز به خوبی می دانم اما به دلایلی که خلاصه اش را اشاره کردم نمی توانم سکوت کنم.خوب می دانم که همانندان ما در این جامعه اندک است.خوب می دانم که معاشم به خطر می افتد و افتاده است.خوب می دانم که مخاطبانمان گوش به حرفمان نمی دهند و حتی وبلاگمان خواننده ندارد و بسیاری به دلیل هراس از سخن لب فرو می بندند و حتی در نظردهی شرکت نمی کنند.خوب می دانم که مدیران جامعه ما را دشمن قلمداد می کنند و بادمجان دور قاب چین ها را می ستایند و خود را عاری از عیب فرض می کنند اما با این همه نمی توانم سکوت کنم و دلایلم برای اعتراضم را برایتان بر می شمارم

۱-من سرزمینم را دوست می دارم و نمی توانم نحیف شدگی و شکنندگی آن را در مقابل هر تندبادی به تماشا بنشینم.

۲-من مردمم را دوست می دارم و نمی خواهم بار دیگر مرگ و میرشان را ببینم و قصابان را نظاره کنم که بر جنازه اشان پوزخند می زنند.

۳-من خودم را دوست دارم و نمی خواهم به زندگیم رونق ببخشم اما شب ناشکیب سر بربالین بگذارم به دلیل چشمان گریانی که دیدم و بی تفاوت از کنارش گذشتم.

۴-من اصلاح حکومت را باور دارم و نمی خواهم مردم هزینه هنگفتی برای این امر بپردازند.حکومت با پذیرش سخن نخبگانش می تواند درهای امید را باز کند.

 ۵-من به مرگ جامعه ی بدون نخبه اعتقاد دارم و نخبه کشی را بزرگترین ستم به هر ملتی می دانم.

۶-من می دانم که جامعه ی ایده آل نیز به روشنفکر نیاز دارد تا مدام نقد کند چرا که جامعه پویاست و در پویایی گریزی از خطا کردن نیست و این را روشنفکران باید گوش زد کنند.

۷-من رشد همراه با فضیلت را دوست دارم و باری به هر جهت زندگی کردن نمی توانم.

۸-من خوب می دانم که رشد مادی هر جامعه ای بدون رشد معنا در آن همانند فربه شدگی گوسفند است برای زینت سفره های دیگران

خلاصه من به دلایلی مختلف حرف می زنم و از همه ی کسانی که زنده مانی و سرافرازی سرزمینش را می خواهد می خواهم که منصفانه حرف بزنند تا جامعه از رخوت و کرختی نجات پیدا کند.

پویایی و رشد هر جامعه ای در نقد مدام آن جامعه است و برا ی همین من نقد می کنم

2 نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 15:0  توسط حسن فرهنگی  | 

ایران باید آزاد شود
مگر چه اندازه توان داریم که بتوانیم در مقابل خرجهای مردافکن این روزگار دوام بیاوریم؟مگر تا چه اندازه توان شرمسارانه نگاه کردن به چشمهای معصوم و خواهنده ی فرزندانمان را داریم؟ آیا صبوری زنها در مقابل مشکلاتی که بر دوش می کشیم و حقرانه بر آنها می فهمانیم که دیگر توانش را نداریم ما را نمی شکند؟آیا فریادهای گاه به گاه آنها که اگر از پس زندگی بر نمی آمدید زن نمی گرفتید غرورمان را که مردانگیمان بدان تعریف می شود فرو نمی ریزد؟آیا ما تنها به اشتباه این که در ایران زاده شده ایم و هیچ امنیتی نداریم تاوان پس نمی دهیم؟چرا باید اشتباه یک تن به سوختن همه بینجامد؟چرا باید بیش از اینکه تفکر مرتجعانه و واپس مانده را نقادانه پشت سر بیندازیم انسانیتمان را فراپشت می گذاریم و می گذریم؟من تلخم.از اینکه شرمساری را در مقابل کودکم تجربه کرده ام از اینکه سکوت زنم را برنتافتم و خود به زبان آمده ام که کم آورده ام و از اینکه گاهی فقط گاهی با اعتراض زنم که مردی از این دست به چه کار می آید فرو ریخته ام و غرورم را به پای حماقت دیگران گذاشته ام تلخم.چنانم که مردانی همانند من بارها چنان بوده اند و هم اینک همانند من هستند ایرانیانی که بیکار در کنج خانه نشسته و چشم به آینده دوخته اند و از نگاههای زن و فرزندشان رم می کنند.

من فرزند شهر هماره آگاه و باشعور تبریزم و مردمم را به خوبی می شناسم و نیک می دانم که صبوری و گاهی بی اعتنایی کاهنده ای دارند و اما اگر کاسه ی صبرشان سر آید کسی را توان جلوداری نخواهد بود.من پدرم را که در امتدادش زندگی می کنم چون خود به خوبی می شناسم و به تبع او پدرانشان را و به تبع پدران او همه ی مردم تبریز را و نهایت هم زبانانم را.آنها اگر امروز بیرق اعتراض به دست گرفته و خواهان اعاده ی حیثیت خویش و فرهنگ خویشند به دلیل صبوری و تحمل سالیان درازشان است.من حتی یک آن هم نمی توانم عملکردشان را تقبیح کنم که خوب می دانم برای هر کارشان مدتها می اندیشند و گاهی صبوری بیش از حدشان انسان را به شبه می اندازد که این مردم هراسانند و نمی خواهند بیش از نک دماغشان ببینند اما آنها بار دیگر ثابت می کنند که می اندیشند و هست بودگی خود را با سگالش و مدام فکر کردنشان اثبات می کنند.

پس اگر اعتراض توفنده ی آنها کالبد ایران را به لرزه انداخته نه از پس احساس که از ورای اندیشه است و من برایشان دست مریزاد می گویم اما از اینکه بیش از یک دهه در میان روزنامه نگاران به سر برده ام به دامن مردم خود پناه می برم تا این بار تیغ برُای اعتراض خود را نه بر تعطیلی ایران که بر آزادی آن نشانه روند و برای این حرفم دلیل دارم که بر می شمرم.

۱-اعتراض غیر عقلانی همه را تحقیر می کند.اگر پای معترضین بر زمین واقعیت نباشد و تنها بر دوش تئوریها و تحلیلها سوار باشد پاسخی در خور نمی یابد.در روزنامه ایران کاریکاتوری کشیده می شود که طراح آن یک تن بیش نیست و نا آگهی و کار نابلدی سردبیران موجب چاپ آن می شود.اعتراض بر عملکرد آنها حق مردم است اما تعطیلی روزنامه هر چند به مدتی اندک داروی ترمیم زخمهای مردم نیست.چرا که معترضین خود در قسمتهای مختلف روزنامه شاغلند و دود آتشی که بر می افروزیم نخست بر چشمهای همانها می رود.روزنامه ایران ۷۰۰۰ نیرو دارد و تعطیلی روزنامه یعنی بیکاری این تعداد و به اضطراب افکندن چندین برابر این تعداد که در هراس آینده می مانند و ابهام آینده از وجود شریفشان می کاهد.شاید درصد بسیاری از این افراد ترک زبانان باشند که خود زخم خورده اند و اینک به دلیل اعتراضی که مبانی عقلی ندارد دوباره زخمی دیگر بر اندام نحیفشان فرو کوفته می شود.این نیروها به دلیل حقوق اندکی که می گیرند حتی توان نخواهند داشت که یک ماه بی دغدغه زندگی خود را پیش ببرند و اضطراب آنها بر خانواده تحمیل می شود و با قاطعیت می توان گفت که هراس بی کاری و بی عاقبتی هر چند که بعد از مدتی رفع شود همواره عمر با آنها خواهد بود.

۲-اعتراض غیر عقلانی نتیجه ی وارونه می دهد.مردمی که به امید گذران روزمرگی از صبح تا به شب دور از خانواده مشکلات بسیاری را تحمل می کنند قدرت تحلیل ندارند.آنها منشا بحران را به سرچشمه نمی برند بلکه دم دست ترین و ملموس ترین دلیل را می بیند و پرده نشینان را نمی بینند.اینکه چرا در روزنامه ای مثل ایران کاریکاتوری موهن چاپ می شود سوال کارمندان آن روزنامه نیست اینکه آنها به دلیل اعتراض ترک زبانان بی کار شده اند ملموس تر و قابل فهم تر است.پس ما بیش از اینکه در این اعتراض مدنی ملتها را با خود هم گام نمایم آنها را دشمن خود می سازیم.حتی هم زبانانمان نیز در روزنامه بر افروخته شده و بر ترک بودنشان افسوس می خورند چرا که معاش خود را در خطر می بینند.خیل جماعت شاغل در روزنامه اگر بیش از این بر روی خود فشار را احساس کنند چنگ بر صورت ما خواهند انداخت.باید ما مدافع امنیت شغلی آنها باشیم.حتی اگر دلیلمان تنها این باشد که آنها را به ارودی خود ملحق کنیم باید از آنها دفاع کنیم و دوباره آزادی ایران را فریاد بزنیم.

تا وقت دگر

2 نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 11:44  توسط حسن فرهنگی  | 

ترک بودن سرگردانی در مرز فضیلت و گناه-قسمت سوم
زبان فارسي كه به دليل سيال بودن و شيرينش در كنار فخامت و رسايي و صلابت زبان تركي مورد علاقه ي من است پرچم و نشانه اي ايراني بودن است و از ديرگاه كه مجال پرداختن بدان نيست ايراني بودن بدين زبان معرفي مي شود.از اين روست كه شعراي بزرگ ترك زبان همانند نظامي گنجوي بيش از اينكه به تركي بسرايند به زبان ملي آثار ارزشمندي را خلق كرده و بر گنجينه ي زبان فارسي دري گرانمايه افزوده اند.چنان كه از تعامل انديشمندان اقوام مختلف بر مي آيد مردم هيچ ضديتي با زبان فارسي نداشته و ندارند و بدين سبب آرايه هاي زباني خود را نيز بر اين زبان افزوده اند تا اين زبان در تنگناي واژگان گرفتار نيامده و در خطر ميرايي نيفتد.(در مجالي ديگر مي توان به خدمات زبان تركي بر زبان فارسي اشاره كرد)چنين كنشي از طرف متفكران اقوام مختلف از جمله ترك زبانان نشان مي دهد كه آنها نه تنها زبان فارسي را بي ارج و قرب نمي دانند بلكه بر فربه شدگي و رشد آن نيز مي كوشند و در طول تاريخ كوشيده اند.حال چه اتفاق افتاده كه ميان فارس زبانان و ترك زبانان گاه گاهي اختلاف سر مي زند و  جانهاي با ارزش انسانها حتي در اين راه به خطر مي افتد.

اقوام را همانند خانواده اي فرض مي گيريم كه درون يك خانه با منافع مشترك زندگي مي كنند.تا زماني كه پدر خانواده بر اساس توانايي هاي هر فردي امكاني را برايش مهيا كرده و فرصتهاي آنها را نسوزاند اعضاي خانواده در كنار هم به سربلندي و سعادت زندگي كرده و رشد خواهند كرد و نا گفته پيداست كه رشد اعضاي خانواده باعث رشد خانواده نيز خواهد شد.حال اگر پدر خانواده از فربه شدگي روز افزون پسر كهتر يا مهتر به هراس بيفتدو بخواهد سدي در جلوي رشد وي ايجاد كند چه اتفاقي خواهد افتاد.اعضاي ديگر كه توانايي متفاوتي دارند مورد دقت و توجه پدر قرار گرفته و سعي خواهند كرد جاي فرزند محذف را بگيرند و بار او را به دوش كشيده و امكانات او را به ناحق به نفع خود مصادره نمايند.حذف هر كدام از فرزندان به دلايلي واهي موجب تضعيف خانواده خواهد شد و  در چنين مجموعه اي فرديت و قوميت هويت خود را از دست داده و نهايت خانواده و مجموعه به بي هويتي دچار مي شود.

حال به سهو يا عمد در طي قرون متمادي اقوام ايران را سردمداران جامعه اينگونه نگريسته اند و هر كدام از اينها در مسير رشد افتاده باشند از چند سو مورد حمله واقع شده اند.ترك زبانان به دلايلي از جمله كثرت نفرات،مساعد بودن فضاي ذهني براي رشد فكري،تنوع جغرافيايي،رقابت با همزبان خود در ممالك همجوار و... مستعد رشد در زمينه هاي مختلف هستند و هيچ رشته اي را نمي تواند بدون حضور سبز آنها متصور شد.و هيچ پيشرفتي در داخل كشور اتفاق نيفتاده كه آنها مسئوليتي كليدي در آن نداشته باشند.در خانواده اي ايران يكي از فرزندان به دلايلي كه مطرح شد رشد مي كند و ديگران گاهي در مستورگي و زماني در نمودگاري و ظاهر به مخالفت با اين فرزند پرداخته اند.نخستين دشمنان اين قوم در درون خود قوم به سر مي برند و شعار تجزيه و جدايي و رهايي آذربايجان را از پيكره اي ايران سر مي دهند.اين افراد به گونه اي افراطي ترك بودن را فضيلت فرض كرده و گاهي شدت نظر آنها به نگره ي فاشيستي پهلو مي زند. توجيه اين افراد براي تجزيه آذربايجان اين است كه اتحاد همزبانان با هم و يكسان شدگي و با هم بودگيشان بر قدرت آنها افزوده و به دليل اينكه دوييت از ميان بر مي خيزد امكان رشد بيشتر فراهم مي شود.اين افراد شعار شكستن و گسستن مرز دو آذربايجان را سر داده و اتحاد با آذربايجان آن سوي ارس را آرزوي خود تلقي مي كنند.اين منطق طرفداران و مخالفان خود را دارد.بنده كه خود از مخالفان اين فرضيه هستم تصور مي كنم آميختگي فرهنگي ايرانيان آنقدر عميق است كه هيچ جراح توانايي گسستن اعضاي مختلف اين پيكره را از همديگر نخواهد داشت.طرفداران اين فرضيه را به خود و زيستگاهشان ارجا مي دهم كه بسياريشان در تهران زندگي مي كنند و اگر خود نيز جدا شدن از پايتخت را تحمل كنند فرزندانشان نمي پذيرند و مي توانند منصفانه اين پرسه را از درون خانواده شروع كنند.آميختگي خوني،فرهنگي،ملي و...چيزهايي نيست كه بدين سادگي از كنارشان بي تفاوت بگذريم.لاجرم با تشكيل آذربايجان مستقل مراودات عاطفي بين ديگر اقوام ايراني و آنها همچنان به قوت خود باقي مانده و حسي نوستالوژيك پا به ميدان خواهد گذاشت.

دومين دشمن قوم ترك افرادي هستند كه نگره اي شوونيستي به فرهنگ خود داشته و آنها نيز همانند تجزيه طلبان در وضعيتي اغراق آميز خود را برتر از ديگر اقوام دانسته و باز تفكري فاشيستي بر ذهن آنها حكومت مي كند.اين افراد با تحقير و توهين ترك زبانان آنها را تشجيع كرده و در مرز انفجار قرار داده و موجب مي شوند كه فاصله ي بين اقوام با خشونت پر شود نه با مهر و دوستي.اين افراد هر چند كه نمود كمتري دارند اما با تنيدن افكار خود در ميان ملت همواره بزرگترين مشوق تشنج در كشور بوده اند.اين ها ترك بودن را نه به عنوان فضيلت كه به عنوان گناه نگاه كرده و با تحقير به افرادي نگاه مي كنند كه با تكيه بر فرهنگ خود مي خواهند بر زبان و مليت خود بنازند.

سومين دشمن اقوام حكومتهاست.حكومتها به دليل مشورت با افرادي غير متخصص با تكيه بر دو باوري كه بدانها اشاره كردم فلسفه ي سياسي را پايه مي گذارند.از طرفي به دليل هم مرزي آذربايجان با ديگر كشورها هراس آن را دارند كه تجزيه طلبان با تبليغات خود مردم را به طرف سرزمين ديگر دليل شوند و براي همين به نخبه كشي دست زده و سعي مي كند تمامي كساني را كه مستقل فكر كرده و از سخنشان بوي تجزيه مي آيد حذف كنند و از ديگر طرف امكانات رفاهي و معيشتي را از آذربايجان دريغ مي كند.چون همواره هراس آن را دارند كه اين فرزند ناخلف او را ترك خواهد كرد.هر چند كه دو دشمن قبلي در پس پرده نهانند و ردي از خود باقي نمي گذارند اما حكومتها به دليل ارتباطي كه با مردم دارند نمي توانند خود را پنهان سازند و براي همين است كه اختلاف كه سر مي گيرد نخستين پاسخ گو و متهم حكومتها فرض مي شوند.

اين هر سه دشمن خواسته و ناخواسته در پوشش دشمني با ديگري زخمي عظيم بر پيكر خود مي زنند و از اين روي هيچ گريزي براي رستن از خطر نابودي ملتها نيست الان دوستي دشمنان فوق.

به همين بسنده مي كنم.بي حوصلگي ام را ببخشيد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 14:53  توسط حسن فرهنگی  | 

ترک بودن سرگردانی در مرز فضیلت و گناه- قسمت دوم
وقتي كسي به كس بودنش و فرهنگش و اصالتش مي نازد بايد بر او باليد و ايمان داشت كه شخصيتي بس بزرگ دارد.واجد خصوصياتي از اين دست مي تواند با نقادي بر خود و گذشته اش بنگرد و بنايي رفيع از معرفت بسازد تا ديگران در سايه اش به نيكي بياسايند.در آذربايجان افرادي كه داري چنين خصوصياتي باشند كم نبوده اند و نوشته هاي گاه به گاهشان شاهد اين مدعاست.دهن كجي كردن بر اين انسانها كه فرهيخته گان قومند و مي توانند با كرشمه هاي زباني و منطق تاريخي ملتشان را آرام كنند و اگر بر آنها توهيني روا داشته اند از صافي دل خود بگذرانند تا در توده ها به عقده هاي حقارت بدل نگردد دهن كجي كردن به تمامي خوبي ها و افراختن ديوار بي اعتمادي است.بيش از هشت دهه ملت آذربايجان صداي فرهيختگانشان را به دشواري شنيده اند كه بين ملت و آنها ديواري آهنين علم كرده اند كه صدايشان به گوش هم نرسد و اينك توده ها مديريت خشونت را خود به دست گرفته اند و دريغ از كسي كه بين آنها مشروعيت داشته باشند.حال كدامين انسان ،كدامين نخبه ي پذيرفته شده در ميان توده ها خواهد توانست دست نوازش بر سر و گوش مردمش بكشد و آرامشان كند.

درد امروز آذربايجان اين است كه نخبگان خود را نمي شناسد و هويت قومي و ملي خود را فراموش شده و تحقير شده حس مي كند و از ين روست كه دوباره بابك را علم مي كند چرا كه هنوز در باياتي ها،نغمه هاي عاشقانه از كوراوغلي،بابك،ساراي سخن ها به گوش دارند و بدانها پناه مي برند  تا هويت خود را دوباره از نو بسازند.آيا اگر نخبگان و فرهيختگان اين قوم مي توانستند به فراخور فرهنگشان شعر بسرايند،فيلم بسازند،با همزبان خود در ديگر كشورها مراوده  ي فرهنگي داشته باشند امروز اين گونه خشمگين و دردناك به خيابانها مي ريختند.آيا اگر شهرياري بود و با آرامش شاعرانه اش بر گوش دل مردمش نجوا مي كرد و آنها را به آرامش دعوت مي كردند از او نمي پذيرفتند.چرا ما زبان شهرياران را در دوستاقخانه ي بي اعتمادي و هراس مي اندازيم. از چه روي نمي خواهيم اعتقاد بزرگان هر قومي را محترم بداريم و سدي نباشيم بين دلسروده هاي آنها و دلخواسته هاي مردم.چرا نمي گذاريم و نمي خواهيم كه مرد به هويت خود ايمان داشته باشند.

چه كسي دوست دارد جان فرزندانشان را بر سر هيچ فدا كند.اگر خوني از دماغ كسي مي ريزد پاسخش را چه كسي بايد بگويد.آيا جامعه اي كه به خاطر يك كاريكاتور اينگونه متشنج شود نشان از كدامين كاستي را به رخمان مي كشد.آيا كاريكاتور بهانه نبوده است؟

ديروز گفته بودم امروز به دلايل دشمني كردنهاي بي دليلمان خواهم پرداخت اما امروز وقتي به تبريز زنگ زدم و صداي خسته ي پدرم به گوشم خورد كه نمي دانم چه خواهد شد وضع بسيار اسفناك است.وقتي گفت شعار مردم تغيير كرده و خواستار تجزيه اند و من پرسيدم چه كسي رهبريشان مي كند و پدرم سكوت كرد آمدم پاي كامپيوتر نشستم كه از نخبه كشي حرف به ميان بياورم و اينكه ملتي كه نخبه نداشته باشد و سكان خود را به دست خود داشته باشد به يقين مسيرش عاقبتي چندان بهروز و خجسته نخواهد داشت.ملتي كه نخبگانشان را تحقير شده بيابد و نتواند با غرور بر آنها تكيه دهد به آساني مي تواند در قمار زندگي ببازد.اين ملت هيچ هراسي از كشتن و كشته شدن نخواهد داشت.چرا كه با حذف نخبگان آنها عقلانيت را از زندگيشان بيرون كشيده ايم.فرهيختگان هر جامعه اي مردم را به انديشيدن وامي دارند و اگر آنها نباشند انديشه ورزي امكان نخواهد داشت.آيا تغيير جاي ارزشها كه پول خلا رواني انسانهاي ايراني را در اين سه دهه نشان كرده دليل اين گونه حركات نيست؟

مردم در اين سه دهه ي اخير كاري نداشته اند الا اينكه جيب هاي خود را پر كنند و براي رسيدن به پول از هيچ حربه و فريبي پرهيز نكردند.چرا كه آنها هويت خود را ديگر نه در قوميت،مليت،زبان،دين كه در پول مي يافتند.چرا كه هرگاه به فراز نگاه مي انداختند نخبگان ورشكسته اشان را نظاره مي كردند و به هر زمان به  فرود مي رفتند انديشمندان منفعل مي ديدند و كسي نبود كه بدانها اميد دهد و هويت مخدوش شده اشان را ترميم كند.امروز بيشتر از هر روز ديگر ملتها نيازمند انديشمندانشان هستند و من آرزو مي كنم هنرمندان و نخبگان و انديشه ورزان آذربايجان آغوش خود را براي مردم خود باز كنند و هم پاي آنها گريه سر بدهند تا اندكي از دردشان كاسته شود.قوم من بايد در آغوش گمكرده هايشان هاي هاي گريه سر دهد تا به مهرباني دوباره همديگر را يافته فرض گیرند و دوباره در نرمای حريرسان شعرشان فرو روند و همانند گذشته پر احساس و لطيف جلوه كنند. قوم من از اين خشم كه از آنها مي كاهد و فرزندانشان را چون خوره از بين مي برد بايد به سرعت گذر كند.باید عشق دوباره در میان این قوم ریشه بگیرد.دوباره... 

2 نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 23:57  توسط حسن فرهنگی  | 

ترك بودن سرگرداني در مرز فضيلت و گناه -قسمت اول
من نيز همانندبسياري از هم زبانانم در سنيني كه قدرت تشخيص وتميز نداشتم به پيروي از بزرگترها در كوي و برزني كه مرد و زن در آنجا فارسي سخن گفته اند شرمگين  و سرافكنده تركي سخن گفته ام.

من از كودكي آزموده ام كه مي توان فرهنگي را تف و لعن كرد و فرهنگي را ستود و دليل آن را تا زماني كه بتوانم بينديشم نه از كسي شنيده ام و نه در فضايي زيسته ام كه امكان شنيدن چنين دلايلي منطقي و طبيعي باشد.

من در فضايي تربيت شده ام كه مردم همواره از دست هم خشمگين بوده اند و نجواهاي شبانه اشان نه اينكه شعرهاي دلرباي رويين تنان ادبيات كه جكهاي تحقير كننده ملتها بوده است چرا كه همواره سعي شده بود آنها را تحقير كنند.

من در شهري بزرگ شده ام كه انديشمنداني داشته سروقامت كه سر به فلك مي سودند اما در ميان هاله ي زبان خود مانده بودند و مجبور مي شدند به تبع شهريار براي مشروعيت بخشيدن به خود چند بيتي به فارس زبانان بتازند تا با فراغ بالي و آسودگي مسير را طي كنند.

من از كودكي آموخته ام كه بين ما و "ديگران"تفاوت است و هيچ زمان از اين تفاوت به نيكي ياد نكرده ام چرا كه از ما به نيكي ياد نشده و چنين تصور كرده ام كه بايد بر ديگران بتازم و تا توانسته ام تاخته ام.

من ديگران را دشمن دانسته ام و با آنها دشمني كرده ام تا اينكه شده ام هميني كه اينك مي نويسد.مردي با سينه اي پر از دوستتان دارم هاي بسيار براي همه و دلنگران خشمي كه بر پيشانيتان  مي بيند.

مردي كه مي خواهد از فراسوي زبان و فرهنگ و مليت نظاره كند و انسانها را تنها به دليل انسان بودنشان ستايش كند و نمي تواند.چرا كه نيش تحقير در حافظه ي تاريخي مردم مي ماند و كوچكترين نشتري دامنه ي درد را به تمامي كالبد مي رساند و اينك كالبد سترگ ملتي درد مي كند.

من نه از روي احساس بل كه با تكيه بر قامت عقل مي نويسم كه فاصله گذاري بين خود و ديگري نك ِ پيكان را هم به سوي ديگري نشانه مي رود و هم خود.اگر كسي دوستدار خود بود و مي خواست از آسيب در امان باشد نخست بايد فاصله ها را از ميان بر مي داشت كه فاصله توهم ايجاد مي كند و نجواهاي عاشقانه ي انسانها را به لب گزيدنهاي نفرين شده بدل مي سازد.اگر امكان هم سخني با ديگري را بيافرينم به سادگي زندگي خواهيم كرد اما در غير اين صورت ديگري ديگري باقي مي ماند و خودي خودي.و هر چه دايره ي انتخاب خودي تنگ تر شود بر تعداد ديگران افزوده مي شود و از خودي ها كاسته مي گردد.غرض

ما استاد كين ورزي و دشمني شده ايم.و فردا روز بسيار گذرا بدان مي پردازم كه چگونه بدين استادي رسيديم.در كدام مكتب آموختيم كه بدين آساني براي خود دشمن بتراشيم اما از يافتن دوست اينگونه ناتوان بمانيم.(دايره ي بحثمان را تنگ مي كنم و تنها به اختلاف قومي مي پردازم )

من در ادامه نوشته هايم به خودم اثبات خواهم كرد كه نزاعهاي ما بر سر هيچ است و در نوشته ي ديگر با شما در همين فضاي انتزاعي قدم خواهم زد و بي هيچ هراسي از تحقير و برافروختي از نگاه هاي تسخر زننده به زبان مادريم شعر خواهم خواند.من اصالت را به انسان خواهم داد فقط همين.پس تا فردا روزي ديگر كه حوصله ام ياري دهد تا در كنارتان باشم.

2 نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 18:7  توسط حسن فرهنگی  | 

جسارت فحاشي
مي دانستم كه به دنياي جديدي وارد مي شوم و تازگي بسياري در آن خواهد بود هر چند شايد من به زودي تركش كنم.در دو روزي كه وارد اين دنياي پيچيده شدم چند تن از دوستاني كه نمي بينمشان خوش آمد گفته اند.چند ناشناس هم خانه ي جديدم را تبريك گفته اند كه در ميانشان مهدي جليل خاني هم هست كه خواسته نقد كتابم را در وب سايتش بخوانم و خواندم و ازش سپاسگذارم و دوستي ناشناس بر تعداد دوستانم افزوده شد.اما فردي نيز با كلماتي ركيك به استقبالم آمد و اين گونه مرا نواخت كه صحبت امروز به خاطر اوست.تا بعد چه بهانه اي براي سخن گفتن داشته باشم.

فحاشي با اين كه در تمامي فرهنگها ناستوده و قبيح خوانده مي شود اما در جامعه اي كه امكان ديالوگ برابر وجود نداشته باشد به داد انسان بر آمده و مفر و گريزگاهي مي شود كه وي در تنگناي تحقير نمانده و از خود به طريقي هر چند در نظر مردم ناصواب دفاع كند.با توجه به اينكه فضاي وبلاگ امكان زياده سخن گفتن را از انسان مي گيرد سعي مي كنم به دو مورد از نتايج و دلايل فحاشي به طور بسيار مختصر بپردازم و بگذرم و اگر اشتياقي ديدم شايد مطلب را ادامه دهم.

فحاشي دو رويكرد مثبت و منفي دارد و در دو خاستگاه نابرابر حق داري و ناحقي صورت مي گيرد كه به هر دو نگاهي گذرا مي كنم.

۱-هنگامي فرد در يك جدال نابرابر شركت مي كند.از وي حقي به ناحق ستانده مي شود،امكان رويارويي و پيروز از ميدان خارج شدن از وي گرفته مي شود.فرد هيچ اميدي به ستاندن حق خود نمي بيند و تحقير شده و مستاصل در نظر خود و ديگران باقي مي ماند.اين فرد در مواجهه با وضعيتي كه برايش پيش آمده دو حالت مي تواند بر خود بگيرد.نخست اينكه سكوت پيشه سازد و لب تر نكند و ديگر اينكه اعتراض كند ولو با توهين و فحاشي.برخورد و حالت اول تبعات نامبارك روانشناختي در وي باقي مي گذارد.از جمله تحقير شدگي،ضعيف جلوه كردن در نظر مردم،گذر و گذشت از ستاندن حق خود در زمانهاي ديگر،ملامت كردن خود در تنهايي و خودكم بيني و...و اما برخورد از نوع دوم از وي تا حدي اعاده ي حيثيت مي كند.چرا كه وي با تمامي ناتواني و نابرابري در ستاندن حق به ديگران و خود ثابت مي كند كه از كف رفتن حق وي به دليل جبن و ترسش نيست كه وي حال كه هيچ ندارد مي تواند در مقابل فرد رغيب ولو به فحاشي بايستد.در تنهايي خود را ملامت نمي كند و خود را كم نمي بيند.در ذهن مردم شبهه ايجاد كرده و حقداري خود را مسلم فرض مي كند.امكان ستاندن حقش را در زمانهاي ديگر بر خود فرض مي داند.و بيش از اينكه به مقابله ي خود در خلوتش برخيزد به انديشه ستاندن دوباره خود و رسيدن به برابري فكر خواهد كرد.در ادبيات كهن مان اينگونه برخورد ستوده شده است.چنان كه مولانا قريب به مضمون مي سرايد.من دزد شب رو نيستم.من تيغ رويارو زنم.در پنهاني ژاژخايي و فحاشي و يا بدون نام و عنوان مطرح كردن دزدي و بي هويتي است كه در پايين بدان اشاره مي كنم.اين گونه تعامل انساني در جوامع اي كه با اصول مدون شده ي مدني آشنايي ندارند يكي از بهترين روشهاي مصون ماندن از بيماريهاي رواني است.

۲-هنگامي فرد در جدال دروني با ديگري مي افتد.در اين صورت از وي هيچ حقي ستانده نشده است.او فرد حق داري نيست بلكه به دلايل فردي از جمله حسادت،كم كاري،كم تواني،عدم شايستگي و...موفقيت فرد رغيب را كه هيچ ارتباطي با وي ندارد تحمل نكرده و در صدد فحاشي بر مي آيد.اين نوع فحاشي از عدم شجاعت بر مي خيزد و نه تنها از نظر رواني فرد فحاش را تسكين نمي دهد بلكه بر آلام وي مي افزايد.چرا كه اولا جدال او بر سر از دست دادن حق نيست بلكه به دليل عوارضي است كه در بالا بدانها اشاره كرديم.دوم اينكه او به دليل اينكه در نظر مردم با مطرح كردن موضوع محكوم خواهد شد مجبور مي شود فحش خود را نه در رويارويي كه در خفا بدهد و سوم اينكه در پوشيدگي فحاشي كردن انگار به آينه توهين كردن است كه به خود وي بر مي گردد.چهارم اينكه وي به دليل اينكه از ديگران مشروعيت و تاييديه نمي گيرد با فحش دادن آرام نشده و بر خستگي و درماندگي اش افزوده مي شود.اين افراد بر خلاف افراد نوع اول نه تنها شجاع جلوه نمي كنند و مردم آنها را نمي نوازند بلكه افرادي تحقير شده و بزدل قلمداد مي شوند و كشيدن بار حقارت خود يكي از معضلات و بيماري هاي اين افراد خواهد بود.و اين افراد خطرناكترين و بيمارترين افراد جامعه خواهند بود.

توضيح اول:فردي كه به كلمات ركيك مرا نواخته بود به دليل اينكه اسم اتيكت داري را بر خود گذاشته بود و وب سايت و ايميلي از خود به جا نگذاشته بود براي من بي هويت بود وبراي اينكه لطمه اي به اسمي كه فحشها به وي منتسب مي شد نخورد آن را از پيغامها پاك كردم.من بعد نيز اگر بدون آدرس كسي حرفي بزند در وبلاگم نمي گذارم ولي با معرفي فرد بي هيچ كم و كاست مطلب را در معرض داوري مردم قرار مي دهم.

توضيح دوم:متاسفانه هنوز بلد نيستم پيغامها را جواب بدهم يوسف عليخاني،ميترا الياتي،اندلس مرا ببخشند تا ياد بگيرم و پاسخشان دهم.بپاييد.

2 نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 11:12  توسط حسن فرهنگی  | 

رمان خاظرات عاشقانه ی یک گدا
بالاخره رمان خاطرات عاشقانه ی یک گدا در روزهای آخر اسفند توزیع شد و حرفهای بسیاری است که چگونه در این مملکت باید برای چاپ اثر  هفت خان را بگذری و چه مشقاتی را بعد از چاپ پذیرا باشی. در هر حال یک اثر بر تعداد آثار قبلی ام  افزوده شد تا خودم بی رحمانه تر از همه و عاشقانه تر از همه به نقد آن بپردازم و دنیای رمان جدیدم را پایه ریزی کنم که بدون گذر از آن نمی توانم به اثری دیگر برسم.تا به حال دو نقد بر این اثر نوشته شده که یکی را دوست عزیزم محمد آقازاده نوشته با عنوان صداهای"خاطرات عاشقانه یک گدا"و دیگری را مریم قهرمانی با عنوان"جای خالی فراموشی"که بعدها شناختمش و ازش متشکرم.این نقد در روزنامه شرق هم چاپ شده.با کلیلک بر روی عناوین می توانید نقدها را ببینید.خانم نوشین شاهرخی که در آلمان زندگی می کنند به تازگی نقدی بر خاطرات نوشته اند که در سایت شهزاد نیوز ارائه شده می توانید در این آدرس بخوانیدش.سیمای خاموش زن در خاطرات عاشقانه ی یک گدا  www.shahrzadnews.org/article.php5?id=611 - 21k

2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 15:5  توسط حسن فرهنگی  | 

ورود به دنیای مجازی
 بارها با دوستان همدل سخن که می گفتم ورود به دنیای مجازی را پیشنهاد می کردند و من به شوخی از کنارش می گذشتم که وقتش را ندارم و این دنیا را درک نمی کنم. تا اینکه امروز به دوست دوستداشتنی ام محمد آقازاده روزنامه نگار با سابقه ی کشور سر زدم و او با آب و تاب از این دنیا سخن گفت و اینکه تو هم باید داشته باشی و من در آمدم که نمی توانم و اصلا به دلیل تنبلی ام نمی توانم یاد بگیرم و او که کاری ندارد و یکی از همکارانش که برایت می سازم و در چشم به هم زدنی من را وارد دنیایی کرد که می دانم برایم پر از تازگی خواهد بود.از آقای امیری که ورود من رابه این دنیا باعث شد تشکر می کنم و نمی دانم چه مدت آنجا می پایم اما این را می دانم که حالا خانه ای هم در انتزاعی ترین فضای این جهان دارم که نمی دانم چه کسانی به آنجا سر خواهند زد و همین می ارزد که ذوق زده شوم و به رمان جدیدم فکر کنم.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 14:27  توسط حسن فرهنگی  | 

براهني ديكتاتور ادبيات - ايستاده بر آستانه مدرنيته

به بهانه ي نقد داستان«قابله ي سرزمين من»نوشته دكتر"رضا براهني"

 

                                 

 

مدتها بود كه مي خواستم حسم را نسبت به افرادي كه به مناسبت دوستي و يا انسي كه با آثارشان داشتم بنويسم و بي پيرايگي و عرياني قامتشان را در آينه ي خيالم نشان دهم اما امكانش را نمي يافتم تا اينكه با فضاي سايت ها آشنا شدم كه سازنده ي آن پيشروان و حرمت گزاران فرديت و آزادي انسانها بودند تا هر كس كه تمنای سخن دارد به روشي خودخواسته و عاري از اگر و اماهاي نشريات و رسانها بتواند از امكان سخن گفتن به فراخور توانش بهره بگيرد.نه سردبيري است كه پدرسالارانه مطالب را از حوزه ي اعتقاداتش بگذراند و نه منت گذاشتن هايي كه روح انسان را به چارميخ بكشد.با قدرداني و سپاسگزاري از سازندگان فضايي كه صداهاي متكثر را تحمل مي كنند نخست به براهني مي پردازم كه صداي پدرم را از وراي صداي او مي شنوم كه در محله ي دوه چي مشهورترين نجار محل است و من بعد از قرار و مدارهاي جواني به مغازه اش سر مي زنم تا سرش را بلند كند و خاك اره ها از روي لبه دارش پايين بريزد كه هنگام كار سرش مي گذارد و براهني وار بگويد چه خبر؟ و من همه ي رفتار بازيگوشانه ي روزانه ام را برايش بگويم تا قوت قلبم شود و جايي كه احساس بكند خیره سرانه با لعبتكانی گشته ام، به لبخند بگويد تک خوری نکنی پسر. كه من حس كنم با دوستم سخن مي گفته ام نه پدرم.براهني از اينكه كودكي ام را به يادم مي آورد تا حسي نوستالوژيك نسبت به خاستگاهم پيدا كنم ،برايم عزيز است.اولا براي همين نخست از او مي نويسم و دوم اينكه اعتقاد راسخ دارم كه او مي

حسن فرهنگي:اعتقاد راسخ دارم كه او(رضا براهني) مي تواند ما را از آستانه ي مدرنيته به اندرون آن ببرد زيرا كه در ميان رمان نويسان آگاه ترين فرد نسبت به تمدن غرب است و بهترين كس كه ناگزيري ي گذشتن از آستانه را درك كرده است.

تواند ما را از آستانه ي مدرنيته به اندرون آن ببرد زيرا كه در ميان رمان نويسان آگاه ترين فرد نسبت به تمدن غرب است و بهترين كس كه ناگزيري ي گذشتن از آستانه را درك كرده است. وي بيش از ديگران مي تواند كالبد زخمي و متعفن مان را جراحي كند اما اين كار را نه تنها نمي كند بلكه هستيمان را بيشتر به چرك مي نشاند!چرا كه با نه گفتن بر پدرانش – پسرانش را وا مي دارد كه بيش از اينكه بياموزند خود را استاد فرض كرده و فرصت هاي آموختنشان را در تفرعن ناآگاهانه بسوزانند.بسياري از كساني كه ادعاي شاگردي اش را دارند بدين بيماري مبتلايند؛و بيش از غوره گي ميوز شده اند.صد البته آنان مقدمه ي «طلا در مس» را فكورانه نخوانده اند،بلكه اعتراضات گاه به گاه براهني را ديده و سعي كرده اند پا جاي پاي او بگذارند و براهني چي ها كه بايد مصلح جامعه باشند،تنها به دليل بدفهمي، منكر جامعه شده اند و بر تن به چرك نشسته ي ادبيات بيش از اينكه مرحم باشند زخمي كاري تر زده اند.براهني را با «رازهاي سرزمين من» مي شناسم.در اين اثر همانند اسلاف خويش در دارالسلطنه ي تبريز عمل مي كند كه بعد از هزيمت در مقابل نيروهاي روسي تحقيرشدگي را تجربه كرده در صدد بر آمده بودند شرف و عرض خود را از دست ياغياني كه همه چيزشان را به ايلغار برده بودند باز ستانند.براهني را مردي مي يابم جسور كه دائما خود را از پس پرده بيرون مي كشد تا زخم هايي را كه بر پيكر سرزمينش نشسته براي همگان نشان دهد. قبل و بعد از او كمتر نويسنده اي اينگونه آگاهانه و مسئولانه عمل نوشتن را از قرتي بازي هاي مرسوم جامعه ادبي بيرون كشيده و به ادبيات اصالتي نجات بخش و روشنگر بخشيده است.خود وي مي گويد:«اگر در گوشه اي از جهان به او (نويسنده يا شاعر)گفتند ننويس!ننوشته ها را بگويد-اگر گفتند:نگو!نگفته ها را به اشاره مبدل كند-اگر اعضاي اشاره اش را بريدند با حالت بفهماند با بغض بشناساند-با كينه بياگاهاند و اگر گردنش را زدند صداي «اناالحق»از رگهاي گردنش كه سيم هاي هادي شعور و معرفت او هستند جهان را چراغاني كند و اگر قطعه قطعه اش كردند در ميان امواج دريايش انداختند هنوز صداي هشدار دهنده ي «آي آدمها»يش شنيده شود.» او به همه چيز "نه" مي گويد كه از نو بسازدشان.در ابتداي مقاله مسئوليت ديد فلسفي وهنري كه در كتاب «طلا در مس» چاپ كرده است مي نويسد:«من با "نه"گفتن خود ثابت مي كنم كه در برابر آنهائي كه گفته اند"آري"ايستاده ام.من بايد ثابت كنم كه در اين جاده ي ليز ابتذال برجستگي اي هستم كه بايد آيندگان و روندگان از اين جاده ي ابتذال بموجوديت "من" – به اينكه "من"به اين جاده "نه" گفته ام و تا آخر نيز "نه" خواهم گفت – وقوف پيدا كنند.»حداقل من در ميان نويسندگانمان كسي را نديده ام كه چنين شناختي از هستي داشته باشد و سعي كند با نه گفتن در اثبات خود بكوشد.شايد شاملو و براهني تنها كساني باشند كه توانسته اند دنيا را از صافي معرفت خويشتن بگذراند و به اندازه همت خود معني اش كنند.همچنين در ميان نويسندگان كمتر كسي را يافته ام كه از پوسته ي خود بيرون آمده و خود را در مظان اتهام قرار داده و بگويد كه چگونه در زندانهاي رژيم شاه از مردان همانند زنان بهره ي جنسي مي گرفتند و يا از نظاميان عالي رتبه سخن به ميان بياورد كه آرزوي همبستري زنانشان را با آمريكاييان داشتند تا فرزندان چشم زاغ به دنيا بياورند و در اين كار از هم پيشي مي گرفتند.نويسندگان هم نسل براهني اگر سطح فجايع را مي بينند او سعي مي كند به درونه ي آن سر بكشد هر چند كه خود نيز آغشته به آلودگي گردد.وي در صدد تبرعه ي خود بر نمي آيد و من كه همشهري او هستم به خوبي عمل شجاعانه اش را درك مي كنم كه در زادگاهمان آرزوي گناه عين گناه است و فرد براي همين انگشت نما مي شود و حال براهني بي اينكه از طردشدگي و منفور گشتگي خود در ميان عام وخاص هراسي به دل راه دهد خود را اندك اندك به اندرون وقايع كشيده و از زوايه ي من راوي پلشتي ها را نشان داده و خود را از قربانيان فجايعي كه بر ملتش مي رود نشان مي دهد.در زمانه اي كه نهان روشي بر دل و ذهن همه سايه انداخته وجود مردي از اين دست كه بي پرده سخن مي گويد و در شعرهايش نعره مي زند كه چگونه او را در زندانهاي شاه به پا اندازهاي كثيف سپرده اند كه جانش را با اعمالشان بكاهند مغتنم است و كاري كه او مي كند كاري است سترگ.(البته اینکه شخصیت های داستان و شعرهایش با او نسبتی ندارند یک خوانش است و اینکه آنها می توانند خود او باشند خوانشی دیگر که در اصل جسارت سخن گویی او خدشه ای وارد نمی کند.)


رضا براهني:من با "نه"گفتن خود ثابت مي كنم كه در برابر آنهائي كه گفته اند"آري"ايستاده ام.من بايد ثابت كنم كه در اين جاده ي ليز ابتذال برجستگي اي هستم كه بايد آيندگان و روندگان از اين جاده ي ابتذال بموجوديت "من" – به اينكه "من"به اين جاده "نه" گفته ام و تا آخر نيز "نه" خواهم گفت – وقوف پيدا كنند.

منزه گرايي و خود را تافته ي جدا بافته از خلق دانستن در فرهنگ ما ساليان بسياري است كه نهادينه شده و براي عبور از بحرانها بايد اين مانع درشت و هولناك از كنار پايمان برداشته شود.در فرهنگ ما گناهكاران در پس نقابي كه به چهره دارند سعي مي كنند كه خود را منزه از خطا جلوه داده و ديگران را متهم به اشتباه كنند و از اين روست كه هر كسي كه ديگري را مي رنجاند و خود رنجه نمي شود از گناهكاراني است كه در پس نقاب پنهان است.شايد اين فاجعه ي انساني در دنياي غرب با سخن مسيح از ميان برداشته شد كه رو به افرادي كه مريم مجدليه را سنگ مي زدند گفت كسي بر بالاي او سنگ بيندازد كه خود مرتكب گناه نشده باشد و سنگها آهسته آهسته از دست افراد به زمين افتاد و از آن روز به بعد افراد بيش از اينكه به پوستين ديگران بيفتند در خود تعمق كردند و اما صد افسوس كه اين خصيصه در فرهنگ ما جايگاه رفيعي براي خود پيدا نكرد.هر چند كه در اسلام نيز همانند گفته مسيح بسيار است از جمله رطب خوردن پيامبر و منع نكردن رطب خواري اما به دليل فربهي حوزه هاي ديگر كه براي پيشرفت انسان چندان هم مفيد واقع نشده اين دستورالعمل انساني به محاق افتاده است.نهان روشي هيچ زمان در فرهنگمان نه تنها تقبيح نشده بلكه توسط هنرمندان ترويج هم شده است.در فرهنگ ما افراد خلوت و جلوت متفاوتي دارند و اين را شعرايي كه دلیل افتخارمان هستند رواج داده اند و شاعري چون حافظ از روزگاران خود خبر داده و سروده است كه:

حالي درون پرده بسي فتنه مي رود

تا آن زمان كه پرده برافتد چها كنند

و در مطلع غزلي ديگر مي گويد:


داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند

پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند

و يا رفتار واعظان را به داوري مي گذارد كه:

واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي كنند

چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند

بيش از يك سده احوال ملتها را نه از روي تاريخ نگاري ها كه از وراي داستانهايي كه از آنها نقل مي شود مي شناسند. سرگذشت حاجي "باباي اصفهاني" جدي ترين اثري است كه در صدد بر آمده خلق و خوي ايرانيان را آنگونه كه هست نشان دهد و جيمز موريه هر چند كه وقايع را با تخيل روايتگريش آميخته است، اما در آينگي اش اندك غباري مي توان ديد و اگر منصفانه اين اثر خوانده شود بسياري از خصلت هايي كه در شخصيت هاي داستان ديده مي شود به واقعيت نزديك است.از آن زمان تا به امروز كه رمان نويسي به تبع تحولي كه در غرب داشته در ايران نيز متحول شده بيرون از يافته هاي فرم گرايانه در معنايي كه رمان را مهم جلوه مي دهد كمتر كار شده است.آثار بسياري از نويسندگان ايراني پلشتي ها را نشانه رفته و ردپاي قدرتمندان را در تضعيف مردم نشان داده اند، اما كمتر اثري مي توان يافت كه به سرچشمه و آبشخور اين بحرانها اشاره كرده و بخواهد به گونه اي راديكال مشكلات را مرتفع سازد.براهني از معدود نويسندگاني است كه تمامي مشكلات را به سرچشمه مي برد اما خصلت پدرسالارانه اش موجب مي شود كه نتواند از روايت محض بيرون بيايد و نسلهاي جوان تر را كه در چنبره زيبايي هاي اثرش مفتون شده اند وابدارد كه بيرون از زيبايي ساختاري به معناي اثر راه يافته و در صدد اصلاح خود و جامعه برآيند.

«قابله ي سرزمين» من همانند ديگر آثار براهني با زباني ملموس و بومي مسئله اي بسيار بغرنج را روايت مي كند و با قاطعيت مي توان گفت كه كمتر نويسنده اي يافت مي شود كه بتواند تاريخ مذكر را در لفافه ي داستاني كه در خانواده اي كم سواد رخ مي دهد نشان دهد ولي براهني توانسته است چيره دستانه اين كار را انجام دهد.

در اين داستان تمناي ممنوعه ي زني نشان داده مي شود كه از مغازله با پسر مهترش درونش پر آشوب مي شود اما آن را روايت مي كند و از همين جاست كه وارد فضايي مدرن مي شويم كه توانايي ابراز خواسته هاي بشري است و زن بي سوادي كه هيچ حقي در زندگي براي خود قائل نيست و پسر كهترش حتي در بيشتر مواقع به جاي او تصميم مي گيرد در روايتي داستاني حس درونيش را نشان مي دهد.اين نخستين قدم در آستانه ي مدرنيته ايستادن است.

سخن از خود گفتن و فرديت را ارج نهادن در آستانه ي مدرنيته ايستادن است و قابله ي داستان براهني كه زني بي سواد است و از مادر قابلگي را آموخته مي تواند خواسته خود را هر چند كه ممنوعه است بر زبان براند و فرديت را ارج نهد و بر آستانه ي مدرنيته بايستد.

«قابله ي سرزمين» من به دليل مشخص بودن مدلولات در فرهنگ ايراني و وجود ابژه هايي كه شناخت كافي از آنها وجود دارد نمي تواند اثري سورئال باشد

 براهني در آستانه مي ايستد و از آن فراتر نمي رود و به حوزه هاي ممنوعه ديگر كه ربطي به فرديت ندارد بلكه باورهاي مذهبي و يا قومي افراد است نزديك نمي شود.اين موضوعات يا در خواب كه تاويل پذير است مطرح مي شوند يا با تغيير ساختار داستان بسنده كرده از طريق ساختي سورئاليستي سعي مي كند سخن خود را به نخبگان بفهماند.توسل به زبان استعاري -محض جامعه ي نخبه كش است و براهني با اميد اينكه خواهد توانست خواب خواهندگان معرفت را برآشوبد و آنها را به انديشه وادارد دست به استعاره سازي مي زند.

«قابله ي سرزمين» من به دليل مشخص بودن مدلولات در فرهنگ ايراني و وجود ابژه هايي كه شناخت كافي از آنها وجود دارد نمي تواند اثري سورئال باشد و در زمره آثار نمادين جا مي گيرد اما در هر حال چيزي كه در اينجا مد نظر من است ساختار داستان نه- كه معناي آن است.چرا براهني جرات فراتر رفتن از آستانه را ندارد.كسي كه ساليان بسيار در آمريكا زندگي كرده و در نقدها و تحليل هايش نشان داده كه جسارتي مثال زدني دارد، چرا امكان فراتر رفتن از آستانه را مهيا نمي سازد.در همين اثر كم حجم مي توان دلايل را رديابي كرد.اولا:براهني با تمامي سنت شكني اش هنوز پا در مهرباني نا آگاهانه فرهنگش دارد و گرچه آنها را در ظاهر نقد مي كند اما در درون دل بدانها سپرده و دوري جستن از آنها را تاب نمي آورد.دوم اينكه، تكليف وي با مذهب يكسره نشده و آن را با دست پس مي زند و با پا پيش مي كشد و در برزخي چنين دچار شدن او را مي آزارد.سوم ،با هر نوع حكومتي سر ناسازگاري دارد و نمي تواند به عنوان خوانشي متفاوت آنها را بپذيرد تا دست به اصلاحشان بزند.حتي ايده آل ترين حكومت نيز نخواهد توانست او را قانع سازد چرا كه با تمامي معرفتي كه نسبت به جوامع سياسي دارد با آنها مصلحانه برخورد نمي تواند بكند چون صداهاي مختلف را دوست نمي دارد.

اما داستان «قابله ي سرزمين من» :اين داستان در سه اتمسفر متفاوت شكل مي گيرد.نخست خانه ي حاجي كه زنش قابله است و ديگري فضاي فانتزي خواب قابله كه امكان تاويل را براي خود محفوظ نگه مي دارد و آن ديگري اتاق زائو كه از واقعيت فاصله گرفته ساختار داستان را به سورئال متمايل مي كند.

در اتمسفر نخست،وقايعي ملموس رودررويمان ايستاده است و قابله عشق خود را به پسرش نشان مي دهد كه اين مرحله را من در آستانه ي مدرنيته ايستادن فرض كرده ام.در اين قسمت،روح معذب زن ايراني به خوبي نشان داده مي شود.زن سعي مي كند خواسته ي گناه آلوده ي خود را با توسل به مذهب توجيه كند و آرزوي حج در ذهنش نقش مي بندد،اما يكي از پسرها به او گوشزد مي كند كه در حج بايد خدا را بجوري نه پدر را و قابله اذعان مي كند كه هر كس را كه دلش بخواهد مي جورد و اين يعني در آستانه ايستادن.براهني در داستانهاي پيشين خود نيز نشان داده است كه ابايي از مطرح كردن دلخواسته هاي خود و يا شخصيت هايش را ندارد و به خوبي مي تواند تا آستانه خود را و خوانندگانش را همراه ببرد حتي اگر او قابله ي بي سوادي باشد.

 در اتمسفر دوم ،كه گشوده به تاويل است،خواب قابله را ناظريم و در اينجا براهني خود را آدمي مذهبي نشان مي دهد هر چند كه در نظر  روشنفكران وي مذهب گريز جلوه كرده ،اما من در اتمسفر دوم رُك گويي او را در مورد حج مشاهد مي كنم كه يكساني زن و مرد را ابراز مي كند.در خواب- قابله طواف دور کعبه را مشاهده مي كند كه زن و مرد در هم لوليده اند و او نمي تواند بين زنان و مردان تميزي قائل شود و همين عبارت ذهن خواننده را به براهني گره مي زند كه شايد بر آن است كه بي جنسيتي را در اسلام نشان دهد.زنان و مردان سفيدپوش در كنار هم هروله كنان طواف مي كنند و قابله در خواب نمي تواند جنسيت آنها را تشخيص دهد و به اين معني مي رسد كه آنها جنسيتي ندارند،پس هيچ كدام نمي تواند بر ديگري تفوق داشته باشند.در اين بخش نويسنده را روشنفكري ديني فرض مي كنم.اما هنوز در آستانه ايستاده است چرا كه نمي تواند درونه ي خود را بي نقاب در معرض داوري بگذارد.

در اتمسفر سوم،مردي را بر خلاف عادت حامله مي بينيم تا بدانيم كه براهني دست به تغيير ساخت داستان زده است كه حرف هاي خود را در ميان آرايه هاي سبكي بيان كند.مرد مي خواهد بار خود را زمين بگذارد و در اين راه قابله بايد او را ياري كند.هر چند كه در اين اتمسفر زيباترين بخش داستان را شاهديم اما باز سردرگُم نظريه پردازي عوامانه ي براهني مي مانيم.براهني همانند عامه ي مردم كه به سياست بدبينانه مي نگرند و همه وقايع را ساخته ي قدرت هاي بزرگ فرض مي كنند سعي دارد اثبات كند كه مرد از يك مردخارجي آبستن شده است و براي گفته خود دليل نمي آورد و در اين بخش خود را در حد افراد بسيط تقليل مي دهد.نشانه گذاري هاي براهني ما را به شناخت ابژه رهنمون مي شود،اما نمي تواند نتيجه اي كه داستان مي تواند داشته باشد يا خواننده را با تاويل خود بدان برساند دست يابد.اين بخش از داستان روگرداني از نگريستن به گستره ي دنياي مدرن است.با خوانش اين بخش از داستان نه تنها نمي توانيم از آستانه گذر كنيم بلكه عقب نشيني نيز مي كنيم.آيا حاملگي مرد متدین توسط  فرد خارجي نمي تواند اتهامي درون تهي باشد؟آيا با اين بينش نمي توان حمل هر كودكي را به ديگري نسبت داد؟آيا اين نظريه به هر مرد و يا زني كه قابله ي براهني با طيب خاطر و لذت او را مي زاياند نمي تواند تعميم پذير باشد؟آيا اين اتهام امتناع از مدرنيته نيست؟چرا پيش از اينكه حامله شدن آن مرد را طبيعي جلوه دهيم سعي مي كنيم وي را منتسب به افراد بيروني كنيم؟با اين اتهام بيش از اينكه مرد را صداي متفاوت فرض كرده و به ياريش بشتابيم و يا با او به مبارزه برخيزيم سعي مي كنيم خودمان را بفريبيم.مسئله ي قابله نبايد اين باشد كه چه كسي تخم را در رحم مرد كاشته است،بلكه بايد مسئله ي او نامتعارف بودن حاملگي باشد.چگونه مردي مي تواند كودكي را بزايد؟قابله زماني كه به اين مسئله دقت كند فرهنگ مذكر را به نقد نشسته است.اما براهني با توجه به اينكه اثري زيبا خلق كرده با توسل به شعار ارزش اثر را تقليل مي دهد.اگر از كنار كسي كه مرد را حامله كرده بي تفاوت مي گذشت افكار خواننده را به چالش بر مي داشت كه خود به نتيجه برسد،اما اين امكان از خواننده گرفته شده تا باز هم در اين متن براهني نتواند جلوي صداي خود را بگيرد و باز مقتدرانه خواسته خود را بر داستان تحميل كرده است.


حال اين مرد(براهني عزيز) كه مي تواند پدر من باشد با تمامي شناختي كه از مدرنيته دارد به دليل اينكه تخته بند فرهنگ پيشين خود است،نمي تواند پدرسالارانه به متن ننگردد و نمي تواند شاگردانش را از مريد بودنش خلاصي دهد و آنها را براي رسيدن به دموكراسي تشويق كند و از اين روي نگرش دیکتاتورمابانه ي او بر شاگردان و بر متن را مي بينيم

كاش امكان شكافتن و تحليل سرراست تر داستان را داشتم و برايتان مي نوشتم.در هر حال اتمسفر سوم ،زايش كودكي را نشان مي دهد كه با پاي كوبي و شادي جامعه چشم به جهان گسترده مي گشايد و همگان او را استقبال مي كنند.آيا نبايد دليل استقبال اين كودك كه زنا زاده است و به طوري غيرطبيعي زاده شده مورد بررسي قرار مي گرفت؟تنها لذت اين بخش اشاره مجدد براهني بر فرهنگ مذكر است كه در تحليل هايش نيز پيش ترها بدان اشاره كرده بود.

داستان با چرخشي ناگهاني كه سبك رئال را به سورئال بدل مي كند ،پايان مي گيرد و از اين رو در ظاهر گشوده به تاويل مي ماند و خوانندگان مي توانند برداشت هاي خود را زندگي كنند؛اما،مگر غير از يك برداشت برداشتي ديگر از داستان مي توان به دست داد؟براهني با تغيير ساختار نمي تواند امكان تاويل ايجاد كند چرا كه همه ي تاويل ها به يك مدلول خاص منتهي مي شوند.گشودگي متن تنها به يك مدلول نظر مي كند و در حقيقت مي توان گفت كه اين اثر تاويل پذير نيست.تنها يك قرائت از آن بيرون مي آيد.زائوي سرزمين ما در همبستري با يك مرد خارجي باردار شده است و زماني كه فرزندش را مي زايد معصومانه به خواب فرو مي رود و حتي صداي هلهله ي شادي ديگران را نيز نمي شنود.

حال اين مرد(براهني عزيز) كه مي تواند پدر من باشد با تمامي شناختي كه از مدرنيته دارد به دليل اينكه تخته بند فرهنگ پيشين خود است،نمي تواند پدرسالارانه به متن ننگردد و نمي تواند شاگردانش را از مريد بودنش خلاصي دهد و آنها را براي رسيدن به دموكراسي تشويق كند و از اين روي نگرش دیکتاتورمابانه ي او بر شاگردان و بر متن را مي بينيم .شناخت وي از معرفت دنياي پيش تاخته ي مدرن مي تواند ادبيات را از مرحله ي آستانه اي پيش براند.براهني بايد دور از همه ي آموزه هايي كه در محلات تبريز ياد گرفته امكان همسويي همه نويسندگان را مهيا سازد.او بخش بسياري از مسير را پيموده و به ذروه سنت و مدرنيته رسيده است و هم اينك تنها يك تلنگر كوچك خواهد توانست كه وي را و ادبيات را به آن سوي ذروه پرت كند.به دنياي خردورز. جز او کمتر نویسنده ای را می توان سراغ گرفت که زبان به اعتراض گشوده و دلخواسته های مردمش را مطرح کند.او شاید تنها نویسنده ای باشد که بر این امر فایق آمده است و دیگر نویسندگان تنها وقایع نگار بوده و بحران ها را نتوانسته اند در داستان هایشان مطرح سازند با این همه خود وی در چنبره تک صدایش گرفتار آمده و نتوانسته صداهای دیگر را در خود انعکاس دهد.

با عمق نشتري كه اين طبيب بر كالبد فرهنگ ايراني مي زند،اگر از خود نيز فاصله گرفته و به صداهاي ديگر مشروعيت ببخشد امكان هم صدايي ديگران با وي مهيا شده و جامعه ي ايران يك گام به پيش خواهد رفت.به یقین امروز تنها براهنی می تواند صداهای متفاوت را بشنود و پاسخ شان دهد و متفاوت بودن صداها را تقبیح نکند.اگر برای رسیدن به دموکراسی نیاز به کسی باشد که مبانی و مفردات دموکراسی را بشناسد(البته در میان رمان نویسان و شاعران)بهتر از براهنی یافت نمی شود.اميدوارم كه اين اتفاق به زودي رخ دهد كه جامعه ي ادبي به مرداني از اين دست بسيار نيازمند است.


2 نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 11:14  توسط حسن فرهنگی  |