تبليغاتX
هیچ در هیچ
اين شهريار ما نبود

 

نقدي بر سريال "شهريار"

 

منتقد در مواجهه با اثري كه پديد آورنده يا پديده آورندگان آن به خودسانسوري دچار شده اند به لكنت و كندي زبان دچار مي شود و نمي تواند بدون درك حواشي به اصل مطلب بپردازد.از اين روي كارش بسي دشوارتر مي نمايد و در اين دشواري و ناهمواري مسير، سعي مي كند از طرفي، خلق اثر را امري مبارك و مغتنم بشمارد و از آن حمايت كند و از ديگر طرف نقاط ضعف آن را برجسته سازد تا از آن طريق امكان نگرشي ديگر بر اثر را فراهم ساخته و بهانه ي رشد را براي هنرمندان مهيا سازد. برخورد با سريال "شهريار" نيز از اين دست است. از طرفي به كارگردان سريال "كمال تبريزي" بايد تبريك گفت كه توانسته است زندگي يكي از مفاخر ادبي كشور را به تصوير بكشد و از سوي ديگر بدون تكيه بر احساسي گري به نقد آن پرداخت.نويسنده ي سريال به خوبي مي دانسته كه نمي توان زواياي مختلف زندگي محمدحسين بهجت تبريزي را به تصوير بكشد. ناچار مي بايست از شهريار چهره اي ساخته مي شد كه مورد پسند سفارش دهندگان مي بود. بهترين روش براي به ثمر نشاندن اين اثر نگاه ايدولوژيكي به زندگي استاد بود و پرداخت غيرهنري بدين موضوع موجب شد كه انتظار خاصان روزگار و كساني كه با فرهنگ و ادب اين كشور انس ديرينه دارند برآورده نشود؛ حتي مخاطب عام تلويزيون نيز با ديدن قسمت هاي پاياني سريال "شهريار" آه از نهاد بركشد و با خود نجوا كند كه اين شهريار ما نبود.

بسياري كمال تبريزي را يكي از چهره هاي موفق سينماي ايران مي دانند اما اينكه اين چهره ي موفق توانسته است از عهده ي سريال شهريار برآيد يا نه سخني ديگر است. بنده به عنوان همشهري كارگردان و كسي كه افتخار آشنايي با استاد شهريار را داشتم هم صدا با كساني كه تيزهوشي و رندي و بي باكي و طنازي شهريار را ديده بودند مي گويم آقاي كارگردان شهرياري كه تو مي شناختي شهريار من نبود. اين شهريار مظلوم و بيمار كه از همه مي هراسد و در وضعيتي كميك شاعران بزرگ روزگار خود را تحت تاثير قرار مي دهد شهريار واقعي نيست. او شخصيت خيالي تو است. براي روشن شدن موضوع به ضعف هاي عمده ي سريال اشاره مي كنم.                       

 

     http://www.etemaad.com/Released/87-02-19/184.htm#23971

مطالب مرتبط http://www.etemaad.com/Released/87-02-26/185.htm#72565

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 13:7  توسط حسن فرهنگی  | 

Two New Books Will Be Published By Hassan Farhangi


Two New Books Will Be Published By Hassan Farhangi

He Is an Iranian author in the early age of 37 years old. He will publish a novel "He was crying in The arms of God and Said Don’t Die” and story collection of “Rain Come Down From Sky, Lilia", in Tehran.

 

 

 

 

“Hassan Farhangi” was born in Tabriz in 15-1-1349 (1970).

He spent his childhood and teenage years there, when he was teenage years, two novels "Honor" and “Along with love" were published. He said: “Although I do not accept the two novels as my works, these novels helped me improve due to having experienced writing by these novels."

Most of his works are “novels” and “short stories” that some of them are designated or selected for literary reward.

According to Atiban's correspondent: “Two works of Hassan Farhangi will be published by Nashre Sales publishing co. "He Was Crying in The Arms of God and Said Don’t Die” (novel), and collection story of Rain Come Down From Sky, Lilia" by Karevan publishing co.

He has published novels as "women laugh like each other", "Leili is inevitable pretext", "The majesty is Christian", " The author never dies, he is making jokes", " The love memories of a beggar "(selected work in Iran literary Mehregan reward") , moreover "a damned nice cat" and " my breath is stopped, you breath" are the novels ready for publish.

His collection story has been published as "Without Tahmine, I am not a real man".

This Iranian author has criticized anthropology in the novel of "Kalider" by “Mahmud Dolatabadi”, therefore he intended to Publish critic as "readout of violence with Iranian women".

 

Translated by Z.Badali

End Of Message

   ****



خبر چاپ دو كتابم در سايت آتي بان
2 نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 19:44  توسط حسن فرهنگی  | 

الو - لالي؟!
 

من از دور تماشاشان مي كردم و به فكر فرو مي رفتم.به خاطر اينكه هم محله اي بوديم خوب مي شناختمشان.هر دو ترك بودند،هر دو كتابخوان و هر دو كمي با بقيه ي فاميل فرق داشتند.قبل از اينكه بفهمم دختر پسر را مي خواهد دوستش داشتم. آنوقتها براي ازدواج و حالا براي اينكه حس گمشده ام را در او پيدا كنم دوستش دارم.تپشي كه در قلبم با فكر كردن به او مي افتد نشان مي دهد هميشه دوستش خواهم داشت.جرات نمي كردم با او حرف بزنم زنگ مي زدم خانه اشان گوشي را بر مي داشت مي گفت الو،بفرماييد.من كه حرف نمي زدم مي گفت لالي.همين قدر هم كافي بود كه احساس كنم ضربان قلبم بيشتر شده. دلم براش يك ذره مي شد.دوباره زنگ مي زدم باز گوشي را بر مي داشت و باز مي گفت لالي و من توي اتاق وامي رفتم. جراتش را نداشتم كه بگويم لال نيستم.دوستت دارم.آن روزها جراتش را نداشتيم.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 15:16  توسط حسن فرهنگی  | 

فرورديني ها متحد شويد تا سگ شويم

 

 

 

 

هاف هاف . مي نويسم سگ . مي ترسم از سگ . از خودم. هميشه مي ترسيدم از سگ. از...

من بايد سگ باشم. سنگ بردارم و پرت كنم به طرف سگ كه چه؟‌ كه مي ترسم از سگ. از روز تولدم كه سگي بوده. بايد خصلتهاي من هم سگي باشد و سنگ بر ندارم كه پرت كنم به طرف خودم. اما اين كار را هميشه مي كنم. چون مي ترسم از خودم از... خودم را جلوي آينه نگاه مي كنم و پوزه ام را كمي جلو مي آورم و زوزه مي كشم. زوزه زوووو بايد كودكيم تا از نفس نيفتاده بدود و دنبالش كنند.سگ را. من را. وقتي از نفس افتاد سگ  پيري باشم كه از تك و تا افتاده ام نه زوزه اي نه پارسي. عمر هي مي گذرد و من آيا هاف هافو مي شوم. با گوشهاي آويزان؟ هنوز مي ترسم از سگ. سنگ بر مي دارم...كه خودم.

-------------

هق هقم قطع نمي شد. صورتش را برگرداند طرفم و آرام گفت: دكتر خاطره ي قشنگي از يك سگ دارم گوش مي كني برايت تعريف كنم؟

هنوز داشتم گريه مي كردم.گفت: خواهش مي كنم بيا نزديك تر.

نمي دانم چه اتفاقي افتاده بود كه عثمان اينقدر با من همراهي مي كرد. به خاطر معرفتش مجبور بودم قصه اش را گوش كنم.روي كف سياه و نمور سلول سر خوردم به طرف ميله ها و سرم را از پشت تكيه دادم به ديوار و او شروع كرد به حرف زدن و حرفهاش عشق من را به مفيستو بيشتر كرد و بيشتر دلم خواست براي خودم كه حالا توي سلولي كه بوي زهم شاش مي دهد بدون مفيستو شسته ام گريه كنم. من غمگين خودم بودم كه تنها مانده ام و قصه ي عثمان تصور تنهايي من را دو چندان مي كرد كه دايي او در كردستان سگي داشته باشد كه سالها نگهبان گله و خانه ي او بوده باشد تا اينكه پير بشود و دايي عثمان خيال كند از دست اين سگ ديگر هيچ كاري بر نمي آيد جز اينكه در گوشه اي بنشيند و زل بزند به اطراف و گاهي زوزه هاي خفيف بكشد و دايي او يك روز تصميم گرفته باشد كه سگ را از سر خود وا كند و او را به همراه خود به كنار رودخانه اي برده باشد كه آب زلال با سرعت مي گذرد.به قلاده ي سگ چوب سنگيني را وصل كرده باشد و با او به طرف قسمت عميق رودخانه رفته باشد و آنجا با گوشهاي سگش بازي كرده باشد و سگ چشمهاي زنده و معصومش را به دايي او دوخته باشد كه با او اين كار را نكند و دايي او هيچ توجهي به آن نگاه هاي مهربان نكرده باشد و سگ را هل داده باشد به داخل رودخانه و سگ افتاده باشد داخل رودخانه و به خاطر چوب سنگيني كه به قلاده اش بسته شده رفته باشد توي آب و دايي او بي اعتنا نگاهش كرده باشد و آخر سر ديده باشد كه سگ توانسته چوب را از خودش جدا كند و چند متر آن طرفتر توانسته است كه خودش را به خشكي نزديك كند و دايي او دويده باشد به طرف سگ و از پر شالش كاردي را بيرون آورده باشد و سگ كه مي خواسته از آب بيرون بيايد بدست او زخمي شده باشد و دايي او كه تقلا مي كرده كار سگ را تمام كند پايش به سنگي گرفته باشد و افتاده باشد به داخل رودخانه و دست و پا زده باشد و يك مرتبه احساس كرده باشد كه سگ با دندانهاي تيز و قويش يقه ي پيراهنش را گرفته و او را از آب بيرون مي كشد و دايي او نجات پيدا كرده باشد و ببيند كه سگ كنار پاي او روي پاهاش خوابيده و خون از گردنش جاري است و كم كم چشمهاش هم آمده باشد و ديگر هيچ وقت بيدار نشود و دايي اش مدتها به ياد سگش كه افتاده باشد غمگين شده باشد كه نبايد با حيوان زبان بسته اين كار را مي كرد.همين.اندوه دايي او فقط همين باشد كه نبايد با حيوان زبان بسته اين كار را مي كرد.بعد دوباره زندگيش را از سر گرفته باشد.

----------------------

قطعه ي بالا بريده اي از رمان جديدم است كه به زودي نشر ثالث منتشر مي كند با نام" در آغوش خدا گريه مي كرد و مي گفت نمير"

آيا مي توانم از امروز به بعد از سگ نترسم. از خودم؟ و سگ بشوم.طوري كه فراموش نكنم پيرمرد روزي جلويم استخواني انداخته بود و تنها براي همين به خاطر يك استخوان او را از غرق شدن نجات بدهم.امروز ۱۵ فروردين روز تولدم است.تا چند دقيقه ي ديگر از شكم مادرم بيرونم مي كشند و سگي پارس مي كند.سگي كه استخواني از دستتان گرفته و هيچ وقت فراموشتان نمي كند. توي رودخانه غرقش كنيد اين سگ را گازتان نمي گيرد. از دستتان استخوان گرفته گازتان نمي گيرد.روزي پيشاني اش را نوازش كرده ايد و بوسيده ايد گازتان نمي گيرد.توي رودخانه غرقش كنيد اين سگ را...نترسيد گازتان نمي گيرد.

پس فرورديني هاي سال سگي متحد شويد تا سگ شويد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 12:39  توسط حسن فرهنگی  | 

قفس

 رویایی

 

فروردين 87 با رخوت 86 شروع شد. موقع تحويل سال صورتم را شستم؟ نه. چيزي يادم نيست.دست از سرم برداريد.

اول فروردين پيشنهادهاي زيادي را براي سفر رد كردم.اين روزها مثل كرگدن شده ام.

دوم فرودين بد قلق تر از هميشه. با دوست خانوادگيمان مي رفتيم شمال. ترافيك عجيبي بود. بعد از كندوان پا كردم توي يك كفش كه بايد برگرديم و برگشتيم.

دوستم اصرار مي كرد بايد از جاده ي چالوس برويم و به حرف همه ي ما كه آنجا ترافيك است گوش نمي داد.پس سفر ناتمام ماند.

15 فرودين در تبريز بچه اي به دنيا مي آيد كه اسمش را مي گذارند حسن - من

----------------------------------------

چند سال پيشتر با شوهرش كوله اي را ا نداخته بودند روي دوششان و همه ي اين راه ها را پياده گز كرده بودند. متفاوت با همه ي كساني كه مي روند سفر.زن وجب به وجب جاده را مي شناخت.نقش بازي كرده بودند. تو مرد بي رحمي باش كه به من بگويد. هي تو براي چي اينجا نشستي؟

من زني باشم كه شوهرم را آزرده ام. چه فرقي مي كند مي توانيم بعدا نقشمان را عوض كنيم.دم زندگي دراز است! حالا مي فهمم كه زياد هم دراز نيست - تو مردي باشي كه زنت را آزرده اي و من آن زن باشم.

-         زنيكه ي پيزوري اينجا چيكار مي كني؟ بوي سگ مي دي. مشتري ها ازت رم مي كنن.

سر نقشهايمان با هم دعوا كرده باشيم و از هم جدا بشويم. حالا آمده باشم شمال وجب به وجبش را گشته باشم كه تو را پيدا كنم. نشسته بود كنار همان متلي كه با هم غذا خورده بودند و نگهبان متل آمد و با خشم گفت: زنيكه ي پيزوري اينجا چيكار مي كني؟ بوي سگ مي دي. مشتري ها ازت رم مي كنن.

زن خنديد. گفت: اين حرف دهن تو نيست. من و شوهرم ساختيم. براي نمايشي كه قرار بود بازي كنيم.

نگهبان لگد انداخت طرف زن.

-         برو گم شو.

زن و مرد جواني دورتر نشسته بودند كنار آلاچيق و چايي مي خوردند.همانجايي كه قبلا زن با شوهرش نشسته بود و قليان كشيده بود و پنهاني شوهرش را بوسيده بود. زن به طرفشان رفت و با حسرت نگاهشان كرد. بعد دل دل كرد و رفت نزديكشان.گفت:‌ اجازه مي دين با شما چايي بخورم.

زن و مرد با اكراه به او نگاه كردند و روي نيمكت سريدند و به هم نزديك شدند و همديگر را بغل كردند.زن روبرويشان نشست و گفت: چايي نه. فقط نگاهتان مي كنم.فقط...

پسر دايي ام زنگ زد كه به خاطر شما از راه شمال مي رويم مشهد. ما حالا سياه بيشه ايم. گفتم ما تهرانيم نرفته برگشتيم.

در فروردين امسال هنوز هيچ شاعري نمرده است. نشانه ي خوبي است انگار.اما هنرپيشه ي چهل ساله اي بنام داود اسدي سكته كرد و مرد.نشانه ي خوبي نيست.انگار

حس غريبي دارم.من زنداني شده ام. چطور مي شود پرواز كرد؟ چند فروردين ديگر بايد توي قفس باشم. لعنت بر قفس.

2 نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 13:5  توسط حسن فرهنگی  | 

مرد خسته بود

فرودين 86 - خانه در من مي ماند يا من خانه را ترك مي كردم؟

خانه را ترك كردم . گفتم هوايي خورده باشم اما هوا مرا خورد. وقتي به خانه بر مي گشتم پيرتر بودم.

ارديبهشت 86 ريش ها را از ريشه مي كندم . آنها رنگ عوض كرده بودند. با باورم ور مي رفتم. بالاتر از سياهي رنگي نيست؟  پس سفيدي ريش ها ...!

خردار 86 تا اسفند 86 كار- بي كاري – حزن – خوشحالي – كنار همه تنهايي – نوشتن – نوشتن- نوشت آيا اشتياق فرودين 87 را خواهم داشت؟

86 من در نگاه همه خوب – عالي – موفق

86 من در نگاه من نفس كشيدن هاي اجباري- در ميان رجاله ها – نفس كشيدن هاي اجباري . نوشتن – نوشتن- نوشتن – نوشت آيا اشتياق فرودين را خواهم داشت؟

-----------------------------------------------------------------

زن گفته بود با سيلي صورتمان را سرخ كنيم بهتر از اين است كه مردم بفهمند داريم مي سوزيم – كباب مي شويم. مرد گفته بود اين را زن دوستم هم به شوهرش گفته است و زن گفته بود اين را زن ها توي كريدور مدرسه ايستاده بودند و به هم مي گفتند.

زن گفت: براي بچه ها مي شود چيزي خريد؟

مرد شال كلاه كرده بود. گفته بود: اميدوارم.

براي دو دختر كوچك ترشان خريد كرده بودند. زن مي گفت آنها كه عيب و ايراد نمي گيرند هنوز. لباسشان بوي نويي بدهد كافي است و حالا رفته بودند به بوتيكي كه براي دختر بزرگشان مانتو و شلوار بخرند. مرد گفت: خسته ام . فروشنده تعارف كرد كه بنشيند روي صندلي پلاستيكي قرمز رنگ كنج مغازه. زن يكي يكي لباس ها را مي ديد و نق مي زد كه چقدر گران. مرد چشمهايش را بسته بود و بي اعتنا به همه خوابيده بود. فروشنده گفت: شما خريدار نيستي انگار. قيافه ات به خريدار نمي خورد.

زن گفت: خريدار شاخ و دم دارد انگار.

مرد را صدا زد

-         بلند شو برويم.

مرد را صدا زد.

-         توي خوونه مي خوابيدي خب.

مرد را فروشنده صدا زد.

-         آقا اينجا كه جاي خواب نيست.

اما مرد اعتنايي به حرف هيچ كدامشان نمي كرد. او خسته بود. آنقدر خوابش سنگين بود كه روي دستها بردندش.

------------------------------------------------------------

فرودين 87 شاعري خواهد مرد!

دوستانم به من تلفن خواهند كرد كه چرا مردم اينقدر غمگينند و من فكر خواهم كرد. چرا؟ نيستند؟ هستند؟ چرا نيستند؟ چرا هستند؟ خواهم نوشت. خواهم نوشت. خواهم نوشت. نوشت: اين سرزمين لعنتي...

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 12:17  توسط حسن فرهنگی  | 

مرگ اصلاحات

 

ما همه دشمن هميم. جناح هاي سياسي در ايران از هر حربه اي براي كاستن از هم فايده مي برند و هراسي از لكه دار كردن شان و جايگاه انسانيشان ندارند. اصلاح طلبان در اين انتخات نيز باختند چرا كه آنها بازنده ي هميشگي هستند. مي گويند آدم عاقل چند بار از يك سوراخ گزيده نمي شود و آنها بارها گزيده مي شوند. به سوراخي دست مي كنند كه مي دانند اژدهايي در آنجا خفته است. اگر مردم به آنها راي مي دهند نه به خاطر هوش و برنامه ريزيشان كه به دليل خستگي مفرط مردم از انحطاط است و تصور مي كنند از روزنه اي كه گاهي نظريه پردازان اصلاحات مي گشايند مي توانند به گستره ي آسمان بنگرند و راي مي دهند. اما كم كم مردم اعتقادشان را به اصلاح طلبان از دست خواهند داد. آنها در اين دوره از انتخابات بدترين و ناشيانه ترين تصميم را گرفتند كه دلايلم را مطرح مي كنم.

1-   در خلوت به تاثيرگذاران اين حزب گفته بودند كه در انتخابات شركت نكنند. عرض خود نبرند و باعث زحمت اصولگرايان نشوند. در اين پيام عزمي خوابيده است كه اصولگرايان مانع رسيدن آنها به صندلي هاي مجلس خواهند شد و براي اين منظور از هر وسيله اي استفاده خواهند كرد.

2-   اصلاح طلبان كه بر حق خود پافشاري كرده و وقعي به تهديدها نگذاشته بودند  كانديداي انتخابات شدند اما از فيلتر تنگ ناظران جان سالم به در نبردند و بسياري از آنها رد صلاحيت شدند تا جايي كه آقاي خاتمي ي محافظه كار اعتراض كرد و به بداخلاقي انتخاباتي اشاره كرد. اما گوش اصلاحات انگار آسيب ديده بود. پيام را نمي گرفتند و يا خود را به كوچه ي علي چپ مي زدند. آنها هنوز براي شركت در انتخابات پافشاري مي كردند.

3-   بررسي ها نشان داد كه تكليف 160 كرسي مشخص شده است و اصولگرايان پيشاپيش بر صندلي هاي خود تكيه داده اند بدون اينكه انتخاباتي صورت بگيرد اما اصلاح طلبان هنوز به روزنه اي باريك مي نگريستند. پس شعار دادند كه در مجلس اقليتي قوي تشكيل خواهيم داد. آنها نمي دانستند كه مرحله ي بعدي كه پاي صندوق ها مشخص مي شود در دست رغيب است. تنور انتخابات را سعي كردند داغ تر كنند. هر چند كه اين دوره كسي گرمايي از اين تنور احساس نكرد. اما در هر حال انتخابات شكل گرفت و 50 صندلي هم به ياران اصلاحات داده شد. اما در ميان اين افراد نام كساني كه قرار بود اقليتي قوي تشكيل بدهد به چشم نمي خورد. اين افراد بيشتر محافظه كاراني هستند كه در چهار سال در انفعال به سر خواهند برد و كمتر صدايي از آنها بيرون خواهد آمد. بود و نبود اين اقليت در مجلس هيچ تفاوتي نخواهد كرد و براي اينكه به بي انصافي متهم نشوم بايد بگويم تاثير بسيار اندكي خواهد داشت.

اما اصلاحات مي توانست دوباره جان بگيرد به شرطي كه رهبرانش مي توانستند بازي را عاقلانه پيش ببرند. آنها گزينه هاي ديگري را مي توانستند انتخاب كنند. از جمله تحريم انتخابات. با انتشار بيانيه اي مي توانستند به دلايل عدم موفقيت در رقابت اشاره كرده و با دفاع از يارانشان كه رد صلاحيت شده بودند اين دوره از مجلس را به حريف بسپارند. اتفاقي كه مي افتاد قابل پيش بيني بود.

1-   مردم از آنها در دوره هاي بعدي دفاع مي كردند چرا كه مي ديدند اصلاح طلبان به موقع مي توانند اعتراض كنند. آنها هميشه دچار انفعال نيستند.

2-   آنها نتيجه ي بازي را كه از پيش تعيين شده بود تغيير مي دادند تا اصولگريان در طي ساليان متمادي اعتماد به نفس آنها را خدشه دار نسازند كه شما شركت كرديد و مردم انتخابتان نكردند

3-   با ايجاد امكان يكدستي دولت و مجلس و ديگر قوا مشكلات را متوجه آنها مي كردند و در لايه هاي زيرين جامعه به فعاليت مدني مي پرداختند.

4-     چهره ي اصلاحاتي خود را حفظ مي كردند و نشان مي دادند كه در مقابل عدم التزام نيروي رغيب در مقابل قانون ايستادگي كرده اند.

در هر صورت اصلاحات به دليل اينكه انديشمندان بزرگي ندارد و كدخدا منشي اداره مي شود اينبار نيز شكست خورد و بارهاي ديگر نيز شكست خواهد خورد. آنها نبايد فريب پتانسيل اعتراضي خود را بخورند. مردم اگر براي فرار از انحطاط نبود هيچ وقت بدانها راي نمي دادند. اين اشتباه هزينه ي گزافي را بر آنها تحميل مي كند كه در آينده شاهدش خواهيم بود. اصلاحات اگر بخواهد احياء شود بايد به انديشمندان جوان خود تكيه كند و از محافظه كاري دست بردارد. يعني بايد پوست اندازي كند.   

2 نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 18:31  توسط حسن فرهنگی  | 

گم

------------------------------------

دست دست كه مي كنم

دستهايم براي گدايي دراز است چون

چيزي گم شده از دستهايم كمي

چيزي شبيه آبي

چيزي شبيه آسمان

چيزي شبيه تن

                 وطن

 

در نگاه كفترهاي كوچه ي ما

در دل دل ِ دستهاي من

چيزي گم است.

آسمان ِ خانه ي من

                            كفتر ندارد

و كودكي كه گدايي مي كند

                               دست...

 

 

نه!

دارد

دستهايي كه زير ِ پيراهن چركين پنهان

دست دست مي كند كه

چيزي بگويمش

و تا مي گويم بوسه

تا مي آيم بگويم عشق

تا مي آيد بپرسد پدر

تا مي خواهم بگويم وطن

ماشيني روي لبخندم ويراژ مي دهد

و خنده ام له مي شود

 

خنده هاي ماسيده بر سنگفرش پياده رو را....

نه

اين خنده براي او خنده نمي شود

دست دراز مي كنم

دست ندارد كه دراز

--------------------------------------------------------------------------------------

مي گويند بهار مي رسد. من مدام مي نويسم.اين روزها كاري بهتر از نوشتن نيست. مي گويند همه براي عيد مهيا مي شوند من كودك بي دستي را مي بينم كه دستهايش را براي گدايي دراز كرده است.

2 نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 10:43  توسط حسن فرهنگی  | 

"سنتوری" مرثیه ای بر خودکشی وطن

نگاهي كوتاه به فيلم سينمايي "سنتوري" ساخته ي داريوش مهرجويي

 

اگر تا ديروز با تاويل فيلم "مادر" ساخته علي حاتمي سينماگران در صدد رمزگشايي از نشانه هاي تصويري بودند و از مادر به عنوان كيانمان ايران ياد مي كردند زين پس خواهند توانست با رمزيابي در "سنتوري" ي داريوش مهرجويي به كار خود ادامه داده و با انگشت گذاردن بر زخم هاي به چرك نشسته ايي كه اين فيلم در صدد وانمايي آنهاست به حل مشكل بينديشند و جامعه را براي برونشد از وضعيتي كه در آن دچار شده است ياري رسانند.

"سنتوري" با بهره گرفتن از صنعت استعاره و ايهام در صدد است حرفهاي نشانه دار خود را كه گاهي نيشدار و سوزاننده است به مخاطب بفهماند و در اين مسير موفق نيز عمل مي كند. چندان كه بينندگان اين فيلم از هر قشري كه باشند رابطه ي تعميم يافته ي يك هنرمند معتاد را به همه ي مردم درك مي كنند و آه از نهاد بر مي كشند.

پس از مشخص شدن تاریخ اکران؛ احتمالا ً سنتوری با صدای محسن چاووشی اکران می شود


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 15:13  توسط حسن فرهنگی  | 

ماهي ها در خلوت نيايش مي کنند
نقدي بر رمان وقت نيايش ماهي ها
 
حسن فرهنگي

سردرگمي بزرگ نويسندگان ايراني به خصوص بعد از انقلاب اسلامي در چگونه نوشتن داستان هاي ديني است. پرداختن بدين موضوعات راه رفتن بر لبه تيغ است براي همين کمتر نويسنده يي جسارت ورود بدان را دارد و اگر هم اندک نويسنده يي اضطرار ورود بدان حوزه را در خود احساس مي کند به گيجي و پريشاني دچار شده و در نهايت با دستاني خالي ميدان را ترک کرده و حتي نويسنده بودنش نيز زير سوال مي رود چرا که با توسل به منابع تاريخي و پيش فرض هايي که براي خود در نظر مي گيرد از طرفي امکان خلاقانه عمل کردن که يکي از ابزارهاي کارآمد نويسندگان است را از دست مي دهد و از ديگر طرف به خاطر دخل و تصرف در وقايع تاريخي زيبايي و وجاهت آن داستان ها را نيز از بين مي برد. به طور خلاصه مواد اوليه داستان را قرباني تکنيک و تخيل خود کرده و تخيل خود را نيز به پاي استنادات تاريخي ذبح مي کند. و چنين رويکردي نسبت به داستان هاي ديني ستم مضاعف است.

شعارزدگي بزرگ ترين آفتي است که دامن اين هنرمندان را مي گيرد و نويسندگان خود نيز به اين مهم توجه دارند اما با توجه به سفارشي که ارگان ها و نهادهاي دولتي به نويسندگان مي دهند آنها براي به دست آوردن حداقل امکانات مراکز فوق، ورود به دنياي پيچيده دين و دستمايه قرار دادن موضوعات ديني براي خلق داستان را مي پذيرند. اما دريغ مندانه بايد گفت که کمتر مي توانند اثري تاثيرگذار خلق کنند. پاشنه آشيل بيشتر داستان هاي ديني موضع گيري صريح و غيرهنرمندانه نويسندگان است. کمااينکه کارگاه روياسازي امريکا مهم ترين گزاره هاي اعتقادي خود را با زباني هنري و به طور غيرمستقيم به خورد مخاطبان خود مي دهد.در اين رمان شخصيت محوري داستان فردي است به نام جاسم که پيش از انقلاب با حکومت درافتاده است و هزينه هنگفتي نيز بدين سبب در زندگي مي پردازد. نويسنده درصدد است که پشتوانه فکري جاسم را ائمه قلمداد کند و براي همين اين فرد رمان را به نفع ديدگاه دين محورانه خود مصادره مي کند و نويسنده نيز در سطر به سطر داستان به ياري او مي شتابد و از همين جاست که ضعف تکنيکي نويسنده (نه منظر جاسم به هستي) مشخص مي شود چرا که منظر جاسم به هستي حتي بيشتر از داستان هاي غيرديني مي تواند دستاويز روايت باشد که نويسنده به دليل احساسي گري نمي تواند او را همانند شخصيت داستاني بپذيرد و به زندگي اش بپردازد و نگاه نويسنده به وي نه از سر بي طرفي و اعتدال که از سر همياري و همزباني و حتي مريدي است و همين وجه داستان را به کام خواننده اندکي تلخ مي کند. گام به گام با تکنيک اين داستان آشنا مي شويم.

 

http://www.etemaad.com/Released/86-11-15/214.htm


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 12:41  توسط حسن فرهنگی  | 

آقازاده مرد - زنده باد آقازاده

 

چه تقديري است كه بايد همواره شاهد اندوه و غم و شيون ديگران باشيم و چهره ي خوشي و ابتهاج را براي لحظه ي نبينيم. اين همه اندوه در سرزمين ما ريشه در كجا دارد؟ چرا لبخند از لبهايمان گريخته است و روزاروز چين هاي پيشاني يمان اخم آلوده ترمان نشان مي دهد؟ چرا همديگر را دوست نداريم؟ چرا به محض اينكه دوستي را در غربت مي بينيم دشنه بر گرده اش فرو مي بريم و زماني كه نزديكمان است عيب هايش را نيز حسن تلقي مي كنيم؟ اين همه تزوير‏ اين همه ريا- اين همه دروغ و دغل – اين همه پنهان كاري ريشه در كجا دارد؟ چرا قامتمان در زير فشار اين همه پليدي و پلشتي نمي شكند؟


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 12:37  توسط حسن فرهنگی  | 

کتاب رسالت ِ ما محبت است و زیبایی است
 

برای دوست دیرینه ام محمد آقازاده که این روزها مهربان تر از روزهای پیش است.

برای چون منی که همواره مهربانی را در تمامی زندگی ام سرلوحه خود قرار داده ام ستیزه گری با آن کاری سخت سخیف و مضحک به نظر خواهد رسید. از این روی در ابتدای سخن خواننده فهیم به خوبی متوجه خواهد که من تامل مهربانانه با هستی را بسی نیکوتر از برخورد کین ورزانه می دانم اما مهر یک روی سکه است و دیگر روی آن کین است و از هر سخن مهرورزانه پیام کین ورزانه به گوشم می رسد و همین مرا سخت می ترساند.چه بسیار دژخیمانی که زمان سستی و ضعف تن و جانشان مهربان شده اند چرا که چاره ای جز مهربانی نداشته اند چون دیگر آنها اختیار دار دیگران نبودند بلکه این بار، دیگران اختیار آنها را به چنگ داشته اند.از این روی از مهربانی دلزده ام مگر اینکه در پس آن اندیشه ای خوابیده باشد.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 1:8  توسط حسن فرهنگی  | 

فرشته ها محكوم به تكرارند

 

 نقدي بر داستان <فرشته‌ها بوي پرتقال مي‌دهند>، برنده هشتمين جايزه كتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعات

حسن فرهنگي

حسن بني عامري

 

از پرداختن به حواشي پرهيز مي‌كنم تا به اصل مطلب بپردازم كه چرا داستان‌هاي ماندگار حسن بني‌عامري كه در مجله‌اي چون <ادبستان> به چاپ مي‌رسيد مغفول واقع شدند و او با دستاويز قرار دادن تم اصلي داستان‌هاي فوق به خلق آثار جديد پرداخت كه در مواجهه با آثار پيشينش چندان موفق نبوده‌اند؛ هرچند كه جوايز بسياري را هم از آن خود كرده باشند.

 روزنامه اعتماد ملي

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=53930

 

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 15:14  توسط حسن فرهنگی  | 

مصاحبه با روزنامه ی اعتماد
 

 

آموزش داستان نويسي در گفت وگو با حسن فرهنگي داستان نويس و منتقد
داستان نويس بايد پيشرو تر از فيلسوف باشد

ميلاد ميرمحمد صادقي

داستان نويس ايراني با «جلسه داستان» غريبه نيست. او براي ارائه و اصلاح اثرش نياز به مخاطبي دارد که بر چم و خم هاي داستان نويسي آشنا باشد و نقاط ضعف و قوتش را تشخيص دهد. او از نخستين روزهاي نشستن در اين نشست ها شرکت داشته و امروز هم دارد. چه بسيار نويسندگان تازه کار که در اين جلسات به اشتباه راهنمايي شده اند و به بيراهه رفته اند و چه بسيار کساني که نااميد در نيمه راه بازمانده اند. اما «کارگاه آموزش داستان نويسي» پديده يي نوظهور است. از عمر اين کارگاه ها يکي دو دهه بيشتر نمي گذرد و به همين دليل بسياري بر سر مفيد بودن يا نبودن شان اختلاف دارند.در همين راستا گفت وگويي داشتيم با حسن فرهنگي که تا چندي پيش يکي از همين کارگاه ها را اداره مي کرد. فرهنگي براي ادبياتي ها نويسنده يي نام آشناست که همواره در تلاش براي خلق گونه هاي بکر داستان نويسي است. از او تاکنون آثاري چون «زن ها شبيه هم مي خندند»، «ليلي بهانه ناگزير»، «خاطرات عاشقانه يک گدا» و... منتشر شده است و هم اکنون نيز کتابي در نقد «کليدر» محمود دولت آبادي با عنوان «بازخواني خشونت پذيري زنان ايراني» در دست انتشار دارد.


http://www.etemaad.com/Released/86-10-03/214.htm


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 23:22  توسط حسن فرهنگی  | 

"از یاد رفتن" داستانی که از یاد می رود

 

شاید نزدیک دو سال است که از داستان نویسان ایرانی چیزی نخوانده ام و امروز بر سر اتفاق کتاب از یاد رفتن نوشته محمد حسین محمدی نویسنده ی افغانی توسط گل محمدی به دستم رسید تا بار دیگر با فضای داستانی کشور انس بگیرم . هر چند از نوع افغانی اش.

کتاب "از یاد رفتن" را با کم حوصلگی و خستگی خواندم که دلیلش خود داستان است.تا به امروز ادبیات داستانی افغان ها نشان داده است که علی رغم اشتراک زبانی با ایرانیان نتوانسته  همپای ادبیات داستانی ایرانی رشد کند و نویسندگان این کشور تنها به واگویه ی وقایعی بسنده کرده اند که هر ایرانی از طریق اخبار بارها آن را شنیده است و این وقایع در درون ادبیات افغان هنوز جایی برای خود باز نکرده است.امید که داستان نویسان این کشور به زودی بتوانند از وقایع نگاری محض فاصله بگیرند.

 داستان "از یاد رفتن" اشتیاق خواندن را برای کسی که اندکی با دنیای داستان آشنا باشد بر نمی انگیزد که مختصری به دلایل آن اشاره خواهم کرد.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 11:19  توسط حسن فرهنگی  | 

چرا من اینقدر افسرده ام؟!

وقتی دردهایمان شبیه هم می شود فریاد زدن آن جسارت نمی طلبد. شاید سر دادن این فریاد دردی از من نکاهد اما دیگران را هم در بیان کردن دردهاشان جسور می کند و اگر همه، درد مشترکی را فریاد بزنند مطمئنا برای آن چاره ای پیدا می شود. نیست انگاری زمانی که منفعلانه باشد هیچ گشایشی را از پی ندارد اما اگر بر اساس دانایی و شعور باشد معجزه خواهد کرد . از این روی بر نیست انگاری خود که به افسردگی ام منجر می شود می اندیشم . همواره می اندیشم.

1- ما در میان رجاله ها اسیر افتاده ایم. آیا وقتی از ضمیر ما استفاده می کنم خود نیز به عنوان رجاله تعریف نمی شوم؟ شما چه؟ درست است به نظر می رسد ویروس آن بر دامن همه یمان می نشیند و اندک اندک خود نیز رجاله هایی می شویم که بر قامت پست شده ی خود خنده می زنیم. از این روی از خودمان متنفر می شویم و از این روی از زندگی لذت نمی بریم. در محل کار هر چه بیشتر تلاش می کنیم بیشتر آسیب می بینیم چون اصل بر سفله پروری و تن پروری است . هر که از زیر بار مسئولیت در می رود آسایش بیشتری دارد. هر که بی هنرتر مقبولتر. رفتار مدیران را با هنرمندان ِ کارمند ببینید تا به عمق فاجعه پی ببرید. آنها به اتهام اینکه می خواهند بر فرهنگ بی رمق این مرز و بوم نفسی تازه بدمند دچار سرگردانی اند. ضربه می خورند و تحقیر می شوند و کمترین حقوق را می گیرند و به دلیل حجبی که دارند دم فرو می بندند. آیا اگر چنین است این افراد از دایره ی ما خارج می شوند و جزو رجاله ها به حساب نمی آیند؟ باید خون گریست و گفت نه. این افراد نیز در درونه ی همین جامعه زندگی می کنند و دریغا که خود نیز اندک اندک به تن پروری و باری به هر جهت دچار می شوند و حتی اگر امکانش پیش بیاید زیر پای دیگری را نیز خالی می کنند. اما آیا این حرکت برای آنها سعادتی از پی دارد؟ باید خون گریست و گفت نه. چون این افراد هر چند که از تیررس بدخواهان دور می شوند اما خود به پوچی می رسند. در دنیای درون خود که جز خود کسی را یارای ورود بدانجا و داوری کردن نیست خویشتن خویش را محکوم می کنند و هیچ داوری نمی توانند در این اندازه انسان را تحقیر کند. اما باز نقش بازی می کنند و در مقابل نجوای درون می ایستند.

مدیران به افراد چاپلوس بهاء می دهند و نمامی آنها را قدیر می دانند. از این روی در محل کار به جای کارمند سگهای گرسنه ای را می بینیم که اتاق های مدیران را بو می کشند تا خود را بدانها برسانند و برای خوشباشیشان ترهاتی سر هم بکنند تا چند ساعتی اضافه کاری بگیرند . این افراد نخست بر خود توهین می کنند و اندک اندک رویه ی آنها همه گیر می شود و همه به خود توهین می کنند و زمانی که کسی جسارت توهین کردن بر خود را پیدا کند به یقین بر دیگران به آسانی توهین خواهد کرد و زمانی که پای در کوچه و خیابان می گذاریم احساس می کنیم که همه به هم دهن کجی می کنند . از متلک گفتن به زنانمان بگیریم و برسیم به رانندگیمان و ادامه دهیم.... تا کجا؟

این تنها یک دلیل کوچک است که من اینقدر افسرده ام. اما روزگارم اینطور سپری نخواهد شد باید فکر بکنم. خیلی باید فکر بکنم تا تنها برای خود راه ِ حلی پیدا کنم . تا زمانی که به خودم نرسم و بر خودم حرمت نگذارم به دیگران هم نخواهم توانست . پس اولین قدم را اینطور بردارم. درود بر خودم که می خواهم برای هدف کمترین مزد را بگیریم و بیشترین کار را بکنم. درود بر خودم که مثل سگ اتاق های مدیران را بو نمی کشم و هزینه اش را می پردازم . درود بر خودم که می خواهم قامت بلند انسان را قدر بدانم . درود بر من.

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 22:18  توسط حسن فرهنگی  | 

یا زودتر برگرد

ای وای من، ای وای دل، ای وای چشم ِ تر

در سرزمین ِ خشک، بی قیصر چه باید کرد

چشمم تر است و آسمان را تار می بینم

آیا کسی خورشید را از اوج، زیر آورد؟

خاکش بنسپارید، آخر بی فروغ ِ او

این سرزمین تاریک ِ تاریک است، سرد ِ سرد

پاییز فصل دلخوشی و شادی ی من بود

نفرین از این پس بر همه پاییزهای زرد

ز این خیل بسیاران که بی دردند و نامردند

تنها تو بودی قیصر و تنها تو بودی مرد

لبخندهایت را کجا باید بمیرم من

آن خنده هایت را ، سراغش از کدامین فرد

تنهایی من حجمش افزون تر از این خاک است

یا با خودت همراه کن یا زودتر برگرد

 

روز خاک سپاری قیصر دلم سخت می تپید و ناآرام بودم که به  کلمه پناه بردم. هر چند که بیت اول ناموزون است اما مثل رشته ای است که بر گردنم افتاده و هر وقت مرورش می کنم یاد آن لحظه ی اندوهبار می افتم. برای همین تغییرش ندادم.

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 10:16  توسط حسن فرهنگی  | 

قیصر جان زخم پیشانی ام درد می کند

 قیصر امین پور

آنچنان بی قرار بودم و هستم که به سختی می توانم کلمات را از پس هم بچینم تا گفته باشم که بدون قیصر چقدر تنهاییم.(یعنی من و تمام کسی که شیرینی ی نگاهها و حرفهای او را چشیده اند.) چرا مرگ هیچ کس تا این اندازه من را فرو نریخته بود، حتی مرگ دوست عزیزم دکتر مددپور که تمام لحظات تنهاییمان را با هم سپری می کردیم؟ چرا نام قیصر که به گوشم می رسد قلبم فشرده می شود و اشک از چشمانم بیرون می زند.

قیصر برای من مدتها پیش مرده بود. وقتی که روی تخت بیمارستان دیدمش و بعدها کلیه هایش از کار افتاد و او کلیه ای را که از تن کسی بیرون آورده باشند نمی پذیرفت و من رفته بودم پیشش راضی اش کنم و او چشمهایش نم گرفته بود که نمی توانم. از همان روز فهمیدم که قیصر مرده است. او زندگی همه را بر زندگی خود ترجیح می داد و این یعنی مرگ جسمانی قیصر و اندک اندک داشت فرو می ریخت و من بعد از آن روز سعی کردم کمتر ببینمش که فرو ریختگی و تکیدگی او جانم را آتش نزند. تا اینکه روزی که آدونیس ایران آمده بود در فرهنگسرای نیاوران دیدمش تا باز هم آتش بر جانم بنشاند. دستم را توی دستش گرفت و گفت زخم پیشانی ات خوب شده. سرم را انداختم پایین و جوابش ندادم.

ده سال ِ پیش در جاده ی شمال تصادف کرده بودم و بالای ابروی چپم زخم برداشته بود و چند بخیه خورده بود که خودم فراموشش کرده بودم اما قیصر هر بار که می دید می پرسید زخم پیشانی ات خوب شده. بعد از تصادف ِ کذایی که او کرده بود و رفته بودم بیمارستان ،من را به کنارش کشید و موهایم را کنار زد و زخم پیشانی ام را با زخم ِ پیشانی خودش قیاس کرد. گفت: خوب شده می ترسم این زخم چهره ام را از ریخت بیندازد. با خنده گفتم آنقدر موهایت شلال و زیباست که روی زخمت را می پوشاند و بعدها اصلا به صرافت این نیفتادم که زخمش خوب شده است یا نه ولی قیصر هنوز زخم ِ من را فراموش نکرده بود.

حالا دست به پیشانی ام می کشم .رد زخم را پیدا نمی کنم اما کم کم احساس می کنم که رگی که از روی زخم پیشانی ام گذشته است ذوق ذوق می کند و قلبم هم بسیار درد می کند و مطمئنم این زخم هیچ وقت خوب نخواهد شد قیصر جان. دلم خیلی برایت تنگ شده است.به گریه پناه می برم.

2 نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 7:41  توسط حسن فرهنگی  | 

فعلا خداحافظ
اين روزها بسيار خسته ام. شايد تاثير رمان اخيرم باشد. در هر حال اين روزها دلم نمي خواهد جز نوشتن و خواندن كاري بكنم. شايد اگر رمانم تمام شد حالم بهتر شود. البته فعلا چهار اثرم در ارشاد بيش از يك سال است كه گرفتار شده و شايد يكي از دلايل خستگيم همين باشد . در هر حال فعلا خداحافظ.

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 18:56  توسط حسن فرهنگی  | 

گربه ی ملوس لعنتی (2)

 

پسر بچه ي ريغونه را در لابلاي متن دنبال مي كنم كه خيال و واقعيت برايش يكسان بود. هر وقت اراده مي كرد در داستانها فرو مي رفت و زندگي متفاوتي از سر مي گرفت و هر وقت دلش مي خواست مي آمد توي حياط درندشت مادر بزرگ به گربه ي ملوس فكر مي كرد يا به خش خش سقف اتاق بالايي گوش مي خواباند و رد حركت مار را تعقيب مي كرد.ماری که به گفته ی مادر بزگ پادشاه خانه بود.اين پسرك - سرگردان بين واقعيت و خيال بود و براي همين آرزوهاي بزرگي در سر داشت كه امروز به هيچ كدام از آنها نرسيده است.امروز هيچ كدام از هم نسالان آن پسرك به آرزوهايشان نرسيده اند.تفاوت آنها و پسرك اين است كه آنها فرض مي كنند زندگي هميشه اينطور بوده و سعي مي كنند در همين زندگي مفرّي پيدا كنند اما پسرك مي داند كه زندگي پيشترها اينطور نبوده.احساس مي كند براي اينكه از نكبت امروز نجات پيدا كند بايد به ديروز فكر كند و من اين كار را مي كنم.


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 13:30  توسط حسن فرهنگی  |